سرخط خبرها
خانه > فرهنگ و هنر > رمان > رمان باورم کن-قسمت پنجاه و پنجم

رمان باورم کن-قسمت پنجاه و پنجم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم آرام رضایی را برای شما عزیزان آماده کرده ایم.

خلاصه داستان:

آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه . به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده بود که برای بهتر یادگیری درس بهتره کار عملی انجام بدن و به طور مستقیم روی گل و گیاه کار کنن.

بنا به عللی آنید تصمیم میگیره که به عنوان یه پرستار برای یه خانم سالمند توی یه خونه ی بزرگ که وسط یه باغه کار کنه که بتونه از باغش برای یادگیری رشته اش استفاده کنه.آنید مخصوصا” دنبال خونه ای میگرده که بدون عنصر ذکور باشه و خونه خانم احتشام بهترین جاست چون سالهاست که بچه های خانم احتشام خارج از کشور زندگی میکنن. همه چیز خوب پیش میره تا روزی که آنید از مرخصی میاد و …..

رمان باورم کن

◄آنچه گذشت: قسمت قبل

 رمان باورم کن – قسمت پنجاه و پنجم

موبایلم خودشو کشت بس که زنگ زد. آی که دلم می خواست بگیرم پرتش کنم تو دیوار مثل این فیلما چه حالی می داد اما خوب از این غلطای زیادی به جیب من نمیومد. ناچاری چشمهام و باز کردم. ساعت ۷ بود. چقدر به خواب نیاز داشتم. سرحال شدم و استرسمم کم شد. رفتم یه دوش گرفتم. یه آرایش خوشگل کردم که شب آخری جلوی نوه های احتشام و دوستهام منور باشم. یه تاپ مشکی خوشگل همراه یه جین تیره پوشیدم. کلی هم عطر به خودم زدم خوشحال و شاد داشتم موهامو صاف می کردم که در زدن. تقریبا” همه موهامو صاف کرده بودم فقط یه قسمتش مونده بود. رفتم در و باز کردم. شروین پشت در بود. سرشو بلند کرد که یه چیزی بگه که نگاهش رو موهام موند. منتظر نگاش کردم که یه حرفی بزنه. این چرا ماتش برده .

اوییییییییی پسر چشمهام اینجاست کجا رو داری نگاه می کنی؟ بی حرف منتظر موندم. شروین دستش و بالا آورد و یه دسته از موهامو گرفت و از بالا تا پایین دستاش و کشید تا موهام ول شد. شروین: اون موهای فر پر پیچ و چه جوری انقدر صاف و نرم کردی؟ نیشم تا بنا گوش باز شد. من: با اتوی مو. خوبی موهای من اینه که فر و صافش فرق نداره نرمه مثل موهای گربه. چه طوره بهم میاد؟ چند بار ابروهام و فرستادم بالا و با لبخند دندون نما بهش نگاه کردم. یه لبخندی زد و میون خنده گفت: فر و صاف، با هر دوش خوشگلی. یهو خشک شدم. نیشم جمع شد. من خوشگلم؟؟؟؟ من؟؟؟؟ به نظر شروین خوشگلم؟؟؟؟ خودم که فکر می کردم فقط با نمکم تا حالا به خوشگلی فکر نکرده بودم. شروین که چشمش به قیافه مبهوت من افتاد یهو یه سرفه ای کرد و یه دستی به پشت گردنش کشید و به سقف نگاه کرد و گفت: چیزه …. دیگه دوستات میان بیا پایین.

همون جور گیج فقط سر تکون دادم. شروینم سریع برگشت و رفت پایین. شروین که رفت بی اختیار نیشم باز شد. یه ذوقی واسه خودم کردم و برگشتم تو اتاق و با قر بقیه موهامو صاف کردم. خودمم نمی فهمیدم چرا این یک کلمه شروین و کلافه گیش وقتی نتونست بگه چرا اون حرف و زد انقده من و ذوق مرگ و خوشحال کرده. همین جور بی خودی و الکی خنده ام می گرفت. خاک به سر ندید بدیدم بکنن تا یکی یک کلمه ازم تعریف کرد چه بی جنبه بازی در میارم. خوب آخه این یکی هر کسی که نبود. شروینه هاااااااااااااااااااااااا همون پسر یخی که اصلا” توجهی به آدمها نمیکنه. هان چیه الان فکر کردی بهت توجه کرده ذوقیدی؟ پس چی خوب گفت همه جوره خوشگلی. اون تعریف رشتی کرد تو چرا به دل گرفتی. اه برو گمشو که همش باید بیای بزنی تو حالم. خلاصه با کلی خود درگیری حاضر شدم و رفتم پایین. همه تو سالن بودن تا پام و گذاشتم تو سالن مهری خانم اومد و گفت : آقا مهام تشریف آوردن.

من و شروینم رفتیم استقبالش. مهام از در وارد شد و کلی سلام و خوش و بش. حالا من هی به پشتش نگاه می کردم هی به پشتش نگاه می کردم. بدبخت مهام یه لحظه فکر کرد لباسش موردی چیزی داره. هی سعی می کرد بچرخه پشتش و نگاه کنه. وای که چقدر خنگ بود شده بود مثل این سگایی که دنبال دمشون می دوان. شروین یکی زد به بازوش و گفت: هی مهام چته؟ چرا این مدلی می چرخی؟ مهام: شروین ببین پشتم چیزیشه؟ شروین: یعنی چی چیزیشه؟ مهام: چه می دونم دیدم آنید خانم به پشتم نگاه می کنه گفتم شاید چیزی باشه. یهو هر دو برگشتن سمت من که از خنده کبود شده بودم. حسابی که خندیدم گفتم: بابا به پشتت چی کار داشتم می خواستم ببینم درسا باهات نیست؟ مهامم یه لبخند خجالت زده به خاطر خنگیش زد و گفت: نه گفت با مهسا اینا میاد. همون موقع مهری خانم اومد و گفت: آنید خانم دوستاتون تشریف آوردن. وای که این نیش مهام در کمتر از کسری از ثانیه به چه ابعادی باز شد. با ذوق از عمارت اومدیم و بیرون ایستادیم. از دور دیدم که دارن میان. با ماشین اومدن و پارک کردن.

پیاده شدن. درسا یه دستی برام تکون داد که منم جوابش و دادم. وای اینا چقدر خانم وار راه میان باز مهسا رفتارش قابل قبوله نه که همیشه خانمه. اما این درسای ذلیل شده از کی انقده خانم و مودب شده؟ دفعه قبل که اومد اینجا از همون دم در دهنش سه متر باز موند و عین این ندید بدیدا به این ور اون ور نگاه می کرد. خوب الان اینکه مثل اون موقع رفتار نکنه یه چیزی اما این که انقده سر به زیر و متین راه بیاد از درسای وحشی کولی بعیده. داشتم با ابروهای بالا رفته نگاهشون می کردم که بهمون رسیدن. خیلی شیک درسا اومد جلو و بهم دست داد و باهام روبوسی کرد. روبوسی که چه عرض کنم آروم گونه اشو مالید به گونه ام. یا امام زمان این درسا چشه؟ داره من و می ترسونه. جنی نشده باشه. مهسا با لبخند اومد جلو و درست و حسابی بغلم کرد و یه ماچم گذاشت رو گونه ام. سعی کردم عادی باشم. به زور نیشم و باز کردم که بیشتر شبیه نشون دادن عصبی دندونام بود. با ستوده هم سلام و احوال پرسی کردم.

ستوده که رفت با پسرا خوش و بش کنه درسا محکم با آرنج کوبوند بهم و گفت: ببند نیش ضایتو می خوای جک و جونور درنده رو بترسونی؟ ببند بابا وحشت کردیم چته سکته ای شدی باز. سریع برگشتم سمتش و دستمو بردم جلو و صورتش و گرفتم بین دوتا دستامو هی به چپ و راست تکون دادم و خوب بررسیش کردم. درسا که صورتش درد گرفت با یه هههههههه هلم داد عقب و گفت: چته دیوونه کشتیم. همه آرایشمو بهم ریختی. من: درسا ، درسا جونم خوبی ؟ سالمی ؟ چت شده چرا این جوری بی حالی؟ یهو مهسا ترکید. با تعجب به مهسا نگاه کردم. به زور جلوی خودش و گرفت. من با تعجب نگاهش می کردم و درسا با چشم غره. مهسا: نترس بابا این چغندر مریض نمیشه. داره جلوی مهام آبروداری میکنه.

نمی خواد که بفهمه چه زلزله ایه. با دهن باز یه نگاه به مهسا و یه نگاهم به درسا کردم و گفتم: یعنی مهام نمی دونه؟ تا حالا نفهمیده؟ مهسا: نه بابا این انقده جلوی مهام خودش و سنگین نگه می داره که نگو. یهو ابرو هام رفت بالا و یه صدایی مثل هومممممممم از بین لبهای بهم فشرده ام اومد بیرون و یه قدم رفتم سمت پسرها و چشم دوختم به آسمون و گفتم: آهان. یهو درسا براق شد بهم و گفت: آهان؟؟!!!!!!!!! این آهان تو مشکوک بود قیافتم مشکوکه. آنید نکنه یه گندی زده باشی؟ زود بگو چی کار کردی؟ یه دستی تو موهام کشیدم موهام و کج یه وری آورده بودم جلو و با یه گیره بسته بودمش. یه قدم دیگه رفتم سمت پسرها و آروم گفتم: یعنی مهام نباید می فهمید که من و تو با هم کرم میکشیم؟ مثلا” اون باری که دوتایی گربه بدبخت و گرفتیم و از طبقه اول انداختیم رو سر مسئول آموزش چون نزاشت یه درسمون و جا به جا کنیم؟ یهو درسا یه جیغ خفیف کشید که همونشم برای فرار کردن من و جلب کردن توجه پسرا کافی بود. سریع دوییدم و به اولین جای ممکن و امنی که در دسترس بود پناه بردم.

صاف رفتم پشت شروین قایم شدم و از پشت چسبیدم به بازوش. درسا هم اومده بود جلوی من و با حرص میگفت: آنید بیا بیرون بیا بیرون میکشمت. آبروی من و می بری. جرات داری از اون پشت بیا این ورتر تا حالتو جا بیارم. یه دونه مو تو سرت نمی زار….. همون جور که داشت خط و نشون میکشید چشمش خورد به صورتهای خندون مهام و شروین و هومن و یهو ساکت شد و سرشو انداخت پایین. وای که خوشم میاد این دختر خوب ماهیت واقعیش و نشون میده. از همون جایی که بودم یه اشاره به مهسا کردم و خودمم بازوی شروین وکشیدم و بهش اشاره کردم که بریم تو عمارت و این دو نو گل شکفته رو تنها بزاریم با هم اختلات کنن. من که می دونستم مهام عاشق همین قلدر بازیهای درساست. هر وقت براش از کارهامون تعریف می کردم انقدر با صدای بلند قهقه می زد که از چشماش اشک میومد. با لبخند و شوخی رفتیم تو سالن. بچه ها با دیدن مهسا و هومن بلند شدن و بازار سلام و معارفه به را شد. اینا که تموم شدن درسا و مهام اومدن. دوباره یه نوبت درسا رو به بچه ها و بچه ها رو به درسا معرفی کردم. ماشالله ماشین جوجه کشی بودن این احتشامیها بس که زیاد بودن کف کردم.

سرمو کج کردم و چشم ازش برنداشتم. مثل خودش آروم گفتم: شروین زندگی من و دیدی. بابام و دیدی. چیزایی و در موردم می دونی که هیچ کسی خبر نداره. ( با یه پوزخند اضافه کردم ) آرشامم دیدی. دوست داشتن؟؟؟….. دوست داشته شدن؟؟؟…. عشق؟….. بابام که عاشقش بودم خیانتکار بود. آرشام که دوسش داشتم متقلب از کار در اومد. عشق؟؟؟؟ دوست داشتن؟؟؟؟؟ جمله های غریبین . نمی فهممشون. درکشون نمی کنم. شروین دستش و گذاشت روی دستم. یه جورایی دلداری دهنده بود. دستش گرم بود و تنم و گرم کرد. شروین: نگو درکشون نمی کنی. نگو نمیفهمیشون. مگه میشه. تو کسی که مامان طراوت و اونجوری دوست داره. مهری خانم و زهرا. مش جعفر. عمو جواد. درسا، مهسا، الناز، مریم. تویی که برای دل مریم برای اینکه اون شوهر مزخرف و داره انقدر ناراحت شدی. تو با این دل مهربونت محاله که ندونی عشق و دوست داشتن چیه. می دونم که می دونی.

خودتم می دونی که می دونی و خوبم می فهمیش. اما ازش فرار می کنی. یه نگاه به دورو برت بنداز. آدمها رو ببین. همه یه جور نیستن. همه مثل پدر تو و سینا نیستن. همه مثل آرشام نیستن. من به عشق اعتقاد دارم. به محبت باور دارم. به دوست داشتن اعتماد دارم. من جایی بودم، تو خانواده ای که همیشه عشق و دوست داشتن توش موج می زد. بابا و مامانم عاشق هم بودن و هستن. تو خونه امون همیشه محبت بینشون و می تونستی به چشم ببینی. من تو یه همچین خونه و خانواده ای بزرگ شدم. تا مدتها حس بدی و خیانت و فریب برام غیر ممکن بود. باورم نمیشد تو دنیا انقدر چیزای بد باشه. اونقدر محبت دیدم که یه جورایی مورد محبت بقیه قرار گرفتن برام عادی شده. انگاری همه وظیفه دارن من و دوست داشته باشن.

به خاطر موقعیت پدرم، قیافه ام و خیلی چیزای دیگه همیشه تو مرکز توجه بودم. یه جورایی کسل کننده است. فکر می کنی اون دختره…. ژیلا، واقعا” من و دوست داشت؟؟؟؟ نه….. برای پز دادن پیش دوستاش .و برای اینکه لقمه ی دهن پر کنی بودم اون جور آویزونم بود. یا همین آتوسا فکر می کنی چرا همیشه دور و برمه؟؟؟ چون از بچگی من و دیده که تو مرکز توجه بودم. یه جورایی احساس میکنه که اگه با من باشه همه می بیننش. برای ارضا حس جاه طلبیشه که همیشه دور و برمه. من اینا رو می بینم و می فهمم. اما بازم به دوست داشتن باور دارم. اینایی که تو میگی مختص اینجا و خانواده تو و آدمایی که می شناسی نیست. برای همه ی دنیاست. تو همه جا همه جور آدمی هست. بد خوب. مهربون، خشن، خائن، متقلب. باید بتونی به آدما اعتماد کنی. آنید تو می تونی. یه بار بهت گفتم اگه یه کاری و خوب بلد باشم اون شناخت آدمهاست. من می دونم . تو پرِ محبتی. تو می تونی عشق و ببینی و درک کنی. باید پیداش کنی. فقط خوب نگاه کن و درست دنبالش بگرد. تو….. دهنش و باز کرد که چیزی بگه که کسی صداش کرد. با اخم برگشت به سمت صدا.

ماکان از کنار آلاچیق صداش می کرد. روش و برگردوند سمت من و با اخم چشماش و بست. یه نفس عمیق کشید و یه چیزی زیر لب گفت و آروم بلند شد. نگاه آخر و بهم کرد و برگشت سمت آلاچیق. با چشم بدرقه اش کردم. داشتم به حرفاش فکر می کردم و آروم خودم و رو تاب تکون می دادم. همیشه فکر می کردم نمی دونم عشق چیه. اما…. اما….. می دونستم. می فهمیدمش. شاید همیشه یه گوشه ذهنم امیدوار بودم که یه روزی بتونم عشقی داشته باشم اما… اما آرشام و رفتنش باعث شده بود به همه بی اعتماد باشم. تو فکرم غرق بودم که یه صدایی من و به خودم آورد. سرمو بلند کردم. آتوسا به فاصله یک متر کنار تاب دست به سینه ایستاده بود و با نفرت نگاهم می کرد. از نگاهش به خودم لرزیدم. چرا انقدر کینه تو نگاهش بود؟ من مگه چی کارش کرده بودم؟ آتوسا: فکر میکنی اگه خودت و در اختیارش بزاری باهات میمونه؟؟؟؟ چی؟ اختیار؟؟؟ کی ؟ من؟؟؟؟ اختیار چی؟؟؟ آتوسا: آدمای مثل تو زیاد دور و بر شروین بودن. اما اون بعد یه مدت راحت ولشون کرد و رفت سراغ یکی دیگه. اون خوب بلده همه رو وابسته کنه اما باهاشون نمیمونه. تنوع و دوست داره. برام مهم نیست که الان با همین. یه روزی تو رو هم ول میکنه. مثل اونای دیگه. یه نگاه به سر تا پام کرد . همون جور که بهم نگاه می کرد یه دور دورم چرخید و رفت پشت تاب ایستاد و آروم هلم داد. آتوسا: پس لذت ببر. سعی کن تا جایی که می تونی از دوران بودن باهاش استفاده کنی. شدت هل دادنش زیاد شد. آتوسا: چون به زودی، خیلی زود تو رو هم مثل یه تیکه آشغال پرت میکنه یه گوشه. اونوقت من می مونم و شروین. اونی که پیششه منم نه تو نه هیچ احمق دیگه ای. بالاخره من و می بینه.

من همیشه باهاشم. من جزو خانواده اشم. اون می تونه همه شماها رو دور بریزه اما منونه. چون باهاش نسبت خونی دارم. بالاخره کاری میکنم که دوستم داشته باشه. وای مامان این دختره چرا همچین می کرد. یه جوری حرف می زد. مثل جادوگرای بدجنس تو فیلمها. هر لحظه منتظر بودم صدای قهقهه بلند و و حشتناکش و بشنوم. اما اون همچنان داشت هلم می داد و یه جورایی تهدید می کرد. بابا استفاده چیه؟ دور انداختن چیه؟ سر جدم من و شروین فقط با هم دوستیم. شاید من یه کوچولو احساسای عجیب غریب نسبت بهش داشته باشم که خودمم سر در نمیارم ازشون اما اون هیچ فکری در مورد من نمیکنه. بابا شروینه ها. پسر قطب. هر چقدرم مهربون بشه بازم قطبیه. چرا واسه خودت توهم می زنی؟؟؟ وای ننه این تابه چقدر بالا می ره؟ بمیری آتوسا من از این جوری تاب خوردن می ترسم. الان قلبم میاد تو دهنم. به زور گفتم: بسه. دیگه تابم نده. اما آتوسا بی توجه به من تو هر برگشتی محکمتر هلم می داد. دیگه واقعا” ترسیده بودم. دستهام داشت می لرزید. می ترسیدم تو هر بالا رفتن تاب دستهام شل بشه و پرت بشم پاین. تو یه لحظه چشمام و بستم تا ارتفاع و نبینم. یهو دستام که از ترس عرق کرده بود لیز خورد و فقط تونستم یه جیغ بکشم که تو داد شروین که اسمم و صدا می کرد گم شد. از اون بالا پرت شدم پاییت و صاف با صورت افتادم تو گِلا.

خدایی بود که زمین گلی بود و نرم وگرنه شاید یه بلایی سرم میومد. اما الان همه هیکل و لباسهام گلی شده بود. یه دستی من و از تو گِلا بلند کرد و نشوندم. با صورت گلی به زور چشمام و باز کردم و نگاهم قفل شد تو چشمهای نگران شروین. واقعا” حس می کردم که نگرانه. چقدر عجیب بود که چشماش این حس نگرانی و بهم می رسوند. ذوق زده کشف و خوندن نگاه شروین بودم که بازوهام تکون خورد. شروین بازوهام و گرفته بود و تکون می داد و مدام صدام می کرد. شروین: آنید … آنید خوبی؟؟؟ طوریت نشد؟؟؟؟؟ آنید….. به خودم اومدم. تازه یادم افتاد ببینم سالمم یا نه. به جز مچ دست چپم بقیه جاهام خوب بود و درد نداشت. فقط مچ دستم یکم درد می کرد. با دست راستم مچم و گرفتم و یکم ماساژ دادم. شروین یه نگاهی به دستم کرد و گقت: درد میکنه؟ من: یکم. زیاد مهم نیست. اما همه هیکلم کثیف و گلی شده. شروین: مهم نیست. چی شد که افتادی؟؟؟ کمکم کرد که بلند شم. یه نگاه به آتوسا کردم. ناراحتی و عصبانیت و ترس تو صورتش بود. ترس از اینکه شروین بفهمه تقصیر اون بود. ناراحت و عصبانی از حرکت و نگرانی شروین. دلم می خواست مثل بچه ها چغلیش و بکنم تا حالش گرفته شه اما دیدم همین حرص و عصبانیت بسشه. رومو برگردوندم سمت شروین و گفتم: دستم لیز خورد پرت شدم.

شروین یه نگاه طولانی بهم کرد. وای نکنه فهمید دارم چاخان می کنم. سرمو انداختم پایین که گیر نده. ملیسا اومد کنارم و بازومو گرفت. تازه متوجه دورو برم شدم. همه جمع شده بودن دورم و داشتن وارسی می کردن ببینن سالمم یا نه. ملیسا: بیا بریم من کمکت می کنم. خودتو تمیز کنی. اون سمت یه جوی آب بود. بیا بریم. همراه ملیسا رفتم و با کمکش خودمو تمیز کردم. اما چه فایده لباسام نابود بود. چقدر به خودم فحش دادم که به حرف شروین گوش نکردم و لباس اضافی نیاوردم.

————————————————

با ملیسا رفتیم سمت آلاچیق. همه نشسته بودن و حرف می زدن. خبری از شروین نبود. ما که رسیدیم همه نگاه ها اومد سمت ما دوتا. مهیار از جاش بلند شد و گفت: آنید بیا اینجا بشین. آخی پسر خوب. یه لبخند بهش زدم و اومدم برم جاش بشینم که صدای شروین مانعم شد. شروین: اول بیا برو لباساتو عوض کن بعد بیا. با تعجب برگشتم نگاهش کردم. من زمین خوردم این ضربه مغزی شد. من لباس نیاورده بودم که. برگشتم دیدم دستش سمت من درازه و کوله اشو گرفته سمتم. رفتم سمتش و کوله اش و گرفتم و گفتم: من که لباس نیاوردم. شروینم گفت: دفعه اولت نیست که لباس نداری. بیا بگیر بازم باید لباسهای من و بپوشی. یه کوچولو اخمام رفت تو هم. با اینکه خوشحال بودم که از شر لباسهای کثیف خودم خلاص میشدم اما خوب لباسهای شروین برام گشاد بود و من توش گم بودم. حالا باید جلو این احتشامیا به شکل مضحکی میومدم. شروین که صورت ناراضیمو دید گفت: چیه؟ چرا قیافت این جوری شده؟ دفعه اولت که نیست لباسهای من و می پوشی. کوله بغل، رفتم سمت درختها که لباسامو عوض کنم. تو همون حالت گفتم: دارم فکر می کنم چند تا تا باید به پاچه شلوارت بزنم. شروین یه لبخندی زد و دستش و تو جیبش فرو کرد. همون جور که داشتم از کنار بچه ها رد می شدم چشمم افتاد به دهنای باز این احتشامیا که همه شون با تعجب به من و گاهی هم به شروین نگاه می کردن.

وا اینا چشونه؟ اون موقع که پرت شدم هم این جوری نگاه نمی کردن. بی خیال شونه امو انداختم بالا و رفتم پشت درختها و لباسامو عوض کردم. لباسهای کثیف خودمو گوله کردم و گذاشتم تو نایلونی که تو کوله بود. این شروینم فکر همه چیو می کرد. اما خوب این پسره که دیگه شالی روسری چیزی نداشت بندازم رو سرم. یه نگاه به ته کوله انداختم. یه کپ تو کوله اش بود. درش آوردم. چون موهام و با گیره بسته بودم بالا تو سرم جا نمیشد. موهام و باز کردم موهای فرم و گیس کردم و کج آوردم رو شونه ام. کلاهم گذاشتم رو سرم. بهتر از هیچی بود. حداقل یکی از دور می دید نمی گفت دختره بی حجابه. تازه با اون لباسهای گشاد و اون کلاه شبیه رپرا شده بودم یکی از دور می دید فکر می کرد پسرم. شلوارو رو کمر با بند و تابوندنش سفت کردم که نیوفته. پاچه اشم چند تا تا زدم. تیشرت آستین کوتاه شروین برام آستین بلند شده بود. با یه آه رفتم سمت آلاچیغ و بچه ها. حتما” با دیدن من می زدن زیر خنده. رفتم جلوشون و تا رسیدم همه نگاه ها اومد رو من. اما در کمال تعجب من هیچ کس نخندید بلکه همه با دهن باز بهم نگاه کردن.

یه جورایی قیافه ها ناباور بود. مهیار: جدی جدی تو لباسهای شروین و پوشیدی؟؟؟؟؟ ماکان: وقتی شروین گفت لباسهای من و بپوش فکر کردم اشتباه شنیدم. آرشام فقط با بهت و کمی عصبانیت نگاهم می کرد. یه دفعه بلند شد و رفت سمت درختها. آتوسام فقط بهم چشم غره می رفت. من که حسابی گیج شده بودم. از شروینم خبری نبود. ملیسا دستم و کشید و نشوندم کنار خودش. فرناز: ببینم شروین راست می گفت که دفعه اولت نیست که لباسهاش و می پوشی؟؟؟؟؟ وا این چه سوالی بود؟ گیج سرمو تکون دادم که یعنی آره. ملیسا با هیجان گفت: یعنی رابطه اتون انقده خوب و نزدیکه؟؟؟ کی دیگه لباساش و پوشیدی؟ خونه مامان طراوت؟ من: نه دفعه قبل که اومدیم شمال یهویی شد و من لباس نیاوردم مجبوری شروین لباسهاشو داد بهم. دیگه این دوتا چشماشون از این باز تر نمی شد جالبیش این بود که آتوسا هم زوم کرده بود رو حرفهای ما و اونم بهت زده نگاهم می کرد. فرناز: دفعه قبل؟ با کی اومده بودین؟ من: من و شروین. آتوسا: دوتاییییییییییییییییییی؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آتوسا همچین با جیغ این و گفت که گوشم درد گرفت.

با چشمهای متعجب نگاهش کردم. من: آره دوتایی گفتم که یهویی شد. چرا شماها انقدر تعجب کردین. ملیسا: دفعه اول نیست که شروین با دوست دخترش میره مسافرت ولی تا حالا یادم نمیاد دیده باشم که کسی جرات کنه به لباسهای شروین دست بزنه چه برسه به پوشیدنشون. حتی دوست دخترای خیلی صمیمیش و هم خونه ای هاشم به لباسهای شروین دست نمی زدن. خیلی سر لباسهاش حساسه. موندیم چه طوری لباسهاش و داده که تو بپوشی. آتوسا با یه پوزخند گفت: حتما” بعدش همه شون و انداخته دور. سرمو کج کردم و یکم فکر کردم. تو همون حالت متفکر سر تکون دادم و گفتم: نه… ننداخته دور. اتفاقا” بعدش اون لباسا رو تو تنش دیدم. مثل لباسی که پریشب تنش بود یکی از لباسایی بود که پوشیده بودم. آتوسا دندوناشو رو هم فشار داد و با حرص بلند شد و رفت. ملیسا و فرنازم تو فکر بودن. منم راستش یکم فکرم مشغول بود. یعنی اینا راست می گفتن؟ شروین انقدر رو لباسهاش حساسه؟ درسته که خودش بهم اجازه داده بود لباسهاشو بپوشم اما دفعه اولم که بی اجازه تنم کرده بودم هیچی نگفته بود بهم. اگه این جوری بوده که اینا می گن باید همون موقع سرمو از تنم جدا می کرد. اما….. حتما” اینا زیادی شلوغش کردن. شروین اصلا” این مدلی که اینا می گن نیست. خلاصه بی خیال شدم. پسرا برای ناهار جوجه کباب درست کردن که خداییش خیلی خوش مزه بود. بعد سه چهار ساعت موندن تو جنگل دم غروب وسایل و جمع کردیم که برگردیم .

——————————————–

ماکان گفت: بچه ها بیاید بریم ساحل. دوست دارم شب کنار دریا باشم. همه موافقت کردن. سوار ماشینها شدیم و اول رفتیم ماشینها رو کنار ویلا پارک کردیم و من سریع رفتم بالا و لباسهای خودمو پوشیدم و دوییدم تابرسم به بچه ها. رفتیم ساحل نزدیک ویلا. دم غروب بود و هوا کم کم داشت تاریک می شد. این ندید بدیدام رفتن چوب جمع کردن و آتیش روشن کردن. آخه یکی نیست بگه تو این گرما خر تب کرده که شما می خواید آتیش روشن کنید. هر چند هوا که تاریک شد یکم هوا خنک تر شد و باد میومد اما من کماکان می گفتم این احتشامیا یه چیزیشون میشه. زیادی واسه همه چیز ذوق می کردن. من اصلا” نمی دونم اینا تو اون کشوری که هستن مگه ساحل و دریا ندارن؟؟؟؟ تا حالا اونجا آتیش روشن نکردن که الان این جوری ادا اصول در میاوردن؟ خوشم میومد شروین فقط نشسته بود و گیتار به دست سرد و قطبی به حرکات اینا نگاه می کرد. انقده که این بچه ها جیغ و داد کرده بودن شروین راضی شده بود براشون آهنگ بزنه. منم که عشق گیتار. مخصوصا” که صدای شروین خیلی قشنگ بود. منتظر بودم که شروع کنه. من دقیقا” رو به روی شروین نشسته بودم البته اولش یه جایی نزدیکش نشسته بودم.

اما انقدر که هر بار یکی اومد و گفت من اینجا بشینم، من اینجا بشینم. انگار غیر از نزدیک شروین جای دیگه ای نبود منم مجبوری انقده خودم و هی کشیدم کنار که آخرش رسیدم به روبه روی شروین. شعله های آتیشم که روشن. با اینکه آتیشش کوچیک بود اما قشنگ بود و حس خوبی می داد. جون می داد برای عکس هنری گرفتن. کاش درسا اینجا بود میگفتم دوتا عکس با آتیش ازم بگیره. زانوهام و تو بغلم گرفته بودم و به آتیش نگاه می کردم. به شعله هاش که هفت رنگ می سوخت و میرفت بالا. انگار قر کمر میومد که این جوری پیچ و تاب می خورد. تو حال خودم بودم که صدای گیتار بلند شد. چقدر گیتار و دوست داشتم و چقدر دلم می خواست می تونستم خودم بزنم اما هیچ وقت پیش نیومده بود که بتونم یاد بگیرم. از پشت شعله های آتیش به شروین نگاه کردم. چشمهاش بسته بود و سرش پایین بود و گیتار می زد. سرشو بلند کرد و نگاهش تو چشمام قفل شد. چقدر نگاهش عجیب بود. لبهاش از هم باز شد.

باور كن ، صدامو باور كن صدایی كه تلخ و خسته ست باور كن ، قلبمو باور كن قلبي كه كوهه اما شكسته ست شكسته ست باور كن ، دستامو باور كن كه ساقهء نوازشه باور كن ، چشم منو باور كن كه يك قصيده خواهشه چقدر با احساس می خوند. انگار به قلبم چنگ می زندن. نمی تونستم چشمم و از نگاهش جدا کنم. وسوسهء عاشق شدن التهاب لحظه هامه حسرت فرياد كردنه اسم كسی با صدامه اسم تو هر اسمی كه هست مثل غزل چه عاشقانه ست پر وسوسه مثل سفر مثل غربت صادقانه ست چشماش برق می زد انگار بغض کرده بود. صداش می لرزید. همه ساکت بودن. صداش همه رو مسخ کرده بود. علاوه بر صداش نگاهشم من و هیپنوتیزم کرده بود. زیر تیر نگاهش قلبم به تبش افتاده بود و نفسهام تند شده بود. همراه آرامشی که صداش بهم می داد منقلبم می کرد. ذهنم خالی از هر فکری بود. فقط….. می تونستم نگاهش کنم. باور كن اسممو باور كن من فصل بارون برگم مطرود باغ و گل و شبنم درختم درخت خشكی تو دست تگرگم باور كن هميشه باور كن كه من به عشق صادقم باور كن حرف منو باور كن كه من هميشه عاشقم تموم شد آهنگ تموم شد اما نگاهش جدا نشد.

صدای دست زدن بچه ها میومد اما من نه صدایی می شنیدم نه کسی و جز شروین می دیدم. با نگاهش انگار ضربان قلبم و متوقف کرده بود. نفسم بند اومد. بعد یه نگاه به نسبت طولانی چشماش و ازم گرفت. تونستم نفس بکشم. اکسیژن راه خودش و به ریه هام پیدا کرد. خدایا من چه مرضی گرفته بودم؟؟؟؟؟ نکنه دارم می میرم. قبلا” این حالتها رو نداشتم. می ترسیدم. از این چیزی که به جونم افتاده بود می ترسیدم. اخمام بی اختیار تو هم رفته بود. صدای گیتار دوباره بلند شد. نمی خواستم دیگه به شروین نگاه کنم. اما وقتی که شروع کرد به خوندن بی اختیار نگاه متعجبم رفت سمتش. باور کن واسه تو که بی تابم من باور کن واسه چشماته بی خوابم من باور کن که به داشتنت می بالم من باور کن… باور کنننننننننننننننننننننننن ننننننننننننننننننننننننن ننننننننننننننننننننننننن ننن جونمی ؛ عمرمی ؛ قلبمی ٰ؛ نفسی بمونو تنهام نذار تو این بی کسی می دونم می دونی عاشق چشماتم باور کن بدجوری غرق نگاتم از عشقت دیوونم قدر تو می دونم پیش تو می مونم حسه تو می خونم از اینکه پیشمی از خدا ممنونم باور کن عشق من با تو می مونم باور کن تپش تند تند قلبمو باور کن سردیه دستای خستمو باور کن تا آخرش من پات هستمو باور کن… باور کن… آهنگ باور کن( بابک جهان بخش) گیتار می زد و می خوند و همراه آهنگ شونه هاشو سرشو تکون می داد و می خوند. انقدر آهنگ شاد بود که پسرا شروع کردن به دست زدن و دخترا هم با لبخند بشکن می زدن و همون جور نشسته خودشون و تکون می دادن.

نه به اون آهنگه که اشکم و در آورد نه به این آهنگه که قر تو کمرم آورده بود. دوباره چشمم رفت سمت نگاهش. تا چشمامون قفل شد یه لبخند قشنگ اومد رو لبهاش و یه چشمک بهم زد. دیگه این فک مگه جمع می شد؟؟؟؟ این شروین شیطون بلا کجا بود که من تا حالا ندیده بودمش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟ انقدر اون شب شروین متفاوت بود که من احساس می کردم اصلا نمی شناسمش. یه خط در میون آهنگای غمگین و شاد می خوند. همه رو جذب کرده بود. همش با چشم داشتم زیر و روش می کردم بلکم اون شروین قطبی رو پیدا کنم اما ا نگار خیلی خوب یه جای امن قایم شده بود. شب فوق العاده ای بود. تا حالا بهم انقدر خوش نگذشته بود و انقدر احساسهای مختلف تو یه شب بهم دست نداده بود. خوشحالی، غم، هیجان، …………… ساعت ۱۱ شب وسایلمون و جمع کردیم که بریم. رو آتیشی که دیگه خاکستر شده بود شن ریختیم و به سمت ویلا حرکت کردیم.

————————————————-

همه با هم دوتا و سه تا می رفتن و می گفتن و می خندیدن. منم کنار مهیار و ملیسا داشتم راه می رفتم. دستامو رو سینه ام تو هم گره کرده بودم و با لبخند به حرکات این مهیار دیونه نگاه می کردم که چه جوری حرص ملیسا رو در میاره و ماها رو می خندونه. جلوی در ویلا یهو آرشام ایستاد و با صدای بلند گفت: مهام کی اومدی؟؟؟؟ همه سرها چرخید سمت در ویلا. مهام با ماشینش جلوی در ویلا ایستاده بود و با اینکه مرتب بود اما کلافه به نظر می رسید.

یه لبخند تلخ زد و اومد سمت ماها به همه یکی یکی دست داد. خدایا این پسره چش بود. این مهام همیشگی نبود. مهام مهربون که همیشه لبخند می زد نبود. انقدر چشماش غم داشت که رو همه تاثیر گذاشته بود و همه ساکت شده بودن. دیگه کسی نمی خندید. حتی کسی حرف هم نمی زد. مهیار: مهام اتفاقی افتاده؟ ماکان: حالت خوبه پسر؟؟؟ مهام بازم یه لبخند زد که از صد تا اشک بدتر بود. فقط سر تکون داد. رو به شروین گفت: شروین می تونیم حرف بزنیم؟؟؟؟؟ شروینم متعجب نگاهش کرد و سریع گفت: آره، آره بیا بریم تو ویلا. شروین دستی به کمر مهام زد و اون و سمت ویلا برد. ماها هم مبهوت مونده بودیم که یعنی چی می تونه شده باشه؟؟؟؟ نگران شدم. نکنه برای کسی اتفاقی افتاده باشه؟؟؟؟ نکنه طراوت جون طوریش شده باشه؟ سریع زنگ زدم خونه. اما وقتی صدای شاد مهری خانم و شنیدم و بعدشم با طراوت جون حرف زدم دلشوره ام بر طرف شد. اما این حالی که مهام داشت اصلا” عادی نبود. حتما” یه چیزی شده. همه رفتیم تو ویلا. مهام و شروین رفته بودن تو اتاق و حرف می زدن. انقدر دلم می خواست برم سرمو بچسبونم به در و ببینم چی می گن که نگو. اما نمی شد. یه فکری مثل برق اومد تو سرم. سریع شماره درسا رو گرفتم. با دومین بوق گوشی و برداشت. **** تکیه به دیوار کنار اتاق نشسته بودم و مبهوت تو فکر حرفهای درسا بودم. اصلا” باورم نمی شد. مهام بعد از یک ساعت حرف زدن با شروین از تو اتاق اومد بیرون. چشماش قرمز به رنگ خون بود. پیدا بود گریه کرده. یه ببخشید به همه مون گفت و از ویلا رفت بیرون و صدای روشن شدن ماشینش بهمون فهموند که رفته. بچه ها همه گیج مونده بودن چون قرار بود مهام چند روز بعد ما بیاد.

اما حالا این جوری اومده و یک ساعتم نشد که رفت. من اما تو شوک حرفای درسا بودم. دلم می خواست برم تو اتاق و با شروین حرف بزنم اما احساس می کردم که دلش می خواد یکم با خودش خلوت کنه. وقتی به درسا زنگ زدم و در مورد مهام ازش پرسیدم. با صدای گرفته و ناراحتی که از درسا بعید بود. (((( گفت: مادر مهام مریضه. سرطان داره. غده های سرطانی هم دور و بر مهره های کمرش و گرفتن. باید عمل بشه اما کسی حاضر نیست عملش کنه. چون عمل خطرناکیه اگه عمل نشه تا چند وقت دیگه می میره و اگه عمل بشه ممکنه فلج بشه و برای همیشه رو تخت بیوفته و نتونه تکون بخوره. برای همین کسی و نمی تونن پیدا کنن که با این ریسک بالا اون و عمل کنه. احتمال اینکه عمل موفقیت آمیز باشه و بتونن همه غذه رو بدون آسیب رسیدن به نخاع در بیارن خیلی کمه. من: خوب با این اوضاع مهام چرا اومده شمال؟؟؟؟؟ درسا: چون تنها امیدش به شروینه. اومده شاید بتونه اون و راضی کنه که مامانش و عمل کنه. متعجب گفتم: وقتی این همه دکترای خوب و قدیمی و متخصص گفتن نمیشه از شروین چه کاری بر میاد؟؟؟؟ درسا: شروین تنها کسیه که این جور عملهای پر خطر و انجام میده و احتمال موفقیتش زیاده. اون با اینکه سنش اونقدر زیاد نیست اما تو رشته اش یه نابغه است. عملهای خیلی سخت، که کسی حاضر نیست انجامشون بده رو قبول میکنه و جالب اینجاست که موفقم میشه. نبوغ و تبحر خاصی تو این جور عملها داره. شنیدم با تکیه بر علم و احساسش عمل میکنه و معمولا” موفقه.

ناباور گفتم: حتما” اشتباه می کنی اگه شروین انقدر کارش خوب بود و کارشو دوست داشت پس چرا چند ماهه اومده ایران و بی کاره؟؟؟ درسا ساکت شد. بعد چند ثانیه آروم گفت: من درست نمی دونم. باید از خودش بپرسی. آنید……….. دعا کن شروین راضی بشه. مهام همه امیدش به شروینه. حتی اگه مامانش زیر عمل دووم نیاره نمی خواد بی تلاش اون و از دست بده.))) ساعت سه نصفه شب بود و همه رفته بودن تو اتاقهاشون و با صدای لالایی گیتار شروین خوابیده بودن. درست سه ساعت یعنی دقیقا” از بعد رفتن مهام بود که شروین تو اتاق خودش و حبس کرده بود و صدای ناله سازش گوشِ دل همه رو خون کرده بود. آنچنان با سوز ساز می زد و می خوند که من خودم دو ساعت بود که یه بغض قلنبه بیخ گلومو گرفته بود و داشت خفه ام می کرد. مدام فقط یه آهنگ و می زد. فقط یه شعرو می خوند و هر بار از دفعه قبل غمگین تر با سوز و گدازتر. آهنگ لحظه های معین. یه حسی داشتم. یعنی این آهنگ و برای یه دختر می خوند؟ یعنی یه دختری تو زندگیش بوده که تنهاش گذاشته و رفته؟ یعنی شروین این اخلاقش این سردیش به خاطر شکستش تو عشق بوده؟ طاقتم تموم شده بود. نگران شروین بودم. می ترسیدم. نکنه حالش بد بشه. باید می رفتم تو اتاق حتی اگه شده سرم داد بکشه و از تو اتاق پرتم کنه بیرون.

الان که حالش خوب نبود من تنهاش نمی زاشتم با اینکه نمی دونستم برای چی انقدر ناراحته. برای یه عمل؟؟؟؟؟ با این حال اون تو همه ناراحتیهام کنارم بود منم باید کنارش می موندم. رفتم یه لیوان آب آوردم و در زدم. هیچ صدایی جز صدای ساز نمیومد. دوباره در زدم. من: شروین…. شروین درو باز کن…. باید بیام تو…. حالت خوبه؟؟؟؟ صدای ساز قطع شد اما در باز نشد. چند بار دیگه هم به در زدم و صداش کردم اما هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد. ناامید تکیه دادم به دیوار و نشستم رو زمین. سرمو با ناراحتی تکیه دادم به دیوار که صدای چرخش کلید و شنیدم. با ذوق بلند شدم و لیوان و برداشتم. دستگیره رو چرخوندم. در با صدای تقی باز شد. بی اختیار لبخند زدم.

ادامه دارد…

شما عزیزان می توانید هر شب حوالی ساعت ۲۲ با مراجعه به سایت حیاط خلوت بخش فرهنگ و هنر>رمان>رمان باورم کن یک قسمت از این رمان زیبا را بخوانید.

همچنین می تونید نظر خودتون رو راجع به این رمان برامون بنویسید

اختصاصی حیاط خلوت

♥ جذاب ترین مطالب امروز را اینجا ببینید

اینم ببین!

رمان باورم کن-قسمت شصت و پنجم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *