سرخط خبرها
خانه > فرهنگ و هنر > رمان > رمان باورم کن-قسمت شصت و چهارم

رمان باورم کن-قسمت شصت و چهارم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم آرام رضایی را برای شما عزیزان آماده کرده ایم.

خلاصه داستان:

آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه . به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده بود که برای بهتر یادگیری درس بهتره کار عملی انجام بدن و به طور مستقیم روی گل و گیاه کار کنن.

بنا به عللی آنید تصمیم میگیره که به عنوان یه پرستار برای یه خانم سالمند توی یه خونه ی بزرگ که وسط یه باغه کار کنه که بتونه از باغش برای یادگیری رشته اش استفاده کنه.آنید مخصوصا” دنبال خونه ای میگرده که بدون عنصر ذکور باشه و خونه خانم احتشام بهترین جاست چون سالهاست که بچه های خانم احتشام خارج از کشور زندگی میکنن. همه چیز خوب پیش میره تا روزی که آنید از مرخصی میاد و …..

رمان باورم کن

◄آنچه گذشت: قسمت قبل

 رمان باورم کن – قسمت شصت و چهارم

دوتایی رفتیم بیرون درسا و الناز کنار در رو صندلیها نشسته بودن. رفتیم نشستیم کنارشون. من: مریم و دیدین؟ چه شوکه است. الناز مریم از وقتی بهوش اومده همین شکلیه؟ الناز: آره. درسا: می دونه بچه اش افتاده؟ الناز: آره دکتر بهش گفت. مهسا: وقتی فهمید گریه ای، دادی، جیغی نکشید. الناز با سر گفت نه. من: یعنی هیچ حرکتی نکرد؟؟؟؟؟ هیچ عکس العملی نشون نداد؟؟؟؟؟ الناز: نه هیچی. اخمهام رفت تو هم و ناراحت و عصبی گفتم: این بده. این خیلی بده. باید یه کاری کنیم گریه کنه. باید غمشو بریزه بیرون. داره همه رو جمع میکنه تو دلش این جوری غم باد می گیره داغون میشه. دکتر اومد و رفت تو اتاق تا مریم و معاینه کنه. من و مهسا همراهش رفتیم. دکترم میگفت مریم هنوز تو شوکه. با دکتر از اتاق اومدیم بیرون. دکتر رفت سمت انتهای سالن و ما دوتا هم نشستیم رو صندلی کنار درسا و الناز. داشتم با چشم دکتره رو دنبال می کردم که چشمم افتاد به ته راهرو و چشمهام گرد شد. من: این اینجا چی کار میکنه؟؟؟؟؟ همه برگشتن و رد نگاهمو گرفتن. سینا داشت میومد سمت ماها. دکترو که دید جلوش و گرفت. به نظر هول و نگران میومد. سینا: آقای دکتر زنم حالش چه طوره؟ بمیری الهی مریم بی شوهر بشه. انگ بیوه بهش بچسبه بهتر از اینه که شوهری مثل تو داشته باشه.

دکتر: حال خودشون خوبه فقط شوکه هستن. اما متاسفانه بچه رو از دست دادن. سینا با چشمهای گرد، بهت زده با صدای مملو از تعجب گفت: بچه؟ بچه چیه؟ بچه کی؟ بچه بابا بزرگ من، دائیمو میگه. الاغ می پرسه بچه چیه. تو با این سنت نمی دونی بچه چیه بوزینه؟ دکتر: بچه اتون. شما … نمی دونستین خانمتون حامله بوده؟ سینا با دهن باز: حامله بوده؟ مریم باردار بوده؟ دکتر یه دستی به شونه سینای بهت زده زد و گفت: متاسفم. بعدم راهشو کشید و رفت. سیناهم گیج رفتنشو نگاه کرد. سینا سرشو برگردوند و به ما چهار تا که رو صندلی کنار در نشسته بودیم نگاه کرد. همون جور حرکت کرد و اومد سمت ما. اول بهت زده و آروم بعد دهنش بسته شد و قدمهاش تند شد. با سرعت اومد سمت ماها و رفت سمت در که ما چهار تا مثل جت از جامون پریدیم و اومدیم جلوی در و مثل نگهبان و یه سد انسانی ایستادیم. سینا یهو شوکه ایستاد. یه نگاه متعجب به صورتهای اخمو و عصبانی ماها کرد و گفت: چیه؟ چرا جلوی در ایستادین؟ دست به سینه ایستادم جلوش و با همون اخم گفتم: کجا؟ ابروهاش رفت بالا: یعنی چی؟ دارم می رم پیش مریم. درسا: بی خود. حق نداری مریم و ببینی. سینا یکم اخم کرد و گفت: یعنی چی؟ الناز: یعنی تشریف ببرین. یعنی پاتو از این در تو گذاشتی نزاشتی.

سینا: چرا اونوقت؟ مهسا با صورت سرخ شده گفت: چون مریم الان به تنها کسی که احتیاج نداره توی عوضی هستی . تویی که بچه اشو کشتی. اخمهای سینا رفت تو هم و کم کم داشت عصبانی می شد. سینا: منظورت چیه؟ من کی بچه امو کشتم؟ من اصلا” خبر نداشتم که بچه ای هم در کاره چه جوری می تونستم بکشمش؟ برید کنار ببینم . می خوام برم زنمو ببینم. این و گفت و حرکت کرد سمت در که ماها بیشتر به هم چسبیدیم. من: برو بابا الان یادت افتاه زنیم داری؟ اون موقع که فکر عشق و حالت بودی یاد زن و زندگیت نبودی حالا اومدی واسه ماها زنم زنم می کنی؟ رنگ سینا پرید. آرومتر گفت: خفه شو چرا مزخرف میگی؟ عصبی گفتم: من مزخرف میگم؟ خجالت نمیکشی؟ هنوز ۴ ماه از عروسیتون نمی گذره که دنبال این و اونی. می زاشتی لااقل یه سال بشه بعد بگی زندگیت دلتو زد. تو که دلت با یکی نمونه غلط کردی دختره مردم و وارد زندگیت کردی. بی خود کردی اون و بدبخت کردی. سینا یکم بلند تر گفت: ببند دهنتو چرا چرتو پرت میگی؟ دیگه جوش آوردم. صدام یکم رفت بالا: من چرت و پرت میگم؟ دیگه شهره شهر شدی. همه می شناسنت. تو به ماها که دوستای صمیمی زنت بودیم رحم نکردی به غریبه بخوای رحم کنی؟ امروز کجا بودی؟ هان؟ بگو گجا بودی؟ مگه کافی شاپ ستاره نبودی؟ دِ بگو دیگه، بگو بودی یا نبودی؟ سینا قرمز شد و آرومتر گفت: بببند فکتو وگرنه خودم می بندمش. بنند تا نزدم لهت کنم. برو کنار بزار برم مریم و ببینم.

عصبانی گفتم: تو غلط میکنی بخوای فک من و ببندی. جرات داری یه انگشتت بهم بخوره تا حالتو جا بیارم. سینا عصبی یه خیز برداشت سمتم. که یکی از پشت کشیدش. بازم شروین ولی این بار دوست داشتم سینا یه غلطی بکنه ومنم حسابی حالشو جا بیارم. هر چی باشه الان ۴ نفره می ریختیم لهش می کردیم. شروین بازوی سینا رو که بالا اومده بود و کشید و با یه حرکت برش گردوند. خیلی خونسرد تو چشمهاش نگاه کرد و با صدای یخی گفت: دستت به زن من بخوره باید بری برای خودت قبر بخری. سینا که اصلا” انتظار دیدن شروین و نداشت حسابی شکه شده بود. تو اون هاگیر واگیر تو دلم قربون صدقه شروین می رفتم که چه ابهتی چه شخصیتی چه یخچالیتی با همین دو کلمه سینا رو پودر کرد. فداش بشم با اون روپوش سفیدش مثل فرشته ها شده. آدم دلش می خواد درسته قورتش بده. برم چشم کیو در بیارم که شروینمو نگاه نکنه. برم به کی بگم که این دکتر معرکه هه مال خود خودمه. آی دوست داشتم اون موقع نیشمو برا شروین باز کنم و از اون عشوه خرکیامو بیام براش. حیف که موقعیتش نبود. برا همین آروم خفه خون گرفتم و ایستادم تو جام. سینا از بهت در اومد و با یه حرکت تند دستشو از تو دست شروین در آورد و با داد گفت: برو جمع کن زنتو کی با اون کار داره من می خوام زنمو ببینم. بعد رو به در با داد گفت: مریم … مریم بیا بیرون… مریم کجایی … این قوم تاتار چیه گذاشتی جلوی در مریم.

من: ببند فکتو یکم فرهنگ نداری اینجا بیمارستانه اگه شعورت نمی رسه بگو حالیت کنم. مریمم سرم بهش وصله نمی تونه بیاد پس برو و اینجا هوار هوار نک….. جمله ام تموم نشده بود که در اتاق پشت سرمون باز شد. با تعجب همه مون برگشتیم سمت در. مریم با صورت بی روح و بی رنگی جلوی در ایستاده بود. از دستش خون می چکید. حتما” سرم و از دستش کشیده بود بیرون. همه تو جاهامون خشک شده بودیم. یعنی دیدن مریم با اون سرو شکل دهن همه مونو قفل کرد. مریم با صدای بی تفاوتی با یه نگاه سرد به سینا گفت: اینجا بیمارستانه صداتو بیار پایین. با حرف مریم انگار قفل دهن سینا باز شد. سریع گفت: مریم عزیزم خوبی خانمم. تو که من و کشتی از نگرانی. مریمم اینا چی میگن؟؟؟؟ میگن بچه ات افتاده مگه ما بچه داشتیم؟ مگه تو حامله بودی؟ مریم با همون سردی و بی تفاوتی گفت: من نه عزیزتم نه خانمتم نه تو نگرانم شدی نه مریم توام. من بچه داشتم نه تو. الانم دیگه نیست. یه جورایی بهتر شد. وجود اون بچه نمی زاشت درست تصمیم بگیرم.

اون رفت تا من چشمهامو باز کنم و ببینم که فداکاری برای آدمی مثل تو خودکشیه. دهن سینا یه متر باز مونده بود از تعجب. ماهام مات فقط داشتیم به مریم نگاه می کردیم. سینا یه تکونی به خودش داد و با صدای ناباوری گفت: مریم ….. مریم یه نگاه یخ بهش انداخت و گفت: الانم از اینجا برو نمی خوام ببینمت. بعدا” نامه دادگاه برات میاد. سینا با بهت و شوکه گفت: چی؟ نامه دادگاه؟ کدوم دادگاه برای چی؟ مریم: برای طلاق. البته بهتره که کشش ندی می تونیم توافقی یه روز بریم و طلاق بگیریم من این و ترجیح می دم. مریم حرفشو زد و بی تفاوت به دهن باز سینا روشو برگردوند که بره توی اتاق که سینا با یه قدم خودشو رسوند به مریم و دستشو از پشت کشید تا نگهش داره. مریم با یه حرکت برگشت و آنچنان کشیده ای به صورت سینا زد که صداش تو کل بیمارستان پیچید. سینا مات دستشو بالا برد و روی گونه قرمزش گذاشت. مریم اخم کرده بود. نگاهش پر نفرت بود. دیگه نه خونسرد بود نه بی تفاوت.

با نفرت و عصبی به سینا اشاره کرد و گفت: دفعه آخرت باشه که به من دست می زنی فهمیدی؟ این کشیده هم حقت بود نه برای خودم بلکه از طرف اون بچه ای که قرار بود تو پدرش باشیو چقدر خوب فهمید که توی این دنیا جایی براش نیست و خودش رفت. خوب شد که رفت خوب شد که به دنیا نیومد و نفهمید که پدری مثل تو داره. وگرنه باید تمام عمرش به خاطر تو عذاب می کشید و با هر بار شنیدن اسمت شرمنده می شد. بغض کرد. با بغض گفت: از اینجا برو. اون بچه با رفتنش خیلی چیزها رو بهم فهموند. خیلی …. دیگه حاضر نیستم زندگیمو به پای لجنی مثل تو بریزم. تویی که ….. تویی که …. یهو بغضش ترکید و زد زیر گریه . یه گریه بلند …. یه گریه تلخ … یه گریه برای تموم شدن تموم آرزوها و رویاهایی که داشت … یه گریه برای تصمیمی که گرفته بود. برای بستن دفتر کسی که قرار بود همه زندگیش باشه و الان اون شده بود تنها کسی که باید از زندگیش حذف میشد. رفتم جلو و بغلش کردم. سرشو گذاشت رو شونه امو میون گریه گفت: مگه من چی می خواستم؟ مگه من از دنیا چی می خواستم. سهم من از خوشبختی چقدر بود؟ آنید خیلی کم بود. خیلی ناچیز بود.

دنیا خیلی نامردی بهم نشون داد که زندگیم سراب بوده. خیلی درد داره که ببینی شوهرت پدر بچه ای که قراره چند وقت دیگه به دنیا بیاریش جلوی چشمت یه نفر دیگه رو می بوسه. یکی دیگه رو بغل میکنه. کسی که تو با همه عشقت بهش بله گفتی که تو تمام لحظات کنارش باشی. تو شادی و غم. کسی که تو بهش اعتماد کردی که پناهت باشه، تکیه گاهت باشه برای همه عمر. اون تنهات می زاره و شادیشو تو آغوش یکی دیگه پیدا میکنه. تنهاییاشو با یکی غیر تو پر میکنه. لبخندش مال کسی غیر توئه. آنید نزار بیاد، نزار بمونه، نزار ببینمش. نمی خوام دیگه رنگی از اون تو زندگیم باشه. شده یه لکه سیاه تو وجودم تو سرنوشتم تو زندگیم که هیچ وقت پاک نمیشه. اما من هر جور باشه نمی زارم بمونه. نمی خوام دیگه تباه بشم که بره دنبال خوشیشو به سادگی من بخنده. آنید …. بلند بلند هق هق می کرد. یعنی دلم می خواست قدرتشو داشتم تا همین جا سینا رو بکوبم به دیوار و تا جایی که جون داره بزنمش. ببین با این دختره بیچاره چی کار کرده. طفلی مثل بید می لرزید. یهو لرزشش تموم شد. گریه اش قطع شد. احساس کردم بدنش سنگین شده. پاهاش خم شد و دیگه نتونستم نگهش دارم منم با مریم خم شدم. درسا و مهسا و الناز دوییدن سمتمون. شروین، سینا رو زد کنار و خودشو به ما رسوند.

یه نگاه به مریم کرد و گفت: دوباره بیهوش شده. با یه حرکت مریم و بلند کرد و برد تو اتاق. ماها هم دنبالش رفتیم. سینا هم داشت دنبالمون میومد که من یهو برگشتم و سینه به سینه اش ایستادم. با اخم گفتم: جرات داری پاتو بزار تو اتاق تا خودم از پنجره پرتت کنم پایین. نشنیدی مریم چی گفت؟ دیگه نمی خواد ببینتت. بهتره بدون دردسر طلاقشو بدی وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. برات آبرو نمی زارم هر کاری میکنم تا مریم از شر تو خلاص بشه. سینا که انتظار این حرفها رو نداشت با دهن باز به من نگاه کرد و گفت: اما چرا؟؟؟ چرا مریم این جوری شد؟ صبح … صبح خوب بود. با هم خوب بودیم. همه چی آروم بود. من: اون آرامش قبل طوفان بود. واقعا” احمقی فکر کردی می تونی هر کاری که دوست داری بکنی و همه هم ساکت می مونن؟ اول من بعدم درسا.

خجالت نکشیدی؟ نفر بعدی کی بود؟ الناز؟ غیر ماها که ۱۰ تا دیگه داشتی. کمت بود؟ مریم برات کافی نبود؟ هنوز دله بازیهات تموم نشده بود؟ پس چرا با مریم ازدواج کردی؟ چرا بدبختش کردی؟ تو که خودتم نمی دونی از زندگیت چی می خوای چرا یکی دیگه رو شریک زندگیت کردی؟ من و درسا گفتیم. همه چیزو برای مریم گفتیم ازش خواستیم خودشو نجات بده. اما اون به خاطر بچه اش حاضر بود خودشو فدا کنه اما تو … تو …. هنوز نفهمیدی؟ اون امروز تو رو با معشوقه ات دیده با یکی بدتر از خودت. واسه همین نتونست تحمل کنه واسه همین بچه اش و از دست داد. الان دیگه چیزی نداره که به خاطرش تو و هرزگیتو تحمل کنه. الان می تونه آزاد بشه رها بشه. سینا آروم گفت: اما من دوستش …… نزاشتم حرفش تموم شه محکم خوابوندم تو گوشش. با نفرت بهش نگاه کردم و گفتم: این برای مریم که دلشو شکوندی و زندگیشو نابود کردی. کاری کردی که تو اوج جوونی برگای زندگی و شادیش زرد و پژمرده بشن. برای من و درسا که باعث شدی چقدر از خودمون بدمون بیاد باعث شدی چه حس بدی نسبت به خودمون پیدا کنیم. فقط برای اینکه یه بی شرفی مثل تو که از قضا شوهر بهترین دوستمون بوده بهمون پیشنهاد داد. و برای اینکه دیگه تو چشم کسی نگاه نکنی و به دروغ نگی دوستش داری. بهتره بری وگرنه خودم پرتت می کن بیرون. برو… سینا با یه قیافه شکست خورده، ناباور عقب عقبکی رفت و وقتی از در بیرون رفت پا تند کرد و با سرعت دور شد. عصبی شده بودم. تنفس ام تند شده بود. دستی رو شونه ام نشست. درسا اومد کنارم. با یه لبخند. درسا: کار خوبی کردی. حقش بود.

———————————-

زندگی چیز غریبیه. تو یک لحظه هم می تونی خوشبخت ترین آدم روی زمین باشی هم می تونی بدبخت ترین آدم تو کل دنیا باشی. مریم در عرض ۵ ماه عشق و تجربه کرد. ازدواج کرد. طعم بزرگ شدن و ازدواج و زندگی مشترک و شیرینیش و چشید و چه زود مزه تلخ خیانت و دورویی و فریب و در آخر نفرت و سیاهی و ….. جدایی و حس کرد. همه کارها خیلی سریع پیش رفت. مریم زنگ زد به خانواده اش. اونا خیلی زود خودشون و رسوندن. وقتی قضیه رو فهمیدن بیچاره ها نابود شدن. مخصوصا” مامان مریم که اصرار اون باعث شده بود که مریم انقدر زود ازدواج کنه. باباش اونقدر عصبانی بود که اگه سینا رو می دید می کشتش. مدام عصبی راه می رفت و می گفت: ۲۲ سال نزاشتم آب تو دل این دختر تکون بخوره که چی؟ که یه جوجه خروس بیاد و به راحتی آب خوردن پژمرده اش کنه؟ بابای مریم سفت و سخت ایستاد تا طلاق مریم و بگیره. هر چی خانواده سینا و خودش التماس کردن فایده نداشت. انقدر از این اراده و ابهت و حمایت بابای مریم خوشم اومد که حد نداشت. در عرض یک هفته مریم طلاقشو توافقی گرفت. تو این مدت ما ۴ نفر یه لحظه تنهاش نزاشتیم حتی شبها با هم جمع میشدیم یه جا. چند شب خوابگاه چند شب هم خونه خانم احتشام. هر جوری بود نمی زاشتیم مریم زیاد تنها باشه و فکر کنه اما با همه تلاشمون هنوزهم کسی نمی تونست این واقعیت و که مریم با این سن کم و تو اوج جوونی مطلقه ش رو از بین ببره. هر چند مریم هم همه سعیشو می کرد که کمتر فکر کنه و زندگی و برای خودش تموم شده ندونه.

بیچاره مهسا که دو هفته دیگه عروسیش بود و با وجود تموم کارهایی که داشت بازم پیش ماها بود و مریم و تنها نمی گذاشت. این چند وقت از شروینم بی خبر بودم. شروینم خیلی با شعور بود. هر وقت که من ومی دید سعی می کرد با یه لبخند یه نگاه مهربون یه آغوش آرامش بخش بهم نیرو بده. بالاخره مریم کارهاشو انجام داد و همراه پدر و مادرش راهی خونه ای شد که بهش آرامش می داد. چقدر خوب بود که آدم یه جایی و داشته باشه که بعد همه ی این سختی ها بره اونجا و به آرامش برسه. دلم خونه امون و خواست. خونه بابام خونه ای که همه با هم توش باشیم که بگیم و بخندیم. با اینکه روزهای بد زیاد داشتیم اما روزهای خوبم داشتیم. روزهایی داشتیم که همه با هم دور سفره می نشستیم و به چه چیزها که نمی خندیدیم. بلند و شاد. حتی یه سرفه کوچیکم به خنده امون می نداخت. دلم تنگ بود. برای مامانم برای عسل. برای آنیتای بی معرفت برای داداشم …. برای بابام… برای بابام …. دلم بابامو می خواست اما اون من و نمی خواست اون بهم گفت دخترم نیستی گفت براش مردم …. بابا ….. ***** بعد چندین روز پر تنش تو سکوت و آرامش اتاقم نشستم.

چه حس خوبی داره این آرامش. کاش شروینم بود. دیگه همه چی تکمیل میشد. اما شروین نیست. بیمارستانه. فکر کنم عمل داره. این روزها خیلی کم دیدمش. دلم براش یه ذره شده. یه خمیازه ای کشیدم و با فکر شروین چشمهامو بستم. خواب بعد از ظهر اونم بعد یه ناهار و با شکم پر چه حالی میده. آره دیگه خیلی حال میده دو روز دیگه که شکمت مثل تبل اومد جلو از پر خوری و به غلط کردن افتادی میفهمی حال میده یا نمیده. بی خی جون هر کی دوست داری بزار بخوابم شاید شروین اومد تو خوابم، تو بیداری که ستاره سهیل شده. تو فکر شروین بودم که چشمهام گرم شد و خوابم برد. با نوازشهای دستی آروم چشمهامو باز کردم. صورت شروین جلوم بود. فکر کردم خوابم. چند بار پلک زدم و سرموکج کردم. اما تصویر شروین همراه لبخندش هنوز جلوم بود. یه جیغ از ذوق و هیجان کشیدم و پریدم و از گردنش آویزون شدم و دوسه تا ماچ آبدار از لپش کردم. شروین با خنده بغلم کرد و گفت: دختر چی کار میکنی؟ یکی ندونه فکر میکنه چند ساله که من و ندیدی. یعنی انقدر دلت برام تنگ شده بود؟ با ذوق تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم: آره خیلی دلم تنگ شده بود.

چند وقته درست و حسابی ندیدمت. دلم شده بود نخود. بلند خندید و بلندم کردو یه دور چرخوندمو خوابوندم رو تخت و خودش کنارم دراز کشید. سرمو گذاشتم رو سینه اشو دستهامو انداختم دور شکمش. شروین یه دسته از موهامو گرفت و دور انگشتش پیچید. عادتش شده بود. همه اش با موهای فرم بازی می کرد. یه وقتایی این لولای موهامو هی می گرفت می کشید و بعد ول می کرد این موها که مثل فنر بالا پایین می رفت شروینم ریسه می رفت از خنده. این جور وقتها مثل پسر بچه های شیطون میشد که دوست داشتی قورتشون بدی. شروین آروم گفت: آنیدم این چند وقته خسته شدی. هم درسهات و امتحاناتت بود هم ماجرای مریم. حسابی اذیت شدی. با یاد مریم یه لبخند تلخ زدم. منم آروم گفتم: خدا کنه دیگه از این چیزها تو زندگیها نباشه. ولی خیلی از بابای مریم خوشم اومد. پشت دخترش بود. نزاشت سینا جیک بزنه همچین از مریم حمایت کرد که پسره عوضی فهمید چه خبره و دیگه لفتش نداد. نتونست با حرفهاش کسی و خام کنه. یعنی وقتی داشت مظلوم نمیایی می کرد کم مونده بود برم با بغل پا بزنم تو پهلوش. شروین بلند بلند خندید.

شروین: حالا چرا بغل پا؟ من: خوب این ریختی میشه مدل این کاراته کارها دیگه، بیشتر حساب می برن. دوباره بلند خندید. خنده اش که تموم شد گفت: آنید من چند روز مرخصی گرفتم دوست داری بریم شمال؟ با ذوق سرمو از رو سینه اش برداشتم و رو تخت نشستم و بهش نگاه کردم. من: راست میگی؟ شروین با خنده گفت: یعنی انقدر خوشحالت کرد؟ با نیش باز و ذوق زده خودمو پرت کردم روش و یه ماچ محکم کردمش و گفتم: شروین تو معرکه ای یعنی قشنگ می دونی چی کار باید بکنی که حالم خوب بشه. باشه تا بتونم جبران کنم. تا این و گفتم یه خنده خبیث کردو یه نگاه شیطون بهم انداخت و گفت: شما همیشه می تونید جبران کنید. یه دونه آروم زدم به بازوش و خندیدم. حالا خودمم کرم دارما. اما خوب دیگه …..

——————————

این شمالم شده بود نقطه عطف تو زندگی من. دوبار زوری با شروین رفتم شمال. دفعه اول که اون جور. وقتی برگشتیم شروین یخش یکم آب شد. دفعه دومم که اون ریختی. وقتی برگشتیم فهمیدم احساسم به شروین چیه. حالا موندم این بار که به میل خودم دارم میرم قراره چی بشه و موقع برگشت چه کشفیاتی بکنم و چه اتفاقاتی می خواد بیوفته. قرار شده فردا صبح راه بیوفتیم. هرچی به طراوت جون اصرار کردم گفت نمیام. خیلی ناراحت بودم. یعنی که چی هی من میرم این ور اون ور و طراوت جون طفلی تنهایی باید بمونه تو خونه. هر چند که همه اش بهانه میاره کارهای شرکت مونده و اونا بهم احتیاج دارن و از این حرفها اما من که می دونم داره بهانه میاره. آخر سرم بس که اصرار کردم گفت: بابا شما دوتا جوونید دفعه اولتونه که بعد محرم شدن می خواین برین مسافرت من پیرزن و کجا می خواید خرکش کنید ببرین. اولش چشمام گشاد شد. بعد که فهمیدم جریان چیه قرمز شدم و با صدای جیغی رو به شروین گفتم: همه اش تقصیر توئه ببین طراوت جون چه فکرایی که نمیکنه. همچین محکم زدم به بازوی شروین که آخش در اومد. طراوت جونم که ریسه رفته بود از خنده. خنده اش که تموم شد گفت: خیله خوب بابا من هیچ فکری نمی کنم در مورد شما. نزن بچه امو دستش کبود شد. شما دوتا برید منم چند روز دیگه میام.

خوبه؟ با ذوق گفتم: عالیه پس ما منتظرتونیما نکنه یه وقت قالمون بزارید و بد قولی کنید؟ طراوت جون با خنده گفت: نه خیالت جمع باشه میام حتما”. خوشحال و راضی بلند شدم برم شربت بیارم. رفتم و از تو آشپزخونه شربتهایی که مهری خانم زحمتشو کشیده بود و تو سینی چیده بود و برداشتم و اومدم تو سالن. آروم و مورچه ای قدم بر می داشتم تا نکنه شربتا بریزه تو سینی واسه همین شروین و طراوت جون متوجه اومدنم نشدن. داشتن آروم آروم حرف می زدن. زیاد نفهمیدم چی میگن فقط چند تا جمله اشو فهمیدم. طراوت جون: گفتی بهش؟؟؟؟ شروین: نه بزار بریم اونجا بهش میگم. طراوت جون: زودتر بگی بهتره بعدا” شاید …. از اونجایی که من به شدت دست و پا چلوفتیم یه پام رفت پشت اون یکی پام و سکندری خوردم و لیوانا تو سینی تکون خورد و نصف شربتشون ریخت بیرون و خودشونم خیلی صدا کردن به خاطر تکون خوردنشون تو سینی. همین باعث شد که طراوت جون و شروین متوجه اومدنم بشن و من ناکام از کشف حرفهای اونا بمونم. حالا منِ فضول چه جوری می تونستم بدون فهمیدن جریان بخوابم؟؟؟؟ تا شب هر کاری کردم شروین نامرد حاضر نشد لو بده چی باید بهم بگه . حتی عشوه شتریمم امتحان کردم بلکه گولش بزنم تا لو بده اما خوب کِی این عشوه شتریه جواب می دا که الان جواب بده .

فقط باعث شد شروین قد پنج دقیقه بلند بلند بخنده و منو بغل کنه و تو بغلش بچلونه. یکی نیست بهش بگه آخه من الان که دارم از فضولی می ترکم بغل می خوام چی کار؟؟؟؟ واله ….. **** شب قبل وسایلمو جمع کردم. منظور از جمع کردن همون چپوندن هر وسیله ی موجود در دیدی تو چمدونه. صبح ساعت ۷ شروین بیدارم کرد و بعد از خداحافظی با طراوت جون و مهری خانم رفتیم سوار ماشین شدیم. از اونجایی که من همین جوری تو ماشین لالا واجبم صبحم که زود بیدار شدم و هنوزم مست خواب بودم تا نشستم تو ماشین قبل از اینکه ماشین از در خونه بره بیرون سرمو به صندلی تکیه دادم و خوابیدم. با صدای بوق ممتد و یه داد از خواب بیدار شدم. بهتره بگم سکته زنون از خواب پریدم. بی اختیار یه جیغ مهیب کشیدم. حالا مگه من ساکت میشدم. یکی من و کشید تو بغلش.

با حس آغوش شروین این فکم بسته شد و جیغم تموم شد. شروین من و از خودش جدا کرد و گفت: آنیدم چی شده؟ چرا جیغ میکشی؟ با ترس تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم: تصادف کردیم؟ ما مردیم؟ من مردم؟ تو هم مردی؟ تو داد کشیدی؟ اینجا الان اون دنیاست؟ خاک به سرم ببین چقدر گرمه پس بگو آخر، جهنمی شدم. هی گفتم آنید این چشمهاتو درویش کن و هی پسر مردم و دید نزنا اما کِی این چشمها به حرف من گوش کردن؟ اما تو چرا اومدی جهنم تو به این خوبی کلی آدم نجات دادی؟؟؟ ببین آخر و عاقبت دوست دختر زیاد داشتن و از اون کارا کردن همینه دیگه. اونا نامحرم بودن، بهت حرام بودن، الان اومدی جهنم کوفتت شه. ولی خدا جون چرا من و ناکام بردی از دنیا؟ به جون خودم من فقط شروین و هیزی نگاه کردم اینم که محرم و حلالمون شد. بازم گناهه؟ مگه نگفتی یه نظر حلاله؟ به جون خودم من همون یه نگاه و می کشیدم چشم بر نمی داشتم ازش پلکم نمی زدم که نشه دو نگاه. با صدای خنده بلند شروین بهت زده و شوکه بهش نگاه کردم. دستهاش رو شونه من بود و سرشو برده بود عقب و می خندید.

منم گیج زل زده بودم و داشتم فکر می کردم این پسره تو دنیا سالم بود، اومده جهنم دیوونه شده بدبخت. شروین که حسابی خندید با دست اشک گوشه چشمش و پاک کرد و گفت: آنید اینا چیه که تو میگی؟؟؟ مردم و جهنم و ناکام و هیزی و دوست دختر و اینا. من همون جور گیج: خوب مگه نمردیم داشتم عجزو مویه می کردم خدا یه رحمی بهمون بکنه. با خنده گفت: دختر خوب یه نگاه به اطرافت بنداز اینجا شبیه جهنمه؟ تازه متوجه اطرافم شدم. تو یه خیابون بودیم با کلی آدم وماشین. یه جایی نزدیک یه چهارراه. صدای بوق و داد مال ماشینها و آدمهایی بود که پشت چراغ قرمز ایستاده بودن. ماشین ما چراغ و رد کرده بود و بعد چهارراه گوشه خیابون متوقف بود. اما این خیابون عجیب برام آشنا بود. چرا؟؟؟؟ یکم خودمو کشیدم جلو و از شیشه جلوی ماشین یه نگاه دقیق تر به خیابون و مغازه ها و کوچه ها انداختم. یهو خشک شدم. انگار برق گرفته باشدم. حتی نمی تونستم پلک بزنم. صدامم گم کرده بودم.

—————————–

بعد از چند دقیقه به خودم اومدم. با صدای ناباوری گفتم: شروین …. منو کجا آوردی؟؟؟؟ عصبی شدم، نفسهام تند شد، با شک و اتهام به شروین نگاه کردم: قفسه سینه ام تند تند بالا می رفت و نفسهام صدا دار از دهنم بیرون میومد. یه ابروم از تعجب و بهت و فشار عصبی بالا رفته بود. – دروغ گفتی بهت اطمینان کردم و تو بهم دروغ گفتی. ( تو چشمام اشک جمع شد بغض کردم ) گفتی میریم شمال. پس چرا من و آوردی اینجا…. چرا … چرا … چرا ها رو با داد گفتم. عصبی اومدم در و باز کنم و پیاده شم که شروین دستمو کشید و با یه حرکت سریع من و کشید تو بغلش و گفت: آنیدم، عزیزم آروم باش به خدا بهت دروغ نگفتم گفتم میریم شمال. خوب اینجام شماله. من بهت دروغ نگفتم. تو همون حالت با بغض گفتم: گفتی میریم ویلا. پس کو ؟؟؟؟ ویلا اینجاست؟؟؟ تو این شهر؟؟؟ شروین همون جور که با دست پشتمو می مالید تا آروم شم گفت: چرا خودتو اذیت میکنی گلم. قربونت برم دروغم چیه این جا هم شماله هم ویلا داره.

من تازه این ویلا رو خریدم گفتم شاید دلت برای شهرت تنگ بشه دوست داشته باشی یه وقتهایی بیای ببینیش. دلم برای شهرم تنگ بشه؟؟؟ مگه تنگ نیست؟ دلم برای شهرم… برای مردمم … برای آسمونم… برای باروناش… برای جنگلم… دریام … مامانم … بابا…. عسل … آنیتا … سپند …. دلم برای بابام تنگ شده. یهو بغضم ترکید قطره های اشک اومد رو گونه ام. سرمو فرو کردم تو سینه شروین و گریه کردم. برای همه دلتنگیهام برای خانواده ام که الان شاید دو تا خیابون بیشتر باهاشون فاصله نداشتم اما نمی تونستم برم پیششون. نمی تونستم برم خونه بابام. نمی تونستم برم مامانم و بغل کنمو آنیتا رو ببوسم، سر به سر سپند بزارم، که برای عسل کوچولوی ناز خاله عروسک ببرم. نمی تونستم. این کارا برام ممنوع شده بود. بهم گفته بودن حق ندارم این کارها رو بکنم. بابام همونی که من و نخواست این حق و ازم گرفت من و از خونه اش بیرون کرد از خونواده ام از همه چیزم…. گریه کردم تا سبک شم. گریه هایی که همه رو تو این چند ماهه جمع کرده بودم و پشت پرده لبخند پنهونشون کرده بودم تا کسی غمم و نبینه که کسی آنید ناراحت و نبینه، صدای شکسته شدنم و نشنوه. نداشتن تحمل دوری از خانواده امو نبینه. برای همین بود که همش دل تنگ شروین بودم.

وقتی یه لحظه دیر می کرد دلشوره می گرفتم که نکنه شروین تنها کسی که تو این دنیا برام مونده ومی تونم کنارش باشم تنها کسی که من واز خودش جدا نمیکنه تردم نمی کنه، من و از دیدنش منع نمیکنه خدای نکرده اتفاقی براش افتاده باشه یا اینکه بی خبر بره و من و تنهام بزاره. گریه کردم به خاطر تمام ترسهام که تو این مدت پنهانشون کردم ترسهایی که بابام با رفتنش با تنها گذاشتنم با بیرون کردنم تو دلم کاشته بود. شروین گذاشت تا حسابی گریه کنم که آروم شم. وقتی به فس فس افتادم من وجدا کرد و یه دستمال دستم داد. تو چشمهام نگاه کرد و نگران گفت: آروم شدی؟ الان بهتری؟ می خوای برگردیم تهران یا بریم اون یکی ویلا؟ با سر گفتم نه. حالا که بعد مدتها اومدم تو شهر و هوایی که عاشقش بودم نمی خواستم به این زودی برم. شروین یه نگاه دقیق و طولانی بهم کرد و ماشین و روشن کرد و راه افتاد. نفهمیدم کجا می ریم. نفهمیدم مسیرمون چیه نفهمیدم کی رسیدیم یا ویلا چه شکلیه چون تمام لحظات داشتم به آسمون و زمین و مردم و شهر و کوچه ها ومغازه ها و پرنده ها و درختها نگاه که نه با چشم می خوردمشون. اونقدر تو فکر بلعیدن چیزایی که دور برم می دیدم بودم که اصلا” یادم رفت حواسمو جمع کنم ببینم از کجا اومدیم که به ویلا رسیدیم. چشمم به جاده و خیابون بود اما نگاهم فقط می دیدشون، ثبتشون نمی کرد.

درکشون نمی کرد. به ویلا رسیدیم گیج و منگ از ماشین پیاده شدم. کنار در ماشین ایستادم و به آسمون نگاه کردم. چشمهامو بستم و نفس عمیق کشیدم. باورشم برام سخت بود. یعنی واقعا” الان دارم تو هوایی که خانواده ام تنفس میکنن نفس میکشم؟؟؟؟ با صدای بسته شدن در ماشین چشمهامو باز کردم. مثل یه جوجه بی پناه دنبال شروین راه افتادم. هر جا می رفت دنبالش می رفتم. اول رفت تو آشپزخونه. از تو کابینت یه لیوان برداشت و از شیر، آب پر کرد و خورد. بعد برگشت و تو حال و چمدونها رو برداشت و از پله ها بالا رفت و منم دنبالش. بالای پله ها که رسید رفت سمت راست. رفت انتهای راه رو دری که انتهای راه رو بود و باز کرد. رفت توش. چمدونها رو گذاشت کنار دیوار. نشست رو تخت. کفشهاشو در آورد. بلند شد، رفت سمت دری که سمت راست اتاق بود. منم دنبالش. در و باز کرد. کلید برقی که داخلش بود و زد و چراغشو روشن کرد. رفت تو اومد در و ببنده که دید منم پشت سرش سعی دارم برم تو . شروین متعجب با چشمهای گرد به من نگاه کرد. – آنید کجا داری میای؟؟؟ مظلوم و بی پناه نگاهش کردم. مثل یه بچه ای که میترسه از مادرش دور بشه. – منم میام نمی خوام تنها بمونم. شروین با چشمهای گشاد گفت: باشه ، تنها نمی مونی. بشین رو تخت منم الان میام پیشت. من: نه هر جا بری میام.

کجا می خوای بری؟ شروین با یه لبخند کوچولو گفت: آنیدم …. دختر کوچولوی من از چی می ترسه؟ جایی نمی رم. بمون الان بر می گردم. با اصرار و لج گفتم: نه تو یه جا می خوای بری که اصرار داری من بمونم. چرا نمی خوای من و با خودت ببری؟ اصلا” ببینم اینجا کجاست که تو اصرار داری تنهایی بری؟؟؟ شروین با یه لبخند گشاد که به زور جمعش کرده بود خودش و کشید کنار تا من بتونم ببینم این در به کجا باز میشه. یهو چشمهام گشاد شد. بمیرم من که اصرارهای بی خود میکنم کجا می خواستم برم من آخه؟ شروین با صدایی که توش خنده موج می زد گفت: هنوزم می خوای بیای؟ سرمو انداختم پایین و زیر چشمی نگاهش کردم. – نه قربونت من منتظر می مونم زود بیا. شروین شیطون گفت: تعارف میکنی؟ خوب تو هم بیا جا هستا. من می خوام دستامو بشورم تو کاری داری بیا برو انجام بده. فرنگیه، موردی نداره. خجالت میکشی؟؟؟؟ بی ادب داشت من و دست می انداخت.

سرمو بلند کردم و یه چشم غره بهش رفتم و گفتم: نخیرم خودت تنها برو حالشو ببر. با یه حرکت گردن، سرمو چرخوندم و برگشتم رفتم رو تخت نشستم. شروینم با خنده در و بست و رفت تو دستشویی. خاک به سرم که بی پناهیمم آدمیزادی نسیت یه بار من نخواستم تنها بمونما. ببین پسره رو تو خلا هم ول نمی کردم. خوب شاید کار داشته باشه بی تربیت چرا دنبالش می ری. یه نفس عمیق کشیدم و بلند شدم و مانتومو در آوردم.، کفشهام هم.

ادامه دارد…

شما عزیزان می توانید هر شب حوالی ساعت ۲۲ با مراجعه به سایت حیاط خلوت بخش فرهنگ و هنر>رمان>رمان باورم کن یک قسمت از این رمان زیبا را بخوانید.

همچنین می تونید نظر خودتون رو راجع به این رمان برامون بنویسید

اختصاصی حیاط خلوت

♥ جذاب ترین مطالب امروز را اینجا ببینید

اینم ببین!

رمان باورم کن-قسمت شصت و سوم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *