آخرین خبرها
خانه > بایگانی/آرشیو برچسب ها : داستان عاشقانه

بایگانی/آرشیو برچسب ها : داستان عاشقانه

رمان باورم کن-قسمت چهلم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم آرام رضایی را برای شما عزیزان آماده کرده ایم. خلاصه داستان: آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه . به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده …

بیشتر بخوانید »

عروسی که قربانی یک اسیدپاشی بود + عکس

عروسی که قربانی یک اسیدپاشی بود + عکس مرضیه ابراهیمی که چندی پیش در اصفهان مورد اسید پاشی قرار گرفته بود و سمت چپ صورتش سوخته بود، ازدواج کرد.عکس های مرضیه ابراهیمی و همسرش در شبکه های مجازی پخش شده است و بسیار مورد توجه کاربران قرارگرفته است در ادامه …

بیشتر بخوانید »

رمان باورم کن-قسمت اول

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم آرام رضایی را برای شما عزیزان آماده کرده ایم. شما عزیزان می توانید هر شب حوالی ساعت ۲۲ با مراجعه به سایت حیاط خلوت بخش فرهنگ و هنر>رمان>رمان باورم کن یک قسمت از …

بیشتر بخوانید »

رمان منفی عشق-قسمت پایانی

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت چهل و یکم …ازظهرم گذشته بود اما بازم ازعلي خبري نبود ته دلم نااميدي نشست فهميدم بايد براي هميشه اين عشق وابدي کنم وبزارم کنارفهميدم که ديگه مثله قديما مشتاق ديدن من نيست .کم کم تعداد مردها زياد شدوهمه براي هم زدن غروب خودشونو رسوندن …

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه ؛ عشق واقعی مارمولک

عشق واقعی مارمولک شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد …

بیشتر بخوانید »

رمان منفی عشق – قسمت بیست و پنجم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت بیستم و چهارم …تا حالا به اين موضوع فکر نکرده بودم اگه من مصطفي رونميديدم!؟!؟…هيچ احساسي نداشتم يادمه وقتي ياد جدايي با علي ميفتادم تنم ميلرزيد اما الان اون حس و نداشتم _چي شد تنگ ميشه يا نه؟ _فکر نکنم حس خاصي ندارم فريبا نگران …

بیشتر بخوانید »

رمان منفی عشق – قسمت بیست و سوم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت بیستم و دوم …وسرشو ازلاي در کردتواتاقوبا چشماش دنبالم گشت _دلت هواي مادربزرگتوکرده روتخت چوبيش نشستي؟؟ جوابشو ندادموسرموپايين انداختم _ببخشيد باهات بد حرف زدم دست خودم نبود ديدي بالاخره اومد ليلي خانم ديدي توواقعا مسکني براش سرتوبلند کن بهش لبخند بزن اونم بيادوبغلت کنه اينجوري …

بیشتر بخوانید »

رمان منفی عشق _ قسمت بیستم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت نوزدهم …_ليلي من ديگه طاقت اين سردياتو ندارم تااخرهفته بهم.بگو اره يا نه ولي بدون اگه بگي اره.تا اخرباهاتم بدون خداحافظي دويدم وخودمو ازپنجره باغ کوچيک داخل اتاق انداختم وتا تونستم باصداي بلند گريستم صداي خاحافظي مصظفي وبسته شدن دراومد ميدونستم الان سيل سوال وحوابه …

بیشتر بخوانید »

رمان منفی عشق _ قسمت نوزدهم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت هجدهم …نميدونم چه مرگم شده بود که صداي کشيده شدن لاستيک يه ماشين توگوشم پيچيد اول فکرکردم اول فکرکردم حتما ماشين به خودم زده واين روحمه که شاهماجراس اما بعد باديدن چشماي نگران مصطفي تازه قضيه روفهميدم _ليلي خانم چي شده حالت خوبه؟ بازم چشمام سياهي …

بیشتر بخوانید »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت پانزدهم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت چهاردهم …_اقاتون جبهه ان _بله وبعد هم بدون هيچ حرکتي به ته باغ رفت يه جوايي انگارعصاقورت داده بود خدايي مهري خيلي فرق داشت مهري اجتماعي بود اما مصطفي هريه ساعت يه کلمه اي حرف ميزد اخرشب بالاخره مهمانهارفتن ومنم بااينکه خسته بودم مشغول دوختن مليله هاي …

بیشتر بخوانید »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت چهاردهم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت سیزدهم …هه خب معلومه سوال مزخرفي بود نگاهموبه ساعت دوختم دونصفه شب بود چشمانم کم کم داشت گرم خواب ميشد که صداي پاي يه نفردرباغ کوچيک بيدارم کرد…چشمانم رابازکردم سايه اي روي ديوار بود زيرلب صلوات فرستادم ازترس قدرت بلند شدن نداشتم وپتورو تودستم سفت …

بیشتر بخوانید »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سیزدهم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت دوازدهم …علي ديس و برداشت وبرام برنج کشید _واي علي نميخورم بيشترازين نريز _تاالان دست خودت بود الان دست منه بخورجون بگيري فاطمه باذوق مارونگاه ميکرد ميدونستم توفکرش خودشو يوسف ،جاي ماگذاشته دلم خون شد براي اميرعباس بعدازخوردن شام همه دورهم نشستيم علي ازخاطرات جبهه …

بیشتر بخوانید »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت دوازدهم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت: قسمت یازدهم …بابادراتاق وبازکرد لبخند رولبش بودباديدن قيافه ما گفت _هيچ کدومتون پدرنيستين که بفهمين تودل من چيه پسروداماد مثله دسته گلم رفتن حالا شما به جاي گوشه نشيني پاشيد بريد مسجد کلي اونجا خانماکارميکنن يا اصلا بريد بيمارستان ارنجا پره مجروحه.شماهم اگه دوستشون داريد راهشونوادامه …

بیشتر بخوانید »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت یازدهم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت : قسمت دهم _چراجواب نميدي پس؟ چرا نميگي نميرم نميگي نرفتم همش خواب بود چشماش پراشک شد!! امروز چه روزيه؟؟؟ واي يه هفتّه گذشته بود ياد،حرفش افتادم (احتمالا هفته ديگه اعزام شيم )زدم زير گريه دستاشودورم حلقه کردفقط سکوت ميکردو باهرقطره اشکم بيشتر منو به خودش ميچسبوند …

بیشتر بخوانید »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت دهم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت : قسمت نهم به چهره زن دقت کردم زيبا وکم سن انگار ربطي به مرد خونه نداشت پرسشگرانه به علي چشم دوختم _مينا خانم همسرحاج اقان تازه عروسن شاخام داشت درميومد مرد ميانسال يا به قول علي حاج اقا ازهردوپا فلج بودواين تازه عروس،به اين زيبايي …

بیشتر بخوانید »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت نهم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت : قسمت هشتم تو انگار خیلی هم ناراحت نیستی جای بغض قبلی رگه ای از خشم نشست تو چشماش و از جاش بلند شد _بسه لیلی بسه به خدا دل منم خون اما نميخوام حالتو خراب کنم ليلي من ميام پيش توکه اروم شم نه اينکه برام …

بیشتر بخوانید »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت هشتم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت : قسمت هفتم _ازم دوري ميکني ليلي خودمم ميدرنستم جرات نداشتم بهش نزديک شم ميترسيدم ازين عاشق تر شم ووقت رفتنش کارم به تيمارستان بکشه اما خودمم ازاين محدود کردن خودم حالم بد بود کنارش رفتم وسرشو تواغوش گرفتم داشتم ديوونه ميشدم نميدونستم حس بديه يا خوب …

بیشتر بخوانید »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت هفتم

❤️ رمان منفی عشق آنچه گذشت : قسمت ششم من خيلي خوشحالم که دارمت _من بيشتر ليلي !!!تو واقعا خود ليلي هستي ميدوني فقط اين قلب منه که ميفهمه مجنون چي کشيد _مجنون چي کشيد _درد دوري واي نميدوني چه قدربده درحالي که ازاغوشش بيرون ميامدم گفتم _ماکه ازهم دورنبوديم _وقتي …

بیشتر بخوانید »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت ششم

آنچه گذشت : قسمت پنجم ❤️ رمان منفی عشق سنگيني نگاه علي رو حس ميکردم ميخواست ببينه حالم خوبه يا نه با لبخندم به مهمونا بهش فهموندم که خوبم اونم نگاهشو برداشت وبه زمين دوخت يکي يکي چايي هاروتعارف کردم ونشستم خداروشکر بحث جنگ وجووناي شهيد تموم شده.بود عمو علي صدايش …

بیشتر بخوانید »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت پنجم

آنچه گذشت : قسمت چهارم ❤️ رمان منفی عشق _بله ببخشيدا کسي اينجا نبود باترديد بلند شدمو به سمتش رفتم يکي ازپاهاش از ران قطع شده بودازديدن اون صحنه دلم دگرگون شد دستمو پشت ويچير گذاشتموسعي کردم هولش بدم _ميخوام برم اونورخيابون _چشم پسرجوان هيکل درشتي داشت وبه سختي وکندي …

بیشتر بخوانید »
%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A