مطالب محبوب
خانه > فرهنگ و هنر > رمان منفی عشق

رمان منفی عشق

رمان منفی عشق-قسمت پایانی

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت چهل و یکم …ازظهرم گذشته بود اما بازم ازعلي خبري نبود ته دلم نااميدي نشست فهميدم بايد براي هميشه اين عشق وابدي کنم وبزارم کنارفهميدم که ديگه مثله قديما مشتاق ديدن من نيست .کم کم تعداد مردها زياد شدوهمه براي هم زدن غروب خودشونو رسوندن …

بیشتر بخوانید »

رمان منفی عشق-قسمت چهل و یکم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت چهلم …کنجکاو شدمو کليد انداختم ودروباز کردم اروم وبا احتياط وارد خونه شدم اما مثله اينکه حقيقتا کسي خونه نبود ولي ظاهر خونه به شدت عجيب وبهم ريخته بود انگاري کسي دعواش شده باشه تموم فرش ها چروک وجمع شده پرده ها کنده شده ودرکابينت …

بیشتر بخوانید »

رمان منفی عشق-قسمت چهلم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت سی و نهم …همه حال وروزشون بد بود انگاري هيچ کس نميفهميد دورش چي ميگذره بالاخره قداهاي دوروبرمون کم شد معلوم بود هرطور شده مصطفي رودور کردن.بعد ازتموم شدن صدا ها علي ازجابلند شدوبدون اينکه نگاهي به بقيه بکنه زيرلب خداحافظي کردورفت ميدونستم خيلي ناراحته …

بیشتر بخوانید »

رمان منفی عشق-قسمت سی و نهم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت سی و هشتم …چشماشو ازفرط خشم درشتر کردوبايه حرکت منو پرت کرداونطرف تروگفت _وقتي ابروي تو و اون پسره ي جانمازاب کشيده روبردم ميفهمي که ازين غلطا نکني فکرم نکن طلاقت ميدم انقدر معطلت ميکنم تا موهاتم رنگ دندونات بشه رفت به سمت کمدوچادرمو به …

بیشتر بخوانید »

رمان منفی عشق-قسمت سی و هشتم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت سی و هفتم …زیر لب گفتم يا خدا وبه سمتش برگشتم چشماش مثله همبشه جدي وپرازغضب …هيچ توضيحي براش نداشتم سرموانداختم پايين و حرف نزدم دستشو محکم دور بازوم احاطه کردو آروم گفت : _فيلت ياد پندوستان کرده هان؟؟خجالت نميکشي! ميخواي يه دادبزنم کل محلتون …

بیشتر بخوانید »

رمان منفی عشق-قسمت سی و هفتم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت سی و ششم …ازحام بلندشدم وبذون اينکه منتظر جواب مامان باشم با غصبانيت به سمت دررفتم هيچکس منو ذرک نميکرد انگار همه اززن توقع داشتن زندگيشو بسازه نگه داره بسوزه من نميفهميدم اين وسط مرد پس چيکارست يا اينکه توزندگي اي که محبت نيس احتراما …

بیشتر بخوانید »

رمان منفی عشق-قسمت سی و ششم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت سی و پنجم …منيژه خانم که از درون داشت منفجر می شد نگاه پرازنفرتشو اول به من دوخت وبعدروبه مصطفي گفت _بيا هزارباربهت گفتم.زياده روي نکن خب حاج اقا حق داره درشت بارمون کنه ديگه خودت پاشو جلو همه از زنت معذرت بخواه بزار حاج اقا …

بیشتر بخوانید »

رمان منفی عشق-قسمت سی و پنجم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت سی و چهارم …بدون اينکه چادروکفشمو درارم روي زمين نشستم وسرموبين دستام گرفتم اميرمهدي_نگرا نباش من سربسته قضيه روگفتم البته بابا همينطوريشم خون خونشو ميخورد ولي حالا قرارشده شاموزود بخوريم وبريم اونجا _نميخواستم بفهمن امير.حالا چيکارکنم _ليلي شتر سواري که دولا دولا نميشه پسره راهت …

بیشتر بخوانید »

رمان منفی عشق-قسمت سی و چهارم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت سی و سوم …هيچي نشده اومده بودن دنبالم ازترسم چشم چرخوندم دنبال ماشين نحسش اما مثله اينکه نبود ومهري تنها اومده بود خيالم که راحت شد به ظرف مزاراميرعباس به راه افتادم وسعي کردم نسبت به مهري کاملا بي تفاوت باشم ازدورميديدم شونه هاش داره ميلرزه …

بیشتر بخوانید »

رمان منفی عشق-قسمت سی و سوم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت سی و دوم …چند بار پشت هم بوق خوردوبرداشت _بله بفرماييد _الوامير… _سلام ليلي جان تويي؟خوبي ابجي بچت خوبه؟ بغض راه گلوموبست باورم نميشد بايکي ازخونواده خودم حرف ميزدم _الو ليلي چرا حرف نميزني چيزي شده ابجي؟؟ نميتونستم حرف بزنم انقدر دلم شکسته بود که …

بیشتر بخوانید »

رمان منفی عشق-قسمت سی و دوم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت سی و یکم …سيني جوشونده هارو روي تخت گذاشت و از اتاق بيرون رفت حتي حال بلند شدنو خوردنشونو نداشتم از همه بدتر عرق سردي بود که روي بدنم نشسته بود حالم خيلي بد بود دلم ميخواست خودموبچه باهم ميمرديم وازين زندگي راحت ميشديم خودمو …

بیشتر بخوانید »

رمان منفی عشق-قسمت سی و یکم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت سی ام …سرم به شدت درد گرفته بود اصلا ادمي نبودم که اهل گريه هاي زيادوخالي کردن خودم باشم بيشترمواقع هرحرصي که ميخوردم ،غمیکه داشتم.ميريختم توخودم تا يه روزي منفجر ميشدم وکنترل خودم دستم نبود اونروزم حرفي نزدم ذسرم به شدت درد گرفته بود صداي …

بیشتر بخوانید »

رمان منفی عشق-قسمت سی ام

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت بیستم و نهم …اينجورخونه ها رو با اين سروشکل فقط تو فيلما ديده بودم ،بس حياط خونه نزديک به سيصد متر فضا داشت که وسط اون يه استخراب بزرگ ودورتادورشو درختاي زيبا وتزييني پرکرده بودن دورهرکدوم ازباغچه ها هم پرازگلهاي سرخ وزرد بود که جلوه …

بیشتر بخوانید »

رمان منفی عشق-قسمت بیست و نهم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت بیستم و هشتم …اين توبودي که تموم زندگي با رفيقات بودي وتومغازه فکرکردي اينطوري پولدارشدن هنره توزندگيتو قرباني پولدارشدن کردي _من دوستت داشتم هنوزم دارم اما اگه پاتو کجبزاري من مبدونم وتو حالا هم اگه دلت نميخواد بابات برشکست شه پاشو ساکتوجمع کن بريم زاتاق …

بیشتر بخوانید »

رمان منفی عشق-قسمت بیست و هشتم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت بیستم و هفتم …اومد سمت من و گفت: _شما ليلي خانميد؟ _بله شما دوست اميرعباس بودين؟ _بله خبرشهادتشو مااورديم من شما رويادمه پرستار بيمارستان بودين وقتي اميرعباس زخمي شد _بله درسته يادم اومد شما همراهش بودين.ميشه بگين چه اتفاقي براش افتاده _من نديدمش اخرين لحظه …

بیشتر بخوانید »

رمان منفی عشق – قسمت بیست و هفتم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت بیستم و ششم …خيلي خوش شانس بودم که محمد شوهر فريبا روديدم از رنگ وروي پريده ي من فهميد اتفاقي افتاده وماشين وجلوي پام نگه داشت _چي شده ليلي خانم ؟ _مصطفي هنوز نيومده؟دلم شور ميزنه شما ازش خبر ندارين _من اخرين بار نيم ساعت پيش …

بیشتر بخوانید »

رمان منفی عشق – قسمت بیست و ششم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت بیستم و پنجم …با بي ميلي بلند شدمو موهاموبستم وچادرموسرم کردم توراه همش فريبا ازمهارتاي خواهرشوهرش ميگفت وتعريف ميکرد اما من ميدونستم فايده اي نداره بالاخره بعد ازکلي تعريف شنيدن رسيديم به خونشون فريبا دروبازکردوهردوداخل شديم خانم ميانسالي توايوان نشسته بودوکتاب ميخوندباديدن مابلند شدوهردوبهم دست …

بیشتر بخوانید »

رمان منفی عشق – قسمت بیست و پنجم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت بیستم و چهارم …تا حالا به اين موضوع فکر نکرده بودم اگه من مصطفي رونميديدم!؟!؟…هيچ احساسي نداشتم يادمه وقتي ياد جدايي با علي ميفتادم تنم ميلرزيد اما الان اون حس و نداشتم _چي شد تنگ ميشه يا نه؟ _فکر نکنم حس خاصي ندارم فريبا نگران …

بیشتر بخوانید »

رمان منفی عشق – قسمت بیست و چهارم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت بیستم و سوم …اما نه من يادم نرفته بود هنوزم دلم هواشو ميکود هواي روزهاي بودنشو شيطونيهاش هواي محبت وهواي هرچيزي که تو وجود مصطفي نبود کاش نميرفتي علي _کي گفت بياي اينجا باصداي مصطفي درجا خشکم زد ازکجا فهميده بوداومدم خداعالمه بدون اينکه نگاهش کنم …

بیشتر بخوانید »

رمان منفی عشق – قسمت بیست و سوم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت بیستم و دوم …وسرشو ازلاي در کردتواتاقوبا چشماش دنبالم گشت _دلت هواي مادربزرگتوکرده روتخت چوبيش نشستي؟؟ جوابشو ندادموسرموپايين انداختم _ببخشيد باهات بد حرف زدم دست خودم نبود ديدي بالاخره اومد ليلي خانم ديدي توواقعا مسکني براش سرتوبلند کن بهش لبخند بزن اونم بيادوبغلت کنه اينجوري …

بیشتر بخوانید »
%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A