خانه > فرهنگ و هنر > رمان > رمان باورم کن-قسمت سی و یکم

رمان باورم کن-قسمت سی و یکم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم آرام رضایی را برای شما عزیزان آماده کرده ایم.

خلاصه داستان:

آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه . به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده بود که برای بهتر یادگیری درس بهتره کار عملی انجام بدن و به طور مستقیم روی گل و گیاه کار کنن.

بنا به عللی آنید تصمیم میگیره که به عنوان یه پرستار برای یه خانم سالمند توی یه خونه ی بزرگ که وسط یه باغه کار کنه که بتونه از باغش برای یادگیری رشته اش استفاده کنه.آنید مخصوصا” دنبال خونه ای میگرده که بدون عنصر ذکور باشه و خونه خانم احتشام بهترین جاست چون سالهاست که بچه های خانم احتشام خارج از کشور زندگی میکنن. همه چیز خوب پیش میره تا روزی که آنید از مرخصی میاد و …..

رمان باورم کن

◄آنچه گذشت: قسمت قبل

 رمان باورم کن – قسمت سی و یکم

همه ی هم و غمم این بود که صبحونه و ناهار و شام چی بخورم یا بعد حمام چه لباسی بپوشم یا چی کار کنم که از بی حوصلگی در بیام یا مراقب باشم که این شروینه بیشتر از این حرصم نده. گفتم شروین. راستی کجا بود؟ این پسره ام هر از چند گاهی غیب میشه. یا من اونقدر غرق آه کشیدنم بودم که متوجه اش نبودم. همه جا تاریک بود. تو فکرام غرق بودم که یه صدایی شنیدم. چشمام و گردوندم. چشمم به یه سگ سیاه قهوه ای بامزه افتاد که کنار یه درخت سرش و گذاشته بود رو دستاش و خورخور میکرد. آخی چه ناز خوابیده بود. این کی اومد اینجا؟ مطمئنم تا حالا ندیده بودمش اینجا یعنی تو این چند روز نبود. از حیونا نمیترسیدم. دوستشون داشتم. با لبخند رفتم جلوش نشستم و دستمو دراز کردم که نازش کنم. دستم که به نزدیک سرش رسید یه تکونی خورد و سرش و بلند کرد و به من نگاه کرد. وای چشماشو چه برقی می زد. داشتم همین جور نگاهش میکردم که با یه حرکت بلند شد تو جاش ایستاد.

واییییییییییییییییییییییی ییییییییییییییی ماممممممممممممممممممممممم مممممممان این چقدر گنده بود؟ هم اندازه ی من بود که نشسته بودم کنارش. صورتش درست جلوی صورتم بود و یه جور بدی خرناس میکشید. با اینکه از سگا نمیترسیدم اما خداییش این خیلی ترسناک بود. لبخندم تبدیل شده بود به دهن کجی. آروم آروم از جام بلند شدم و یه قدم رفتم عقب. دستم هنوز تو هوا برای ناز کردنش دراز بود. دو، سه قدم رفتم عقب. احساس کردم خرناساش خطرناکتر شده. به زور آب دهنم و قورت دادم و اومدم بیام عقب که یه حرکت کرد که قلبم ریخت تندی برگشتم عقب و با جیغ تا جایی که توان داشتم و می تونستم سریع دوییدم سمت ویلا و از ته دل جیغ میکشیدم. دعا دعا میکردم که سگه بهم نرسه. صدای نکره اشو پشت سرم میشنیدم که بدجوری واق واق میکرد انگاری داشت تهدیدم میکرد.

داشتم فکر میکردم اشهدمو بخونم که لااقل مسلمون از دنیا برم بلکم خدا دلش به رحم اومد و من جوون مرگ و فرستاد تو بهشت. نزدیک در ویلا رسیده بودم انگار داشتم به در بهشت میرسیدم. در باز شد و شروین با ابروهای بالا اومده ازش اومد بیرون و با تعجب بهم نگاه کرد. من الان اگه جبرئیل و می دیدم انقده خوشحال نمیشدم که از دیدن شروین ذوق مرگ شدم. جیغ کشون رفتم سمتش و خودمو پشتش قایم کردم و با دست چسبیدم به بازوش و سعی کردم سرمو به زور تو بازوش فرو کنم که بلکم ناپدید بشم سگه من و نببینه.

نفس بریده با لکنت گفتم: ن …. نج … نجات…. نجاتم بده.. من و … می .. خواد .. بکشه… شروین یه سوت آروم زد و به من نگاه کرد و گفت: این می خواد بکشتت؟ از زور نفس تنگی چشمام و بسته بودم و سرمو تکیه داده بودم به بازوی شروین و سعی میکردم نفس بکشم . یکم هوا که رفت تو ریه هام سرمو بلند کردم ببینم شروین منظورش چی بود. چشمم افتاد به سگه که جلوی شروین رو پاهاش نشسته بود و زبونشم نیم متر از دهنش در اومده بود و با ذوق دمش و تکون میداد. چشمام چهارتا شد. این چه جوری اینقده آروم شده بود؟ این که تا همین الان می خواست تیکه پارم کنه؟

——————————-

با بهت و حیرت به شروین نگاه کردم و با اشاره به سگه و خودم سعی کردم بگم که چی شده اما دریغ از یک کلمه ی درست که از دهنم در بیاد بیشتر شکل لال بازی بود. من: ممممن ….. ایین …. اوووم ….. خخخخ…وووو هم ترسیده بودم هم عصبانی بودم هم لجش در اومده بود که چرا زبونم گرفته و نمیتونم حرف بزنم. اونقده فشار عصبیم زیاد بود که بی اختیار دستم و مشت کردم و با یه جیغ عصبی دستمو پرت کردم پایین یه جورایی انگار می خواستم به هوا مشت بزنم. ابروهای شروین تا حد ممکن بالا بود و یه جوری با بهت و تعجب به عکس العمل من نگاه میکرد.

حتی سگه هم گیج شده بود و دیگه از ذوقش خبری نبود. دیگه دمش و تکون نمیداد، زبونشم رفته بود تو دهنش مثله اینکه اونم از جیغ کشیدنم تعجب کرده بود. با حرص به شروین گفتم: اصلا این سگه اینجا چی کار میکنه؟ گوشه ی لبش کج شد سمت پایین با صدایی که سعی میکرد سرد باشه اما نبود و رگه های خنده توش بود گفت: زغالی هر شب میاد تو ویلا برای نگهبانی. روزا میره ویلا بقلی پیش حسن نگهبان ویلا. با حرص و طلبکار گفتم: کدوم شبا میومد؟ من که این چند شب ندیدمش.

شروین دستشو تو جیبش فرو کرد و با همون حالت گفت: همه شبا بوده تو ندیدیش چون شبا پیش نمیومد بیای تو حیاط. حالا چرا اومدی بیرون؟ ساعت ۱۰:۳۰؟ با حرص پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم: حوصله ام سر رفته بود اومدم بیرون هوا بخورم. شروین: یعنی تو خونه چیزی پیدا نمیشد که سرگرمت کنه؟ حسابی کفری شده بودم داشتم آتیش میگرفتم. دستامو مشت کردم و گفتم: مثلا چی؟ مگه تو این خونه وسیله ی سرگرمیم پیدا میشه؟ اصلا تنهایی چی کار میشه کرد؟ بشینم با خودم یه قل دو قل بازی کنم؟ با استفهام ابروش و برد بالا و گفت : یه قل؟ دو قل؟ چی هست؟

با حرص پوفی کردم و آروم غر زدم: ای خدا حالا بیا و دو ساعت واسه این پسر از ایران دور مونده توضیح بده که یه قل دوقل چیه؟ یکم بلند تر گفتم: هیچی ولش کن. بعد با حرص پامو کوبیدم زمین و رفتم تو ویلا و یه راست رفتم نشستم رو قالیچه ی بغل شومینه و زانومو بغل کردم. شروین پشت سرم اومد و نشست رو مبل. یکم بهم نگاه کرد که تحویلش نگرفتم. خودشو کشید جلوی مبل و آرنجش و تکیه داد به زانوهاش و آروم انگار یکی مجبورش کرده باشه گفت: چیزه …. می خوای بازی کنی؟ آخ جون بازی . من میمردم برای هر گونه بازی. نیمرخم بهش بود.

نیشم تا بقل گوشام باز شد و با ذوق بهش نگاه کردم اما وقتی قیافه سردش و دیدم مشکوک شدم. نکنه می خواد من و دست بندازه؟ شروین و خوبی کردن؟ یه امر محال بود. چشمام و ریز کردم و مشکوک، با یه حالت سوظن گفتم: سر کاریه؟ ابروهاش رفت بالا: سر کاری؟ وای این چرا امروز خنگ شده بود؟ پوفی کردم و گفتم: یعنی می خوای اذیت کنی؟ شروین با کمی تعجب گفت: اذیت برای چی؟ لجم در اومده بود. حرصی تر گفتم: برای اینکه من و دق بدی. از کی تا حالا تو مهربون شدی و به فکر سر رفتن حوصله ی منی؟ مثل دخترا یه پشت چشمی برام نازک کرد که کفم برید بعد بی تفاوت و سرد تکیه داد به مبل و یه دستش و گذاشت رو پشتی مبل و پاش و انداخت رو پاش و کنترل و گرفت تو دستش که تلویزیون و روشن کنه.

تو همون حال گفت:به فکر تو نیستم. حوصله ی خودمم سر رفته. یادم رفت لپ تابمو بیارم. اینجام که کار خاصی نمیشه کرد. اهههههههه پس آقا به فکر خودشونن منو بهانه کرده. همچین لطفیم در کار نبوده. هر چند اگه می خواست لطف کنه بعید بود. اداش و در آوردم تا حرصم خالی بشه. بعد سریع گفتم: خوب حالا مثلا” چی بازی کنیم؟ یه نیم نگاه بهم کرد و بی تفاوت گفت: نمی دونم. تو کشوی میز تلویزیون ورق دیدم. بلدی؟ شونه امو انداختم بالا و در حالی که فکر می کردم. دو نفری چه بازی میشه کرد گفتم: آره خوب…. اما چی بازی کنیم؟ تلویزیون و خاموش کرد و گفت: حکم بلدی؟

یادمه هر وقت تابستونا میومدم ایران با بچه ها که جمع میشدیم یا وقتی که میومدیم اینجا تا صبح حکم بازی میکردیم. با چشمای گرد شده بهش نگاه کردم. تو افکارش غرق بود انگار داشت خاطراتشو مرور می کرد. این الان برای من درد و دل کرد؟ از خاطراتش گفت؟ نه بابا انگاری داشته با خودش بلند بلند فکر می کرده. اصلا شک دارم یادش باشه منم اینجا نشستم. یه تک سرفه کردم که باعث شد شروین به خودش بیاد. یه اخم کوچیک کرد و گفت: چی میگی؟ بازی میکنی؟ از ترس اینکه پشیمون بشه تندی گفتم: آره بازی میکنم. خودش بلند شد رفت از تو کشوی میز تلویزیون ورقارو برداشت آورد نشست جلوی من رو قالیچه. خیلی ماهرانه بر زد و گفت: کم یا زیاد؟ ابروم رفت بالا: مگه نباید آس بندازیم ببینیم کی حاکمه؟ شروین: طول میکشه این جوری زودتر تعیین میشه.

من: باشه. پس کم. دوتا برگه کشید یکی و انداخت جلوی من و یکیشم جلوی خودش. من حاکم شدم. با ذوق دستامو کوبوندم به همو گفتم: ایول من حاکمم. یه نیم نگاه بهم کرد و دوباره بر زد و پنج تا برگه بهم داد. دست مزخرفی بود بالا ترین برگه ام یه سرباز پیک بود. یه ۶ پیکم داشتم بقیه همه برگه ها ی ریز از چیزای دیگه بود. تو بازیم شانس نداشتم. خونسرد گفتم پیک. سه تا برگه انداختم بیرون. بازی شروع شد و من اول از رو زمین برگه برداشتم. برگه های رو زمین نصف شده بودن. دستم افتضاح بود. همش برگه های پایین بدرد نخور گیرم میوفتاد. لجم در اومده بود ای … به این شانس. شروین داشت با کنترل ور میرفت و کانالا رو بالا پایین میکرد کلا” حواسش زیاد به بازی نبود. برگه اول و برداشتم شاه گیشنیز بود. سریع برداشتمش.

برگه ی دوم و دیدم. بی بی دل بود. دلم نمیومد بندازمش بیرون. نگاهم رفت سمت شروین چشمش به تلویزیون بود. سریع بی بی و برداشتم گذاشتم تو دستم و یه ۲ خشت از تو دستم انداختم پایین. این کارو چند بار دیگه ام تکرار کردم و تقریبا همه ی برگه های بدردنخورم و انداختم بیرون. کلی خوشنود بودم. بازی کردیم و من دست اول و بردم و همچنان حاکم موندم. دو دست دیگه ام بازی کردیم و من به مدد تقلب کردن تونستم سه دست پشت سر هم ببرم. دور چهارم بودیم و شروین اخماش تو هم بود. انتظار نداشت بتونم سه دست ازش ببرم. حکم دل بود. برگه ی اول و برداشتم آس خشت بود. گذاشتم تو برگه هام. ورق بعدی و برداشتم وای آس دل بود عمرا” این برگه رو مینداختم دور. شروین نگاهش به شومینه بود. سریع اومدم برگه رو بزارم تو دستم که دستم تو هوا گرفته شد. اونقدر تعجب کردم که نگو. یه نگاهم به دستم بود و یه نگاهم به شروین که با اخم داشت نگام میکرد.

نمی دونم بیشتر از اینکه تقلبم و گرفته بود متعجب بودم یا از اینکه برای اولین بار دستش با دستم تماس نزدیک پیدا کرده بود. هیچ وقت مستقیم دستمو نمیگرفت همیشه سعی میکرد بازوم یا آستین لباسمو بگیره. دهنم باز مونده بود و نمی تونستم چیزی بگم. با صدای شروین از بهت بیرون اومدم. شروین: دیدم همش کارتای خوب میاد دستت و مدام میبری نگو توی فسقلی متقلب تشریف داشتی. بده ببینم چی تو دستته. با فشار دستش تازه به خودم اومدم. اگه برگه رو بهش میدادم فاتحه ام خونده بود. عمرا” می ذاشتم ورقمو بگیره. با یه حرکت دستمو از دستش بیرون کشیدم و سعی کردم ازش دورش کنم اما شروین پیله تر از این حرفا بود. هرچی من برگه رو تو هوا این ور اون ور میبردم که بیخیال بشه و نگیره افاقه نداشت.

مثل این گربه ها که دنبال کلاف کاموا میرن دنبال این برگه هه میومد. دیگه نیم خیزشده بود و سعی میکرد برگه رو بقاپه ازم. دیدم این جوری نمیشه برگه رو بردم پشتم و سعی کردم پشتم قایمش کنم و برای اطمینان تا جای ممکن خودمو کشیده بودم عقب. شروینم نامردی نکرد و کامل خم شد طرف من و با یه حرکت دستمو از پشتم در آورد و چون هر دوتا سعی میکردیم ورق و بگیریم تو یه لحظه تعادلمون و از دست دادیم و من به پشت افتادم رو زمین و شروینم که حسابی خم شده بود و با یه دستشم که دست من و گرفته بود وقتی من افتادم دستم کشیده شد و شروینم نتونست خودش و کنترل کنه و سکندری خورد افتاد رو من. فقط لحظه ی آخر تونست آرنجاش و بکوبه رو زمین و سعی کنه خودش و تو دو سانتی تن من نگه داره. کلا فاصله مون خیلی کم بود.

صورتش کامل جلوی صورتم بود و نفساش به صورتم می خورد انگاری ها کرده باشه نفساش گرم بود. گرماش که به صورتم می خورد یاد شومینه و حرارتش میوفتادم همیشه نشستن کنار شومینه رو دوست داشتم گرمای شعله ها که به صورتم می خوره و گرمم میکنه حس آرامش بهم میده. نمی دونم چرا تو اون لحظه یاد اون حس افتادم و حس کرختی و سستی شیرین شعله های آتیش تو تنم پیچید. صورت شروین و می دیدم که درست جلوی صورتمه اما من فقط چشماش و میدیدم. چشماش چه رنگی داشت. یه رنگ قشنگی بود چرا تا حالا متوجه اش نشده بودم؟

اما نمی تونستم بفهمم چه رنگیه سعی کردم با تمام حواسم متمرکز شم به چشماش و جالب این بود که اونم چشماش و بر نمی داشت. تو چشماش پر رنگ سبز بود دور عنبیه چشمش یه خط مشکی بود که چشماش و جذابتر می کرد. توش رگه های سورمه ای و قهوه ای بود. یعنی میشه چشمای یه آدم این همه رنگ داشته باشه؟ با اینکه بیشتر عنیه اش سبز بود اما رگه های آبیش خیلی خاصش کرده بودن و یه حس عجیبی به چشماش می دادن. داشتم به کنکاش چشماش ادامه می دادم که با یه تکون چشماش و ازم گرفت. تازه انگاری فهمیدم تو چه موقعیتیم و شروینم تقریبا” تو حلقه امه. هم زمان با بلند شدن شروین منم بلند شدم. معذب شده بودم. می خواستم از جلوی چشماش فرار کنم. یه دستی به گردنم کشیدم و یه تار از موهای فرمو بردم پشت گوشم .

با تته پته گفتم: چیزه … من … من گشنمه میرم ببینم چی پیدا میشه برای شام. شروین خونسرد فقط یه سر تکون داد. سریع خودمو رسوندم تو آشپز خونه. از اونجا که اپن بود و من تو اون لحظه نیاز به جایی داشتم که دور از چشم شروین یکم فکر کنم تا رسیدم به آشپزخونه سریع دولا شدم و رفتم پشت اپن نشستم و تکیه دادم به دیوارش. این جوری شروین من و از بیرون نمی دید. نشستم و به چند دقیقه ی قبل فکر کردم. هر چی بیشتر فکر می کردم بیشتر رنگ چشمای شروین و حس گرم شعله های آتیش به ذهنم میرسید. یه جورایی هنوز اون گرما رو حس میکردم. سرمو تو دستام گرفته ام. خدایا چرا من این جوری بودم؟ همیشه تو موقعیتهای حساس بدترین عکس العمل و از خودم نشون می دادم. میرفتم تو مراسم ختم یه چیز خنده دار یادم میوفتاد نیشم باز میشد.

تو موقعیتهای شاد اشکم در میومد. یه صحنه احساسی می دیدم بغض میکردم. امشبم که دیگه شاهکار بود. تازه یادم افتاده بود تو چه موقعیتی بودم. تو وضعیتی که من بودم طبیعی بود که سریع از جام بلند بشم و شروین و از روم بلند کنم. آره بهترین کار همین بود. اخم کردم و سرمو تکیه دادم به دیوار. من احمق چی کار کرده بودم؟ از حرص سرمو از پشت زدم به دیوار. آخه کی تو همچین وضعیتی دنبال کشف رنگ چشای یاروهه؟ با حرص بیشتری سرمو کوبیدم به دیوار. الان اگه فکرای ناجور بکنه چی؟ سرمو کوبیدم به دیوار. اگه فکر کنه من خوشم اومده بود که تکون نخوردم چی؟ کوبیدن سر به دیوار فایده نداشت. دستمو مشت کردم و محکم کوبیدم به سرم. اگه الان یه فکرای پلیدی بره تو سرش چی؟ یه مشت دیگه. چرا الان باید گیج بازی دربیارم؟ یه مشت دیگه.

الان که دوتایی تو یه خونه و یه شهر و یه استان دیگه دور از همه ی آشناها هستیم چرا؟ یه مشت دیگه. نکنه … نکنه…. فکر کردن و بیخیال شدم و فقط با مشت می کوبیدم به سرم و غصه می خوردم و زیر لب غر میزدم. -: کلا” با خودت درگیری. اونقدر ترسیدم که ناخوداگاه از جام پریدم که وایسم سرم محکم خورد به زیر اپن. احساس میکردم سرم از قسمت برخورد شکاف برداشت. یه آخی گفتم و دو دستی سرمو چسبیدم و نشستم رو زمین. از درد اشکم در اومده بود. دوتا قطره اشک به زور از گوشه ی چشمای بسته ام اومدن رو گونه ام. نای اینکه پاکشون کنم نداشتم. خدایا چرا همه ی بلاهات باید سر من بیچاره بیاد؟ چرا این شروین هیچ وقت هیچیش نمیشه؟ داشتم تو دلم از خدا گله می کردم که صدای شروین و شنیدم. به زور چشمامو باز کردم. جلوم زانو زده بود و یه لیوان آب که توش قند ریخته بود تو دستش بود. بهم اشاره کرد که بخورم. نمی خواستم دستمو از رو سرم بردارم می ترسیدم با برداشتن دستم دردش بیشتر بشه.

انگار فهمید. خودش لیوان و به لبم نزدیک کرد تا بخورم. آروم آروم آب قند و خوردم. یکم حالم بهتر شد. درد سرمم کمتر شد اما احساس می کردم ورم کرده. نمی دونم چرا یاد تام و جری میوفتادم که وقتی یه چیزی می خورد تو سر این گربه بیچاره سرش مثل کوه میومد بالا. می ترسیدم سر منم اون شکلی شده باشه. شروین: بزار ببینم چی شده. تو دلم غر زدم (( پسره پروو تقصیر این بود سرم منفجر شد حالا می خواد ببینه چی شده. به تو چه؟ مگه دکتری؟ )) بی توجه بهش با دست سرمو می مالیدم. شروین که دید من قصد نشون دادن سرمو ندارم خودش اومد جلو دستمو گرفت تا از رو سرم برش داره ببینه چی شده. منم سعی کردم دستمو مثل چسب دوقولو به سرم بچسبونم که نتونه ببینه.

پرو یه اجازه ای ، ببخشیدی، معذرت می خوام که ترسوندمت، دریغ از یه کوچولو ادب. شروینم که دید دستم جدا بشو نیست یه فشار محکم به دستم داد که دستم سر شد. به زور دستمو از رو سرم ورداشت. تو دلم غر میزدم (( الهی دستت بشکنه که دستمو شکوندی. سرمم که شکوندی. خوبه هزار بار دیدی وقتی یهو میای سکته میکنم بازم کارش و تکرار میکنه انگار خوشش میاد. آخر تا من و ناقص نکنه ول نمیکنه. حالا خدا کنه من تام کلم نیونده باشه بالا .

آخخخخخخخخخخخخخخخخخخ )) با احساس یه درد بدی تو سرم سرمو از زیر دست شروین کشیدم بیرون و بهش چشم غره رفتم. شروین: ورم کرده. با حرص: چشم بسته غیب گفتی؟ خودم فهمیدم ورم کرده. آزار داری فشار میاری به سرم؟ گوشه ی لبش کج شد. با بدجنسی گفت: حالا چرا ناراحتی؟ نباید ازم تشکر کنی؟ چشمام و دهنم تا جایی که میشد باز شدن. پسره ی پرو زده ناکارم کرده تشکرم می خواد. قیافه من و که دید خودش گفت: مگه نمی خواستی یه بلایی سر، سرت بیاری؟ سرم از رو تعجب خم شد سمت راست. شروین: مگه به خاطر همین یک ساعت نبود که می زدیش به دیوارو بعدم با مشت افتادی به جونش؟ من کارتو راحت تر کردم. وای خاک شنی و ماسه ای لب ساحل بریزه رو سرم این پسره از کی اینجا وایساده بود داشت من و نگاه می کرد؟

یعنی همه کارامو دیده بود؟ ببینه به درک . کی بهش میگه کله کنه بیاد همه جا شاید من داشتم لباس عوض میکردم. دختره ی خنگ چرا چرت و پرت میگی؟ کی تو آشپزخونه لباس عوض میکنه که تو دومیش باشی؟ خوب حالا تو هم مثال بود. من با خودم درگیر بودم که دیدم شروین از جاش بلند شد و ایستادو دستشو دراز کرد سمتم که یعنی کمک کنه بلند بشم. این پسره چرا یهو حس نوعدوستیش گل کرده وبود هی می خواست کمک کنه؟ وای بمیری آنید نکنه به خاطر …. نکنه فکر کرده من کنار شومینه داشتم بهش نخ می دادم؟ نکنه الان فکرای ناجور تو سرش باشه؟

با چشم غره دستش و پس زدم و خودم بلند شدم. شروین: برو رو مبل بشین من واسه شام یه چیزی درست میکنم. بی تفاوت از کنارش گذشتم و خواستم برم بیرون که شنیدم داره میگه: حالا چی درست کنم؟ نیم نگاهی بهش کردم و گفتم: عدس پلو خوبه هوس کردم. شروین یه چشم غره بهم رفت که منم عین بچه آدم سرمو گذاشتم پایین و رفتم بیرون. عجیب هوس عدس پلو کرده بودم. من چرا این جوری شده بودم؟ اون از ظهر که هوس جوجه کردم اینم از الان. انگاری خودمم باورم شده ویار دارما. رفتم رو مبل واسه خودم دراز کشیدم و پام و انداختم رو پام. آخیش چه راحت بود بی خود نبود پسر قطبیه همش رو این ولو بود. خوب جایی گیر آورده بود.

دلم واسه دانشگاه و بچه ها و خانم احتشام و مهری خانم تنگ شده بود این چند روزه ام از درس و دانشگاهم زده بودم. معلوم نبود این پسره تا کی می خواست اینجا بمونه. این چه وضعش بود؟ چهارتا لباس درست و حسابیم نداشتم که بپوشم. حالا خوبه دوتا لباس از این پسره گرفتم وگرنه اینجا قندیل می بستم.

ادامه دارد…

شما عزیزان می توانید هر شب حوالی ساعت ۲۲ با مراجعه به سایت حیاط خلوت بخش فرهنگ و هنر>رمان>رمان باورم کن یک قسمت از این رمان زیبا را بخوانید.

اختصاصی حیاط خلوت

♥ جذاب ترین مطالب امروز را اینجا ببینید

اینم ببین!

رمان باورم کن-قسمت شصت و هفتم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *