مجله تفریحی حیاط خلوت
تبلیغ
۱۶ آذر ۱۳۹۵ - ۰۶:۱۸
تبلیغتبلیغ
تبلیغ
بیوگرافی
تبلیغ
  • کد مطلب : 4935
  • تاریخ انتشار : ۹ - ۰۸ - ۱۳۹۵
  • بازدید : 110
  • شعر های زیبا و بلند عاشقانه

    شعر های زیبا و بلند عاشقانه

    شعر های زیبا و بلند عاشقانه

    شعر های زیبا و بلند عاشقانه

    شعر های زیبا و بلند عاشقانه
    شعر های زیبا و بلند عاشقانه
    ناگهان دیدم سرم آتش گرفت سوختم، خاکسترم آتش گرفت چشم وا کردم، سکوتم آب شد چشم بستم، بسترم آتش گرفت در زدم، کس این قفس را وا نکرد پر زدم، بال و پرم آتش گرفت از سرم خواب زمستانی پرید آب در چشم ترم آتش گرفت حرفی از نام تو آمد بر زبان دستهایم، دفترم ...

    Image result for ‫شعر عاشقانه‬‎

    ناگهان دیدم سرم آتش گرفت
    سوختم، خاکسترم آتش گرفت

    چشم وا کردم، سکوتم آب شد
    چشم بستم، بسترم آتش گرفت
    در زدم، کس این قفس را وا نکرد
    پر زدم، بال و پرم آتش گرفت
    از سرم خواب زمستانی پرید
    آب در چشم ترم آتش گرفت
    حرفی از نام تو آمد بر زبان
    دستهایم، دفترم آتش گرفت

    حیات خلوت

    حلالم کن اگر روزی گرفتار دلت بودم ……
    نفهمیدم که خوش بودی و تنها مشکلت بودم
    تو قاب عکس این دنیا فقط چشم تو را دیدم
    حلالم کن اگه هر شب تو افکار تو چرخیدم
    خودت هر روز میگفتی که از تنهائی بیزاری
    بگو این لحن دلگیرو هنوز در خاطرت داری
    گلوم سر شاره از بغضه،یه بغض تلخ و پژمرده
    یه موسیقی پر درده از یه آهنگساز سر خورده
    هوای خونمون سرده گلامون سخت بیمارن
    چشام رو قاب عکس تو تگرگ اشک میبارن..؟؟

    حیات خلوت

    دلبسته به یک ثانیه دیدارِتو بودم
    این عمرکه بی حوصله ناچارِتوبودم
    تونازترین حادثه در زندگی من
    من شاخ ترین عاشق بی عارِتوبودم
    تاآخرِ بی حوصلگی شعرنوشتم
    هرشب که توخوابیدی وبیدارِتوبودم
    هرثانیه آتش زده ام پیرهنم را
    من ریزَعلیِ سخت فداکارِتوبودم
    هرفتنه که کردی تو، مراحصرنمودند
    من موسویِ خسته زِ افکارِتوبودم
    بارایت یک فاجعه رفتی و دریغا
    یک عمر غریبانه گرفتارِتوبودم
    توشاه ترین پهلویِ حادثه بودی
    من فاطمیِ خسته زِ دربارِ توبودم
    ای کاش فراموش شود بینِ من وتو
    آن فاصله ای را که بدهکارِتوبودم

    حیات خلوت

    یاد دارم یک غروب سرد سرد
    می گذشت از توی کوچه دوره گرد
    دوره گردم، کهنه قالی می خرم
    کاسه و ظرف سفالی می خرم
    دست دوم جنس عالی می خرم
    گر نداری کوزه خالی می خرم
    اشک در چشمان بابا حلقه بست
    عاقبت آهی زد و بغضش شکست
    اول برج است و نان در سفره نیست
    ای خدا شکرت، ولی این زندگیست؟
    بوی نان تازه هوش از ما ربود
    اتفاقاً مادرم هم روزه بود
    صورتش دیدم چه لک برداشته
    دست خوش رنگش ترک برداشته
    سوختم دیدم که بابا پیر بود
    بدتر از آن خواهرم دلگیر بود
    مشکل ما درد نان تنها نبود
    شاید آن لحظه خدا با ما نبود
    باز آواز درشت دوره گرد
    رشته اندیشه ام را پاره کرد
    دوره گردم، کهنه قالی می خرم
    کاسه و ظرف سفالی می خرم
    دست دوم جنس عالی می خرم
    گر نداری کوزه خالی می خرم
    خواهرم بی روسری بیرون دوید
    گفت: آقا، سفره خالی می خری؟!

    حیاط خلوت

    ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
    منزل ان مه عاشق کش عیار کجاست
    شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
    آتش طور کجا موعد دیدار کجاست
    هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد
    در خرابات بگویید که هشیار کجاست
    آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
    نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست
    هر سر موی مرا با تو هزاران کار است
    ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست
    عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو
    دل زما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست
    باز پرسید ز گیسوی شکن در شکنش
    که این دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست
    حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
    فکر معقول بفرما گل بی خار گجاست

    حیاط خلوت

    من اگر روزی شود نقاش این دنیا شوم
    این جهان را عاری از هر غصه وغم میکشم
    بهر دلها مهربانی بی قراری  یک دلی
    هر دلی را در کنار شاخه ای گل میکشم
    اندر این دنیا کسی بر کس ندارد برتری
    من غنی را با فقیر، یکجا یکسان میکشم
    زشت وزیبا خالق وپروردگار ما یکیست
    زشت وزیبا ، پیش هم ، اما انسان میکشم
    عشق هایی که در آن بوی خیانت میدهند
    تا ابد محکوم دل تنگی  به زندان میکشم
    هرکجا قلبی شکست ، مابی تفاوت بوده ایم
    اری اری بهردلهای شکسته ، نیز درمان  میکشم
    من در این دنیا تمام مردمش را بی درنگ
    با تنی سالم ، لب خندان ،خرامان میکشم

    حیاط خلوت

    میشود تنها شویم یک بوسه از چشمت کنم؟
    حلقه ی پیوندمان را دزدکی دستت کنم؟
    میشود هر ثانیه نام مرا نجوا  کنی؟
    من بگویم “جان” ولی با بقیه بدتا کنی؟
    میشود آغوش تو منزلگه جانم شود!؟
    چشم تو جانم بگیرد عشق مهمانم شود؟
    میشود مردم بدانند من چقد دیوانه ام؟
    جز تو دیگر هیچ بینم با همه بیگانه ام.؟!
    آنقدر دیوانه ام تا هر که میبیند مرا
    آه تلخی میکشد با خنده میپرسد چرا؟

    حیاط خلوت

    لابد دوستت دارم هنوز
    که هنوز
    لاکِ پوست پیازی می زنم
    و هر روز
    ساعتها به ناخن هایم خیره می شوم و
    گریه می کنم
    لابد دوستت دارم هنوز
    که هنوز
    رژِ بیست و چهار ساعته می خرم
    و فروشنده بِرَندِ مقاوم تری پیشنهاد می دهد و
    گریه می کنم
    لابد دو ستت دارم هنوز
    که هنوز….
    فکر می کنم از هزار و صد نسخه ی این شعر
    یک نسخه را تو به خانه می بری
    و تو  تنها تو می فهمی
    چند جای این شعر،خط خورده است.

    حیاط خلوت

    تو اگر ماه شوی، من شـب یـلدای تو هستم
    تو اگر مهــــر شوی، من گل خورشــــــیدپرستم
    تو مشو مهر، مشو ماه، چـنین باش که هســـتی
    و مرا نیـــز همین آینه میــدار که هســتم
    پر و بالم چه گشـایی؟ سـر ِ پرواز نــــدارم
    که مرا بند خوش آمد، چو به دام تو نشــســتم
    دگــران شـاد بداننـــد که در دام نیفتـند
    من همه شـاد بدینم که ز دام تو نجســتم
    بخود آرم ز نســـیمی، ز خودم بر به نگــاهی
    که ز سـودای تو دیوانه و از جام تو مســــتم
    مگر این دل تو نوازی، که ز مهــر همه کندم
    مگر این در تو گشایی، که به روی همه بسـتم

    حیاط خلوت

    با لب نمناک لبت را به هوس می بوسم
    از همین لحظه و تا قطع نفس می بوسم
    من که زندانی چشمان تو بودم ز ازل
    چشم زیبای تو را پشت قفس می بوسم
    دل من را ندهی وعده به وصلت … پس از این
    طرح لب های تو را هم به عبس … می بوسم
    نه که پنهانی و با ترس و نه در خوف و رجا
    در همین کوچه و نزد همه کس می بوسم
    هم به هنگام اذان و دم محراب نماز
    هم کلیسای مسیح وقت جرس می بوسم
    ابتدا نقش دو چشمان تو را می کشم و
    روی این دفتر زیبا و سپس می بوسم
    وقت این قافیه تنگ است و غزل مست تو شد
    شکوه داری که چرا روی تو بس می بوسم ؟؟

    حیاط خلوت

    ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺯ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﻧﻨﻮﺷﯿﺪ ، ﺣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ
    ﻫﺮ ﮐﺲ ﮐﻪ ﺑﻨﻮﺷﺪ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺩﺍﺭ ﻣﻘﺎﻡ ﺍﺳﺖ
    ﻣﺎ ﺩﻭﺵ ﺑﻪ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﯼ ﻋﺸّﺎﻕ ﺑﺮﻓﺘﯿﻢ
    ﺩﯾﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﮐﯿﺶ ﻭ ﻣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ
    ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯿﺪ ؟
    ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺷﺮﺍﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﺎﺭ ﺑﻪ ﮐﺎﻡ ﺍﺳﺖ
    ﮔﻔﺘﯿﻢ ﭼﺮﺍ ﯾﺎﺭ ﺑﺸﺪ ﺳﺎﻏﺮ ﻣﺴﺘﺎﻥ ؟
    ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯽ ﺳﺒﺐ ﻋﺸﻖ ﻣﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ
    ﮔﻔﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﺯﻋﺸﻖ ﭼﻪ ﺁﯾﺪ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ؟
    ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺑﺮﺩﻝ ﻋﺸﺎﻕ ﻃﻌﺎﻡ ﺍﺳﺖ
    ﮔﻔﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺯﺥ ﺷﻮﺩ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﻋﺸﺎﻕ
    ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎﯼ ﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ
    ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﺷﺪﯾﻢ ﺍﺯ ﭘﯽ ﺁﻥ ﺟﺎﻡ ﻭ ﺷﺮﺍﺑﺶ
    ﺯﯾﺮﺍ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﻘﺼﺪ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﻭ ﺟﺎﻡ ﺍﺳﺖ

    حیاط خلوت

    ذکر خیرت در دلم هست و کنارم نیستی
    کاسه ای لبریزم و صبر و قرارم نیستی
    همچو برگ از شاخسار چشم تو افتاده ام
    در خزان می میرم ای فصل بهارم نیستی
    روح غمگینم جهانی را مکدر می کند
    غرق در اندوهم اما غم گسارم نیستی
    نا مسلمان بودم و ایمان من مهر تو بود
    دین و دل سوزاندی و گفتی نگارم نیستی
    یوسف گمگشته ای در راه کنعانم چه سود
    دل بریدی از من و چشم انتظارم نیستی

    حیاط خلوت

    وعده کردم که به تو سر نزنم
    برسم تا دم در ،در نزنم
    قول دادم به غزلهای خودم
    زل به چشمان تو دیگر نزنم
    مطمن باش خیالت راحت
    گله ای از تو به دفتر نزنم
    این چه رسمیست که باید یک عمر
    حرف خود را به تو اخر نزنم
    برو ای عشق برو تا دیگر
    روی دستان تو پرپر نزنم.

    حیاط خلوت

    حال من خوب است اما با تو بهتر می‌شوم‌
    آخ‌… تا می‌بینمت یک جور دیگر می‌شوم‌
    با تو حس شعر در من بیشتر گل می‌کند
    یاسم و باران که می‌بارد معطر می‌شوم‌
    در لباس آبی از من بیشتر دل می‌بری‌
    آسمان وقتی که می‌پوشی کبوتر می‌شوم‌
    آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو
    می‌توانم مایه‌ی ـ گهگاه‌ـ دلگرمی شوم‌
    میل‌، میل توست‌، امّا بی تو باور کن که من‌
    در هجوم بادهای سخت‌، پرپر می‌شوم

    حیاط خلوت

    دوست دارم نیمه شب در خلوت ایوان ماه
    سرگذارم عاشقانه با تو در دامان  ماه
    شامگاهان برسر میز ستاره تا سحر
    جرعه جرعه با تو نوشم قهوه در فنجان ماه
    باد وقتی ناجوانمردانه برهم میزند
    گیسوانت را ببندم با گل روبان ماه
    بی تو مهتاب شبی را عاشقانه سر دهم
    کوچه کوچه با تو زیر شرشرباران ماه
    پا نمیخواهد گذارد بی حضور آبیت
    یک ستاره درشب جشن حنابندان ماه
    شب که میایی به پشت پنجره قد میکشند
    شاخه های روشنایی از دل گلدان ماه
    بوی عطر پیکرت در دشت سبز خالی مباد
    سبز باشد تا همیشه ساقه ریحان ماه

    حیاط خلوت

    تو فکر لحظه هاى خوب تو لحظـاتِ با منى
    من عشق میکنم که تو در ارتبـاطِ با منى
    من عشق میکنم که تو دنبـال میکنى منو
    هر بار میرسى به من خوشحال میکنى منو
    من عشق میکنم اون شبى که حرف میکشم ازت
    تو نـاز میکنى و منم نـاز میکِشم فقط
    چشماى تو مالِ تو نیست من سهم دارم از نگات
    یک بار عاشقم شدى،صد بار میمیرم برات
    زیبـاى لحظه هـاى من دلت ازم شاکى نشه
    رو چشمِ من قدم بذار تا دامنت خاکى نشه

    حیاط خلوت

    در حدّ مرگ دل به دلت بستم
    اصلاً بفهم! در به درت هستم
    وقتی که پای عشق وسط باشد
    این را خدا گناه نمی داند

    تو سر تَر از تمام زنان هستی
    خونی! همیشه در شریان هستی
    اصلاً تو بهترینِ جهان هستی
    قلب من اشتباه نمی داند…

    حیاط خلوت

    ﻋﺸﻖ ﮐﯽ ﻫﻤﮕﺎﻡ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﺎ ﻫﻮﺱ
    ﭘﺨﺘﻪ ﮐﯽ ﺑﺎ ﺧﺎﻡ ﮔﺮﺩﺩ ﻫﻤﻨﻔﺲ
    ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻛﻔﺮ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﭼﻪ ﻛﺎﺭ
    ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻭﺯﺥ ﻭ ﺭﺿﻮﺍﻥ ﭼﻪ ﻛﺎﺭ
    ﻋﺸﻖ ﺳﺎﺯﺩ ﭘﺎﻛﺒﺎﺯﺍﻥ ﺭﺍ ﺷﻜﺎﺭ
    ﮐﯽ ﺑﻪ ﺩﺍﻡ ﺁﺭﺩ ﭘﻠﻴﺪ ﻭ ﻧﺎﺑﻜﺎﺭ
    ﺯﻧﺪﻩ ﺩﻝﻫﺎ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ، ﻣﺴت
    ﻣﺮﺩﻩ ﺩﻝ ﮐﯽ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺁﺭﺩ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ

    حیاط خلوت

    ﻣﺴﺘﺎﻧﻪ ﻣﺴﺘﻢ ﻣﯿﮑﻨﯽ، ﺩﻝ ﺭﺍ ﺯﺩﺳﺘﻢ ﻣﯿﮑﻨﯽ …
    ﮔﻪ ﺑﺎﺩﻩ ﻧﻮﺷﻢ ﺍﯼ ﺻﻨﻢ،ﮔﻪ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﺘﻢ ﻣﯿﮑﻨﯽ
    ﺩﺭ ﺳﻮﺯﻭ ﺗﺎﺑﻢ ﻣﯿﮑﻨﯽ، ﻫﺮﺩﻡ ﺧﺮﺍﺑﻢ ﻣﯿﮑﻨﯽ …
    ﮔﻪ ﻣﯽ ﻧﻮﺍﺯﯼ ﻣﺎﻩ ﻣﻦ،ﮔﺎﻫﯽ ﺯﻫﺴﺘﻢ ﻣﯿﮑﻨﯽ
    ﺣﯿﺮﺍﻥ ﺷﺪﻡ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﺗﻮ،ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺗﻮ …
    ﻫﻢ ﻣﯽ ﮔﺸﺎﯾﯽ ﭘﺎﯼ ﺭﺍ،ﻫﻢ ﻗﻔﻞ ﻭ ﺑﺴﺘﻢ ﻣﯿﮑﻨﯽ
    ﺑﺎ ﻣﻦ ﻧﮕﻮﯾﯽ ﭼﯿﺴﺘﯽ، ﺍﻫﻞ ﮐﺠﺎ ﯾﺎ ﮐﯿﺴﺘﯽ …
    ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻠﻨﺪﻡ ﻣﯿﮑﻨﯽ، ﮔﺎﻫﯽ ﺗﻮ ﭘﺴﺘﻢ ﻣﯿﮑﻨﯽ
    ﺁﺗﺶ ﺯﺩﯼ ﮐﺎﺷﺎﻧﻪ ﺭﺍ،ﺑﺮﺩﯼ ﺩﻝ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺭﺍ …
    ﻫﻢ ﺷﺎﺩ ﺷﺎﺩﻡ ﺍﯼ ﺻﻨﻢ،ﻫﻢ ﻏﻢ ﭘﺮﺳﺘﻢ ﻣﯿﮑﻨﯽ
    ﺑﮕﺮﻓﺘﻪ ﺍﯼ ﺟﺎﻥ ﻣﺮﺍ،ﮐﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻧﺖ ﻣﺮﺍ …
    ﻣﯽ ﺑﺨﺸﯿﻢ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ، ﮔﻪ ﻭﺭﺷﮑﺴﺘﻢ ﻣﯿﮑﻨﯽ
    ﺩﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺍﺭﯼ ﻣﯽ ﺑﺮﯼ،ﺍﻧﺪﺭﺧﻤﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﺑﺮﯼ
    ﺧﻮﺑﻢ ﮐﻪ ﺁﺯﺭﺩﯼ ﻣﺮﺍ،ﺁﻧﮕﻪ ﺗﻮ ﻣﺴﺘﻢ ﻣﯿﮑﻨﯽ …

    حیاط خلوت

    مشکی ترین ستاره‌ی شبهاست چشم تو
    شاید خسوف کامل دنیاست چشم تو
    ضرب الاجل برای تمام غزالهاست
    از بس که دلبرانه و زیباست چشم تو
    معصوم و سر به زیر صدایش نمی‌چکد
    آری متین و ساکت و آقاست چشم تو
    حرفیست نوتر ازهمه‌ی شعرهای من
    چون اولین سروده‌ی نیماست چشم تو
    میخواهمت درست مرا آنچنان که تو
    من دوست دارمت وَ مرا خواست چشم تو
    یک لحظه باش؛پلک نزن گوش کن بمن
    اصلاً نه من نه تو همه‌ی ماست چشم تو…

    حیاط خلوت

    با تواَم عشق قسم خورده ی پنهانی ِمن
    با تواَم بی خبر از حال و پریشانی ِ من
    با تواَم لعنتیِ خالی از احساس بفهم
    بی قرارت شده ام شاعره ی خاص بفهم
    لعنتی خسته ام از دوری و بی تاب شدن
    پای دلگیرترین خاطره ها آب شدن
    لعنتی خسته ام از حال بدم، زخم نزن
    بی تو محکوم به حبس ابدم، زخم نزن
    باورم کن که به چشمان تو معتاد منم
    پادشاهی که به جنگ آمد و افتاد منم
    قافیه باختم و شعر سرودم یعنی
    به هر آن کس که تو را دید، حسودم یعنی…
    نفسم بندِ تو و درد مرا می خواند
    بعدِ تو حسرت دنیا به دلم می ماند..

    حیاط خلوت

    مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
    طایر قدسم و از دام جهان برخیزم
    به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی
    از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
    یا رب از ابر هدایت برسان بارانی
    پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم
    بر سر تربت من با می و مطرب بنشین
    تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم
    خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات
    کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم
    گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش
    تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم
    روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده
    تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم

    حیاط خلوت

    از دست تو امشب شده فکرم متلاشی
    آرام نگیرم ، مگر از من شده باشی
    چشمان تو معمار غزلهای بدیل است
    بدنیست مرا جنس نگاهت بتراشی
    جنجال به پا کرده ای و متن خبر ها….
    محتاج نباشند از این پس به حواشی ….
    نفرین نکن از دور مرا جان عزیزت …
    درد است نمک بر جگر پاره بپاشی
    یک نیمه پر از دردم و یک نیمه پر از غم….
    سخت است تو هم روح و تنم را بخراشی
    مجموعه ای از درد و غم و رنج و عذابم …
    مجموعه ای از اینکه تو باشی و نباشی

    حیاط خلوت

    با من بمان و حرف دلت را دوتا نکن
    در شهر من علیه دلم کودتا نکن
    حالا که از بهشت تو جا مانده ام، مرا
    در پای ایستگاه جهنم رها نکن
    بگزار پا به شعر من ای حس ناگریز
    فکر ردیف و قافیه های مرا نکن
    حق من این نبود دور از تو بشکنم
    حقم اگر فراق تو باشد ادا نکن
    کردی دعای صبر…دعایت مرا شکست
    در حق هیچ آیینه ای این دعا نکن
    با ابرهای معجزه بر روح من ببار
    جغرافیای قلب مرا بر ملا نکن

    حیاط خلوت

    خاطرم آزرده از تقدیر وآدمها کمی..
    باورم هرگز نیامد نیست از کس مرهمی،
    نیمه شب فانوس تنهائی زسوئی سوگرفت..
    سایه بردیوار ودر هم دربغل دارد غمی!
    بازقصه یاکه غصه چون یکی بود آن نبود..
    بازباران باترانه روی گونه شبنمی،
    شیشه حتی بانگاهم پیش آهم میگریست..
    جز خدای مهربانی نیست بردل همدمی ،
    ای فراتر از تصور صورتم درخاک شد..
    وقت آن شاید رسیده در«سراب» آید نمی!

    حیاط خلوت.

    , , , ,
    ارسال نظر

    تبلیغ
    جدیدترین مطالب سایت
    فهرست گناهان کبیره

    فهرست گناهان کبیره

    فهرست گناهان کبیره

  • تاریخ : ۱۵ - ۰۹ - ۱۳۹۵      
  • تبلیغات بنری
    تبلیغتبلیغ
    پربازدیدترین مطالب
  • روزانه
  • هفتگی
  • ماهانه
  • تبلیغات بنری
    تبلیغتبلیغ
    اخبار دنیای مد و ستاره ها
    مجله موفقیت
    بیوگرافی ستاره ها
    مطالب طنز و خنده دار
    نکات مهم آشپزی
    طب سنتی و داروی گیاهی
    خبرهای تصویری

    کلیه حقوق مادی و معنوی این اثر برای وب سایت حیاط خلوت محفوظ می باشد .

    تهیه و تولید : پارس وی پی