سرخط خبرها
خانه > فرهنگ و هنر > رمان > رمان منفی عشق > رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت دوم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت دوم

رمان عاشقانه منفی عشق - قسمت دوم

آنچه گذشت :قسمت اول

❤️رمان عاشقانه منفی عشق (قسمت دوم)

کمي نگران شدم وگفتم
_بله حتما
علي:ميخواستم ببينم شما درهمه حال کنارمن ميمونيد
معني حرفشو نفهميدم ازعلي خجالتي اين حرف بعيد بود کمي لبش راترکردوبعد ازنيم نگاهي به چشمام دوباره سرش راپايين انداخت
_منظورتون ونميفهمم
نگاه کلافه اي کردوگفت
_بعدامتوجه ميشيد فقط من بايد ازين مطمئن شم که شما تا اخرش پاي من هستيد بعد بگم مامان اينا بيان…ليلي خانم تا اميرعباس نيومده جواب بدين
توي جواب شکي نداشتم اما کمي مرددوگيج شدم
_بله خب معلومه هستم
لبخند کمرنگي روي لبانش نشست وازدربيرون رفت منم که هنوزگيج حرفاي علي بودم به خانه رفتم .بابا مشغول خوندن نمازظهربودومامان هم مشغول جابه جا کردن وسايل باديدن من سري تکان دادواشاره کرد که به اتاق بروم
مامان:چي بازپچ پچ ميکردين به خدا تودروهمسايه زشته باباتم ديد
_هيجي مامان جان چه قدرگيرميدي ناسلامتي ماباهم……
مادرهيس بندي کشيدوگفت
_ساکت اميرعباس بشنوه غوغا ميشه حالا چي ميگفتيد
_هيچي بابا ميگفت ميخوان بيان خواست نظرمنوبدونه
_توچي گفتي
_گفتم نظرشما مهمه
مادرلبخندي زدوگفت
_واقعاديگه
با خجالت سرموپايين انداختم_بله
_خيله خب فعلا صداشو درنيار تاخود زري خانم زنگ بزنه
_چشم
امان ازعشق وشورونشاط جووني!وقتي عاشقي دائم قلبت بلند بلندميتپه وحس ميکني خون بافشارتوي رگهات جريان داره صبح به محض بازشدن پلکهات تنها تصويري که ميبيني چهره ي شيرين اونه وواي ازشبا که تانيمه هاي شب به يادش رويا ميبافي عشق يعني زندگي يعني زماني که ازته دل حس ميکني يه انساني يه انسان که پرازاحساسات وشورجوونيه…

روزاي منم پرازشورجووني بود انگاري طنابي سفت ومحکم منو به اين دنياوزندگي وصل کرده بود بااينکه نجابت ووقار تنها سرمايه ي دخترتواون زمان بود اما نميتونستم اين پرنده خيالمو کنترل کنم وبه هرچيزي که بودن باعلي روبرام تدائي ميکرد فکرميکردم علي سرشارازنجابت بود حريم زيبايي که بينمون بودوهرکدوممون وازابرازاحساست دروني بازميداشت باعث ميشد ديوونه تروتشنه تربشيم باعث ميشد براي شکستن اون حريم انقدردست وپا بزنيم که خودمون ووجودمون وفداي وصال کنيم گاهي،براي گرفتن دستش يا اينکه يه نگاه مستقيم توي چشماش روزشماري ميکردم ازاينکه بتونم شونه به شونه ي قامت بلندش راه برم وبه همه بفهمونم تمام وجودش فقط وفقط ماله منه توي دلم قند اب ميشد صورتي که باوجود ريش هاي مشکي اش زيباوبرازنده بودواندام چهارشونه وستبرش نجابت وغروري که موقع راه رفتن داشت وحرمتي که نگه ميداشت همه وهمه منو براي زودترفرارسيدن اين وصلت ديوونه ميکرد.

بالاخره صبح شد وصداي اواز خروس هاي شيطون اقا جون هم بلند شد چه قدرديشب فکراي خوبي کرده بود ازمرور دوباره ي روياهام لبخندي زدمو ازجام بلند شدم
سلام
مامان:سلام به روي نشستت نمازصبح خواب موندي؟
_اره انگاري خيلي خسته بودم شمام بيدارم نکردي
مامان:فکرکردم خودت پا ميشي بيا صبحونتو بخور
_اين خروس هارونميشه ببرم باغ کوچيک خيلي سروصداميکنن منم که يه امروزکلاس ندارم ميخواستم بخوابم
_بابات ميگه اينجاباشن بهتره چيکارکنم ؟توهم کم نخوابيدي ساعت ده صبحه ديگه مادر
صداي زن دربلند شد به مادراشاره کردم که خودم بازميکنم چادرم راسرکردم وبه حياط رفتم …باديدن زري خانم بند دلم پاره شد
سلام
زري خانم:سلام ليلي جون تازه بيدارشده بودي
سرموباخجالت تکان دادموازجلوي درکناررفتم
_بفرماييد
_حاج اقا که نيس؟اقا اميرعباس؟
_نه صبح رفتن حجره بفرماييد
زري خانم نگاهي مشتاقانه کردووارد خانه شد سفره نيم پهن صبحانه روازجلوي چشم برداشتم وبه اشپزخانه رفتم
_سلام سميه خانم خسته نباشيد نذرتون قبول اينم ظرفتون
_سلام زري خانم زحمت کشيديد بودحالا؟
_نه ديگه راستش به بهانه ظرف اومدم دوکلوم حرف بزنم باهاتون
مادرنگاهي به دوروبرکردوگفت
_ليلي مامان چايي بيار بفرماييد زري خانم
من دوتا گوش ديگه هم قرض کردموبه دراشپزخانه چسبيدم
_راستش خودت ميدوني درمورد چي ميخوام حرف بزنم چند سالي هست اين دوتاجوون دلشون باهمه گفتم با حاج اقا مشهدي صحبت کنيد اجازه بدن ماخدمت برسيم
_کي ازشما بهترزري جون چشم حتما با حاج اقا صحبت ميکنم
_خيرببيني
_ليلي چايي چي شد
بهترين استکان وازکابينت برداشتم وبادقت چاي ريختم زري خانم بالبخند نگاهي به سرتاپام کرد

قوربون عروس گلم که مثه قرص ماهه
ازتعريف زري خانم سرخ شدم وبعدازدادن چايي به اتاق پناه برذم تا کمي خودمو پيداکنم صداي خداحافظي زري خانم بلندشد چادرم راسرکردم و به حياط رفتم

_خب عروس گلم ايشالا اخرهفته ميبينمت بيااون روي ماهتوببوسم
_تشريف داشتيد حالا؟
_نه ديگ برم غذام روگازه اين علي که البته ازالان بگم که خيلي شکمو برسه گرسنش ميشه
ازحرف زري خانم خنده ام گرفت اخر خودم ميدونستم که علي هميشه دوبشقاب پربرنج ميخوره وپرخور ترازاميرعباس واينم خوب ميدونستم که عاشق فسنجون.
زري خانم رفت وبا مادربه خانه برگشتيم
مامان:حالا به اميرعباس چطوري،بگيم
_مثلا ناراحت ميشه
مامان:پسر ديگه غيرت داره
_نه شمالوسش کردي غيرت نيس
صداي کوبيده شدن در هردويمان راازجابلند کرد اميرعباس باصورتي برافروخته وارد خانه شد
_چيه مامان؟
اميرعباس نگاهي پر ازخشم بهم انداخت وگفت
علي چي ميگه؟
هاج وواج نگاهش کردم دستي به صورتش کشيدوبه سمت بخچال رفت واب رابا پارچ سرکشيد؟
پسره اومده ازمن اجازه بگيره واسه خواستگاري تو…واي که چه قدربي حيا شدن
مادر به سمتش رفت وگفت
گناه که نکرده خواستگاره تازه دل خواهرتم باهاشه
بااين حرف مادراميرعباس به سمتم حجوم اوردوگفت
_توهم ميخوايش؟پس بگوبريديدودوختيد فقط من قاقم؟
مامان:نه مامان جان ماهم امروزفهميديم زريپيش پاي تواينجا بود تازه پسرکلي هم بهت احترام گذاشته بالاخره که چي ليلي دختره وهزارتاخواستگارداره چطورسربقيه غيرتي نشدي
اميرعباس دستي ازکلافگي به موهاش کشيد:بله بله ولي اونا که مثه اين نميخواستن……بقيه حرفش راخورد مادربا کنجکاوي گفت _نميخواستن چي؟
اميرعباس استغفراللهي گفت وازجا بلندشد وانگشت اشارشوباتحديد به طرفم گرفت
_من صلاحتوميخوام ليلي من به سرعلي قسم ميخورم ولي اين ازدواج به صلاح نيست
_چرااخه مادر
_نپرسيد
وازدرخانه بيرون رفت منومادربا گيجي به همديگه نگاه کرديم
_اخه چرا اينطوري کرد علي بهت چيزي نگفته؟
_نه

_حالا چيکارکنيم مامان اينطوري که نميشه
_نميدونم والا بزاربابات بياد شب صحبت ميکنيم
رفتم تواتاق ومشغول خوندن کتاب هاي درسي ام شدم اما کامل هوش وحواسم به اتفاقات امروز بود علي بهترين وصميمي ترين دوست اميرعباس بود وازوقتي که بچّ بوديم تاهمين چند ماه پيش هيچ مخالفتي نه تنها نميکرد بلکه ازفهميدن علاقه منوعلي به هم خوش حالم شده بود اما نميدونم جي بينشون گذشته بودکه انقدراميرعباس ونسبت به علي برافروخته کرد اوايل که منو علي فهميديم به هم علاقه منديم اميرعباس ازديدن حرف زدن ها وبرخوردهايمان ناراحت نميشد اما اين اواخر خيلي تغييرکرده بودوهرجا منوعلي تنهاميشديم سريع خودش وميرسوندوحالا هم که………
کتاب درسي راروي پاهايم گذاشتم وبه زمين خيره شدم کلمات واصطلاحات پزشکي هيچ رقمه. تومخم نميرفت دانشجوي پرستاري بودم وحسابي با اين کتاب هاسرکارداشتم اخرسرهمه راپرت کردم گوشه اتاق وروي زمين درازکشيدم وچشمانم کمکم گرم شد وقتي بيدارشدم صداي صحبت بابا واميرعباس واضح شنيده ميشد پنکه اويزون شده ازسقف دورسرم ميچرخيد فهميدم طبق معمول فشارم پايينه وبايد چيزي بخورم اززمين بلند شدم وسلانه سلانه.به طرف دررفتم
اميرعباس:پدرمن علي وليلي مناسب هم نيستن من اينوخوب ميدونم دليلشم نميتونم بگم
صداي اميرعباس منومتوقف کرد وپشت درنشستم
بابا:ليلي پدر داره منم که زنده ام وبالاسرش من ازعلي بهتر نديدم بااين ازدواجم موافقم توهم چوب لاي جرخه دوتاجوون نکن دم اذان مغرب پاشو برومسجد به جاي چغولی

اميرعباس:باشه باشه ديگه حالامن بد شدم من ميبينم روزي روکه همتون ازکرده حودتون پشيمونيد
بابا:الله اکبر …خدانکنه پسر زبونتو گازبگير براشون دعاي خيرکن ناسلامتي خواهرته
اميرعباس:پدر من منم خواهرمودوست دارم که ميگم علي نه
بابا:برو پسربرومسجد انقدرم بحث نکن
درب اتاق وبازکردم اميرعباس با عصبانيت نگاهي به من کردوازدر بيرون رفت..

ادامه این رمان را فردا شب در سایت حیاط خلوت بخش فرهنگ و هنر ببینید….
ادامه دارد..

اختصاصی حیاط خلوت

♥ جذاب ترین مطالب امروز را اینجا ببینید

اینم ببین!

رمان باورم کن-قسمت شصت و چهارم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *