سرخط خبرها
خانه > فرهنگ و هنر > رمان > رمان باورم کن-قسمت شصت و سوم

رمان باورم کن-قسمت شصت و سوم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم آرام رضایی را برای شما عزیزان آماده کرده ایم.

خلاصه داستان:

آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه . به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده بود که برای بهتر یادگیری درس بهتره کار عملی انجام بدن و به طور مستقیم روی گل و گیاه کار کنن.

بنا به عللی آنید تصمیم میگیره که به عنوان یه پرستار برای یه خانم سالمند توی یه خونه ی بزرگ که وسط یه باغه کار کنه که بتونه از باغش برای یادگیری رشته اش استفاده کنه.آنید مخصوصا” دنبال خونه ای میگرده که بدون عنصر ذکور باشه و خونه خانم احتشام بهترین جاست چون سالهاست که بچه های خانم احتشام خارج از کشور زندگی میکنن. همه چیز خوب پیش میره تا روزی که آنید از مرخصی میاد و …..

رمان باورم کن

◄آنچه گذشت: قسمت قبل

 رمان باورم کن – قسمت شصت و سوم

مریم به زور دهن باز کرد انگار لبهاش بهم چسبیده بود. مریم: حس کردم …. حس کردم که یه چیزی درست نیست. یه جای کار می لنگه . همش تو گوشیشه. هر وقت با گوشی می دیدمش تندی می خندید و یهو زیادی محبت می کرد. هیچ وقت موبایلشو از خودش جدا نمی کنه. زیادی به خودش میرسه. نه که بد باشه اما ساعتی یه بار عطر زدن و روزی چند بار اومدن خونه که لباسهاشو عوض کنه و مدام جلسه داشتن و شب دیر اومدن ….. بغض کرد. مهسا و درسا دستشو فشار می دادن. دلم برای نگاه مظلومش آتیش گرفت. مریم: من یه جورایی اینجا غریبم. همه اش منتظرم که سینا بیاد خونه. تا با هم باشیم که حرف بزنیم. اما …. دیر وقت میاد.

کم حرف میزنه …. همه چیزها رو قاطی میکنه. رنگی که دوست دارم غذایی که دوست دارم. گلی که دوست دارم. برام عجیب بود که انقدر کم حافظه است. یه بار اومد خونه و من تو کیفش یه جعبه کوچیک دیدم. یه جعبه کادو شده. وقتی اومد تو اتاق و جعبه رو تو دستم دید خندید و گفت تولدت مبارک عزیزم. سرشو بلند کرد و با غم بهم نگاه کرد: تولدم نبود …. مناسبتی نداشتیم …. یعنی اون کادو و تولد ….. دو قطره اشک چکید رو گونه اش. داشت همه درد و غمشو قورت می داد. برای کی ؟ برای چی؟ خودمو کشیدم جلو دستمو گذاشتم روی پاش. من: مریم عزیزم …. گریه کن … گریه کن تا خالی شی … گریه کن تا آروم شی …. مریمم نریز تو خودت نزار تلنبار شه رو هم … چونه اش لرزید. بغضش شکست. دو قطره شد چهارتا. چهار تا شد ۱۰ تا، شد یه رود، شد سیل. مهسا بغلش کرد. تو بغل مهسا اشک ریخت. لرزید. هق هق کرد. بغض کردم. مهسا گریه کرد. درسا چشمهاش اشکی شد. صدای هق هق الناز از تو گوشی میومد.

بغض کردم. بیچاره مریم. بیچاره دل کوچیکش. بیچاره آرزوهای به باد رفته اش. به مهسا نگاه کردم. می فهمیدم چرا گریه میکنه. تو اون لحظه خودشو گذاشته بود جای مریم. با تمام وجود حسشو درک می کردم. وای اگه ….. حتی نمی خواستم به یه همچین اتفاقی فکر کنم. من به شروین اعتماد داشتم. من میشناسمش. عشقم آگاهانه بود. نه با یه بار دیدن. نه با یه خواستگاری نه با دوبار صحبت کردن. من باورش داشتم عشقشو باور داشتم. مریم گریه کرد. غم تو اتاق پیچید. هیچ کس هیچی نگفت. گذاشتیم تا مریم دلشو خالی کنه تا آرومتر بشه. مریم آروم شد . اشکهاش و پاک کرد. من: مریم …. الان می خوای چی کار کنی؟ مریم یه لبخند تلخی زد و گفت: زندگی؟؟؟؟ صدای چی گفتن من تو صدای نه درسا و جیغ الناز گم شد.از جام پریدمو با چشمهای گشاد از تعجب با بهت گفتم: اما…. با دونستن همه این چیزا؟؟؟ چه طور؟ چه طور می خوای دوباره زندگی کنی؟ اونم با یه همچین کسی؟ چه طور اعتماد میکنی؟ می خوای همیشه تو هول و ولا باشی؟ منتظر و چشم به در که کی میاد؟ که نکنه یه وقت دوست و فامیل بفهمن اون چی کار میکنه؟ که نکنه گند کاراش در بیاد.

شایدم یه روزی خودش بیاد و بگه بیا جدا شیم. مریم به چه امیدی می خوای زندگی کنی؟ برای کی؟ به خاطر چی؟ عصبی شده بودم و داد می کشیدم. تو اتاق قدم رو می رفتم و فریاد می زدم. می توپیدم. نه به مریم که تو اون لحظه اون و نمی دیدم. تو اون لحظه مادرمو می دیدم. مادرم آینده مریم بود. من آینده بچه ای بودم که مریم و سینا بوجود می آوردن. همه خاطرات بدمو دیدم. همه دعواها. همه حرفهای زشت و شنیدم. دوباره رعد و برق . دوباره جیغ و داد. دوباره فریادهای خفه. سر تو بالشت فرو کردن. دوباره دلهره و اضطراب به خاطر کارهای بابام. نه نمی زارم. نمی خوام مریمم به سرنوشت مادرم دچار بشه. نباید یه بچه دیگه مثل من بشه. حرفی که همیشه به مادرم می زدم و اون همیشه میگفت دیگه دیره، فایده نداره رو به مریم گفتم. جلوی پاش زانو زدم و با التماس گفتم: مریم بیا و جدا شو. تو هنوز جوونی. تو هنوز وقت داری. نزار سینا جوونی و زیبایی و آینده و اعتماد به نفستو بگیره. نزار نابودت کنه.

خودتو بکش کنار. خودتو آزاد کن. ماها کنارتیم. ماها پشتتیم. تا آخرش. نمی زارم سینا انگشتش بهت بخوره. تو فقط بخوا. تو فقط بگو که این زندگی و نمی خوای. مریم دوباره یه لبخند تلخ زد و گفت: دیگه دیره …. خشک شدم. بهتم زدم. دستم از رو زانوش افتاد پایین. دیگه دیره …. این دو کلمه تو سرم زنگ می زد. مامانمم همیشه میگفت: دیگه دیره … دیگه از من گذشته ….. یه چیزی تو ذهنم برق زد. شوکه به مریم که بلند شده بود و کیفشو گرفته بود و با قدمهایی که رو زمین کشیده میشد به طرف در می رفت نگاه کردم. نکنه ……………………. اما صدام تو گلوم خفه شد چون مریم نرسیده به در تلو تلو خورد و یهو نقش زمین شد. مهسا جیغ کشید و به طرف مریم رفت. الناز از پشت گوشی داد میکشید: چش شده چش شده؟ درسا رفت سمت گوشی. منم خودمو از اتاق انداختم بیرون و رفتم سمت اتاق شروین. بدون در زدن در و باز کردم. شروین و مهام رو تخت نشسته بودن و حرف می زدن.

که با باز شدن ناگهانی در هر دو به در نگاه کردن. یهو شروین بلند شد و به سمتم اومد. من: شروین، مریم حالش بد شده. بیهوش شد. شروین با سرعت از کنارم رد شد و مهام هم دنبالش. به طرف اتاق من دوییدیم . شروین با یه حرکت مریم و بلند کرد و رو تخت خوابوند. مهسا دویید بیرون از اتاق. شروین: مهام برو کیفمو بیار. مهامم از اتاق بیرون رفت. درسا کنار مریم رو تخت نشست و بادش زد. منم با ترس یه گوشه ایستادم و به حرکات مضطرب بقیه نگاه کردم. هنوز فکرم تو سرم جولان می داد. آروم و با شک و تردید به سمت شروین رفتم. دستمو گذاشتم رو شونه اش. برگشت و نگاهم کرد. خم شدم و دم گوشش و ….. شروین با اخم کوچیکی گفت: مطمئنی؟ با سر اشاره کردم که نه. من: حدس می زنم. مهام و مهسا اومدن. مهسا آب قند آورده بود و به زور سعی می کرد به خورد مریم بده.

شروین: همه برن بیرون از اتاق. هر کی هر جا که بود تو همون جاش خشک شد. کجا بریم آخه مریم با این حال بدش مگه دلمون طاقت میاره؟ زدیم دختر مردم و کشتیم با حرفهامون حالا در بریم عمرا” همین جا می مونیم. هیچکش از جاش تکون نخورد. شروین به من نگاه کرد و با تحکم و اشاره گفت: آنید همه رو ببر بیرون. آهان خوب منظورت اینه؟ از اول بگو دیگه. به مهسا و درسا اشاره کردم. مهامم خودش رفت بیرون. همه مون پشت در مضطرب ایستاده بودیم. درسا قدم رو می رفت. مهسا تکیه داده بود به دیوار. یاد زایشگاه افتادم. وقتی یکی می خواد سزارین کنه پدر و فامیلا پشت در اتاق عمل نگران و مضطرب منتظر می مونن ماهام اون شکلی بودیم تو اون لحظه. داشتم از نگرانی می مردم.

بعد چند دقیقه در باز شد و شروین اومد بیرون. بازم مثل فیلمها که دکتر از تو اتاق عمل میاد بیرون ماهام پریدیم سمت شریون. مهسا: چی شده ؟ چرا حالش بد شد ؟ چرا بیهوش شد؟ شروین: فشار عصبی که بهش وارد شده زیاد بوده و بدنشم ضعیف. برای همین بیهوش شده. نگران نباشید. بهوش اومده. مهسا و درسا و مهام رفتن تو اتاق. من منتظر بودم. رفتم سمت شروین و پر سوال بهش نگاه کردم. شروینم سرشو تکون داد. اخمهام رفت تو هم. اه پسره الاغ عوضی آشغال نکبت. همه این فحشها رو به سینا می دادم.

——————————-

با شروین رفتیم تو اتاق. درسا سریع پرید و مریم و بغل کرد. وحشی دختره بدبخت و له کرد. احساساتشم خرکی بود این درسا. درسا و مهسا کنار مریم رو تخت نشسته بودن و من و شروین ومهام رو به روش ایستاده بودیم. مریم به تک تکمون نگاه کرد. شروین و مهام یه حال و احوال کردن و رفتن بیرون. ایول بچه های با شعورین ما الان باید دخترونه حرف بزنیم. پسرا که رفتن بیرون درسا گفت: دیوونه چرا به خودت فشار میاری؟ آخه این سینا ارزشش و داره که انقدر خودتو عذاب بدی؟ مهسا با تشر به درسا گفت: خفه شو درسا حرف سر یه زندگیه سر یه آینده. خاله بازی که نمی کن که تا یکی بد بود سریع جدا شن و برن سراغ یکی دیگه. درسا با اخم: خوب چی کار کنه بشینه این مرتیکه کاراشو انجام بده مریم هم خانمی کنه چیزی نگه و بعدن از غصه دق کنه؟ مهسا لبشو به دندون گرفت و با چشم غره به مریم اشاره کرد. درسا هم دهنشو بست. ساکت دست به سینه ایستاده بودم و به مریم نگاه می کردم.

درسا برگشت سمتم و گفت: تو چرا مثل سر عمله ها اونجا ایستادی داری ماها رو سیر میکنی یه چیزی بگو دیگه. یه نفس عمیق کشیدم. از این فکری که داشتم بدم می یومد اما … من: مریم خودش باید تصمیم بگیره. درسا و مهسا با چشمهای باز شده از تعجب به من نگاه کردن. سابقه نداشت من با این فضولی بزارم کسی خودش تصمیم بگیره. درسا بهت زده گفت: آنید تو حالت خوبه؟؟؟؟ بی توجه به درسا فقط به مریم نگاه کردم. به مریمی که می دونستم آینده اش تصویری از مادرمه. به مریمی که می دونست قراره چی براش پیش بیاد و با چشمهای باز می رفت تو آتیش. به مریمی که می خواست خودش فدا کنه. مریم چشم ازم برداشت. سرشو انداخت پایین و گفت: من نمی تونم از سینا جدا بشم. نه از حرف مردم می ترسم نه از اینکه بهم بگن مطلقه نه اینکه بگن دختره مشکلی داشت که جدا شد. نه …. نمی تونم چون …. چون …. من: چون حامله ای ….. درسا یه جیغ خفیف کشید. مهسا شوک زده دستشو جلو دهنش برد.

نگاه پر سوالشون بین من و مریم می گشت. دوباره یه قطره اشک از چشمش پایین چکید. مهسا با بغض و چشمهای اشکی بغلش کرد. متنفر بودم از اینکه مریم هم به همون دلایل مادرم مجبورشه یه عمر خودشو بدبخت کنه. می دونستم بچه اونم وقتی بزرگ بشه نمیگه دستت درد نکنه که موندی سر خونه زندگیت. میگه چرا جدا نشدی. چرا با تصمیمت خودت و ماها رو مجبور کردی که تو این جهنم و جنگ اعصاب زندگی کنیم؟؟؟؟ دقیقا” همون حرفهایی که من به مادرم می زدم. اما …. گفتن این حرفها چه فایده داشت؟؟؟ مریم تصمیم خودشو گرفته بود. از خیلی قبل تر از همون وقتی که تو خوابگاه دور هم می نشستیم و صفحه حوادث روزنامه ها رو می خوندیم. همون موقع که در مورد خیانت و مردای این مدلی بحث می کردیم. مریم همون موقعه هم می گفت اگه ازدواج کنم و شوهرم این مدلی باشه حتما” طلاق می گیرم. اما اگه بچه داشته باشم به خاطر بچه ام می سوزم و می سازم. نمی خوام بچه ام بی پدر بزرگ بشه. مریم همون موقع ها تصمیمش و گرفته بود. حرف زدن باهاش چه فایده داشت. اون داشت کاری و می کرد که شاید در روز هزارن زن ایرانی انجام می دادن.

فدا کردن خودشون جوونیشون و خوشبختیشون، برای بچه هاشون. همیشه فکر می کردم وقتی خبر بچه دار شدن یکی از دوستهامو بشنویم اونقدر جیغ بکشیم و خوشحالی کنیم و جشن بگیریم که نگو. ناسلامتی قرار بود ۴ نفرمون خاله بشیم. اما اینی که الان می دیدم به مجلس عزا بیشتر شبیه بود. همه مون غم باد گرفته بودیم. مریم بازم گریه کرد. درسا و مهسا سعی می کردن آرومش کنن چون برای بچه خوب نبود اما من….. تو خاطراتم گم شده بودم. چشمم به مریم بود و تموم این ۲۲ سال جنگی که تو خونه امون بود و مرور می کردم. خدایا نزار یه بچه دیگه ام سرنوشتش مثل من بشه نزار یکی دیگه هم به خاطر کارهای والدینش نسبت به زندگی و آدمهاش بی اعتماد شه. خدایا حداقل نزار این بچه دختر باشه. اونوقت اونم مثل من مرد گریز میشه. شاید اون بچه مثل من اونقدر خوش شانس نباشه که یکی مثل شروین و پیدا کنه. مریم هنوز داشت گریه می کرد. خیلی فشار روش بود. رفتم جلو و رو تخت پشت سر مهسا نشستم.

دلم پر غم بود اما ….. یه نفس عمیق کشیدم و با صدا هوا رو به بیرون فوت کردم. یه لبخند شاد زدم و یهو محکم دستهامو گذاشتم رو شونه مهسا و مریم و با یه حرکت تقریبا” با اعمال زور مریم و از تو بغل مهسا بیرون کشیدم. این سه تا مات حرکت من مونده بودن. یه ابرومو بردم بالا و به یه اخم مثل این داش مشتیها گفتم: چتونه شوما خواهر زاده امو کشتین بس که فشارش دادین. بچه ام نفس تنگی گرفت تو شکم ننه اش. ولش کنید بزارید یکم هوا بهش برسه. یکم خودم و خم کردم و رو به شکم مریم گفتم: نخود جونم می دونم هنوز هیچی نشدی اما یادت باشه بعدا” باید خاله آنید و بیشتر از این درسا خره دوست داشته باشی. یهو درسا محکم کوبوند تو سرم. درسا: هوی خر خودتی. جلو بچه بد آموزی داره الاغ. بعدم کی منِ خوب و خوشگل و خانم و ول میکنه بیاد توی چل و دوست داشته باشه؟ برگشتم یه چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: خفه بابا بی تربیت مثلا” الاغ خیلی خوبه جلوی بچه می گی یابو. همین به قول تو چل ببین چه جوری شروین و تور کرد تو خودت هنوز نتونستی مهام و خر کنی. دوباره به شکم مریم گفتم: خاله جون بزرگ که شدی خواستی بری پسر بازی به خودم بگو خودم باهات میام تنها نمونی. درسا دوباره گفت: خجالت نمیکشی به بچه قد نخود میگی بریم پسر بازی؟ همین تو منحرفش میکنی دیگه. بعدم شروین می گذاشت تو بری. من خودم می رم با جیگر کوچولومون.

یه زبونی براش در اوردم و گفتم: اولا” ببین خودت داری اعتراف میکنی که قراره تا اون موقع بترشی و تنها بمونی بعدم، برو بابا خواهرزاده جونم توی خزو کجا می خواد ببره آبروش میره. شروینم پایه است میگه برو عزیزم خوش بگذره. درسا: نه خیرم من خودم باهاش می رم تو اون موقع پیرو چروکیده ای. من: خودت پیری. بی تربیت. فکر کردی تا اون موقع دختر ۱۸ ساله می مونی؟ نکنه به سلامتی قراره مثل اورورا فیریز بشی؟ بگم بهتا نمی زارم مهام رو زمین بمونه. خودم براش آستین بالا می زنم. یهو درسا با جیغ گفت: تو غلط می کنی. خودم می کشمت مهام اگه منم نباشم باید تارک دنیا بشه و تو عشق من بسوزه. منم با نیش باز زبون در آوردم براش.

درسا هم خیز برداشت که بیاد بزنتم که من در رفتم اونم با جیغ و داد دنبالم. این وسطم مهسا و مریم بلند بلند به ما دو تا می خندیدن. خدا رو شکر مریم داره می خنده دیگه گریه نمیکنه. خوبه حتی اگه شده برای دو دقیقه آروم باشه اونم خیلیه. وسط این بدو در روهای ما مهسا گفت: حالا از کجا می دونید دختره اگه پسر بود چی؟؟؟؟ درسا از پشت یقه امو گرفته بود و می خواست موهامو بکشه که تو هوا دستش خشک شد. منم کج و یه وری موندم. خدایی به پسر فکر نکرده بودیم. یهو بی هوا جفتمون گفتیم: برووووووووووووووووووووووو ووووو با این حرکت مهسا و مریم ترکیدن از خنده.

————————–

تقریبا” ساعت ۹ شب بود که دخترها رفتن. همه با هم. مهام هم رفت که اول مریم و بعدم مهسا و درسا رو برسونه. هر چی اصرار کردم برای شام نموندن. دلم نمی خواست مریم بره خونه. کاش می تونستم همین جا نگهش دارم. اما نمی شد. مریم نمی خواست فعلا” چیزی به سینا بگه. من که دیگه نمی تونستم درست تصمیم بگیرم. فقط یه چیزی مدام تو سرم رژه می رفت. اگه مریم و سینا قبل از ازدواج همدیگرو می شناختن بازم با هم ازدواج می کردن؟ یعنی بازم مریم راضی میشد که بهش بله بگه؟؟؟؟ این دوتا حتی یه نامزدی درست و حسابی هم نداشتن. حتی یه نمه شناختم نداشتن. کلافه و بی حوصله بودم. نا آروم بودم و فکرم مشغول. نمی دونم شام و چه جوری خوردم. لقمه ها به زور از گلوم پایین می رفت. بعد شام یکم نشستم پیش طراوت جون و شروین اما همش تو خودم بودم. آخرم دیدم نشستنم فایده نداره. بلند شدم و به طراوت جون گفتم من برم بخوابم. طراوت جونم که حال من و دیده بود با لبخند گفت: برو عزیزیم. روز سختی داشتی. یه لبخند غمگین زدم و رفتم بالا تو اتاقم. گرمم شده بود. یه تاپ با شلوارک پوشیدم.

کرمم داشتم باید زیر باد کولر زیر پتو می خوابیدم. عقل کل بودم دیگه. کلا” زمستون تابستون نداشت باید پتو سرم می کشیدم. شبها معمولا” شروین تو اتاق خودش می خوابید. منم تو اتاق خودم. چون شروین بیشتر وقتها بیمارستان بود . یه وقتهایی که ظهرا خونه بود و می خواست بخوابه میومد تو اتاق من. امشبم از اون شبا بودا. از همون شبهایی که فکر و خیال نمی زاشت بخوابم. کلا” در سال شاید کمتر از یه هفته از این شبها داشتم. اما خوب امشب وقتش بود نوبت سالم رسیده بود. هر چی این دنده به اون دنده کردم خوابم نبرد. کلافه بلند شدم و رو تخت نشستم. یه فکری اومد تو سرم. من خوابم نمیاد. شروین یعنی داره چی کار میکنه؟ برم پیشش ؟ ممکنه خواب باشه. خوب خواب باشه چه کنم. خوب گناه داره پسره. منم گناه دارم خوابم نمی بره این جوری. بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون. رفتم دم اتاق شرروین. ممکنه خواب باشه …. شایدم نباشه … حالا بزار یه نگاه کوچولو بندازم شایدم بیدار بود. آروم در اتاق و باز کردم و سرک کشیدم تو. آخییییییییییییییییی بچه ام خوابیده. ببین چه نازم خوابه. اِه باز این پتو رو تا کمرش کشیده بالا.

خوب زیر این کولر از سرما یخ میکنی که عزیز من. رفتم جلوتر کنار تختش ایستادم. رو تختش خم شدم و پتو رو کشیدم تا بالا. یه لبخند به صورت خوابیده اش زدم. پسر کوچولوم خوابیده نازی. خوب آنید کارت تموم شد. دیدی شروینم خوابیده پاشو برو گمشو از اتاق پسره. بچه الان بیدار میشه سکته می کنه تو رو بالا سرش ببینه. برم؟؟؟؟ نمیشه بمونم حالا؟؟؟ شروینم که خوابیده قول می دم تکون نخورم زیاد. سر و صدا هم نمی کنم. نه بابا برو بخواب تو اتاقت مگه خودت جا ومکان نداری نصف شبی خراب شدی رو سر پسره مردم. خفه بابا پسر مردم شوهر خودمه ها. ببند فک و نمی خواد اصلا” چیزی بگی. با یه حرکت آروم گوشه پتو رو گرفتم و کشیدم بالا و خودمم آرومتر خزیدم زیر پتو. پشتمو کردم به شروین که نبینمش. آخه همین الانشم دلم می خواد نازش کنم و دست بکشم رو صورت خوابیده اش بعد بیچاره رو بیدار می کردم بدبخت بی خواب میشد. برای اینکه خودمو نگه دارم که اون و زابه را نکنم پشت بهش خوابیدم. یهو یه دستی اومد دور شکمم. یه ههههههههههههههه کوچیک از ترس گفتم. شروین: حالت خوبه؟؟؟؟؟ شروین چسبید به من.

یکم خودشو کشید بالا و چونه اشو گذاشت رو شونه ام. شروین: چقدر دیر تصمیم گرفتی. دیگه داشتم ناامید میشدم اگه خودت نمی موندی خودم نگهت می داشتم. سرمو کج کردم و بهش نگاه کردم: تو بیدار بودی؟ شروین یه لبخندی زد و گفت: اون موقع که پتو رو کشیدی روم بیدار شدم. اما می خواستم ببینم میشه تو خودت بخوای که پیشم بمونی یا نه؟ صورتش نزدیک صورتم بود. با یه حرکت سرمو یکم بلند کردم و یه بوس کوچولو و تند رو گونه اش زدم. یه لبخندی زد و یکم حلقه دستش و تنگ تر کرد. شروین: خوب خانم کوچولوم می خواد بگه که چرا نخوابیده؟ با یه حرکت برگشتم سمتش. شروین تاق باز خوابید. سرمو گذاشتم رو بازوش. دستش و حلقه کرد دور کتفم. دستمو انداختم دور شکمش. می خواستم خوب حسش کنم. که بدونم مال منه. که کسی نمی تونه ازم بگیرتش. یه سوالی از عصر تا حالا تو سرم جولان می داد. دوست داشتم از شروین بپرسم. من: شروین. شروین: جانم. من: تو از کی فهمیدی من و دوست داری؟؟؟؟ شروین یه نفس بلند کشید و گفت: خودمم نمی دونم. راستش اوایل اصلا” نمی دیدمت. یعنی برام مهم نبودی.

یه جورایی ازت خوشم نمیومد. برام یه مزاحم پر سروصدا بودی. خیلی هم فضول بودی و همه جا سرک می کشیدی. یکم مکث کرد و دوباره گفت: اولش بی تفاوت بودم. بعد دیدم حرص دادنت خالی از لطف نیست. در هر حال من تو خونه تنها بودم و سر به سر تو گذاشتن برام جالب بود. بعدش دیدم خیلی بامزه ای. کارهات من و حسابی می خندوند. به زور خودمو کنترل می کردم که جلوت نخندم. اون شب تو ویلا که فلفل به خوردم دادی و در رفتی و زغالی دنبالت کرد. دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم. با صدای بلند خندیدم. واسه عید که رفتی دیدم دلم برات تنگ میشه و نبودنت و حس می کنم. سر قضیه سینا و بابات و آرشامم همین جور بی خودکی دوست داشتم ازت حمایت کنم. تو شمال بود که فهمیدم دوست دارم. البت فکر کنم از خیلی قبل تر بهت احساس داشتم ولی خودم نفهمیدم .

شاید از همون دفعه اولی که تو ویلا تو رو در حال رقص با لباسهای خودم دیدم. من رو لباسهام خیلی حساسم اما نمی دونم چرا نه اون روز نه روزهای دیگه چیزی بهت نگفتم. تو تو اون لباسهای گشاد خیلی بامزه بودی دلم می خواست نگاهت کنم. یه جورایی خوشم میومد لباسهامو می پوشیدی. این برای خودمم خیلی عجیب بود. خیلی دیر احساسمو فهمیدم اما بالاخره درکش کردم. آروم لپم و کشید و گفت: حالا هم که این دختر بامزه مال منه. چقدر خوشم میومد ازم تعریف کنن. و چقدر از تعریف قشنگ و جالب شروین خوشم اومد. و چقدر خوشحال بودم که با چشم باز و نه از روی سنت مرد زندگیمو انتخاب کرده بودم. دلم غنج می رفت براش. خودمو کشیدم بالا و خم شدم رو صورتش و تو چشمهاش نگاه کردم. چشمهاش مهربون و خندون بود. چقدر من این چشم رنگین کمونی و دوست داشتم.

آروم خم شدم روش و لبم و گذاشتم رو لبش. چشمهامو بستم. می خواستم همه عشق و محبت و آرامشم و از طریق لبهام بهش منتقل کنم. دستش رو کمرم بازی می کرد. لبم رو لبهاش می لغزید. زیبا ترین نشونه عشق به نظر من همین بوسه بود. چون بدون اینکه یک کلمه حرف از دهنت بیرون بیاد کلی حرف و احساس می تونستی باهاش برسونی و نشون بدی. تو بغل شروین با نهایت آرامش تا صبح خوابیدم. و چه شیرین و لذت بخش بود حس تقسیم کردن لحظه ها و حس ها و نگرانیها و آرامشها با شریک زندگیت.

***

به گفته شروین اضطراب و تنهایی برای مریم خوب نبود برا همین ماها تصمیم گرفتیم هر روز یکیمون بریم پیشش. النازم طفلی انقدر که نگران مریم بود اومده بود تهران تا بتونه پیش مریم بمونه. با درسا تو دانشگاه بودیم. صبح امتحان داشتیم. آخ چقدر از کلاس تو تابستون بدم میومد. نمی دونم چرا خر شده بودم و واحد برداشته بودم. به غلط کردن افتاده بودم. خوب شد که تموم شد وگرنه خیر این ۶ واحدو می خوردم و حذفشون می کردم. همچین خوشحال از تموم شدم امتحانامون داشتیم می رفتیم از دانشگاه بیرون که موبایلم زنگ خورد. گوشیمو در آوردم. الناز بود. امروز رفته بود پیش مریم. دکمه وصل تماس و زدم و گوشی و گذاشتم دم گوشم. من: به سلام به خاله گرامی. چه خبر؟ مامان کوچولومون خوبه؟ چه می کنید؟؟؟ صدای مضطرب الناز تو گوشی پیچید. الناز: آنید کجایید؟ صداش خیلی مضطرب بود. یعنی چی شده بود؟ نگران و با هول گفتم: دانشگاه امتحانمون تموم شد.

الناز: آنید شروین بیمارستانه؟ نگرانتر گفتم: آره چه طور. الناز: کدوم بیمارستان من : …. صدای الناز و شنیدم که میگفت: آقا برید بیمارستان ….. من: الناز چی شده؟ حالت خوبه ؟ بیمارستان چرا می خواین برین؟ الناز: آنید با درسا بیاین بیمارستان. مریم حالش بد شده دارم می برمش بیمارستان. تقریبا” با جیغ گفتم: چی ؟ چرا؟ چی شده؟ الناز: بیاین بیمارستان میگم بهتون. الان نمی تونم. منتظرتونم. من: باشه من الان زنگ می زنم به شروین میگم شما دارید می رید اونجا. الناز باشه ای گفت و تماس و قطع کرد. درسا: آنید چی شده؟ بیمارستان برای چیه؟ به شروین زنگ زدم. تو همون حال دست درسا رو گرفتم و کشیدمش تا تند تر راه بیاد . به سمت خروجی دانشگاه رفتیم. اومدم کنار خیابون و برای تاکسی دست تکون دادم. شروین با سومین بوق جواب داد. سریع بهش گفتم که مریم حالش بد شده و الناز داره میارتش بیمارستان شما و من و درسا هم داریم میایم. دل تو دلم نبود. درسا مدام پوست لبشو می کند.

یعنی مریم چرا حالش بد شده؟ اون نباید مریض بشه برای بچه اش خوب نیست مخصوصا” که بچه اولشه. تا خود بیمارستان یک کلمه هم حرف نزدیم، فقط دستهامون و از اضطراب و نگرانی تو هم قفل کرده بودیم و فشار می دادیم. نرسیده به بیمارستان پول تاکسی و حساب کردم و تا ماشین نگه داشت خودمون و پرت کردیم پایین. دوییدیم سمت بیمارستان و تو همون حال به الناز زنگ زدم. گفت کجا بریم. تند و تند و نگران طبقه ها و اتاقها رو نگاه کردیم تا بالاخره چشمم به الناز افتاد که کنار یه تخت ایستاده بود. رفتیم جلو. خدایا مریم رو تخت خوابیده بود و به دستش سرم بود. مات به سقف نگاه می کرد. النازم به پهنای صورتش اشک می ریخت.

قدمهامون کند شد. با ترس رفتیم جلو. یه نگاه به الناز و یه نگاه به مریم کردیم. به زور دهن باز کردم و پرسیدم: الناز … چی شده؟؟؟ الناز چشمهای اشکیشو به من دوخت. اومد جلو و بغلم کرد. مات مونده بودم. قلبم اومده بود تو حلق. با استرس بازوهای الناز و گرفتم و از تو بغلم جداش کردم و بهش نگاه کردم. با تحکم گفتم: الناز کشتی مارو بگو چی شده؟ مریم چرا حالش بد شد؟ دکتر معاینه اش کرد؟ چی گفت؟ اصلا” شما کجا بودین که مریم حالش بد شد؟ بیرون بودین؟ الناز وسط گریه گفت: مریم می خواست یکم پیاده روی کنه و چند تا لباس برای خودش بگیره. لباس حاملگی. برا اون وقتی که شکمش بزرگ میشه. با هم رفتیم یه پاساژ که لباسهاشو بگیره. بعد خرید رفتیم کافی شاپ نزدیک پاساژ که یه بستنی بخوریم. نزدیک کافی شاپ که رسیدیم دیدیم در باز شدو سینا همراه یه دختری اومدن بیرون. دست سینا دور گردن دختره بود و بلند بلند می خندیدن. ماها رو ندیدن. رفتن سمت ماشین و سینا در ماشین و برای دختره باز کرد و تو لحظه آخر که دختره داشت سوار می شد سینا … سینا ( یه نگاهی به مریم کرد و آرومتر گفت ) سینا بوسیدش.

تو خیابون دختره رو جلوی چشمهای ما بوسید. مریم اون صحنه رو که دید یهو بیهوش شد و ….. الناز زد زیر گریه و دیگه نتونست حرف بزنه. مریمم که مات به سقف نگاه می کرد. رنگ تو صورتش نبود. خدایا مریم حالش خوب بود؟ فقط بیهوش شده بود؟ پس چرا الناز این جوری اشک می ریزه. همون لحظه شروین اومد تو اتاق ومن و درسا تا چشممون بهش افتاد دوییدیم سمتش. من: شروین مریم چش شده؟ فقط بیهوش شده؟ الناز چرا گریه می کنه؟ شروین یه نگاه ناراحت و تاسف آور بهم کرد و گفت: شوکی که بهش وارد شده خیلی خیلی زیاد بود و … متاسفم بچه اشو از دست داد. درسا یه جیغ خفه کشید و عقب عقبی رفت و خورد به تخت. من مات موندم به دهن شروین. بچه اشو از دست داد؟؟؟ بچه اش رفت؟ نخود کوچولوی خاله رفت؟ من اون بچه رو دوست داشتم. آنیدی که داشت پا به این دنیا می زاشت، با همون سرنوشت و دوست داشتم. چقدر با خودم نشسته بودم و خیال بافی می کردم که نمی زارم این بچه مثل من همش تو دعوای پدر و مادرش بزرگ شه. چقدر با خودم برنامه چیده بودم که مدام حواسم به مریم و نخود کوچولو باشه که نزارم به خاطر سینا نخودجونم صدمه ببینه که مثل خواهرزاده واقعیم باهاش رفتار کنم. یه عروسک زنده که می تونستی ازش حمایت کنی.

چقدر با بچه ها بحث کرده بودیم که اگه تو ایرانم می شد پرد و مادر خونده گرفت برای بچه ها کدوممون مادر خونده بشیم و من به زور داشتم خودمو شروین و قالب می کردم وآخرم کار به گیس و گیس کاری کشید و تهشم مریم جیغ کشید که بابا اینجا که از این چیزا نداریم اون موقع بود که کوتاه اومده بودیم. چقدر با درسا دوتایی رفتیم دم این سیسمونی فروشیها و مثل این زنهای حسرت به دل به این لباس فسقلیها نگاه کردیم و ذوق زده نیشمون و باز کردیم. چقدر من و درسا برای اون کفش آبی کوچولوهای نازی که خریده بودیم و اندازه پای عروسک بود ذوق کردیم و آخر سرم دلمون نیومد بدیمش به مریم و یه لنگشو من گرفتم و یه لنگشو درسا. هنوزم اون کفش کوچولوها روی میز کنار تختمه و هر شب قبل خواب یه ماچش میکنم و چقدر شروین برای این کارم بهم می خندید. خدایا نخودمو بردی؟ امید مریم تو زندگی فقط همون نخود بود. بدنم بی حس شد. سرم گیج رفت. تنم شل شد. احساس کردم دارم میوفتم که شروین سریع اومد جلو و زیر بغلمو گرفت و من و برد بیرون اتاق و رو صندلی نشوندم. شروین نگران گفت: آنید عزیزم خوبی؟ قربونت برم به خوت فشار نیار. اون بچه قسمتش این بودکه نیاد به این دنیا. تو چشمهام اشک جمع شد. شاید خدا به اون نخودچی رحم کرده بود و نخواسته بود اون و درگیر یه زندگی ناجور کنه اونم با اون باباش. خدا نخواست یه آنید دیگه تو این دنیا با بی اعتمادی و خشم زندگی کنه. اما من نخود کوچولوی مریم و دوست داشتم .

دلم برای حرف زدن باهاش تنگ میشه. با چشمهای اشکی به شروین نگاه کردم و گفتم: سینا اصلا” نمی دونه که یه بچه هم وجود داشت یکی داشت جون می گرفت. مریم نخواست بهش بگه. نمی خواست تا هیکلش نشون نداده سینا چیزی بفهمه. می ترسید که سینا بچه رو نخواد. اون بچه همه زندگیش بود. همه چیزی که از اون زندگی نکبتی و اون شوهر نامرد بهش رسیده بود. یه قطره اشک اومد رو گونه ام. شروین آروم دستشو بالا آورد و اشکمو پاک کرد و بغلم کرد. سرمو گذاشتم رو سینه اشو سعی کردم بغضمو قورت بدم. شاید این جوری بهتر بود که بچه ای به دنیا نیاد که یه نوزاد بدبخت نشه. الان با وجود حمایت شروین من خیلی راحت غمها و دردامو فراموش می کردم. یادم نمیاد قبلا”، قبل از اینکه شروینی باشه چه جوری با کدوم توان دردهامو تنهایی تحمل می کردم. اما یادم میاد که خیلی سخت بود. غصه خوردن تو تنهایی و غربت، بی شریک واقعا” زجر آوره. غصه هاتو بیشتر می کنه. یاد مریم افتادم. طفلی تو همه این مدت حتی الان داره تنهایی با غم و درد و مشکلاتش سر می کنه. الان باید شوهرش کنارش باشه که بهش دلداری بده که آرومش کنه که بگه ما هنوز وقت داریم که یه بچه دیگه داشته باشیم اما همین شوهر همین مردی که باید الان تکیه گاه مریم باشه همین آدم باعث شده که مریم بچه اشو از دست بده.

ازت متنفرم سینا محبی. هیچ وقت به خاطر بلایی که سر مریم آوردی نمی بخشمت هیچ وقت. کاش قدرت داشتم و یه بلای بدتری سرت می آوردم تا بفهمی زجر دادن یه تازه عروس چقدر بده. نابود کردن امید و خوشبختی یه دختر جوون، له کردن رویاها و امید یه آدم چقدر گناه بزرگیه. صدای یه خانمی از تو بلندگو اومد که شروین و پیچ می کرد. سرمو از رو شونه شروین بلند کردم و سعی کردم یه لبخند بزنم اما بیشتر دهن کجی بود. من: برو عزیزم صدات می کنن. شروین نگران نگاهم کرد و گفت: برم؟ تو خوبی؟ من: آره عزیزم من خوبم برو به کارت برس. شروین: مطمئنی؟ آنید اگه کارم داشتی من همین جام بهم زنگ بزن زودی خودمو می رسونم. یه دستی به بازوش زدم و گفتم: برو شروینم نگران نباش. حواست به کارت باشه. شروین از جاش بلند شد. هنوز تو چشمهاش نگرانی بود.

سریع خم شد و یه بوسه آروم رو گونه ام زد و گفت: پس مواظب خودت باش گلم. بهش لبخند زدم و شروین ازم دور شد. شروین از یه ور سالن رفت و از یه ور دیگه سالن مهسا مضطرب اومد. تا چشمش به من افتاد با دو خودشو بهم رسوند. از جام بلند شدم و مهسا رو بغل کردم. مهسا با هول گفت: آنید چی شده؟ الناز بهم زنگ زد گفت مریم حالش بد شده. الان چه طوره؟ ازش جدا شدم و ناراحت بهش نگاه کردم. من: مریم سینا رو با یکی دیده بیهوش شده. فشار عصبیش زیاد بوده و ….. خوب بچه اش افتاد …. مهسا با جیغ: چییییییییییییییییییییییی.. ………. سریع انگشتم و گذاشتم رو بینیم و گفتم: هیششششششششش ساکت.

مریم نباید ماهارو این شکلی ببینه. جلوش گریه کردی نکردیا. اگه ببینیش. رنگش شده گچ دیوار. همه اشم به سقف زل زده. مهسا با تاسف گفت: بمیرم براش. بزار برم ببینمش. اومد که بره که دستش و گرفتم و گفتم: مهسا حواست باشه ها. با سر گفت باشه. دوتایی رفتیم تو اتاق. مریم همون شکلی بود. الناز و درسا گریه می کردن. با اخم و تشر فرستادمشون بیرون. بیچاره مهسا بغض کرده بود اما جلوی خودشو گرفته بود که گریه نکنه. مریمم که مات فقط به سقف نگاه می کرد. یکم پیشش ایستادیم. انگار نه انگار که حضور کسی رو احساس میکنه. با اشاره به مهسا گفتم بیا بیرون.

ادامه دارد…

شما عزیزان می توانید هر شب حوالی ساعت ۲۲ با مراجعه به سایت حیاط خلوت بخش فرهنگ و هنر>رمان>رمان باورم کن یک قسمت از این رمان زیبا را بخوانید.

همچنین می تونید نظر خودتون رو راجع به این رمان برامون بنویسید

اختصاصی حیاط خلوت

♥ جذاب ترین مطالب امروز را اینجا ببینید

اینم ببین!

رمان باورم کن-قسمت شصت و دوم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *