سرخط خبرها
خانه > فرهنگ و هنر > رمان > رمان باورم کن-قسمت سی و نهم

رمان باورم کن-قسمت سی و نهم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم آرام رضایی را برای شما عزیزان آماده کرده ایم.

خلاصه داستان:

آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه . به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده بود که برای بهتر یادگیری درس بهتره کار عملی انجام بدن و به طور مستقیم روی گل و گیاه کار کنن.

بنا به عللی آنید تصمیم میگیره که به عنوان یه پرستار برای یه خانم سالمند توی یه خونه ی بزرگ که وسط یه باغه کار کنه که بتونه از باغش برای یادگیری رشته اش استفاده کنه.آنید مخصوصا” دنبال خونه ای میگرده که بدون عنصر ذکور باشه و خونه خانم احتشام بهترین جاست چون سالهاست که بچه های خانم احتشام خارج از کشور زندگی میکنن. همه چیز خوب پیش میره تا روزی که آنید از مرخصی میاد و …..

رمان باورم کن

◄آنچه گذشت: قسمت قبل

 رمان باورم کن – قسمت سی و نهم

رسیدیم خونه و از ماشین پیاده شدم. از در عمارت وارد شدم و شروینم پشت من. یهو دیدم یه چیزی مثل طوفان اومدو همچین به من تنه زد که پرت شدم سه متر اون ورتر و خوردم به دیوارو به صورت نشسته پهن زمین شدم . اصلا” نفهمیدم چی شد. فقط یه صدای جیغی شنیدم. صدا: شروین عزیزمممممممممممممممممم. وای ننه ام این کیه دیگه چه صدای تیزی هم داره پرده گوشم پاره شد. ماشالله تن که نگو بگو قلوه سنگ تمام تنم کوفته شده بود به خاطر ضربه ای که خوردم. گیج برگشتم ببینم این کوه چی بود که وسط سالن گذاشتن.

این دیگه کیه؟؟؟ چرا همچین میکنه. دیدم یه دختر بلوند همچین خودش و از گردن شروین آویزون کرده که آدم یاد این میمونای رو درخت می افتاد. آخه پاهاشم بالا تو هوا نگه داشته بود. ما از این خدم و حشمای صمیمی نداشتیم که. نه بابا خدم چیه؟ کدوم یکی از اینایی که اینجا کار می کنن تاپ بندی می پوشن با شلوار جین که از ۶ نقطه سوراخه؟ البته ۶ تا رو حدس زدم از اون بغلی که من می دیدم فقط ۳ تاش پیدا بود حتما اون سمتشم ۳ تا دیگه بود. مبهوت این میمون درختی بودم که یهو این میمونه یه ماچ از گوشه لب شروین کرد. اه حالم بهم خورد یه من تف و رژ چسبوند گوشه لبش. می خوای لب بگیری درست انجام بده خوب. اگه می خوای گونه اشو ببوسی خوب یکم برو بالاترش و ماچ کن.

چسبیده به همون بغل. چندش. همچین پسره رو ماچ کرد که جای رژ قرمزش مثل مهر حک شد گوشه لبش یکم هم رو لبش. من که نفهمیدم این دختره می خواست کجای این پسره رو ماچ کنه. جالبیش این بود که شروین اصلا” هیچ کاری نمی کرد همون جور مثل درخت وایساده بود. دختره هم که یکم از گردن شروین تاب خورد رضایت داد و اومد پایین. دست انداخت دور بازوی شروین و با یه صدای لوسی گفت: عزیزم کجا بودی؟ تو که می دونستی من میام پس کجا رفتی؟؟؟؟ شروین همون جور خونسرد گفت: کار داشتم.

دختره یه چشم غره توپ بهم رفت که یه آن شک کردم نکنه چیزی ازش دزدیدم یا کاری باهاش کردم که اینقده ازم عصبانیه. دختره همون جور که به من چشم غره میرفت به شروین گفت: کارت با این بود؟ این عمه اته و ننه ات. هوی من اسم دارما. آنید خانم کیان. شروین یه نیم نگاه به من کرد یهو چشماش گرد شد. شروین: تو اونجا چی کار می کنی؟؟؟ یه نگاه به خودم کردم. دیدم رو زمین چسبیده به دیوار نشستم و دستمم به بازومه. بدبخت حق داره تعجب کنه من درست جلوی شروین از در وارد شدم در کمتر از ۲ ثانیه پرت شدم چند متر اون ورتر و الان حال و روزم اینه. کوله بدبختم که همون جلوی در افتاده بود رو زمین.

به زور از جام بلند شدم. من: نمی دونم والا یهو جلوم و ندیدم خوردم به کوه. شروین ابروش بالا رفت. شروین: کوه؟؟؟ این جیغی یه جیغ کشید: دختره نکبت به من میگی کوه؟؟؟ چشمام و گرد کردم و با تعجب به جیغیه نگاه کردم و گفتم: من؟؟؟ من به شما گفتم کوه؟؟؟ من اصلا” شما رو نمیشناسم. من اصلا” اسم شما رو گفتم؟ به خودت شک داریا. من گفتم کوه مگه شما کوهی؟ چیغی: مگه نگفتی خوردم به یه کوه؟ من: خوب کوه دیگه شما چرا به خودتون گرفتید؟ با حالت گیجی به دورو برم نگاه کردم مثلا” دنبال کوهه میگشتم.

من: نمی دونم والله این چی بود من خوردم بهش. یادم نمیاد از این کنده منده ها وسط خونه داشته باشیم. دختره دوباره جیغ کشید و گفت: دختره عوضی نکبت. حرف زدنم بلد نیستی. اصلا” میفهمی با کی داری حرف میزنی؟ یهو همچین بازوی شروین و کشید که من منتطر صدای جر خوردن آستینش بودم. جیغی: شروین این کلفتا رو از کجا پیدا میکن ید. اصلا” حد خودشون و نمی دونن. تو چرا چیزی بهش نمیگی؟ از دیوار صدا در اومد که از شروین در نیومد. تو دلم ذوق زده شدم که هیچی نگفت. بی اختیار یه دونه از اون لبخند خوشگلا اومد رو لبم. با همون لبخند رفتم جلو برای حرص دادن میمون درختی گفتم: ببخشید اشتباه گرفتید من اینجا پرستاره خانم احتشامم. شما تازه استخدام شدین؟

بهتون نگفتن که اینجا نمی تونید از این لباسا بپوشید؟ یه ذره هم به روی خودم نیاوردم که این دختره اگه اینجا کار میکرد چه جوری از شروین آویزون شد و ماچش کرد. فقط می خواستم یه جوری بهش بفهمونم نباید کار بقیه رو مسخره کنه. دختره ی نصفه لباس. دختره با دهن باز به شروین نگاه کرد و معترض گفت: شروین تو چیزی نمی خوای بگی؟؟؟ به شروین نگاه می کردم اونم تو چشمام نگاه می کرد و چیزی نمی گفت. حاضرم قسم بخورم که چشماش داشت می خندید. دختره که دید شروین چیزی نمیگه یه جیغ کشید و پاکوبون رفت تو سالن. هنوز داشتم به چشمای شروین نگاه می کردم. دو قدم بهم نزدیک شد و گفت: خوردی به کوه چیزیت شد؟

بی اختیار خنده ام گرفت: نه زیاد. ولی دلم برات سوخت. گردنت سالمه؟ یه دستی به گردنش کشید و متفکر گفت: فکر کنم رگ به رگ شده. لبخندم عمیقتر شد. دوباره صدای جیغ جیغو خانم در اومد که از تو سالن جیغ میکشید. جیغی: شروینننننننننننننننن شروینم چشماش و چرخوند و یه پوفی کرد و رفت سمت سالن. یکی نبود بگه بابا دختر قحطه رفتی بلند گو گرفتی؟؟؟؟ اصلا” به من چه. شونه امو بالا انداختم و رفتم تو اتاقم که لباسامو عوض کنم. با اینکه اصلا” حوصله این دختر میمونه رو نداشتم اما مگه این حس فضولی می ذاشت نرم پایین. زودی لباسامو عوض کردم و رفتم پایین. از پله ها که اومدم پایین دیدم مهام جلوی دره. اه این پسره کی اومد؟ با لبخند رفتم جلو سلام کردم. یه بلوز مردونه پوشیده بود با شلوار جین سورمه ای.

چقدم بهش میومد. جیگری شده بود واسه خودش. با اون قد و هیکل ماه شده بود. داشتم هیزی نگاش می کردم که چشمم افتاد به صورتش که دیدم با لبخند وایساده نگام می کنه. برای اینکه سه کارمو بگیرم یه سرفه کردم و با دست اشاره کردم و گفتم: بفرمایید خوش اومدید. لبخندش عمیقتر شد و همراه من راه افتاد تا برسیم تو سالن داشتیم حال و احوال می کردیم. مهام یه سلام یه سره گفت و همه جوابش و دادن. منم رفتم گونه طراوت جون و بوسیدم و نشستم رو مبل. دختر لوسه هم بلند شد و با عشوه به مهام دست داد. زیادیت نشه دختر واسه این عشوه واسه اون قر. نمی خواد یه دونه هم از دستش بره. همه رو با هم میخواد. مهام: خوبید ژیلا خانم؟ اه پس اسمش ژیلا بود چه بهشم میومد. همش فکر می کردم ژیلا اسم این دختر لوساست انگاری فکرم درست بود.

ولی عجیب این دختره برام آشنا بود. کجا دیده بودمش؟؟؟؟ ژیلا و شروین چسبیده به هم رو یه مبل نشسته بودن و طراوت جونم رو مبل خودش نشسته بود. منم رو یه مبل دو نفره چسبیده به طراوت جون نشسته بودم که مهام هم اومد با فاصله کنارم نشست. وای که این پسره چه ماه بود همش رعایت بقیه رو می کرد. چه گل پسری خدا واسه ننه باباش نگهش داره. یکم از ادب و خوبی این بچسبه به این یخچال که همه جا رو فیریز می کنه. داشتم به شروین و ژیلا نگاه می کردم که چیک تو چیک هم بودن و ژیلا مدام مثل مگس تو گوش شروین وزوز می کرد و شروینم مثل مجسمه نشسته بود و به رو به روش نگاه می کرد. فکر نمی کنم اصلا” حواسش به صحبتای این وروره جادو بوده باشه. یهو یه جرقه تو ذهنم اومد. فهمیدم این دختره کیه. تو مهمونی دیده بودمش دختره دماغ و دهن و گونه عملیه.

سر دسته دخترا. زیر لب آروم گفتم: کج سلیقه بدبخت. دختر قحط بود چسبیدی به این؟ نه قیافه داره نه شعور اگه این عملای جور واجورم نبود که نمی تونستی نگاش کنی. موندم این قطب جونوب از چی این عجوزه خوشش اومد. یه صدایی دم گوشم شنیدم. – منم نمی دونم چی شده که از این خوشش اومده. آخه اصلا” به شروین نمیاد. برگشتم دیدم مهام یکم خودشو خم کرده سمت من و آروم داره اینا رو میگه. پس حتما” حرفای من و شنیده بود. منم یکم خودمو خم کردم سمتش و گفتم: پس چرا با این می گرده؟؟؟ مهام به همون آرومی گفت: نمی دونم شاید واسه سرگرمی. شایدم لج کرده. متعجب نگاش کردم. من: لج کرده ؟

با کی؟ مهام یه اشاره ای به طراوت جون کرد. از تعجب دهنم باز مونده بود مهام خودش توضیح داد. مهام: آخه همش گیر می داد و مدام دخترای مختلف وبهش معرفی می کرد شروینم برای اینکه گیرو بخوابونه گفت با یکی بچرخم تا خانم احتشام آروم بگیره. این دختره هم واسه سرگرمیه. من: جدی؟ پس از این کارا هم میکنه. قبل اینکه مهام جواب بده صدای طراوت جون و شنیدم. برگشتم با تعجب دیدم طراوت جونم خودش و سمت من خم کرده و با اخم داره به شروین و ژیلا نگاه می کنه. صداش و آروم کرد و گفت: من نمی دونم شروین چی تو ی این دختره جلف دیده که باهاش میگرده. یه نگاه به مهام کردم. جفتمون کبود شده بودیم از خنده اما زشت بود جلوی طراوت جون می خندیدیم. طراوت جون: دختره لوس ببین چه جوری خودش و چسبونده به نوه احمق من.

وای خدا دیگه نمی تونستم جلو خنده امو بگیرم. از جام بلند شدم و در حالی که سعی می کردم جلوی خنده امو بگیرم گفتم: من برم آب بخورم. مهامم پشت من بلند شد و موبایلش و درآورد و شروع کرد الو الو کردن. از سالن که اومدم بیرون پقی زدم زیر خنده. صدای مهام و از پشت سرم میشنیدم که می خندید. وای که چقدر خندیدیم. مهام که خم شده بود و زانوهاش و گرفته بود از خنده. بعد کلی خنده که حسابی حالمون و جا آورد برگشتیم تو سالن که مهری خانم اومد و گفت شام حاضره. سر میز شام مهام روبه روم نشسته بود.

وای بس که این دختره شیرین بازی در میاورد داشتیم بالا میاوردیم. طراوت جونم که اصلا این دوتا رو نگاه نمی کرد اخم کرده بود غذاشو می خورد. من و مهامم بس که با چشم و ابرو این دوتا رو به هم نشون دادیم و زیر زیرکی خندیدیم نفهمیدیم چی خوردیم. شروینم اما با اون صورت یخیش در کمال آرامش و بی توجه به خودشیرینیهای ژیلا غذاش و می خورد. فکر کنم تنها کسی که اونشب خوب غذا خورد شروین بود. فقط یه چند باری به من و مهام نگاه کرد و دوسه تا چشم غره مهمونمون کرد که ما هم به روی خودمون نیاوردیم.

—————————————

دیگه از فرداش مهمون هر روزمون بود ژیلا خانم. درک نمی کردم یعنی خودش نمی فهمید کسی ازش خوشش نمیاد تو این خونه؟ ولی خوب کسی هم به خاطر شروین حرفی بهش نمی زد. منم سعی می کردم وقتایی که این دختره اینجاست یا تو اتاقم باشم یا تو باغ به گلهای خوشگلم برسم. و از اونجایی که این دختره تقریبا” هر روز عصری میومد اونجا منم هر روز پیش گلهام بودم و کلی براشون درد و دل می کردم.

دوباره فشار استادا رو درسا زیاد شده. ماهام مثل خر می ریم سر کلاس و یه کله جزوه می نویسیم. غصه ام گرفته کی می خواد اینا رو بخونه. شروینم هر روز با من بیدار می شه من و می رسونه دانشگاه و عصری میاد دنبالم. هر بارم این ژیلا خانم یه تیکه بار من می کنه. نمی دونم این بچه مایه دارا خوششون میاد هی به همه بگن کلفت؟ اون از شروین اینم از این انتر خانم. شیطونه میگه بزنم از وسط بشکونمش دختره خلال دندون درازو.

*****

دانشگاه بودم. با بچه ها نشسته بودیم تو پاتوقمون و از هر دری حرف میزدیم. البته بیشتر مریم حرف می زد. یک هفته بود مدام در مورد یه موضوع حرف میزد. دیگه همه کلمه هاش و حفظ بودم. دوباره داشت در مورد این خواستگار جدیدش حرف می زد نه بهتره بگم نامزدش چون بله رو داده بود. داستان از این قرار بود که یک هفته بعد از تعطیلات عید مامان مریم زنگ کشش کرده بود که هر کاری داری بذار کنار و پاشو بیا خونه که فلان فامیلشون که یه نسبته دوری با هم دارن می خوان واسه گل پسرشون بیان خواستگاری و مریم باید بیاد خونه چون مامان مریم قرار مدارا رو گذاشته. مریم هم آخر هفته کلاسا رو دو در میکنه و میره خونه.

خوب بقیه اشم که پیداست. پسره رو میبینه خوشش میاد. پسره مهندسه. یه شرکت از خودش داره، خانواده داره و کاملا” آماده برای ازدواج. از همه مهمتر خودش و خانواده اش تهران زندگی میکنن که بهترین مورد برای مریم محسوب میشه. اونام قراره خیلی زود ازدواج کنن. قرار عروسی و برای ۱۵ اردیبهشت گزاشتن. من نمی دونم این همه عجله برای چیه. یک هفته ای هم میشه که مریم اینا دنبال کارای عروسین و پسره هر روز میاد دنبالش تا برن به کارها برسن. یک بار دم دانشگاه پسره رو دیده بودیم. اومده بود دنبال مریم ماهام فضوللللل. همه به صف شده بودیم ببینیم این تحفه چه شکلیه. خوب قد بلند خوش قیافه. کلا” به مریم میومد.

براش خوشحال بودم چون خیلی ذوق زده بود. البته یکم برام عجیب بود که چه جوری می تونه به این سرعت از یکی خوشش بیاد بخواد باهاش زیر یک سقف زندگی کنه. برام قابل درک نبود باز اگه عاشق هم بودن مثل مهسا و ستوده یه چیزی. البته من کلا خود ازدواج و پسر برام قابل درک نیستن. چرا آدم باید دستی دستی خودش و بندازه تو هچل؟؟؟؟؟ نمی دونم. الانم مریم نشسته بود و داشت از خریداش و کارهای عروسیش میگفت. منم رفته بودم تو فکر خودم. از بعد عید که برگشته بودم ، خونه، با وجود جیغ جیغو خانم آرامش نداشت.

شلوغ شده بود. من ، شروین، خانم احتشام، مهامم که بیشتر وقتا اونجا بود این جیغجیغو خانمم که دیگه رسما” تو خونه افتاده بود. نمی دونم چرا ازش خوشم نمیومد. دختره عملی همچین به شروین می چسبید که یکی نمیدونست فکر می کرد دوتا بچه هم از شروین داره. مخصوصا” با اون لباسای عجق وجقی که می پوشید. واقعا” نمی فهمیدم شروین از چیه این دختره خوشش میاد. تو فکرام غرق بودم که موبایلم زنگ زد. ببین کیه زنگ زده شروین خان. من: سلام. شروین: سلام. طبق معمول از حال و احوال پرسیدن خبری نبود. اون حالمو نمی پرسید منم نمی پرسیدم. شروین: تا کی کلاس داری؟ من: تا ۶ چه طور؟

شروین: باشه ۶ اونجام. داشت قطع میکرد سریع گفتم: ببخشید؟؟؟ الوووووو تو که می دونستی تا کی کلاس دارم پس چرا زنگ زدی؟؟؟ شروین: می خواستم بگم که……. دیر نکنی. من: باشه……….. گوشی و قطع کردم و واسه گوشی یه زبون در آوردم. ***** سر ساعت ۶ جلوی در دانشگاه بودم. شروین جلوی پام ترمز کرد. سوار شدم. نفله هیچ وقت اول سلام نمیکرد. من: سلام. شروین: سلام. دیگه هیچی نگفتیم. منم که کلا” حوصله سکوت و ندارم. چشمام و بستم وخوابم برد. حس کردم ماشین ایستاد.

آخیش کی رسیدیم خونه. چه خوب. چشمام و باز کردم. وا اینجا که خونه نبود. این پسره من و کجا آورده بود؟ منم جنازه نفهمیدم. سابقه نداشت غیر از خونه و دانشگاه جای دیگه ای بریم. اولین فکری که اومد تو ذهنم باعث ترسم شد. خودمو جمع کردم وچسبیدم به در. مشکوک به شروین که داشت کمربندش و باز می کرد نگاه کردم. با یه صدای جیغی گفتم: من و کجا آوردی؟؟؟؟ با چشمای گشاد نگام کرد. شروین: چرا جیغ میکشی؟ من: من و دزدیدی؟؟؟ فکر کردی چی؟؟؟ درسته که خوابم اما جرات داری بهم نزدیک شو می کشمت. چشماش گشادتر شد چرخید سمت من. وای ننه نکنه می خواد یه کاری بکنه. یه کوچولو ترسیدم. یه جیغ کوتاه کشیدم و کیفمو که توش پر کتا بو جزوه بود آوردم بالا و کوبوندم تو سرش.

اونقدر کیفم سنگین بود و بد ضربه ای بهش زدم که یه لحظه گیج شد و چشماش و بست تا مخش برگرده سر جاش. یکم دلم براش سوخت. خیلی محکم زدم تو سرش گناه داشت. آروم نشسته بودم گوشه صندلی و بهش نگاه می کردم. نگران شدم نکنه که واقعا” مخش جا به جا شده. نگران و پشیمون داشتم نگاش می کردم که یهو برگشت بهم نگاه کرد. از چشماش خون می بارید. صورتش سرخ شده بود. عصبانی کیف و از تو دستام کشید. با صدایی که به زور پایین نگهش داشته بود گفت: دختره دیوونه ، هر وقت که می خوام فکر کنم نرمالی یک کاری میکنی که مطمئن میشم خل و چلی. این چه کاری بود کردی؟ آخه دیوونه من اگه بخوام بدزدمت میارمت اینجا؟؟؟

یه نگاه به دوروبرت بنداز. آروم چشمام و گردوندم. وای خاک عالم به سرم راست میگه. اینجا چقدر شلوغه. وای اینجا که مرکز خریده. آخه کی یه دخترو می دزده میاره مرکز خرید. شروین: دیوونه اگه بخوام کاری بکنم خونه به اون بزرگی و ول میکنم میارمت مرکز خرید؟؟؟ باز اعتماد به نفست زیاد شد؟ صورتم از خجالت سرخ شده بود. لب پایینم و گاز گرفتم و آروم گفتم: پس چرا اومدیم اینجا؟ شروین چشماش و بست و یه نفس عمیق کشید. آرومتر شده بود. چشماش و باز کرد و گفت: می خوام کادو بخرم. کادو بخری؟

برای من؟ نه که خیلی ازم خوشش میاد می خواد بهم واسه ضربه ای که به مغزش زدم جایزه بده. گیج داشتم نگاش می کردم که ادامه داد. شروین: امشب تولد مامان طراوته و منم امروز یادم افتاد. الانم اصلا” نمی دونم چی براش بخرم. تو رو آوردم که برام انتخاب کنی. با شنیدن این حرف هیجان زده شدم. کار قشنگم یادم رفت و تند گفتم: جدی؟؟؟ امروز تولدشه؟؟؟؟ چه نوه ای تازه یادت افتاده؟ سرمو از رو تأسف تکون دادم و دستگیره رو گرفتم که پیاده شم. برگشتم کیفمو از تو دستش قاپیدم و گفتم: حالا چرا نشستی به من نگاه می کنی. یالا پیاده شو کلی کار داریم. شروین از این همه پرویی من دهنش باز مونده بود. پوفی کرد و پیاده شد. بعد دو ساعت گشتن بالاخره چیزایی که تو ذهنم بود و خریدم. شروینم فقط در نقش یک جیب پر پول بود. تا می گفتم حساب می کرد.

—————————————

ساعت ۹:۳۰ رسیدیم خونه. سر راهمون شروین و مجبور کردم که کیک و گلم بگیریم. هر چند غر میزد که لازم نیست و تو این سن دیگه کیک تولد نمی خواد. اما من خودم اعتقاد داشتم آدم تو هر سنی کیک تولد می خواد کلی روحیه می ده به آدم. به خونه رسیدیم و جلوی در عمارت نگه داشت. من: کیک ومن می برم تو هم گلها و کادوها رو بیار. بدون اینکه منتظر جوابش بمونم پیاده شدم. شروینم دنبالم میومد. دستاش پر بود. با اون دسته گل گنده فقط یه کت شلوار کم داشت که بشه دامادی که میره خواستگاری.

از در عمارت وارد شدم که باز هم یه چیزی زوزه کشون از کنارم رد شد و چسبید به شروین. دیگه از دیدن این صحنه تکراری تهوع پیدا می کردم. خیلی جلف و خز بود. ژیلا: شروینم عزیزمممممممم کجا بودی؟؟؟ تو که می دونستی من میام پس چرا رفتی بیرون. وای که چقدر من از این عزیزم گفتنای کش دارش بدم میومد. شروین خونسرد گفت: کار داشتم. ژیلا با یه قر و عشوه گفت: یعنی این کلفته از منم برات مهمتره؟ نه دیگه باید برم این دختره رو له کنم زیادی پرو شده اگه دوست دختره این شازده است باشه حق نداره به بقیه توهین و بی احترامی کنه. کیک و گذاشتم رو میز کنار در و رفتم جلوش و دستامو زدم به کمرم.

سعی کردم مو به مو مثل این دختر سلیطه های خارجی رفتار کنم. یه قری به گردنم دادم و گفتم: ببین جیغجیغو خانم، ( انگشت اشاره امو به سمتش گرفتم و تکون دادم) من کاری به این ندارم که تو این خونه با کی چی کار داری. ولی بهت اجازه نمیدم بهم توهین کنی. من … تو … این … خونه … پرستارم. اگه تو فرق بین پرستار و یه خدمتکارو نمی دونی، نشون از سواد پایینت داره و من با کمال میل حاضرم حالیت کنم که فرق این دوتا چیه خودت که درکت نمی رسه. تا کلاس چندم درس خوندی؟

پیداست سواد مواد درست و حسابی نداری عزیزممممممم. این جور که از ریخت و قیافت پیداست ( یه اشاره به تاپ دکلته ی نصفه اش کردم که با هر حرکت دستش نافش پیدا می شد. آخه این وضع لباس پوشیدنه؟ ) انگاری خانواده درستی هم نداری که می ذارن دخترشون اینجوری بگرده و هر روز خونه ملت ولو باشه. ژیلا جون مثل دیگ بخار در حال انفجار بودن. یهو ترکید و با جیغ گفت: دختره امل غربتی این لباسا مده. خونسرد گفتم: جدییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟ خوب شد گفتی من فکر کردم پول نداری لباس بخری واسه همین یه نصفه پارچه دور خودت پیچیدی. ژیلا جیغی برگشت رو به شروین و گفت: شروینننننننننننننن ببین چی میگه بهم.

تو هیچی نمی خوای بگی بهش؟؟؟؟؟ شروینم خونسرد یه نگاه به سر تا پاش کرد انگار داشت تاپشو بررسی می کرد ببینه واقعا” نیم متر پارچه است یا نه. ژیلام منفجر شد و هوار زد: دیگه جای من تو این خونه نیست. دختره گدا گشنه ی بدبخت جایگاهش و نمی دونه. دویید تو سالن و یه ثانیه بعد با لباساش اومد بیرون و دویید سمت در و وسط راه یه تنه ی محکمم به من زد که نصف تنم و برد. منتظر بودم شروین بره دنبالش. یا برگرده یه چیزی بهم بگه به خاطر حرفایی که به ژیلا جونش زدم. اما در کمال تعجب خیلی ریلکس راه افتاد بره تو سالن. چشمم بهش بود. دیدم گوشه لبش کج شده. از کنارم که رد شد آروم گفت: دمت گرم خیلی رو اعصاب بود. من و میگی؟

چشما قد نعلبکی ، فک کف سالن آه……… قد غار علی صدر باز. نه انگاری خلاصش کرده بودم چه خوششم اومد. من که نفهمیدم این که حوصله این دختره رو نداشت چرا می ذاشت هر روز تلپ شه اینجا؟ می خواست واسه ما سوهان روح بیاره؟ مهری خانم با یه لبخند گشاد اومد کنارمو گفت: دستت درد نکنه آنید خانم خوب حالشو گرفتی. به خدا آدم روش نمیشد به این بشر بگه دختر. راحتمون کردی. یه لبخند زدم وراه افتادم سمت آشپزخونه. کیک و از جعبه اش در آوردم و چند تا شمع گذاشتم روش نمی خواستم شمع عددی بذارم که سن طراوت جون و به یادش بیارم شاید احساس پیری می کرد درحالی که به نظر من هنوز جوون بود.

نمیشدم به تعداد سنش شمع بذارم وگرنه تا فردا باید فوتشون می کرد واسه همین پنج شش تا شمع گذاشتم رو کیک و روشنش کردم. کیک و بلند کردم و به مهری خانم و بچه های آشپزخونه گفتم دنبالم بیان بریم تو سالن و تا وارد شدیم شعر تولدت مبارک و بخونن. یه لحظه یه چیزی یادم افتاد. دم در آشپزخونه ایستادم و به مهری خان گفتم: مهری خانم برو شروین و صدا کن. مهری خانم رفت و با شروین برگشت. من: کادوها رو دادی؟ شروین: نه گذاشتمش یه گوشه که نبینه. می خواستم تو بیای با هم کادوها رو بدیم. من: خوب کاری کردی مرسی. چیزه…. میشه بری گیتارتو بیاری؟

شروین با تعجب نگام کرد. شروین: واسه چی؟ من: می خوام موقع آوردن کیک آهنگ تولدت مبارک و با گیتار بزنی و بخونی. چشمام و ریز کردم وملتمس گفتم: می خونی؟ تو چشمام نگاه کرد و یه لبخند محو زد و گفت: می رم بیارمش. یه ذوقی کردم که نگو. انگار تولد خودم بود. با مهری خانم اینا هماهنگ کردم که موقعی که کیک و بردم وآهنگ تموم شد همه دست بزنن و یک صدا بگن تولدت مبارک طراوت جون. انگار گروه کر می خواستم هماهنگ کنم. وسواس گرفته بودم. شروین گیتار به دست اومد و گفت بریم. به جای جواب لبخند زدم. تا پامون و گذاشتیم تو سالن شروین شروع کرد به زدن و خوندن.

وای که چقدر قشنگ می خوند. انگار واقعا” از ته قلبش تولد و تبریک می گفت. تولد، تولد تولدت مبارک مبارک، مبارک تولدت مبارک لبت شاد و دلت خوش تو گل پرخنده باشی بیا شمعا رو فوت کن که صد سال زنده باشی تولد، تولد تولدت مبارک مبارک، مبارک تولدت مبارک طراوت جون که صدای ماها رو شنید با بهت برگشت و به ماها که مثل یه لشگر آروم آروم بهش نزدیک می شدیم نگاه کرد. جلوش که رسیدیم شروینم خوندنش تموم شد. همه یه صدا گفتن تولدت مبارک طراوت جون. خانم احتشام طفلی از ذوقش بغض کرده بود و تو چشماش اشک جمع شده بود. دلم غش رفت واسه چشمای مهربون و خوشگلش. کیک و رو میز جلوش گذاشتم و رفتم سفت بغلش کردم و یه ماچ گنده ام از گونه اش گرفتم. شروینم بعد من بغلش کرد و ماچش کرد و گفت: تولدت مبارک مامان طراوت عزیزم.

یه لحظه یاد عزیزم گفتنای میمون خانم افتادم. اما زود بی خیالش شدم. من: طراوت جون نمی خوای شمعها رو فوت کنی؟ امیدوارم ۱۰۰ سال به خوشی زندگی کنی. طفلی بغض کرده بود و نمی تونست حرف بزنه. تا اومد شمعها رو فوت کنه سریع گفتم: صبر کن صبر کن. همه با تعجب نگام کردن. من: طراوت جون یادت نره آرزو کنیا. آرزو کن خدا یه شوهر خوب نصیبت کنه. طراوت جون یه لبخند عظیمی زد و با دست یه دونه آروم به بازوم زد و گفت: آنید. اما وقتی خواست شمعها رو فوت کنه چشماش و بست. شمعها رو فوت کرد و همه براش دست زدن. آروم زیر گوشش گفتم: دعاتون واسه شوهر بود دیگه. خندید و یه چشم غره نصفه بهم رفت. به شروین اشاره کردم که کادو ها رو بیاره.

شروینم پاشد و رفت و با بسته ها برگشت. کادوهاش و دادم بهش و با ذوق گفتم: بفرمایید اینم کادوی تولدتون. با یه ذوقی کادوها رو ازم گرفت و گفت: کادو برای چیه. این کیک و آهنگ و حالا هم کادو این چیزا از سن من گذشته دیگه. شروین: مامان جون شما هنوز جونید این چه حرفیه. فکم افتاده بود این همون پسره بود که موقع کیک و گل گرفتن پدر من در آورد بس که غر زد و گفت این کارا از سنش گذشته؟ رو که نیست به خدا. طراوت جون بسته اول باز کرد. یه روسری خوشگل به رنگ آبی و سورمه ای بود. رو سرش امتحان کرد که خیلی بهش میومد و طراوت جونم کلی ازش خوشش اومد. بسته دوم و باز کرد که کوچیکتر بود.

از توش یه جعبه جواهرات مخمل در آورد. درش وباز کرد و با دهن باز به گوشواره های تو جعبه نگاه کرد. چشماش برق می زد. با ذوق خودمو چسبوندم بهش گفتم: بذارید بندازم گوشتون. دست بردم و گوشواره ها رو گذاشتم تو گوش طراوت جون. وای که چقدر ماه شده بود. من: این گوشواره از طرف شروین…. شروین پرید وسط حرفم و گفت: این کادوها از طرف من و آنیده. آخ که این دهنم باز موند. خدا تومن پول گوشواره ها شده بود و همه شو شروین داده بود من فقط انتخابش کرده بودم. حالا این پسره داشت من و هم شریک می کرد. تو کف کار شروین بودم که یهو دست طراوت جون اومد دور گردنم و من و شروین و تو یه زمان کشید تو بغلش.

سرمون رو سینه طراون جون بود و طراوت جون ما رو فشار می داد به خودش و هی تشکر می کرد و هی میگفت دخترم پسرم. من اما همه حواسم به شروین بود که صورتش جلوی صورتم تو فاصله پنج سانتیم بود. داشتم بهش نگاه می کردم که گوشه لب شروین کج شد و یه چشمک بهم زد. چشمام داشت از جاش در میومد. این الان به من چشمک زد؟ آی نفس کش کجایی قیصر داداش که بیای غیرتی شی پسره اجنبی فرنگی به ناموس مملکتت چشمک زد.

خوب البته یه نصفه اجنبی. حالا چون فرنگ زندگی میکنه ما هم جزو عجانب در نظر می گیریمش. مبهوت چشمک شروین بودم که طراوت جون ولمون کرد و تونستیم درست بشینیم. هنوز داشتم به شروین نگاه می کردم که یهو ابروش و انداخت بالا. که یعنی چیه. منم دیدم زیادی زوم کردم به پسره بی حرف سرمو گردوندم یه طرف دیگه. خلاصه اون شب انقده طراوت جون ذوق زده بود که به هممون انرژی تزریق کرد. وقتی آخر شب واسه خدا حافظی گونه اشو می بوسیدم گفت: خدا عمرت بده صدات میومد وقتی داشتی شر این دختره نچسب و از سرمون می کندی. یه لبخندی زدم و شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاقم راحت خوابیدم.

ادامه دارد…

شما عزیزان می توانید هر شب حوالی ساعت ۲۲ با مراجعه به سایت حیاط خلوت بخش فرهنگ و هنر>رمان>رمان باورم کن یک قسمت از این رمان زیبا را بخوانید.

اختصاصی حیاط خلوت

♥ جذاب ترین مطالب امروز را اینجا ببینید

اینم ببین!

رمان باورم کن-قسمت شصت و هشتم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *