مجله تفریحی حیاط خلوت
تبلیغ
۱۹ آذر ۱۳۹۵ - ۱۷:۰۱
تبلیغتبلیغ
تبلیغ
بیوگرافی
تبلیغ
  • کد مطلب : 9834
  • تاریخ انتشار : ۴ - ۰۹ - ۱۳۹۵
  • بازدید : 118
  • ضرب المثل به رگ غیرتش برخورده است

    ضرب المثل به رگ غیرتش برخورده است

    ضرب المثل به رگ غیرتش برخورده است

    ضرب المثل به رگ غیرتش برخورده است

    ضرب المثل به رگ غیرتش برخورده است
    ضرب المثل به رگ غیرتش برخورده است
    داستان ضرب المثل به رگ غیرتش برخورده است   این مثل را موقعی بكار می برند كه مرد تنبل و سست اراده ای عصبانی شود و در نتیجهٔ عصبانیت ، به انجام كاری بپردازد كه قبلاً انجام نمی داده است .   آورده اند كه … روزی غلامی را به بازرگانی برای فروش عرضه داشتند. از ...

    ضرب المثل با معنی, داستان ضرب المثل ها

    داستان ضرب المثل به رگ غیرتش برخورده است

     

    این مثل را موقعی بكار می برند كه مرد تنبل و سست اراده ای عصبانی شود و در نتیجهٔ عصبانیت ، به انجام كاری بپردازد كه قبلاً انجام نمی داده است .

     

    آورده اند كه …

    روزی غلامی را به بازرگانی برای فروش عرضه داشتند. از خوبیهای غلام چنین گفتند كه وقتی رگ غیرتش به جنبش درآید ، به تنهایی كار چهل تن را می كند .

    بازرگان كه همیشه برای تجارت در سفر بود و با خطر دزدان و راهزنان دریایی مواجه می شد ، به چنین شخصی احتیاج فراوان داشت ، پس او را با قیمت زیاد خرید و همواره به او محبت و نیكی می نمود ، سرانجام زمانی فرا رسید كه این بازرگان همراه با تعدادی بازرگان دیگر ، بار سفر بستند و با اجناس فراوان و پر ارزش ، به طرف هند روانه گردیدند .

     

    در طول سفر ، بازرگان از شجاعت و دلاوری غلام خود صحبت كرد و دربارهٔ دلاوری او خیلی مبالغه نمود . كاروان به نزدیك گردنه ای رسیده بود كه ناگهان گروهی راهزن جلوی آن سبز شدند . بازرگان با مشاهده چنین وضعی به غلام گفت : جا نمی غلام ! امروز روز هنرنمایی تو می باشد . غلام گفت : صبر كن هنوز وقتش نرسیده است ، راهزنان شروع به غارت كردند . بازرگان گفت : ای غلام نصف قافله را بردند بدو ببینم چه كار می كنی !

     

    غلام با خونسردی گفت : هنوز وقتش نرسیده است ، بازرگان بیچاره هر چقدر التماس كرد فایده نداشت ، سرانجام با آهنگی آمرانه و عصبانی به غلام دستور داد اما باز هم موثر نبود .

    دزدان تمامی مالها و پولها را بردند ، بازرگان و غلام را لخت و عریان كردند . بعد بازرگان از دزدان خواهش كرد او را نزد رئیس خود ببرند تا خدمت بزرگی به آنها بكند ، راهزنان او را همراه خویش بردند ، بازرگان به رئیس دزدان گفت : من سند هزار سكه طلا را به شما می دهم ، به شرط اینكه انتقام مرا از این غلام گردن كلفت ، بگیری رئیس پذیرفت ، دزدان چهل نفر بودند و غلام التماس وزرای كرد .

     

    اما رئیس دزدان اعتنایی نكرد ، دستور داد او را از صورت به زمین بخوابانند و یكی یكی بر پشتش راه بروند اولی و دومی و سومی و سرانجام چهلمین نفر از بدن غلام عبور كردند ، نفر بعدی كه می خواست عبور كند ، رگ غیرت غلام جنبید و تمام دزدان را از پای درآورد . بازرگان فهمید كه راز سخن فروشندگان غلام در اینكه گفته بودند ، اگر رگ غیرتش بجنبد ، یك تنه حریف چهل نفر است چه می باشد .

    منبع:shamiim.ir

     

    , , , ,
    ارسال نظر

    تبلیغ
    جدیدترین مطالب سایت
    تبلیغات بنری
    تبلیغتبلیغ
    پربازدیدترین مطالب
  • روزانه
  • هفتگی
  • ماهانه
  • تبلیغات بنری
    تبلیغتبلیغ
    اخبار دنیای مد و ستاره ها
    مجله موفقیت
    بیوگرافی ستاره ها
    مطالب طنز و خنده دار
    نکات مهم آشپزی
    طب سنتی و داروی گیاهی
    خبرهای تصویری

    کلیه حقوق مادی و معنوی این اثر برای وب سایت حیاط خلوت محفوظ می باشد .

    تهیه و تولید : پارس وی پی