آخرین خبرها
خانه > فرهنگ و هنر > رمان > رمان باورم کن-قسمت هفتم
کلیک کنید

رمان باورم کن-قسمت هفتم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم آرام رضایی را برای شما عزیزان آماده کرده ایم.

خلاصه داستان:

آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه . به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده بود که برای بهتر یادگیری درس بهتره کار عملی انجام بدن و به طور مستقیم روی گل و گیاه کار کنن.

بنا به عللی آنید تصمیم میگیره که به عنوان یه پرستار برای یه خانم سالمند توی یه خونه ی بزرگ که وسط یه باغه کار کنه که بتونه از باغش برای یادگیری رشته اش استفاده کنه.آنید مخصوصا” دنبال خونه ای میگرده که بدون عنصر ذکور باشه و خونه خانم احتشام بهترین جاست چون سالهاست که بچه های خانم احتشام خارج از کشور زندگی میکنن. همه چیز خوب پیش میره تا روزی که آنید از مرخصی میاد و …..

رمان باورم کن

◄آنچه گذشت: قسمت قبل

❤️ رمان باورم کن-قسمت هفتم

خانم احتشام به ساعت دیواری نگاهی انداخت . ساعت یک و ده دقیقه رو نشون میداد .

خانم : فخری برو ببین این دختره کجاست . خدای من اون خیلی وقت نشناسه من بهش اعلام کردم که ناهار ساعت یک شروع میشه اما بازم دیر کرده از الان داره این کاراشو شروع میکنه .

فخری چشمی گفت و به قصد خارج شدن از سالن به طرف خروجی رفت به خروجی نرسیده بود که آنید و دید .

آنید با صورت سرخ وارد سالن شد و با صدای بلند سلام و عذر خواهی کرد .

آنید : سلام . خانم احتشام من و ببخشید اصلا” قصد دیر کردن نداشتم .

خانم : اما دیر کردی و بار اولتم نیست .

آنید سرش و پایین انداخت وآروم با صدایی مظلوم گفت : اما این بار واقعا” تقصیر من نبود من زود تر از یک از اتاق اومدم بیرون اما نمیدونستم چه جوری بیام اینجا از هر راهی که میرفتم یا میرسیدم به در یه اتاق یا میخوردم به پنجره الانم که اینجام مجبور شدم از پله هایی که روی تراس بود استفاده کنم و و از در ورودی بیام تا بتونم اینجا رو پیدا کنم .

خانم احتشام که با حرفهای آنید خیلی سرگرم شده بود لبخندی از سر رضایت رو لبش نشست و گفت : این بار و میبخشم اما سعی کن زود راه ها رو یاد بگیری چون من اصلا” تحمل انتظار کشیدن و ندارم .

آنید چشمی گفت و سر میز نشست .

خانم : این خونه رو پدر شوهر مرحومم ساخته . اون خدا بیامرز علاقه ی زیادی به معما داشت واسه همین این خونه رو اینقدر پیچ در پیچ ساخته منم حتی گاهی وقتا گم میشدم .

آنید : خانم اینجا چرا اینقدر بزرگه ؟ مگه شما چند نفرید که نیاز به یه همچین خونه ای داشته باشید ؟

خانم از این همه سادگی دخترک با صدای بلند خندید و پس از اینکه آرام گرفت گفت : مثله اینکه تو هیچی از زندگی اشراف نمیدونی .

آدما هر چی پولدار تر باشن دوست دارن مال ثروتشون و بیشتر نشون بدن واسه همینه که یکی میره آخرین مدل ماشین ومیخره یکی هم یه خونه ی بزرگ میسازه خلاصه با کارها و چیزای مختلف سعی میکنن نشون بدن که از بقیه ثروتمند تر و قدرتمند ترن . آقای احتشام بزرگم با ساختن این عمارت بزرگ نشون داد که از همه ی دوستان وآشنایانش پولدارتره این جوری همه ازش حساب میبردن .

آنید که مبهوت حرفهای خانم احتشام بود با دهانی باز از تعجب گفت : اینجا آدمو یاد قصر هزارو یک شب میندازه .

خانم مطمئنید که تو یکی از اتاقای اینجا غولی اژدهایی دیو هفت سری زندانی نکردید؟

خانم در حالی که میخندید در میان خنده گفت : نمیدونم شایدم باشه من که هیچ وقت وقتشو نداشتم که به همه ی اتاقا سر بزنم اگه تو دوست داری میتونی بری دنبال اینایی که گفتی تو اتاقا بگردی .

آنید که به شدت ذوق زده شده بود و احساس دختر بچه ای راداشت که در یک مغازه ی اسباب بازی فروشی بزرگترین عروسک را به او پیشکش کرده باشند با هیجان گفت : جدی خانم من میتونم کل عمارت و بگردم ؟ یعنی این اجازه رو دارم ؟

خانم که شادی کودکانه را در چهره ی دخترک میدید با لبخند و رضایت گفت : البته اگه این کار شادت میکنه میتونی انجامش بدی.

آنید : وای خانم احتشام شما خیلی ماهید .

با شوق از جا بلند شد و بوسه ای بر گونه ی خانم احتشام نشاند .

خانم احتشام که رضایت در چشمانش موج میزد اخمی ساختگی کرد و با دست آنید و از خودش جدا کرد و گفت : بسه دیگه خودت و لوس نکن اینقدم احساساتی نشو .

کمی مکث کرد و بار دیگه ادامه داد : میتونی منو طراوت صدا کنی دلم برای اسمم تنگ شده . خسته شدم از اینکه همه منو خانم یا خانم احتشام صدا کنن .

آنید که روی صندلی خودش پشت میز قرار میگرفت مطیعانه گفت: چشم طراوت جون هر چی شما بگید .

خانم نگاهی به آنید که داشت با اشتها غذا میخورد کرد و با خودش گفت : این دختر چقدر شاده . این همون کسیه که میتونه به این خونه روح زندگی و بر گردونه . هنوز نیومده من و یاد روزای جونیم انداخته احساس میکنم ده سال جوونتر شدم و میتونم پا به پای این دختر شادی کنم .

مهسا : پس کارت ردیف شد خانم بله رو داد آره ؟ آنید : بله که داد . فقط نمیدونم جه جوری مش جعفر باغبون و راضی کنم .

پریروز داشت درختارو حرس میکرد وایساده بودم بهش نگاه میکردم اما چون فاصله داشتم درست نمیدیدم رفتم یکم جلوتر تا بهتر ببینم یه دفعه مثل این بچه ها که سر جلسه ی امتحان نشستن میبینن بغل دستیشون داره تو برگه شون سرک میکشه همچین خودشو آورد جلو من که من دیگه هیچی ندیدم هرچقدر هم این ور اون ور کردم بازم نتونستم چیزی ببینم یعنی نذاشت انگار میخواستم از رو برگه امتحانیش تقلب کنم. سپس اهی کشید و دستش را تکیه گاه چانه اش قرار داد .

مهسا که داشت میخندید روی نیمکت تکانی خورد و گفت : خوب حق داره بنده خدا من تورو میشناسم میدونم چه جوری نگاه میکنی حتما” طفلکی احساس خطر کرده بود .

آنید سرش را از روی دستش برداشت و با نگاه پرسشگری گفت : چه جوری نگاش میکردم ؟ مهسا : مثل یه سگ هار. وقبل از اینکه آنید بتواند عکس العملی نشان دهد از جا پرید و پا به فرار گذاشت .

آنید: آقای دکتر حال خانم چه طورن؟ عصر دوشنبه بود و طبق برنامه ای که آنید در این یک ماه یاد گرفته بود دکتر سعیدی به ملاقات خانم احتشام آمده بود تا از سلامتی ایشان مطمئن شود و الان آنید در حال بدرقه ی دکتر سعیدی بود .

دکتر: حال جسمانیشون که خوبه از نظر روحی هم خیلی بهتر شدن . یک ماه قبل به قدری عصبی و تندخو بودن که خودشونم از دست خودشون خسته شده بودند اما این یک ماهی که شما اومدید خیلی روحیشون عوض شده از این رو به اون رو شدن .

آنید :آقای دکتر چی کار میشه کرد که دیگه به حالت قبل بر نگردن ؟ دکتر : برای اینکه دیگه به حالت سابق برنگردن تغیرات میتونه کمک بزرگی بهشون کنه . آنید : چه تغییراتی .

دکتر : تغییره چیزایی که ایشون و یاد گذشته های ناراحت کننده و تنهایی میندازه . مثل تغییر دکور و فضای خونه . تغییر تو برنامه های روزانه و خیلی چیزایی دیگه . فکری با سرعت نور از ذهن آنید و گذشت و لبخند را بر لبهای او آورد .

آنید : متوجه شدم آقای دکتر از راهنماییتون خیلی متشکرم . بفرمایید براتون شربت بیارن . دکتر: نه ممنون خیلی کار دارم باید برم شمام زحمت نکشید من خودم میرم . آنید : نه خواهش میکنم . آنید دکتر را تا دم سرسرا راهنمایی کرد و آنقدر همانجا ایستاد تا ماشین دکتر از در باغ خارج شد . سپس به داخل سالن بازگشت .

مهسا : جدی دکتر این و گفت ؟

آنید : آره گفت تغییرات درست و حسابی لازمه تا کلا” دیگه یاد تنهاییاش نیوفته . مهسا خوب تو می خوای چی کار کنی ؟

آنید : یه فکرایی کردم اما نمیشه وسط هفته انجامش داد آخه من کلاس دارم و اصلاحاتم زمان بره . باید بزارم واسه آخره هفته که کامل خونم .

مهسا : فکر میکنی طراوت جون راضی بشه ؟

آنید : مهم نیست راضی بشه یا نه من انجامشون میدم .

مهسا :اگه عصبانی بشه و اخراجت کنه چی ؟

آنید : اینم مهم نیست مهم اینه که من بتونم کاری کنم که طراوت جون دیگه افسردگی خفتش نکنه . واسه همینه که به من پول میده .اون بهم اعتماد کرده و همه ی کارای خودش و خونشو سپرده دست من . منم باید همه ی سعیم و برای بهبودی کاملش انجام بدم .

مهسا : فکر نمیکنی زیادی بهت وابسته شده ؟

آنید : چرا . مهسا : این جوری وقتی بخوای بری خونت دوباره افسرده میشه .

آنید : تو میدونستی طراوت جون فکر میکنه من از یه خانواده ی فقیرم و به این کار به خاطر پولش خیلی نیاز دارم ؟

مهسا : نه جدی؟ تو چرا راستشو نگفتی.

آنید : آخه یه جورایی جالبه . فکرشو بکن دختر یه کشاورز فقیر که به نون شبشم محتاجه .

مهسا : برو دیوونه تو هنوز آدم نشدی ؟

آنید : نه . امیدوارم نباش که من آدم بشو نیستم . ولی خدا کنه بچه های طراوت جون هوس مسافرت به سرشون بزنه . که اگه من رفتم خونه احساس تنهایی نکنه . مهسا : آره خدا کنه . پس با این حساب اردوی این هفته نمیای نه ؟

آنید : این هفته ؟ کسی به من چیزی نگفت . حالا کجا میخواید برید؟

مهسا : کوه . بابا این اخوانم من و خفه کرد چپ میره راست میره میگه ” خانم کیان تشریف میارن ؟

خانم کیان تشریف نمیارن ؟ خانم کیان .. خانم کیان … ” مردم از بس به سوالای این یارو جواب دادم .

آنید : منم مردم از بس به خاطر تو تحت نظر گرفته شدم .

مهسا : چی؟ آنید با سر اشاره ای به یکی از درختها کرد که شخصی به طرز کاملا” ناشیانه سعی داشت خود را پشتش مخفی کند .

آنید : عاشق دل خسته تون زاغ سیاهتون و چوب میزنه . ببین چه جوری داره قایم میشه . این کاراگاه بازیش من و کشته . مهسا که سعی داشت نشان دهد که پسر را ندیده و به او توجهی ندارد با اخم گفت : چی کارش داری بنده خدا رو بزار شاد باشه .

آنید : اوهو چه طرفدارشم شدی از حالا. تو که اینقده دوس ست اومده ازش چرا بله نمیگی که ما هم از اطلاعات ایشون سر جلسه ی امتحان بهره مند بشیم؟

مهسا : اه آنید خودتو لوس نکن .. اه این جوری تابلو نگاش نکن .. .

اه روتو برگردون آبرومو بردی …

اصلا” بیا بریم سر کلاس تو جنبه قدم زدن نداری.

ادامه دارد…

شما عزیزان می توانید هر شب حوالی ساعت ۲۲ با مراجعه به سایت حیاط خلوت بخش فرهنگ و هنر>رمان>رمان باورم کن یک قسمت از این رمان زیبا را بخوانید.

اختصاصی حیاط خلوت

♥ جذاب ترین مطالب روزانه را در کانال تلگرام حیاط خلوت ببینید

اینم ببین!

رمان باورم کن-قسمت شصت و سوم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A