سرخط خبرها
خانه > فرهنگ و هنر > رمان > رمان باورم کن-قسمت پنجاه و نهم

رمان باورم کن-قسمت پنجاه و نهم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم آرام رضایی را برای شما عزیزان آماده کرده ایم.

خلاصه داستان:

آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه . به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده بود که برای بهتر یادگیری درس بهتره کار عملی انجام بدن و به طور مستقیم روی گل و گیاه کار کنن.

بنا به عللی آنید تصمیم میگیره که به عنوان یه پرستار برای یه خانم سالمند توی یه خونه ی بزرگ که وسط یه باغه کار کنه که بتونه از باغش برای یادگیری رشته اش استفاده کنه.آنید مخصوصا” دنبال خونه ای میگرده که بدون عنصر ذکور باشه و خونه خانم احتشام بهترین جاست چون سالهاست که بچه های خانم احتشام خارج از کشور زندگی میکنن. همه چیز خوب پیش میره تا روزی که آنید از مرخصی میاد و …..

رمان باورم کن

◄آنچه گذشت: قسمت قبل

 رمان باورم کن – قسمت پنجاه و نهم

باید پیداش کنم. باید حسش کنم. میون این همه آدم. مثل گیجا به هر طرف نگاه می کنم. چقدر آدم. چقدر مسافر رفتنی. چند تا از این آدمها آنیدی دارن که دنبالشون می گرده؟ شماره پروازش و اعلام کردن. نه باید بجنبم. دیگه آخرشه. یا الان پیداش می کنم. یا تا آخر عمر افسوس می خورد. دوییدم سمت راست. بین جمعیت دنبال شروین می گردم. چشمم به هر طرفی می چرخه. به مردم تنه می زنم. خدایا پس کجاست. کمکم کن خدایا قول میدم آدم خوبی بشم. قول میدم دیگه کسی و اذیت نکنم. قول می دم دیگه دل کسی و نشکونم. خدایا …. خدایا….. ناامید بین جمعیت ایستاده بودم و دور خودم می چرخیدم و به مردم نگاه می کردم. شروین کجایی؟؟؟؟؟؟؟ یهو ثابت شدم. یه مردی با یه پیراهن مردونه سرمه ای آستین کوتاه با یه شلوار جین از رو صندلی بلند شد. تو یه دستش بیلیط هواپیماست و با دست دیگه اش چمدونشو گرفته. تو جام ثابت مونده ام. خشک شدم. مرد از بین صندلیها اومد بیرون. پشتش بهمه. صورتش و نمی بینم.

مسخ شده به سمتش قدم برمی دارم. قلبم من و می کشه به سمت جلو. از پشت هم می شناسمش. قلبم صداش می کنه. بی تابه. به اطرافش نگاه می کنه و با قدمهای آروم پیش می ره. انگار منتظره. انگار پای اونم کشش رفتن نداره. تو سرم میپیچه” آنید من اگه برم توبرمی گردی خونه؟ جات اینجا خیلی خالیه” تو نرو من بر می گردم. تو سه قدمی پشت سرش ایستادم. باید صداش کنم. بغض دارم. داره خفه ام میکنه. چشمهام اشکی شده. دهن باز می کنم که صداش کنم. به جای اسم یه شعر از بین لبهام میاد بیرون. مدل خودم می خونمش. منو با خودت ببررررررررررررررر من به رفتن قانعم خواستني هر چي كه هست تو بخواي من قانعععععععععععععععم اونقدر بلند خوندم که بشنوه. ایستاد. بدون حرکت. آروم برگشت. چشمهای ناباورش تو چشمهای اشکیم قفل شد. با بهت فقط یک کلمه گفت: آنید …… دیگه طاقت نیاوردم. همون یک کلمه برای شکستن بغضم کافی بود. اشکام جاری شد. خودمو پرت کردم جلو و دو سه قدم بینمون و با دو قدم بلند طی کردمو خودمو پرت کردم تو بغلش و دستهام پیچیده شد دور کمرش.

سرمو رو سینه اش گذاشتم و برای اولین بار تو زندگیم با صدای بلند گریه کردم. بین این همه آدم. شروین از شدت برخوردم بهش یه تکونی خورد اما عقب نرفت. دستهای تو هوا مونده اش حلقه شد دور بازوهام و من و با قدرت کشید تو بغلش و سفت فشارم داد. هیچ کدوم حرف نمی زدیم. یه زنی هم با یه صدای لوس مدام شماره پرواز شروین و اعلام می کرد. چقدر دوست داشتم برم یه چاقو تو حنجره اش فرو کنم که تا عمر داره نتونه شماره پرواز هیچ شروینی و اعلام کنه و این جوری دل آنیدا رو بلرزونه. شروین گونه اش و رو سرم گذاشت و من و بیشتر به خودش فشرد. شروین: آروم باش عزیزم …. گریه نکن؟ …. می خواست آرومم کنه. با خنده گفت: می دونی هنوزم افتضاح آهنگ می خونی؟ خوب شد کسی غیر من نشنید آبرومون بره. آروم دستمو که دور کمرش بود و کوبوندم به کمرش. اما آروم نشدم هنوزم گریه می کردم. شروین با صدای بغض داری گفت: آنیدم آروم باش …. طاقت گریه هاتو ندارم. دلم خون شد. با بغض و اشک گفتم: شروین ازت متنفرم ازت بدم میاد. از تو که من و به این حال و روز انداختی. از تو که من و به خودت، به وجودت، به محبتت، به آغوشت، به صورت سرد و نگاه مهربونت عادت دادی و این جوری وابسته ام کردی بدم میاد. دستمو از دور کمرش جدا کردم.

دستهامو مشت کردم و کوبوندم رو سینه اش. ازت بدم میاد که بعد همه این کارها می خوای تنهام بزاری ازت متنفرم. مگه نگفتی نمیری؟ مگه نگفتی می مونی؟ مگه نگفتی تا ابد کنارمی؟ مگه نگفتی تا همیشه منتظرم می مونی؟ پس چی شد؟ چرا جا زدی؟ چرا داشتی می رفتی؟ چرا می خوای تنهام بزاری؟ چرا؟؟؟؟ تو گفتی هیچ وقت تنهام نمی زاری. چرا با من این کارو می کنی؟ ازت متنفرم متنفرم. شروین آروم بوسه ای رو سرم زد و با صدای خندونی گفت: منم دوست دارم عزیزم. منم عاشقتم. تنم گرم شد. عاشقش بودم عاشق شعور و فهمش. عاشق خونسردیش. عاشق اینکه تو هر موقعیتی بهترین کارو می کرد. عاشق اینکه من و کامل می کرد. آرومم می کرد. یکم نازم کرد و منم یکم تو بغلش گریه کردم. هنوز به پهنای صورتم اشک می ریختم و هیچ رقمه کوتاه نمیومدم. انگار اشکهای ۲۲ سال زندگی و جمع کرده بودم تا همه رو اینجا تو فرودگاه تو بغل شروین بریزم بیرون. حالا خوب بود شروین دستهاشو انداخته بود دورمو کسی صورتمو نمی دید وگرنه همه جمع می شدن ببینن من چرا اون ریختی گریه می کنم. شروین من و از خودش جدا کرد و تو صورت و چشمهام نگاه کرد.

یه اخمی تو صورتش بود. موردشورتو ببرن آنید انقدر گفتی ازت بدم میاد که آخر پسره زده شد و بهش برخورد. حالا بزاره بره تو میمونی و حوضت و یه دل پر خون که مدام جیغ میکشه شروین شروین. شروین با صدای متعجبی همراه با اخم گفت: کی بهت گفته من می خوام برم؟ با گریه گفتم: مهری خانم گفت. گفت تو داری میری خونه اتون. مامان طراوتم ناراحته واسه همین از خونه زد بیرون. تو می خوای من و ول کنی و بری؟ می خوای واسه همیشه تنهام بزاری؟ چه طور می تونی بعد بابام و آرشام این کارو باهام بکنی؟ چه طور؟ دوباره گریه ام شدت گرفت. شروین اما آروم بود. آروم و متفکر. شروین: اما من نمی خواستم واسه همیشه برم. می خواستم یه هفته برم و برگردم. مامان طراوتم می خواست بره دکتر. وسطه گریه یهو اشکام قطع شد. وسط زوزه کشیدن یهو صدام خفه شد. من: ها ….. ؟؟؟؟؟!!!!!!!! شروین خیلی ریلکس گفت: بیمارستان یه سری مدارک نیاز داشت. تو هم که نبودی رفته بودی فکر کنی.

منم گفتم تا تو برگردی برم مدارکمو بگیرم و برگردم. تا اون موقع هم تو با خودت کنار اومدی. چون وقتی برمی گشتی خونه نمی خواستم بزارم دیگه یه لحظه هم تنها جایی بری. انگار نه انگار که تا یه دقیقه پیش داشتم گریه سر داده بودم و زوزه موی کشیدم. صورتم هنوز خیس اشک بود. مثل منگلا گفتم: یعنی نمی خواستی بری؟ شروین با لبخندی که به زور سعی می کرد جلوش و بگیره گفت: یه هفته ای می رفتم و میومدم. من: یعنی نمی خواستی بمونی واسه همیشه؟؟ شروین با سر گفت نه. من: یعنی من بی خود گریه کردم؟ شروین لبهاش جمع شد تو دهنش و با لبخنده قورت داده شده ای سرشو به نشونه آره تکون داد. من: یعنی بی خودی فکر کردم از دستت دادم و انقدر خون و دل خوردم و به خودم بد و بیرا گفتم و کلی قول به خودمو خدا دادم که تو نری؟؟؟ دوباره شروین سر تکون داد. یهو با صدای بلندی گفتم: مگه من مسخره توئه ام که من و سر کار می زاری و تنم و این جوری مثل ویبره موبایل می لرزونی؟ یا برو یا نرو بزار من تکلیفمو بدونم.

اصلا” تو چه طور تو این موقعیت که من هنوز بهت جواب ندادم می خواستی بری؟ دیگه شروین نتونست خودشو کنترل کنه. نیشش تا بناگوش باز شد و با صدای شادی گفت: هر چی تو بگی همون کارو می کنم. می دونستم بر می گردی. فقط به وقت نیاز داشتی تا با خودت کنار بیای. یه ابرومو انداختم بالا و مشکوک گفتم: یعنی بگم بمون می مونی؟ شروین سرشو تکون داد. من: حتی اگه بگم نمی خوام حتی برای یه هفته ام بری هم نمی ری؟ یهو شروین دستشو آورد جلو و من و کشید تو بغلش و با صدای شادی گفت: قربون اون شکت برم که ابرو می ندازی بالا. تو بگو یه لحظه یه ثانیه برم. عمرا” اگه از جام تکون بخورم. مدارک و می گم بابام اینا بفرستن برام. من الان تو رو دارم هیچ چیز دیگه ام نیاز ندارم. مگه می تونم تو رو اینجا تنها بزارم برم. کجا برم بی تو. یه نسیم خنک تو و جودم پیچید. تو زندگیم هیچ لحظه ای به آرومی و خوشحالی این لحظه تو آغوش شروین نداشتم. یه حسی بهم داده بود که فکر می کردم زندگیم تا الان عالی بوده و تو زندگیم هیچ وقت هیچ غصه ای نداشتم.

چشمهام و بستم و یه لبخند زدم. بعد یکم ازش جدا شدم. شروین بهم لبخند زد. بیلیطش و پاره کرد و گذاشت تو جیبش. بچه ام با شخصیت بود رو زمین آشغال نمی ریخت. دستمو تو دستش گرفت گرمای وجودش دلمو گرم کرد. با هم از سالن بیرون اومدیم. ماشین گرفتیم و آدرس خونه رو دادیم. تو کل ماشین دستم تو دستش بود و فقط به هم نگاه می کردیم. اونقدر قفل بودیم که اصلا” یادمون رفته بود یه بغلی حرفی چیزی …. جلوی در خونه پیاده شدیم. دستامون انگار به هم چسبیده بود. ول نمیشد از هم. شروین چمدونش و برداشت و دست تو دست وارد باغ شدیم. همچین عشقولانه قدم میزدیم و می رفتیم سمت عمارت انگاری رفتیم پارک. خلاصه بگم که خیلی لوس بود اما حس خیلی خوبی داشت.

احساس می کردم رو ابرهام. از در عمارت وارد شدیم و رفتیم تو سالن. طراوت جون جای همیشگیش نشسته بود. مهری خانم هم تو سالن بود ماها رو که دید چشمهاش گرد شد و دهنش باز شد که یه چیزی بگه که شروین اشاره کرد که هیچی نگه. دستمو از تو دست شروین کشیدم بیرون و رفتم جلوی طراوت جون. چشمش که به من افتاد گفت: آنید اومدی؟ چرا انقدر دیر؟ دختر نگرانت شدیم. خیلی دیر اومدی، شروینم رفت کجا بودی؟ بی معرفت نیومدی حتی خداحافظی کنی باهاش. خیلی ناراحت بود. یه لبخند دندون نما بهش زدم. احتشام: وا گفتم شروین رفت عقلت پرید دختر؟ گفتم ناراحت میشی الان می خندی؟ شما دوتا که خیلی باهم جور بودین. یعنی اصلا” از رفتنش ناراحت نیستی؟ نیشم بازتر شد. دیگه طراوت جون به خل بودنم اطمینان کرد. یهو شروین اومد کنارم ایستاد. طراوت جون رسما” سکته رو زد. چشمهاش گرد شد و یه جیغی زد که کل باغ و لرزوند. یهو همچین پرید از جاش و شروین و بغل کرد که من یه لحظه هنگ کردم. این همون طراوت جونه که بلند شدنش از رو صندلی یک ساعت طول میکشید. همونیه که موقع حرف زدن به زور صداش و می شنیدی؟ همونیه که همیشه میگفت دختر باید متین باشه؟ نه فکر کنم اون طراوت جون و این جدیده قورت داده. بعد یه بغل طولانی و کلی ماچ مالی شروین و ول کرد و پرید منو بغل کرد و گفت: می دونستم. می دونستم که نمیره. می دونستم بر می گرده. تو بر گردوندیش تو…. می دونم.

هی هم من و ماچ می کرد. خلاصه بعد نیم ساعت ابراز احساسات و خوشحالی، من، مادر بزرگ و نوه رو تنها گذاشتم که برم لباسهامو عوض کنم. رفتم تو اتاقم و در بستم . نمی دونم چرا همش مثل منگلا لبخند می زدم. رفتم از تو کشوم لباس ور دارم که چشمم تو آینه به خودم افتاد. یه لحظه وحشت کردم. فکر کردم روحی جنی جک و جونوری تو آینه است . خدایی خیلی نابود بودم. چشمهای قرمز. پای چشمها سیاه. صورت سفید مثل گچ. ابروهای نیمه پر با کلی ابروهای ریز ریز. لبهای بی رنگ و رو. موهای ژولیده. یه هفته ام بود که حموم نرفته بودم. خدایی شروین چه جوری تونست این قیافه رو ببینه و انقده ذوق کنه؟ مثل این شوهر مرده های بدبخت شده بودم. من اگه جای شروین بودم تو فرودگاه یکی شکل الان خودم میومد جلوی رفتمو بگیره با چهارتا پا از دستش در می رفتم. چه طور روش شد تو فرودگاه من و با این قیافه بغل کنه و کنارم راه بیاد. وای خدا بگو چه جوری دو ساعته زل زده بهم و هیچی نمیگه. خیلی آقایی کرد که پشیمون نشد.

سریع حوله امو برداشتم و پریدم تو حموم. بعد یه حموم که حسابی بهم حال داد اومدم بیرون. انگاری یه سال بود حمام نکرده بودم. انقده تمیز و سفید و خوشگل شده بودم که نگو. اومدم و یکم به خودم کرم زدم. ابروهامو تمیز کردم. یه آرایش ملایم هم کردم. می خواستم بعد اون قیافه زال و بال جلوی شروین قشنگ به نظر بیام. گمشو بابا دیگه شروین ماهیت اصلیتو دیده، دیده چقدر زشتی ماسمالی کردن نداره که. لباسهامم عوض کردم. موهامم ژل زدم و گذاشتم تا فر بشه. واسه خودم خوشحال رو تخت دراز کشیده بودم که در زدن. بلند شدم رو تختم چهار زانو نشستم. من: کیه؟ بیا تو. منتظر به در نگاه کردم. در باز شد و شروین سرشو آورد تو. از همون جا یه نگاه به من که رو تخت بودم کرد و یه لبخند زد و کامل اومد تو اتاق و در و پشت سرش بست. جالب بود برام. شاید تا حالا ۱۰۰۰ بار با شروین تو یه اتاق در بسته بودم اما الان حسم با همه اون ۱۰۰۰ بار فرق داشت. در که پشت سر شروین بسته شد. این قلب منم تلوپ تلوپش شروع شد. انگار کم خونی گرفته ام و این قلبه می خواد با تند تند کار کردن به زور خون پیدا کنه برسونه به مغز و دست و همه جا. لبخند زدم و به شروین نگاه کردم. شروین: عافیت باشه خانم. من: مرسی. اومد رو تخت نشست. روبه روم بود اما فاصله اش باهام کم بود. شروین: چه خوشگل شدی. نیشم تا بنا گوش باز شد. من: خوشگل شدم یا تازه مثل آدمیزاد شدم؟ البته حقم داری با اون ریختی که تو منو تو فرودگاه دیدی سکته نکردی و در نرفتی خودش خیلیه.

مهربون نگاهم کرد و گفت: آنید هر جوری که باشه با هر شکلی بازم به نظر من خوشگله چون من قلبش و دیدم. می دونم چقدر قشنگه. آی که تو دلم بزن و بکوبی راه افتاد که نگو. یه ذوقی کردم. بی اختیار نیشم تا بناگوش باز شد و شونه هام یه دور از ذوق رفت بالا و اومد پایین. حالا این شروین فقط با لبخند همه خل بازیها و ذوقای من و می دیدا ولی هیچی نمی گفت. تو صورتم نگاه کرد. دستش و آورد جلو و یه دسته از موهای فرمو گرفت و دور انگشتش پیچید و تو همون حالت که به موهام نگاه می کرد آروم گفت: موهات خیلی قشنگن. من خیلی دوسشون دارم. فرشون یه جوری بامزه ان صافشون یه جور دیگه خوشکلا” با هر دوتاشون معرکه ای. چشم از موهام برداشت و به چشمم نگاه کرد. منم فقط مهربون همراه یه لبخند نگاهش می کردم. انقده خوشم میومد ازم تعریف کنن. شروین آروم موهام و ول کرد و با پشت دست گونه امو ناز کرد. چه حس قشنگی بهم می داد. سرمو یه کوچولو کج کردم سمت دستش و آروم چشمام و بستم و دو سه بار مثل گربه گونه امو مالیدم به دستش. دستش و گذاشت رو صورتم. دستش گرم بود و به گونه ام یه گرمای لذت بخشی می داد. چشمهام و باز کردم. تو چشماش نگاه کردم. آروم خودشو کشید سمتم. فاصله بینمون و کم کرد. نگاهش از چشمهام سر خورد و رفت رو لبهام.

چشمهام بسته شد. دلم یه جوری بود. از هیجان و اضطراب داشتم می مردم. چقدر مشتاق بوسیدنش بودم. دوست داشتم سفت صورتش و بگیرم بین دستهامو یه دل سیر ببوسمش. گرمای نفسهاشو رو صورت و لبهام حس کردم. چشمهام و باز کردم. شروین خیلی بهم نزدیک بود. لبهاش با لبهام شاید یک سانتی متر فاصله داشت. یهو خودمو عقب کشیدم. شروین متوقف شد. با بهت و ناباوربه چشمهام نگاه کرد. یه عالمه سوال داشت. از نگاهش میشد فهمید. وای من خنگ می تونستم نگاه های شروین و بخونم. بالاخره یکی و پیدا کردم که حرف نگاهش و بفهمم. یه لبخند گشاد زدم. شروین: چرا خودتو عقب کشیدی؟ می خواستم ببوسمت. من: می دونم. یه اخم کوچیک کرد و خودشو کشید سمتم و گفت: پس تکون نخور. دوباره اومد سمت لبهام که دوباره خودمو کشیدم عقب. حالا من یه وری کج شده بود عقب و شروینم رو هوا رو من خم شده بود. پر سوال نگاهم کرد. اونقدر نگاهش با مزه و قشنگ بود که دلم می خواست همون لحظه یه ماچ گنده بکنمش. ولی جلوی خودمو گرفتم. چشمهام و بستم که نبینمش.

من: شروین بهتره بری بیرون. صدای بهت زدشو شنیدم: چی؟ حس کردم که خودشو کشیده عقب. چشمهام و باز کردم. صاف رو تخت نشسته بود و با اخم و ناراحتی نگاهم می کرد. منم صاف نشستم و سرمو انداختم پایین و با دستهام بازی کردم. شروین جدی و محکم گفت: چی گفتی؟ زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم: فکر کنم بهتر باشه بری بیرون. اخمش بیشتر شد و گفت: آنید سرتو ننداز پایین. سرتو بلند کن و به من نگاه کن. خوشت نمیاد ببوسمت؟ وای نه این پسره چرا یه همچین فکری کرده من اصلا” منظورم به این نبود. سریع سرمو بلند کردم و با بهت بهش نگاه کردم. با بهت گفتم: شروین ……. منتظر و جدی نگاهم می کرد. باید توضیح می دادم. آخه این فکره خیلی بد بود. بیچاره الان چه حس بدی داره. من: اصلا” منظورم این نیست که خوشم نمیاد ببوسیم. شروین: پس منظورت چیه؟ آخه چی می گفتم. دلیلم خیلی مسخره بود و فقط به درد خودم می خورد. دلمم نمی خواست همه چیز و بگم. خوب خیلی ضایع بود. اما این ریختی هم که نمیشد. بچه منتظر بود. من: خوب فکر کنم ….. چیزه …. یعنی درست نیست ما همدیگرو ببوسیم. چشماش از تعجب گشاد شد. با بهت گفت: آنید ….. مگه دفعه اولمونه؟ کلافه گفتم: نه نیست موضوع همینه. چون می دونم بوسیدنت چه حسی داره میگم درست نیست. دیگه کلا” این طفل معصوم هنگ کرده بود. تو چشماش نگاه کردم و آرومتر گفتم: ببین …. دفعه های قبل به خاطر لج و لجبازی با آرشام و آتوسا بود .

یا اینکه برای مجازات بازی بود. با الان فرق داشت. چشماش و ریز کرد و گفت: چه فرقی؟ آخ که دلم می خواست خودمو بکشم. دیگه عصبی شدم. من: شروین دفعه های قبل احساسی که الان داریم و نداشتیم. یعنی ….. شاید داشتیم اما خودمون خبر نداشتیم …. واسه همین اون بوسه ها یه بوسه دوستانه، مجازاتی، یا چه می دونم سر لج و لجبازی و چزوندن بقیه بود. اما الان که حسمون اینه دیگه درست نیست. یه ابروش و داد بالا و با یه لبخند که سعی می کرد پنهونش کنه گفت: حسمون چیه الان؟ من: هان ؟؟؟!!!! انتظار هر چیزی و داشتم غیر این سوال. درسته که شروین گفته دوستم داره اما من عقب مونده فقط گفتم ازت متنفرم هر چند شروین خودش اون و جای دوست دارم شنید اما هنوز خود کلمه رو نگفته ام. گفتنش یه جورایی عجیبه. مظلوم نگاهش کردم و گفتم: خوب …. همین چیزی که بینمونه دیگه. لبخندش ظاهر شد یکم خودشو کشید جلو گفت: چی بینمونه؟ وا این چه شیطون شده بود؟ حتما” من باید بگم کلمه رو؟ یکم خودمو کشیدم عقب و گفتم: همین احساسی که داریم؟ شروین دوباره خودشو کشید جلو و من بازم خودمو کج کردم.

تو چشمهام نگاه کرد یه نگاه خاص یه نگاه داغ. با یه لحنی که قلبمو مثل پاندول ساعت تکون داد گفت: ما چه احساسی داریم؟ نگاهش اونقدر گرم بود که نمی تونستم خودمو کنترل کنم. هر لحظه ممکن بود بپرم و بچسبم به لباش مخصوصا”نم که این جوری جلوم خودنمایی می کرد با اون لبخند خوشحالش. یهو از جام پریدم و ایستادم. کلافه گفتم: همین که همو دوست داریم این خوب نیست. الان ما دوتا نباید با هم تنها باشیم. من می رم پیش طراوت جون. از عمد سرمو انداخته بودم پایین که به شروین نگاه نکنم با اون لبخند پیروز و خوشحالش. بچه ام تو دلش عروسی بود. سریع برگشتم سمت در که فرار کنم. به زور خودمو کنترل کرده بودم که کار دست خودم ندم. اون موقع که نمی دونستم دوسش دارم و فقط دوستم بود خیلی راحت با هم تو یه اتاق بودیم خیلی راحت باهاش حرف می زدم و حتی وقتی تو بغلش بودم آروم بودم و متشکر به خاطر حمایتش. اما الان که فهمیده بودم دوسش دارم و اونم من و دوست داره همش می خواستم ببوسمش بغلش کنم. نازش کنم. سرمو بزارم رو سینه اش. اما خوب دیگه احساسمون فرق داشت. اون موقع که دوست بودیم بی منظور این کارو می کردیم اما الان هر کاری می کردم با منظور بود. دیگه این و نمیشد گفت عادیه. هر چی باشه یه محرم نامحرمی بود .

نمیشد من کار دست خودم بدم بگم این عادیه ما همدیگرو دوست داریم. واسه همین ترجیح می دادم باهاش تنها نباشم. می دونم کارهایی که قبلا” کردیم عادی نبود. شروین اون موقع هم برام نامحرم بود. اون موقع هم گناه بود بغل کردنش و بوسیدنش. اما واقعا” اون موقع هیچ حس لذتی توش نبود. همش …. نمی دونم یه جور دیگه بود متفاوت بود. وقتی واسه دلداری بغلم می کرد مثل یه دوست بود مثل اینکه تو بغل درسا یا مهسا باشم. اما الان اگه بغلم می کرد واقعا” حس می کردم که یه مردی که عاشقشم بغلم کرده. حس عجیبی پیدا می کردم. یه حس آرامش همراه با لذت. یه حس شیرین خوشبخت بودن. اینکه کسی دوست داره. بابا من اصلا” به خودم اطمینان نداشتم که تو یه اتاق با شروین تنها باشم و این بچه رو سالم و پاک بزارم. حالا درسته که شروین همه غلطی کرده ها اما من که نکردم. بعدم الان اگه یه کاری می کردیم یکی می فهمید میگفت این پرستاره رسما” معشوقه صاحب خونه است و این افتضاح بود. نمی خواستم یکی یه همچین فکری در موردم بکنه. سریع رفتم سمت در و از اتاق زدم بیرون و رفتم پایین تو سالن پیش خانم احتشام. چند دقیقه بعدم شروین دست تو جیب با یه لبخند شیطانی اومد و نشست روبه روم. مداوم با اون نگاهش حرف می زد وابرومی نداخت بالا. برا خودمم عجیب بود که چه جوری می تونم نگاه شروین و بخونم .

شاید این خصلت عشق و دوست داشتن بود که می تونستی نگاه اونی و که دوست داری و بخونی. خدایی من شروین و اول دوست داشتم بعد با چشم باز عاشقش شدم. عشق ما کور نبود بلکه با دید باز بود. حالا من هی سعی می کردم به این پسر نگاه نکنم. اما مگه می شد. همچین خودشو تکون می داد و ادا اطوار در میاورد که من کف کرده بودم. این پسر این همه شیطنتشو کجا گذاشته بود این همه وقت. خلاصه نزدیک بود جلوی طراوت جون آبرومو ببره. سر ناهارم انقده نگاهم کرد و لبخند زد که مجبور شدم برای کم کردن ضایگی سرمو بندازم پایین. غذامم که کوفتم شد. یه لقمه ام درست و حسابی نخوردم.

——————————-

فیلم فارسی قدیمیا هست. یه چندتاشون که فیلمهاشون راوی داشت آخر داستان که دختر پسره به هم می رسن راوی میگفت: و زندگی شیرین می شود. برا من دقیقا” همون بود. زندگی انقده ماه شده بود. البته روال عادیش بود اما با این حسی که تو دلم بود و داشتن شروین کسی که دوسش داشتم و اونم دوستم داشت روزهای عادی و معمولیم شده بود فوق العادهمی رفتم دانشگاه میومدم خونه. شروین می رفت بیمارستان میومد خونه. با اینکه در طول روز کلی دلتنگش بودم اما وقتی که میومد خونه من می رفتم ور دل طراوت جون می نشستم و تکون نمی خوردم. هر چقدر شروین چشم و ابرو میومد، به روی خودم نمیاوردم. به شروین اعتماد داشتم به خودم نداشتم. می ترسیدم بی جنبه باشم. خوب ندید بدید بودم تا حالا یه همچین حسی به کسی نداشتم. تا حالا کسی نبوده که دلم بخواد بشینم هی نگاهش کنم. هی ماچش کنم. تو بغلش باشم. واسه همین سعی می کردم یه جای امن بمونم. جایی هم امن تر از کنار طراوت جون پیدا نمی کردم. چون جلوی اون شروین نمی تونست هیچ کاری بکنه منم که کلا” شرمسار بودم جلوش. هر چی باشه بزرگتر بود دیگه.

هر چند ظاهرا” شروین به خاطر معذب بودن من جلوی طراوت جون هیچ کاری نمی کرد. خودش که خیلی راحت بود. ***** کنار طراوت جون نشسته بودم و حرف می زدیم. طراوت جون عادت داره همیشه یه کتاب دستش می گیره. مدام در حال کتاب خوندنه. حرفمون که تموم شد طراوت جون کتابش و گرفت دستش و شروع به خوندن کرد. منم موبایلمو دستم گرفته بودم و بازی می کردم. یهو صدای سلام شنیدیم. اه شروین برگشته ؟ کی اومد که من نفهمیدم. یه لبخند بهش زدم اونم به من نگاه کرد و به لبخندم جواب داد. اومد و گونه طراوت جون و بوسید و سلام کرد. چقدر طراوت جون خوشحال بود. چقدر با اون روزای اول فرق کرده بود. احساس می کردی ۱۰ سال جوون تر و پر انرژی تر شده. خانم با لبخند و خوشحال جواب شروین و داد و بهش خسته نباشید گفت. منم سلام کردم که شروین با لبخند جوابمو داد. کارش این بود هر وقت که میومد خونه اول میومد سلام می کرد و طراوت جون و می بوسید و بعد می رفت لباس عوض می کرد و دوباره بر می گشت.

الانم بعد سلام علیک کردن رفت که لباسهاش و در بیاره. داشتم با چشم بدرقه اش می کردم که یهو برگشت و نگاهمو غافلگیر کرد. انقدر هول کردم که یادم رفت رومو برگردونم و به روی خودم نیارم. اونم انگار فهمید یه لبخند بزرگ زد و برام بوس فرستاد. چشمهای من گرد شد. این کاره رو جدید یاد گرفته بود هیچ وقت ندیدم لبشو این ریختی غنچه کنه و ماچ بفرسته برام. به مهری خانم گفتم: برامون شربت بیاره. طراوت جون: راستی آنید اون کتابی که بهت گفتم و برام خریدی؟ تازه یاد کتابی افتادم که طراوت جون سفارش داده بود. امروز بعد کلاس با درسا رفتیم خریدیمش. با لبخند گفتم: مگه میشه من چیزی یادم بره؟ معلومه که خریدم. الان می رم بیارم براتون. از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقم و از تو کیفم کتاب و برداشتم. خوشحال نگاهش کردم. از اتاق اومدم بیرون و درو بستم. برگشتم سمت پله که سینه به سینه شروین شدم. بهتره بگم کله به سینه شروین شدم. سرم تا سینه اش می رسید. یقه اش تو حلقم بود. ترسیدم. یه ههههههههههههههه بلند گفتم. با اخم سرمو بلند کردم و نگاهش کردم. من: اینجا چرا ایستادی؟ بی تفاوت شونه بالا انداخت و گفت: داشتم رد می شدم.

یه ابرومو بردم بالا: داشتی رد میشدی؟؟؟؟ در اتاق تو جلوی پله هاست. از در بیای بیرون چهار قدم برداری مستقیم رسیدی به پله ها. چه مسیری داشتی رد میشدی که راهت کج شد سمت راست؟؟؟؟؟؟ اونم جلوی در اتاق من. سرشو خاروند و گفت: خوب ….. فکر کن گیجی لحظه ای گرفتم راهو گم کردم. یه پشت چشم براش نازک کردم. من: خوب باشه آقا گیجه برو کنار برم پایین. شیطون تو چشمهام نگاه کرد و گفت: داره بارون میاد. با چشمهای گرد نگاهش کردم. من: بارون کجا بود؟ هوا به این صافی. آفتاب و نورو نمی بینی؟ یکم متفکر شد و گفت: نه نمی بینم. مطمئنم داره بارون میاد . رعد و برقم داره. دیگه این چشمهام داشت می افتاد کف زمین. بارون چی ؟ رعد و برق چی؟ نگرانش شده بودم. این حالش خوب بود؟ نگران رفتم جلو و دستمو گذاشتم رو گونه اش تا ببینم تنش گرمه ؟؟ شاید تب کرده بود و داشت هزیون می گفت. من: شروین ….. حالت خوبه؟ مریضی؟ تا دستمو گذاشتم رو گونه اش چشمهاش بسته شد و با صدای آرومی گفت: الان خوب خوبم. اگه بارون همراه رعد و برقم بیاد بهتر میشم. یهو دستمو کشیدم عقب و سرمو انداختم پایین.

احساس می کردم لپام گلی شده. تازه می فهمیدم منظورش از بارون و رعد و برق چیه. رعد و برق…. ترسم از صدای آسمون … پناه بردن تو بغل شروین ….. الهی بچه ام. قربون دلش بشم من. آروم و خجالت زده گفتم: شروین ….. این لوس بازیها از من بعید بود. اما خداییش خیلی خجالت کشیده بودم. ببین بچه به خاطر من چقدر مراعات می کرد. ببین دیگه چقدر کم طاقت شده که اومده دست به دامن بارون شده. هر چند خجالت یه ور قضیه بود. تو دلم عروسی بود به خاطر حرفش. ولی خوب حیا هم خوب چیزیه. من: شروین، طراوت جون منتظره. شروین با ناله گفت: آنید ترو خدا ….. الهی چقدر ناراحت بود. منم چقدر دوست داشتم بغلش کنم. اما خوب نمیشد که. بغل کردن همانا فوران احساسات و ماچ و ….. همان. اصلا” بهش نگاه نکردم تا نکنه اراده ام از بین بره. فقط سریع از پله ها اومدم پایین. دوییدم سمت سالن. باید از شروین و از خودم فرار می کردم. نمی دونم یه وقتهایی میگم من که اونقدر راحت با شروین برخورد می کردم چرا با عوض شدن احساسم انقدر معذب شدم؟ شاید دلیل اصلیش اینه که برای من دوستیمون پاک بود بدون هیچ کشش جنسی. از روی مرام و معرفت بود. اما الان عشق، محبت، جاذبه جنسی همش با هم بود. الان اگه حتی بغلش می کردم میشدم همونی که بابام گفت. متنفر بودم از اینکه بعدا” خودم حتی به خودم بگم دیدی بابات راست می گفت. هر چند این با اون زمین تا آسمون فرق داشت.

—————————————-

اینم پست دوم رفتم تو سالن و کتاب و دادم به طراوت جون کلی تشکر کرد و منم گفتم وظیفه ام بود و بعدم نشستم رو مبل خودم. یکم بعد شروین اومد و نشست کنارم رو همون مبل دونفره که من نشسته بودم. طراوت جون سرش تو کتاب بود و حواسش به ما دوتا نبود. شروین ناراحت و کلافه بود. داشتم نگاهش می کردم که برگشت و نگاهم کرد. خودشو کشید سمتم و آروم گفت: آنید تا کی ما باید این جوری بمونیم؟ اخمش رفت توهم یه دست به موهاش کشید و گفت: آنید برام سخته بفهم. عزیز دلم. گل پسرم. می فهمیدمش. برای خودمم سخت بود اما نمی دونستم چی کار کنیم. یعنی کلا” من تعطیل بودم. فقط با نگاه متاسف بهش نگاه کردم. یهو اخمش غلیظ شد و با حرص و عصبی اما صدای پایینی گفت: اصلا” این موش و گربه بازی کردنا چه معنی داره؟ چرا تو باید جلوم باشی و من نتونم حتی بهت ابراز علاقه کنم؟ چرا با وجود این همه احساسی که بهت دارم باید مثل پرستار مادر بزرگم باهات رفتار کنم. من می خوام همه بدونن که چه حسی بهت دارم. خودمو کشتم تا تو بفهمی چه حسی دارم. از همون روز که داستان باباتو گفتی فهمیدم به همه مردها بی اعتمادی.

بعدم که ماجرای آرشام پیش اومد مطمئن شدم نمی تونی به کسی اطمینان کنی. اما با حسهایی که نسبت بهت پیدا کرده بودم با اینکه خودمم دقیقا” نمی دونستم چیه اما می خواستم یه جورای ی بهت بفهمونم که مردها مثل هم نیستن. خودمو کشتم تا من و بشناسی. همون جور که هستم. تا ذره ذره حسم کنی. بهم اعتماد کنی. هر کاری کردم تا بهت بفهمونم چه حسی بهت دارم. ازت حمایت کردم. تو نقشه هات کمکت کردم. می دونی چقدر سخته که بفهمی یه آدم برات با بقیه فرق داره اما اگه بهش بگی ممکنه تا آخر عمر از دستش بدی؟ می دونی چقدر سخت بود که باهات تو یه اتاق باشم و جلوی خودمو بگیرم تا بهت نزدیک نشم؟ تا نبوسمت؟ وقتی تو خواب بهم مشت و لگد زدی و مجبورشدم بغلت کنم کلی ذوق زده شدم. وقتی ترسیدی و کشیدمت تو بغلم و تو هیچی نگفتی رو ابرها بودم. وقتی خودت اومدی و بوسیدیم فکر کردم که احساست و شناختی. اما ….. وقتی تو بازی بوسیدمتو بعدش پاکش نکردی. از تو چشمهات فهمیدم بهم حسی داری. که دوستم داری. اما خودت هنوز نفهمیدیش. آنید سخت بود فهموندن احساسم به تو و سخت تر بود فهموندن احساس تو به خودت.

حالا که همه این سختی ها رو گذروندم داری خودتو ازم دریغ میکنی؟ حتی آغوشتو؟ آنید نمی تونم … نمی تونم ببینم جلوم راه می ری، می خندی، حرف می زنی اما من حتی نمی تونم دستت و بگیرم. بغضم گرفته بود. پس شروین بیچاره از خیلی قبل تر من و دوست داشت و چقدرم بدبخت زجر کشید تا این و به من احمق بفهمونه. همه این حرفها رو با بغض و عصبانیت آروم بهم می گفت. چقدر دوست داشتم نازش کنم. که بغلش کنم. شروین یکم بلند تر گفت: آنید من خسته شدم. تا کی پنهون کاری؟ بزار لااقل به مامان طراوت بگیم. – چی و به من بگید؟ شما دوتا دوساعته چی با هم پچ پچ می کنید؟ هههه سکته کردم. طراوت جون کی سر از تو کتابش برداشت که حرف ماها رو شنید؟ وقتی کتاب می خونه از دنیا غافل میشه و هیچی نمیشنوه. پس حتما” خوندن و ول کرده بود که صدای ماها رو شنید. ماشالله گوششم چقدر تیزه. یهو شروین دستمو کشید و رفت جلوی طراوت جون ایستاد و من تقریبا” پرت شدم دنبالش. دست تو دست کنارش و جلوی طراوت جون ایستادیم. من خودم مبهوت از این حرکت شروین با بهت داشتم نگاهش می کردم.

هنوز مغزم فرمان نداده بود دستمو از تو دستش بکشم بیرون. طراوت جونم بدتر از من اول یه نگاه با بهت به دستهای قفل شده ما دوتا انداخت و بعدم یکی یکی به ماها نگاه کرد. طراوت جون: اینجا چه خبره؟ تازه یادم افتاد دستمو بگشم بیرون از تو دست شروین. داشتم تقلا می کردم. اما شروین محکم دست من و گرفته بود و هیچ مدلی ول نمی کرد. طراوت جون: شروین چرا دست آنید و گرفتی؟ ولش کن دستش کنده شد. شروین اول یه تشر به من زد و گفت: یکم آروم باش. بعدم سمت طراوت جون برگشت و گفت: مامان طراوت من آنید و دوست دارم. اونقدر ریلکس و بی هوا گفت انگار که می خواد بگه مامان طراوت من گشنمه. انگار این حرفیه که هر روز می زنه و عادی تر از این حرف تو زندگیش نیست. با این حرفش من یکی که کپ کردم و تو جام خشک شدم. دست از تقلا برداشتم. با بهت و ترس یه نگاه به شروین و بعدم به طراوت جون انداختم. شروین که خونسرد و جدی فقط داشت به طراوت جون نگاه می کرد. طراوت جونم با دهن باز و متعجب به شروین نگاه می کرد. طراوت جون: تو آنید و چی داری؟ شروین محکم گفت: من آنید و دوست دارم. یهو اخم طراوت جون رفت تو هم.

طراوت جون: آنیدم تو رو دوست داره؟ شروین با همون جدیت گفت: آره اون منو دوست داره. طراوت جون با اخم برگشت طرف من و محکم و جدی گفت: آنید، شروین راست میگه یا از طرف خودش داره حرف میزنه؟ تو هم دوسش داری؟ از اخم طراوت جون قلبم فشرده شد. اگه مخالفت کنه. اگه من و نخواد. منی که بابامم من و نخواست. یه دختر که از خانواده اش بیرون انداخته شده. یه دختر که پرستار این خونه بوده. کسی که براشون کار می کرد و ازشون حقوق می گرفت. اگه من و در حد خودشون نمی دونست. اگه فکر می کرد از اعتمادش سو استفاده کردم. اگه منو بیرون می کرد. اگه …. به شروین نگاه کردم. با چشمهاش داشت التماس می کرد که بگم آره.

من عاشق این آدم بودم. عاشق تک تک سلولهاش همه اخلاقاش عاشق همه نگاه هاش. به طراوت جون نگاه کردم. به اخمش به نگاه جدیش. من این زنم دوست داشتم. عاشق محبتش بودم. عاشق روحیه جوونش بودم. اگه دیگه من و دوست نداشته باشه چی؟ هر چی که می گفتم این احتمال بود که یکیشون و از دست بدم. یا شروین یا طراوت جون. تو چشمهای طراوت جون نگاه کردم. یه نفس عمیق کشیدم. – منم شروین و دوست دارم. یه صدای محکم یه صدای قوی. خودمم مطمئن نبودم این صدای منه که از دهنم در اومده. من و شروین مستقیم به طراوت جون نگاه می کردیم. خدایا اگه این زن با این همه مهربونیش من و نخواد من….. طراوت جون با همون نگاه و اخم یه بار به من، یه بار به شروین، یه بارم به دستهای گره شدمون نگاه کرد و …..

ادامه دارد…

شما عزیزان می توانید هر شب حوالی ساعت ۲۲ با مراجعه به سایت حیاط خلوت بخش فرهنگ و هنر>رمان>رمان باورم کن یک قسمت از این رمان زیبا را بخوانید.

همچنین می تونید نظر خودتون رو راجع به این رمان برامون بنویسید

اختصاصی حیاط خلوت

♥ جذاب ترین مطالب امروز را اینجا ببینید

اینم ببین!

رمان باورم کن-قسمت شصت و سوم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *