سرخط خبرها
خانه > فرهنگ و هنر > رمان > رمان منفی عشق > رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت چهارم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت چهارم

رمان عاشقانه منفی عشق - قسمت چهارم

آنچه گذشت:قسمت سوم

❤️ رمان منفی عشق
اشک در چشمای فاطمه جمع شد
-اگه جوابت منفی باشه علی دق میکنه من میشناسمش تو رو خدا لیلی بگو قضيه چيه
اروم ترشده بودم بازنگاهم وبه گنبد دوختم چشمانم رابستم وتوکل کردم فاطمه هنوز منتظر بود !!! لبخندي زدم وگفتم
_خيره
فاطمه.ازحا بلند شد ودرست روبه رويم زانو زد
_خيره؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_اره خيره
_اونوقت توبه خاطرخيرميخواي بگي نه
_کي گفته قراره بگم نه
فاطمه لبخندي ازسرشادي زدوگفت
_سکوتت منوترسوندخداروشکر که جوابت منفي نيس ليلي علي بدون توهيچه من ميشناسمش
حرف فاطمه خوشحالم نکرد من عاشقانه.علي رودوست داشتم اما نميدونم چرا ازحرفش خوشحال نشدم بدتر غمگين هم شدم اين انصاف نبود من عاشق الان که روزموعودم رسيده روحيم اين باشه کاش علي نميرفت اما خوب شناختي ازش داشتم محال بودنره محال بود وقتي تصميمي گرفته تغييرش بده علي پايبند عقايد وعواطفش بود وهيچ جوري نميشد عوضش کرد

به خونه که رسيدم يه راست به اتاقم پناه بردم اميرعباس هم خونه بودوجلوي تلويزيون مشغول فکر کردن نميدونستم بگم که خبر دارم يا نه.تصميم گرفتم فعلا بي خيال بشم.تواتاق درازکشيدم وبه سقف خيره شدم تنها چيزي که جلوي چشمم دائم ميديدم چهره ولبخند علي بود يعني کي ميخواستن برن؟حتما بعد پنج شنبه که مراسم بله برونه!!!واي يعني چند روزبيشتر نمونده تا روزموعود روز موعود من هميشه روزرسيدن به علي بود اما حالا شده بود رفتنش ودوري………واژه ي دوري روچند بار توذهنم بزرگ نوشتم واژه اي بود که ازين به بعد بايد قبولش ميکردم وهمراه هميشگيم بود شايدم خيري توکاربود وباعث ميشد بااين دوري بيشتر عاشق باشيم
صداي زنگ در دوباره بلند شد حوصله بازکردن درونداشتم مادربه سمت درحياط رفت ازپنجره اتاق که مشرف به دربود بيرون نگاه کردم زري خانم بود که سرش راپايين انداخته بودوگريه ميکرد کنجکاو شدم بدونم چي بينشون ميگذره کمي خودموبه پنجره نزديکترکردم مادرهم با ناراحتي به زمين چشم دوخته بودواخرهم دروبست
سريع خودمو به پذيرايي رساندم مادر به محض داخل شدن با چهره ي برافروخته به سمت اميرعباس رفت
_چي گفتي به پسره؟
امبرعباس_من؟
_مادر_اره تو زري خانم اومده دم درميگه قراره اخرهفته کنسل،علي يه کم مريض احواله کلي هم شرمندست وعذرخواهي ميکنه من خودم امروزعلي،روتونونوايي ديدم چهارستون بدنش سالم بود مطمئنم زيرسرتوئه همه چي چي گفتي بهش
اميرعباس_علي خودش عاقل خودش تصميم گرفته به من چه ربطي داره من فقط توجيحش کردم ميدونستم خيلي مردونگي داره
مادر_مردونگي داره؟اسم روخواهرته پسربگو دليلش چيه
_نميشه مادر
توچرااينطوري ميکني اخه پسر.ولي تا من نفهمم دليل اين مسخره بازياتون چيه ها دست ازسرت برنميدارم اميرعباس حالا هي تفره بروازحرف،زدن
اميرعباس بالاخره کارخودشو کرده بود ميدونستم باحرفايي که اون به علي زد علي تحت تاثيرقرار ميگيره پس يعني قرار نبود ديگه بيان؟اما اين خواسته قلبي علي نبود علي بايد ميفهميد تودل من چيه بايد ميفهميد من مشکلي باجبهه رفتنش ندارم سريع به اتاق برگشتم وچادرم رابرداشتم ميدونستم علي،براي نمازمغرب حتما ميايد
مامان_کجا
_با فاطمه ميرم مسجد
_باشه مادربه روش نياري يه وقت قضيه روها

چادرموبرداشتم وبه سمت مسجد رفتم خانه علي خيلي نزديک به مسجد بود زنگ درب روفشردم ومنظرماندم زري خانم جلوي درامد چشماش حسابي قرمز بودوبادیدنم اشکش بيشتر شد
_سلام زري خانم فاطمه هست
کمي بغض کردوگفت
_اره دخترم صبرکن صداش کنم
چند دقيقه اي منتظر ماندم تا فاطمه امد
_سلام بروحاضرشوبريم مسجد
_وا؟؟؟چرا؟
_بروانقدرسوال نکن توچرا چشمات قرمزه؟
فاطمه نگاهش را به زمين انداخت وگفت چيزي نيس با همين چادرميام بريم.
دروبست وباهم به طرف مسجد رفتيم
_علي گفته ديگه.منو نميخواد؟گريه شما هم براي اينه؟
_توازکجاميدوني؟مامان که ميگفت به سميه خانم گفتم علي مريضه!
_ميدونم ديگه واسه همينم صدات کردم ميشه بگي ازمسجد بياد بيرون باهاش کار دارم
فاطمه کمي مردد شدوگفت
_ميخواي حرف بزني باهاش؟دروهمسايه ببينن چي؟
_برام مهم نيس ميتوني اينکاروبکني؟
فاطمه.لبخند زدوگفت :اره ميتونم
به سمت مردونه رفت وبه پسربچه ي کوچکي گفت که علي راصدابزند منم به کوچه خلوتي رفتم ومنتظر ماندم خودمم ازاينهمه جرات خودم متعجب بودم مني که موقع سلام کردن به علي خيس عرق ميشدم اونموقع شب تواون کوچه…………
دست وپام ميلرزيد حسابي استرس داشتم اما اگراينکارونميکردن تا عمرداشتم مديون خودم ميشدم به قول اميرمهدي بايد براي عشق جنگيد مثله علي که براي عشقي که داشت به جنگ ميرفت
صداي قدمهاشوشنيدم مثله هميشه سنگين وباوقار…

به سمتش برگشتم چشماي اونم پف کردوغمگين بود وطبق معمول باديدنم نگاهش رابه زمين انداخت دستاش به شدت ميلرزيد درست مثله من اولين باربود که يه جا تنهاي اّتنها بوديم
_علي اقا ميشه يه سوالي ازتون بپرسم
باصداي گرفته اش گفت
_بله
_شما خودتون خواستيد که پنج شنبه کنسل شه
نگاه نگرانشوبه صورتم دوخت وبه محض ديدن چشمهايم دوباره سرش راپايين انداخت ومن من کنان گفت
_بله خودم خواستم
_ازته دلتون؟
سکوت کرد انگارگيج بودوجوابي نداد لبهايش راکمي ترکردوکنارجدول نشست بدجورکلافه بودوتوفکر
چند قدم نزديکش شدم وگفتم
من همه چيزوميدونم
وحشت زده ازجايش بلند شدوگفت
_چيرو؟
_جبهه رفتنتتونو
علي کمي نزديکتر شد اولين باربود انقدرنزديک من ميايستاد بوي عطرخوشي مشامم راپرکرد با چشمايي که مثله چشماي فاطمه درشت وبرجسته بود بهم نگاه کردوباصداي لرزون گفت
_اميرعباس گفت!؟
سرم رابه نشانه منفي تکان دادم
_ليلي خانم راستش…
نذاشتم حرف بزني انگشتموبه علامت هيس بالا بردم
وازکنارش رد شدم چند که قدمي دورشدم وايستادم وبدون برگشتن گفتم
_علي اقا من پاي شما وايسادم تا اخرش گفتم اينوبدونين بقيه تصميم باشما
منتظرشنيدن جواب يا دين عکي والعملش نشدم به سرعت ازکوچه دورشدم

به مسجد که رسيدم نماز تقريبا روبه اتمام بود اخرصف نشستم ومنتظر امدن فاظمه شدم قلبم هنوز ميکوبيدودانه هاي درشت عرق ازبدنم سرازيربود فاطمه بعد ازتموم شدن نماز منو ديدوبه سمتم اومد
_حرف،زدي باهاش؟
_اره
_خب؟
_هيچي حرف زدم ديگه پاشو بريم خونه
_يعني ربطي به من نداره وساکت شم
دقيقا منظورم همينه
ازمسجد بيرون امديم علي جلوي درب منتظرامدن فاطمه بود باديدن من دوباره سرش راپايبن انداخت وجلوترازما حرکت کرد بعد،ازجداشدن ازفاظمه وعلي به خانه برگشتم امير مهدي وزهره هم اومده بودن به ان ها سلام کردمو به اتاقم پناه بردم حوصله جمع ومهموني نداشتم اما چاره اي نبود تي شرتم که خيس عرق شده بود عوض کردم ودستي به موهام کشيدم صداي درواتاق بلندشد
بفرماييد
زهره وارد شدوباديدنم لبخند زد
_سلام ؟چرا انقدرپريشوني؟
_نه خوبم
_شنيدم قضيه علي جدي شده شيطون داري عروس ميشي
_نه معلوم نيس
زهره نگاهي به بيرون انداخت ودروبست
بيا بشين کارت دارم
کنار زهره نشستم وکنجکاوانه نگاهش کردم
_اميرعباس واميرمهدي بد جور باهم پچ پچ ميکردن انگاري دعوا بود چون چهره ي هردوشون سرخ وسفيد ميشد دوسه باري هم اسم علي روشنيدم توخبرداري چي شده
خودمو به اون راه زدمو گفتم
_نه ازکجا بايد بدونم
_اخه مربوط به توبود مطمئنم
_درهرصورت من نميدونم خبرندارم زهره جان
زهره نااميدانه بلند شد،گفت
_پس بيا شام بخوريم
شام ودور هم خورديم وبعد ازشام زهره واميرمهدي رفتن انشب اميرمهدي واميرعباس زياد با هم همکلام نميشدن وبه قول زهره معلوم بود بينشون بحث شده من واميرمهدي بيشترشبيه هم بوديم چه ازلحاظ چهره وچه ازلحاظ اخلاق هردو ساکت واروم وانعطاف پذير درست شبيه بابا اما اميرعباس فرق داشت تند خو وبي صبر بود ازنظرچهره هم شبيه مامان روشن وسفيد روبود اما منو اميرمهدي هردوسبزه بوديم وموهاي تيره ومجعدي داشتيم
براي همين من هميشه اميرمهدي ويه جورديگه دوست داشتم وبرايم امين تربود

صبح با عجله بيدار شدم وصبحانه خورده نخورده ازدر بيرون رفتم زري خانم دوباره نفس نفس زنان به سمت خانه ما مي امد
_سلام زري خانم
_سلام به روي ماه عروس گلم
چهره اش شادوبشاش بود وگو نه هايش بدجوري گل انداخته بودن ازهيجان زيادش خنده ام گرفت
_چيزي شده!
_نه مادر اومدم مامانتو ببينم توکه اصل کاري ودرجرياني اومدم به مامانت بگم علي حالش بهتر شده واگه ميشه قرار پنج شنبه روبزاره سرجاش
ازخوشحالي بال دراوردم فهميدم علي حرفمو قبول کرده
_خداروشکرکه علي اقا خوب شدن با اجازتون من برم خيلي ديرم شده
_بروقوربون قدوبالات برو
زري خانم جلوي دررفتنمو تماشا ميکرد ازخوشحالي توپوست خودم نميگنجيدم بالاخره همه چي قطعي بودومنوعلي بعد ازاينهمه انتظار بالاخره پنج شنبه به هم ميرسيديم واي خدايا شکرت شکرت که حاجتموبراورده کردي درحالي که قدم ميزدم شروع کردم به بافتن روياهام تصورزندگي باعلي بچه هامون وزندگي شيريني که باهم داشتيم حتي يه لحظه هم ازاينهمه فکرشيرين بيرون نميومدم توايستگاه اتوبوس نشستمو منتظرماندم سرمو به شيشه ي پشتي تکيه دادم ودوباره غرق روياهام شدم بعد چند سال عاشقي وانتظار اين لحظه برام شيرين ترين بود چه قدروصال با معشوق شيرينه ازفکرم ياد شعراي حافظ افتام(شب وصل است وطي شد نامه ي هجر)
_ابجي ميشه کمکم کنيد
صدا منوازرويابيرون اورد مرد جواني روي ويلچير نشسته بودومنتظر نگاهم ميکرد
_من؟؟؟

ادامه دارد…

 

ادامه این رمان را فردا شب در سایت حیاط خلوت بخش فرهنگ و هنر ببینید…

اختصاصی حیاط خلوت

♥ جذاب ترین مطالب امروز را اینجا ببینید

اینم ببین!

رمان باورم کن-قسمت شصت و سوم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *