سرخط خبرها
خانه > فرهنگ و هنر > رمان (صفحه 5)

رمان

رمان منفی عشق-قسمت سی و یکم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت سی ام …سرم به شدت درد گرفته بود اصلا ادمي نبودم که اهل گريه هاي زيادوخالي کردن خودم باشم بيشترمواقع هرحرصي که ميخوردم ،غمیکه داشتم.ميريختم توخودم تا يه روزي منفجر ميشدم وکنترل خودم دستم نبود اونروزم حرفي نزدم ذسرم به شدت درد گرفته بود صداي …

ادامه نوشته »

رمان منفی عشق-قسمت سی ام

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت بیستم و نهم …اينجورخونه ها رو با اين سروشکل فقط تو فيلما ديده بودم ،بس حياط خونه نزديک به سيصد متر فضا داشت که وسط اون يه استخراب بزرگ ودورتادورشو درختاي زيبا وتزييني پرکرده بودن دورهرکدوم ازباغچه ها هم پرازگلهاي سرخ وزرد بود که جلوه …

ادامه نوشته »

رمان منفی عشق-قسمت بیست و نهم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت بیستم و هشتم …اين توبودي که تموم زندگي با رفيقات بودي وتومغازه فکرکردي اينطوري پولدارشدن هنره توزندگيتو قرباني پولدارشدن کردي _من دوستت داشتم هنوزم دارم اما اگه پاتو کجبزاري من مبدونم وتو حالا هم اگه دلت نميخواد بابات برشکست شه پاشو ساکتوجمع کن بريم زاتاق …

ادامه نوشته »

رمان منفی عشق-قسمت بیست و هشتم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت بیستم و هفتم …اومد سمت من و گفت: _شما ليلي خانميد؟ _بله شما دوست اميرعباس بودين؟ _بله خبرشهادتشو مااورديم من شما رويادمه پرستار بيمارستان بودين وقتي اميرعباس زخمي شد _بله درسته يادم اومد شما همراهش بودين.ميشه بگين چه اتفاقي براش افتاده _من نديدمش اخرين لحظه …

ادامه نوشته »

رمان منفی عشق – قسمت بیست و هفتم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت بیستم و ششم …خيلي خوش شانس بودم که محمد شوهر فريبا روديدم از رنگ وروي پريده ي من فهميد اتفاقي افتاده وماشين وجلوي پام نگه داشت _چي شده ليلي خانم ؟ _مصطفي هنوز نيومده؟دلم شور ميزنه شما ازش خبر ندارين _من اخرين بار نيم ساعت پيش …

ادامه نوشته »

رمان منفی عشق – قسمت بیست و ششم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت بیستم و پنجم …با بي ميلي بلند شدمو موهاموبستم وچادرموسرم کردم توراه همش فريبا ازمهارتاي خواهرشوهرش ميگفت وتعريف ميکرد اما من ميدونستم فايده اي نداره بالاخره بعد ازکلي تعريف شنيدن رسيديم به خونشون فريبا دروبازکردوهردوداخل شديم خانم ميانسالي توايوان نشسته بودوکتاب ميخوندباديدن مابلند شدوهردوبهم دست …

ادامه نوشته »

رمان منفی عشق – قسمت بیست و پنجم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت بیستم و چهارم …تا حالا به اين موضوع فکر نکرده بودم اگه من مصطفي رونميديدم!؟!؟…هيچ احساسي نداشتم يادمه وقتي ياد جدايي با علي ميفتادم تنم ميلرزيد اما الان اون حس و نداشتم _چي شد تنگ ميشه يا نه؟ _فکر نکنم حس خاصي ندارم فريبا نگران …

ادامه نوشته »

رمان منفی عشق – قسمت بیست و چهارم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت بیستم و سوم …اما نه من يادم نرفته بود هنوزم دلم هواشو ميکود هواي روزهاي بودنشو شيطونيهاش هواي محبت وهواي هرچيزي که تو وجود مصطفي نبود کاش نميرفتي علي _کي گفت بياي اينجا باصداي مصطفي درجا خشکم زد ازکجا فهميده بوداومدم خداعالمه بدون اينکه نگاهش کنم …

ادامه نوشته »

رمان منفی عشق – قسمت بیست و سوم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت بیستم و دوم …وسرشو ازلاي در کردتواتاقوبا چشماش دنبالم گشت _دلت هواي مادربزرگتوکرده روتخت چوبيش نشستي؟؟ جوابشو ندادموسرموپايين انداختم _ببخشيد باهات بد حرف زدم دست خودم نبود ديدي بالاخره اومد ليلي خانم ديدي توواقعا مسکني براش سرتوبلند کن بهش لبخند بزن اونم بيادوبغلت کنه اينجوري …

ادامه نوشته »

رمان منفی عشق – قسمت بیست و دوم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت بیستم و یکم …با اکراه به جمع مهمونا برگشتم اولين نفري که به سمتم اومد مهري بود که دستپاچه خودشو بهم رسوند _مصطفي چي ميگه ليلي ميگه امير غباس ميخواد برگرده دوباره؟اره واي خدايا به اين چي ميگفتم اگه ميفهميد اميرعباس بدون توجه …

ادامه نوشته »

رمان منفی عشق – قسمت بیست و یکم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت بیستم …صداي بهم خوردن قابلمه ها وبوي نم حياط از خواب بيدارم کرد ازجام بلند شدموازتوي تخت خواب نگاهي به بيرون انداختم پر ازرفت وامد بودوهياهو مصطفي هم توحياط درحال کمک کردن وچيدن وسايل من توکاميون بود قراربود امشب اسباب ها به تهران بروندوخودما پس …

ادامه نوشته »

رمان منفی عشق _ قسمت بیستم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت نوزدهم …_ليلي من ديگه طاقت اين سردياتو ندارم تااخرهفته بهم.بگو اره يا نه ولي بدون اگه بگي اره.تا اخرباهاتم بدون خداحافظي دويدم وخودمو ازپنجره باغ کوچيک داخل اتاق انداختم وتا تونستم باصداي بلند گريستم صداي خاحافظي مصظفي وبسته شدن دراومد ميدونستم الان سيل سوال وحوابه …

ادامه نوشته »

رمان منفی عشق _ قسمت نوزدهم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت هجدهم …نميدونم چه مرگم شده بود که صداي کشيده شدن لاستيک يه ماشين توگوشم پيچيد اول فکرکردم اول فکرکردم حتما ماشين به خودم زده واين روحمه که شاهماجراس اما بعد باديدن چشماي نگران مصطفي تازه قضيه روفهميدم _ليلي خانم چي شده حالت خوبه؟ بازم چشمام سياهي …

ادامه نوشته »

رمان منفی عشق – قسمت هجدهم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت هفدهم …_سلام ليلي جان _اا سلام مامان صبح بخير _مامان امروز نري بيمارستانا ميدوني که امشب مهمون داريم _مهمون؟؟ _وا دختر اره مصطفي ومهري تازه مادرشم ازتهران اومده حرف مامان مثله پتک خورد توسرم اصلا حواسم نبود راست ميگفت بابا گفت براي فردا شب ميان …

ادامه نوشته »

رمان منفی عشق – قسمت هفدهم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت شانزدهم مامان بازگريه کردوادامه نداد نميدونم چه اصراري بود که همه ميخواستن منو شوهربدن اعصابم خورد شده بود معني حرفاشونو نميفهميدم قراردادن يه نفرجاي علي برام غيرممکن بود اما به خاطر مادرسکوت کردم ووارد خونه شدم خونه هم ديگه عطرقديم نداشت برام همه چيز سرجاش …

ادامه نوشته »

رمان منفی عشق – قسمت شانزدهم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت پانزدهم …انگارنبودن سرختم وتشيبعش بدجوري رودلم سنگيني ميکرد راه برگشتمونم توسکوت بود …………………… بعد ازمراسم هفت هم خونه ما وهم خونه علي خالي ازمهمون شد بارفتن مهمونا وخلوت شدن خونه تازه تنهايي روحس کردم ديگه صبحا بايد به اميد کي بلند ميشدم شبا بايد باياد کي …

ادامه نوشته »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت پانزدهم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت چهاردهم …_اقاتون جبهه ان _بله وبعد هم بدون هيچ حرکتي به ته باغ رفت يه جوايي انگارعصاقورت داده بود خدايي مهري خيلي فرق داشت مهري اجتماعي بود اما مصطفي هريه ساعت يه کلمه اي حرف ميزد اخرشب بالاخره مهمانهارفتن ومنم بااينکه خسته بودم مشغول دوختن مليله هاي …

ادامه نوشته »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت چهاردهم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت سیزدهم …هه خب معلومه سوال مزخرفي بود نگاهموبه ساعت دوختم دونصفه شب بود چشمانم کم کم داشت گرم خواب ميشد که صداي پاي يه نفردرباغ کوچيک بيدارم کرد…چشمانم رابازکردم سايه اي روي ديوار بود زيرلب صلوات فرستادم ازترس قدرت بلند شدن نداشتم وپتورو تودستم سفت …

ادامه نوشته »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سیزدهم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت دوازدهم …علي ديس و برداشت وبرام برنج کشید _واي علي نميخورم بيشترازين نريز _تاالان دست خودت بود الان دست منه بخورجون بگيري فاطمه باذوق مارونگاه ميکرد ميدونستم توفکرش خودشو يوسف ،جاي ماگذاشته دلم خون شد براي اميرعباس بعدازخوردن شام همه دورهم نشستيم علي ازخاطرات جبهه …

ادامه نوشته »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت دوازدهم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت یازدهم …بابادراتاق وبازکرد لبخند رولبش بودباديدن قيافه ما گفت _هيچ کدومتون پدرنيستين که بفهمين تودل من چيه پسروداماد مثله دسته گلم رفتن حالا شما به جاي گوشه نشيني پاشيد بريد مسجد کلي اونجا خانماکارميکنن يا اصلا بريد بيمارستان ارنجا پره مجروحه.شماهم اگه دوستشون داريد راهشونوادامه …

ادامه نوشته »