خانه > فرهنگ و هنر > رمان > رمان باورم کن-قسمت شصت و دوم

رمان باورم کن-قسمت شصت و دوم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم آرام رضایی را برای شما عزیزان آماده کرده ایم.

خلاصه داستان:

آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه . به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده بود که برای بهتر یادگیری درس بهتره کار عملی انجام بدن و به طور مستقیم روی گل و گیاه کار کنن.

بنا به عللی آنید تصمیم میگیره که به عنوان یه پرستار برای یه خانم سالمند توی یه خونه ی بزرگ که وسط یه باغه کار کنه که بتونه از باغش برای یادگیری رشته اش استفاده کنه.آنید مخصوصا” دنبال خونه ای میگرده که بدون عنصر ذکور باشه و خونه خانم احتشام بهترین جاست چون سالهاست که بچه های خانم احتشام خارج از کشور زندگی میکنن. همه چیز خوب پیش میره تا روزی که آنید از مرخصی میاد و …..

رمان باورم کن

◄آنچه گذشت: قسمت قبل

 رمان باورم کن – قسمت شصت و دوم

یه خمیازه کشیدم و چشمهام و باز کردم. یکم خودمو تکون دادم. هنوز اینجام تو بغل شروین. چشمم به سینه اش افتاد که با ریتم نفسهاش آروم بالا و پایین می ره. هنوزم باورش سخته که کنارمه، واقعی و زنده، تو بیداری. دستمو بلند می کنم و می زارم روسینه ستبرش. بی اختیار لبخند می زنم. نه خودشه از تن و بدنش پیداست هنوزم تنش سنگیه. گردنم گرفت چه بازوی سفتی داره. قربون بالشت نرم خودم برم. اما عمرا” همین سفتی و عشقه. محاله دیگه بخوام سرمو بزارم رو بالشتم. اونم الان که شروین و دارم …. شروین و دارم ….. یعنی می تونم هر وقت که می خوابم کنارم حسش کنم و صبح که بیدار می شم اولین چیزی که می بینم صورت اون باشه؟ یه ذوقی کردم و دستمو انداختم دور بدن شروین و سرمو گذاشتم رو سینه اش و با ذوق فشارش دادم به خودمو خندیدم. – خوب خوابیدی؟ هههههههههههههههههههههه قلبم در اومد. یه متر پریدم هوا. من: تو چرا چشمات بازه؟ شروین یه خنده ای کرد و گفت: یعنی چی؟ من: هان …. یهنی چرا بیداری؟ مگه خواب نبودی؟ از کی بیداری؟ شروین: از اولش …. من: از اولش؟ یعنی از اول اینکه بیدار شدم همه کارهامو دیدی؟ شروین با نیش باز: نه از اولش که خوابیدی همه رو دیدم. با چشمهای گشاد شده مبهوت گفتم: یعنی چی اونوقت؟ ببینم تو اصلا” خوابیدی؟ شیطون ابرو انداخت بالا و گفت: نوچ. من: وای چرا ؟؟؟؟ تو که گفتی خسته ای و چند وقته خوب نخوابیدی.

شروین: الان دیگه نیستم. دیدن تو، تو خواب همه خستگیمو برد. مخصوصا” این تیکه آخرش خیلی خوب بود. با ابرو به من اشاره کرد که هنوز رو سینه اش بودم. به خودم که نگاه کردم یهو نیشم باز شد و تموم دندونام به ردیف پیدا شد. چقده من ضایع بودم بازم سوتی دادم. نیشمم برای ماسمالی بود. اومدم زودی بلند بشم که کمتر سوتی بدم. تا خودمو کشیدم عقب یهو شروین با دست به کمرم فشار آورد و من دوباره محکم پرت شدم تو بغلش و صاف صورتم رفت تو گردنش. وای ننه چه خوشبوئه شروین تا حالا متوجه نشده بودم. گلوش و ببین. همچین آدمو جذب می کنه که ….. اگه یه ماچش کنم چی میشه؟ ….. هیچی الان دیگه موردی نداره ناسلامتی محرمه ها. خوب بعد نمیگه دختره رو ببین چقده هیزه چقده تو کف من بوده . خوب مگه نبودی از همون اولم که دوسش نداشتی این هیکل چشمتو گرفته بود بدددددددددددددد. گمشو یعنی من منحرفم؟ یعنی خودت تا حالا نمی دونستی. برو بمیر بی تربیت. شوهرمه دوست دارم ببوسمش.

هنوز خود درگیری داشتم که شروین گفت: کجا می خواستی بری؟ گیج سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم: هیچ جا … می خواستم برم صورتمو بشورم. شروین یه ابروش و داد بالا و گفت: همین جوری؟ یه نگاه به خودم کردم و گفتم: آره دیگه جایی که نمی رم دستشویی تو اتاقمه لازم نیست لباس عوض کن ….. با یه حرکت من و کشید بالا و خودشم یکم سرشو بلند کرد و با یه بوسه دهنمو بست. منم که مات این فیض یهویی بودم. چقده خوبههههههههههههههههههههه شروین خودشو کشید عقب و با لبخند گفت: یادت باشه دیگه همین جوری پا نشی بری. هنوز تو فاز بوس و اینا بودم. گیجی گفتم: صورتمو نشسته بودم. یه قهقهه ای کرد و گفت: همین جور نشسته خوشمزه ای. نیشم باز شد. یه دونه آروم کوبیدم رو سینه اشو بلند شدم و رفتم سمت دستشویی. می دونستم شوهر داشتن انقده خوبه زودتر اقدام می نمودم. برو گمشو تو هم. همه که مثل شروین نیستن. اما خدایی شروین یخی کجا و این آدم سراسر محبت و مهربونی کجا بچه ام خیلی رمانتیکه. خوب اگه نبود که با توی اشکول کنار نمیومد. خدایی بد جلوش سوتی می دما. خودش گفت عشق همین خل بازیهامه. ایول شروین عاشقمه کی فکرشو می کرد. اما جدا” که نمیشه از رو ظاهر آدمها دلشون و دید. فلسفی حرف می زنیا بدو دست و صورتتو بشور برو بیرون پسره فکر میکنه یه موردی داری دو ساعت تو دستشویی موندی.

——————————

واقعا” هیچ وقت فکر نمی کردم زندگی متاهلی این جوری باشه. پر آرامش البته اینها همه چیزهایی بود که من حس می کردم. من با وجود شروین خوشبخت بودم. خیلی راحت با هم حرف می زنیم و هر چیزی که تو دلمونه رو می گیم نمی زاریم هیچی تو دلمون بمونه تا بعدا” بزرگ بشه. اگه مشکلی هست می گیم اگه تعریفی هست می گیم. به این فکر نمی کنیم که نه بهش نگم که مثلا” چقدر خوبه پسره پرو میشه خودشو می گیره. چون ما قبل اینکه زن و شوهر باشیم دوتا دوست هم راه و همراز هستیم برای همینه ام رابطه امون دوستانه عاشقانه است. وقتمون و برای چیزای الکی و بحثهای بی خودی تلف نمی کنیم. زندگی کوتاه تر از اونیه که بخوایم با تلخی بگذرونیم. وقتی می بینم زندگی می تونه انقدر خوب باشه به این فکر می کنم که چرا زندگی پدرو مادرم این جوری نبود؟ چرا اونا همه اش دعوا می کردن چرا زندگیشون همه اش تلخی و ناراحتی داشت؟ شاید برای این بود که پدرم احترامی برای زندگی و زنش قائل نبود. شاید برای این بود که هیچ وقت به حرفهای مادرم گوش نمی کرد. هیچ وقت نخواست بدونه که آیا مادرم هم از این زندگی راضیه یا نه. همیشه خودشو می دید. همیشه حرف خودشو می زد. همیشه خودخواه بود. حتی برای ما بچه هاش. برای همین خود خواهیش بوده که همه مون دور شدیم ازش. همه مون زده شدیم. چقدر خوب بود که تو یه زندگی حریمها و احترامها همیشه پا برجا بمونه، نشکنه. چقدر من لوس شدم. چقدر فلسفی حرف می زنم.

به زبون ساده خودم میگم. هیچ وقت فکر نمی کردم که بتونم اتاقم تختم و وقت و ساعتهامو با یه آدم دیگه شریک بشم که حتی یه لحظه خوصوصی و تنها هم نداشته باشم. همیشه فکر کردن به اینکه مجبورم تخت عزیزم و با یه غول بیابونی گنده سهیم بشم که احتمالا” بیشتر جارو می گیره از هر چی مرده و ازدواجه بدم میومد. هیچ وقت حاضر نبودم تختمو بدم به کسی. مال خودم بود عشق خودم بود دوست داشتم همچین رو تختم غلط بزنم که حال بیام. اما الان. همه تختم همه راحتی خوابم شده همون یه ذره جا، تو بغل شروین. امنیتم شده بازوهای حلقه شده شروین به دورم. الان می دونم که نمی خوام اینها رو از دست بدم و چه شیرینه داشتن کسی که همه این حسهای خوب و به آدم منتقل کنه. امیدوارم منم همین حسها رو بهش منتقل کنم.

****

حوصله ام سر رفته. بس که درس خوندم مخم ترکید. من نمی دونم چرا یاد گرفتن ۴ تا درس عمومی انقده سخته. حاضرم ۶۰ تا درس تخصصیو بخونم یه دونه عمومی نخونم. بدبخت شروین و طراوت جون. به خاطر امتحانام همش تو اتاقم چپیدم وبیرون نمیام. مثلا” دارم درس می خونم. خدایی همه غلطی کردم غیر درس خوندن. ریز ریز از بدو تولدم خاطراتمو مرور کردم تا همین الان. هر چی کتاب داستان خوندم و یادآوری کردم. هر چی فیلم دیده بودم و تو ذهنم مرور کردم. این وسطهام هر یک ساعت یه صفحه درس می خوندم. لی لی کنون از پله ها اومدم پایین. الان هیچی به اندازه مردم آزاری بهم نمی چسبید.

جای درسا خالی بود که با هم بریم یکیو بچزونیم. اما حیف تو این خونه درندشت هیچکی پیدا نمی شد یکم جزش بدم حال کنم. سرخوش رفتم تو سالن جای همیشگی. چشم چشم کردم اما دریغ از یه آدمیزاد. اه صبر کن یکی پیدا کردم. اه این که شروینه . اینجا چرا خوابیده بیچاره. نیشم باز شد. خوب خودم از اتاق پرتش کردم بیرون تمرکزمو بهم می زد. چقدرم من تمرکز داشتم اما خوب وقتی شروین کنارم بود و نگاهم می کرد همش دلم می خواست برم بخزم بغلش و هی حرف بزنم هی حرف بزنم. کلا” درس و بی خیال می شدم. آخی چه بامزه خوابیده بود. رو مبل لم داده بود و دستهاشو رو پاش تو هم قلاب کرده بودو سرشم تکیه داده بود به پشت صندلی. ناز بشی پسر چه مظلومم خوابیده اما چه کنم که کرمه تو تنم می لوله باید یه جوری خودمو خالی کنم.

شرمنده اتم می شم اما فعلنه کسی غیر تو در دسترس نیست. یه جورایی تقصیر خودته می خواستی مثل بچه های خوب بری تو اتاقت بخوابی. این وسط ولو نشی. یه لبخند خبیث و کرمی زدم. رفتم جلوش خم شدم. این چند وقته زیادی خوشحال بود و مهربون. بزار یکم اذیتش کنم یکم اخمش و ببینم دلم تنگ شده واسه اخماش. یه دسته از موهامو از پشت سرم کشیدم آوردم جلو. خم شدم رو صورت شروین. دلم نمیومد اما چه میشه کرد. آروم موهامو زدم به بینیش. یه تکونی خورد و سرشو کج کرد. خنده امو قورت دادم. دوباره موهام و زدم بهش. این بار دستش و آورد و مالید به بینیش و یکم جابه جا شد رو مبل. با دست جلوی دهنم و گرفتم که نخندم.

دوباره کارمو تکرار کردم اینبار اخم کرد و همچین بینیشو مالید که گفتم الانه که کنده بشه. داشتم می ترکیدم از خنده هم به خاطر قیافه شروین هم به خاطر کرم ریختنم. دوتا دستمو گذاشته بودم جلوی دهنم تا نخندم. شروین که آروم شد دوباره موهامو زدم به بینیش. اینبار با یه اخم غلیظ یه تکون خورد و تو جاش صاف نشست و چشمهاش و باز کرد منم خودمو کشیده بودم عقب و با دست جلوی دهنم و گرفته بودم که صدای خنده ام بلند نشه. هنوز اون دسته موهام تو دستم بود. شروین چشمشو باز کرد و نگاه اخموشو اول به صورت کبود از خنده ام و بعدم به دستم و موهای تو دستم انداخت. یه ابروش رفت بالا و با انگشت به من و موهام اشاره کرد و گفت: نگو که تو بودی اذیت می کردی. سعی کردم لبهامو جمع کنم تو دهنم که خنده ام خفه شه اما بدتر شد. خیلی بامزه و خنگی این جمله رو گفت.

یهو ترکیدم و با صدای بلند خندیدم. همین حرکتم نشون دهنده این بود که من یه کرمی کشتم این وسط. یهو شروین با اخم از جاش پاشد و تو همون حالت عصبی گفت: دعا کن که نگیرمت. تا شروین بلند شد منم یه جیغی کشیدم و پا گذاشتم به فرار. خداییش خیلی عصبانی بود. دستش بهم می رسید می کشتتم. خوابشو کوفتش کرده بودم. همچین دور تا دور این سالن به این بزرگی می دوییدیم که نگو. دیدم این پسره عجب کنه ایه هرجا من می رم کم نمیاره اونم میاد. هر چی دورتا دور این مبل و میز و صندلی ها چرخیدم شروینم پشت من میومد. دیگه دیدم نمیشه. با جیغ دوییدم و پریدم رو مبل از اونجا رفتم رو اون یکی مبل شروینم هی میگفت: خودت وایسی بهتره خودم بگیرمت برات بد میشه. برو بابا همین الانم دستت بهم برسه گازم می گیری مگه خرم که خودم بیام جلوت مثل گوشت قربونی؟ عمرا”. از رو یه مبل پریدم رو اون یکی هی از رو این صندلی می رفتم رو اون یکی شروینم از پایین دنبالم بود. با یه حرکت رفتم رو صندلی نهار خوری و رفتم رو میزش. حالا من از این سمت میز هی می دوییدم اون سمت شروینم از کنار میز دنبالم می کرد.

هر طرف که می رفتم شروین جلوم پیدا میشد. بابا من بگم غلط کردم ول میکنی؟ دیدم این جوری نمیشه. یه سمت میز ایستادم. به نفس نفس افتادم بس که دوییدم. شروینم جلوم ایستاد و با دستهای باز هر گونه راه فراری و روم بست. هنوز اخم داشت. خدایا چی کار کنم. چشم تو چشم هم بودیم. انگار جنگه. هیچ کدوم کوتاه نمی امدیم. یهو نیشم و تا بناگوش باز کردم. چشمهای اخمی شروین با این تغیر ناگهانی من از تعجب گشاد شد. خدایا خودمو به خودت سپردم. یه کاری کن بی خیال شه. با اینکه رو میز ایستاده بودم اما شروینم که کم قد نداشت. دیدم نمیشه هیچ مدله از بین دستهای شروین جیم شد. رفتم صاف جلوش ایستادم. شروین: ندیدی خوابم؟ اذیت کردنت چی بود؟ خوبه داری درس می خونی بیام اذیتت کنم؟ چه خوابیم بود. رسما” کوفتم کردی. حالا تا یه بلایی سرت نیارم مگه راحت میشم. پاشو بیا پایین ….. نزاشتم ادامه بده با یه حرکت خودمو پرت کردم سمتش. شروین با بهت من و تو هوا گرفت. منم از خدا خواسته همچین دستامو انداختم دور گردنش و پاهامم حلقه کردم دور کمرش که پسره بدبخت مات مونده بود از این حرکات من. خیلی سریع لبهامو گذاشتم رو لبهاش که دیگه حتی نتونست جمله اشو ادامه بده. اونقدر بوسیدنمو طول دادم تا شروین از شوک حرکتم در اومد و دستاشو انداخت پشت کمرمو من و بیشتر به خودش فشار داد و اونم همراهیم کرد. خوب خدا رو شکر انگاری از فاز دعوا و بزن و ناکار کن من در اومد. بهترین شیوه برای رام کردن یک پسر عصبانی.

انقده دوست داشتم ابروهامو تند تند بندازم بالا و یه لبخند خبیث بزنم اما خوب ضایع میشد بد حالمو می گرفت. گذاشتم قشنگ که رفت تو حس صورتمو کشیدم کنار. این لبهاش مگه ول می کرد یکم همراه لبهای من کشیده شد جلو و بعد که دید نه انگاری جدی جدی دیگه جدا شده چشمهاش و باز کرد و بهم نگاه کرد. به زور نیشمو بستم. شروین تو چشمهام نگاه کرد و آروم گفت: این برای چی بود؟ دیگه نیشه شل شد. با یه لبخند عظیم گفتم: برای جبران خسارت. یه ابروش و برد بالا و متفکر چند بار سرشو تکون داد و گفت: خوبه ، خوبه اما کافی نیست. با یه حرکت سریع دوباره لبهامون قفل شد. همچین نرم و شیرین می بوسید که آدم می رفت تو هوا. خوبیه داشتن دوست دخترهای متعدد این بود که حسابی بلد بود چی کار کنه. با یه حرکت و یه چرخش رفت سمت مبلها و تو همون حالتم لبهامون تو هم بود.

یکی از بازوهامو انداخته بودم دور گردنش و یه دست دیگه امو برده بودم تو موهاشو پاهامم حلقه کرده بودم دور کمرش. تو حال و هوای عشقولانه ی خودمون بودیم که با شنیدن صدای پا و هههههههه بلند یکی همراه با کلمات زیبای: وای خاک به سرم. از هم جدا شدیم. الهی بی آنید بشی شروین که شرف مرف که نداشتیم آبرو حیثیتمونم به باد رفت. با یه حرکت از تو بغل شروین اومدم پایین و کنارش ایستادم. کنار در سالن طراوت جون با یه لبخند شیطون همراه با مهری خانم که دستش رو صورتش بود و با بهت داشت نگاهمون می کرد ایستاده بود. مطمئنن مهری خانم چشمش که به ما دوتا بی آبرو افتاد محکم زده تو صورتش. اون کلماتم ” خاک و سرم و هههههههههه ” یقینا” مال مهری خانم بوده. از خجالت سرمو انداختم پایین. این شروینم که خودشو زد به کوچه مش غضنفرو به در و دیوار و سقف نگاه می کرد. طراوت جون همون جور که میومد سمت مبلش که بشینه با یه لبخند شیطون گفت: خوب شد شما دوتا رو زودی محرم کردم وگرنه از دست می رفتین. اگه یه لحظه تو زندگیم بود که دوست داشتم آب بشم از خجالت همین لحظه بود.

——————————-

خدا رو شکر که صدای زنگ گوشیم به دادم رسید. سریع یه ببخشید گفتم و زدم بیرون از سالن. گوشیمو از جیب پشت شلوار لیم در آوردم. درسا بود. دکمه وصل و زدم و با صدای شادی گفتم: سلام علیکم خانم فیلسوفه چی شده مخت پکید زنگ زدی به من؟ صدای مضطرب درسا تو گوشی پیچید. درسا: سلام آنید … کجایی؟ باید ببینمت …. دلهره افتاد تو جونم. صدای شادم جاشو به یه صدای نگران داد. من: درسا چی شده حالت خوبه؟ درسا: آره آره خوبم فقط باید ببینمت. من: گلم خونه ام. درسا: من دارم میام اونجا. تروخدا جایی نرو. من: باشه باشه منتظرتم. گوشی و با نگرانی قطع کردم. هیچ وقت توی این چند سال صدای درسا رو این جوری مضطرب نشنیده بودم پس حتما” اتفاق مهمی افتاده بود. برگشتم. شروین پشت سرم بود. صورتمو که دید نگران گفت: کی بود؟ به چشمهاش نگاه کردم و گفتم: درسا بود. حالش اصلا” خوب نبود. گفت باید ببینتم. داره میاد اینجا. یعنی چی می تونه شده باشه؟ یه لبخند امید بخش زد و گفت: تا نیاد که نمی فهمی پس جلو جلو استرس نگیر. تو جوابش یه لبخند زدم و منتظر اومدن درسا شدم. با کمال تعجب درسا یه ربع بعد تو خونه بود. جلوی در عمارت ایستاده بودم و با بهت منتظرش بودم. این دختره مگه جت سوار میشه که راه دو ساعته رو تو یه ربع اومده. درسا از پله ها بالا اومد.

داشتم بهش نگاه می کردم. زبونم بند اومده بود. این درسای همیشه نبود. نه لبخندی، نه نگاه شادی، نه حتی یه سلامی. شونه هاش پایین افتاده بود. رنگش پریده بود. نگاهش غمزده بود. اومد جلوم و خودشو انداخت تو بغلم. خدایا داشت مثل یه گنجشک خیس تو بارون می لرزید. با بهت و نگرانی گفتم: درسا عزیزم چی شده؟ چرا می لرزی؟ همون جور که تو بغلم بود گفت: آنید شروین خونه است؟ درسا رو از خودم جدا کردم و بهش نگاه کردم. نگران پرسیدم: آره عزیزم. مریضی؟ می خوای معاینت کنه؟ بیا تو. الان می رم صداش می کنم. دستمو گرفت و با صدای بی جونی گفت: نه خوبم. فقط مهام. اگه میشه مهام و پیدا کنه. نگرانتر گفتم: مهام؟ مهام چش شده؟ درسا کشتی من و بگو چه خبر شده؟ درسا: آنید می گم فقط اول تو شروین و بفرست دنبال مهام. خیلی داغون بود. با سر گفتم باشه. دستمو گذاشتم پشت کمرش و به جلو هدایتش کردم. وارد عمارت شدیم. به سمت پله ها رفتیم. تو راه به مهری خانم گفتم برامون شربت بیاره تو اتاقم. درسا رو فرستادم تو اتاقم و خودم رفتم سمت اتاق شر وین. در زدم. بعد چند لحظه در باز شد. شروین با لبخند جلوم ایستاده بود.

چشمش که به قیافه نگران من افتاد لبخندش محو شد و با یه اخم ریز یه قدم اومد جلو و نگران گفت: آنید خوبی؟؟؟ من: آره ، آره من خوبم. فقط…. درسا اومده … میگه می تونی بری دنبال مهام؟ فکر کنم با مهام دعواش شده . حالش خیلی بده. شروین سریع گفت: باشه الان می رم. یه لبخند بهش زدم. رو نوک انگشتام بلند شدم و یه بوسه سپاسگزار رو گونه اش نشوندم. لبخند مهربونی تحویلم داد. رفتم تو اتاق. درسا رو تخت نشته بود. شونه هاش خم و سرش پایین بود. دستهاش تو هم قلاب و رو پاهاش بود. تو فکراش غرق بود. رفتم کنارش نشستم و دستمو گذاشتم رو دستهاش که از اضطراب می لرزید. سرشو بلند و به چشمهام نگاه کرد. آروم گفتم: درسا …. نمی خوای بهم بگی چی شده؟ درسا با یه نگاه ملتمس بهم چشم دوخت. آروم لب باز کرد و گفت: آنید … قول می دی هر چی گفتم تا آخرش گوش کنی؟ هر چی گفتم در موردم بد فکر نکنی؟ هر چی گفتم زود قضاوت نکنی؟ دلم هری ریخت پایین. وای نکنه درسا خودشو خاک بر سر کرده؟ از مهام بعید بود. این پسره به ریختش نمی خورد این کاره باشه خیلی نجیب و مهربون می زد. نههههههههههه نکنه کارشو کرده و الانم درسا رو ول کرده و در رفته درسا هم در به در دنبالشه. بمیرم برات دختر. تو که ته زرنگی بودی چه جوری این مدلی خودتو …. سعی کردم فکرهام در حد همون فکر بمونه و تو قیافه ام نشون نده.

یه لبخند ملیح زدم و گفتم: قول می دم عزیزم. درسا یه نگاه ترسیده بهم کرد و گفت: امروز با مهام رفته بودیم بیرون….. خوب خوب یعنی می خواد از اول ماجرا برام بگه؟ خدا کنه با جزئیات تعریف کنه و وسطاش سانسور نکنه. درسا: رفتیم یه کافی شاپ که بستنی بخوریم. یعنی تو کافی شاپ این کارو کردن؟ چه مکان بوده. درسا: رفتم دستهامو بشورم. کیفو وسایلم رو میز پیش مهام بود.( با بغض گفت ) برگشتم دیدم مهام صورتش قرمزه. عصبانی بود. خیلی عصبانی. گوشیم تو دستش بود. یهو زد زیر گریه. مات و گیج فقط داشتم نگاهش می کردم. وسط گریه گفت: یهو مهام هر چی از دهنش در اومد بهم گفت و گوشیمو پرت کرد رو میز و رفت. نمی دونستم چی بگم. اصلا” نمی دونستم چی به چیه؟ مهام چرا یهو رفت؟ با مکث آروم گفتم: درسا …. مهام چش شد؟؟؟؟ درسا وسط هق هق گفت: من نمی دونم. تقصیر من نبود. با چشمهای اشکی و ملتمس بهم نگاه کرد و گفت: به خدا من کاری نکردیم. نمی فهمیدم چرا این جوری ناله و التماس می کنه اونم درسا.

مگه چی شده بود که هی میگفت من کاری نکردم. من: درسا آروم باش. بهم بگو منظورت از کاری نکردم چیه؟ مهام برای چی عصبانی شد؟ درسا: من که دستشویی بودم برای گوشیم اس ام اس اومده مهامم خونده اتش. من: درسا …. اس ام اس کی بود که مهام انقدر عصبانی شد؟ درسا دوباره زد زیر گریه و وسط هق هق و اشکهاش گفت : سینا … سینای عوضی اس ام اس داده بود. اگه برق ولتاژ قوی بهم وصل می کردنم انقدر شکه و خشک نمی شدم. باورم نمی شد. این امکان نداره. یعنی … بیچاره درسا …. بیچاره تر مریم …. درسا بلند بلند گریه می کرد و وسطاش بریده بریده می گفت: به خدا من هیچ کار بدی نکردم. خودش اس ام اس می ده من حتی جوابشم نمی دم. ۱۰ بار گفتم به مریم می گم اما بازم به کارش ادامه می ده. من …. من …. طفلی داشت می لرزید. بغلش کردم و به خودم فشارش دادم. منم وقتی سینا بهم اس ام اس داد و گفت دوست دارم همین حال و پیدا کردم.می فهمیدم چه زجری داره می کشه. چقدر از خودش بدش میاد. چقدر می ترسه که بقیه در موردش بد فکر کنن. بی اختیار اخمام رفت تو هم. عضله هام منقبض شد. عصبانی بودم.

اگه سینا جلوی چشمم بود لهش می کردم. پسره آشغال کثافتو …. وسط نوازش کردنش با تحکم گفتم: آروم باش درسا من حرفتو باور می کنم. بسه دیگه گریه نکن. درسا با بهت خودش و ازم جدا کرد و با صورت اشکی یه لبخند زد و گفت: تو … تو باور می کنی؟ بلند شدم و از رو میز یه دستمال برداشتم و گرفتم طرفش. با اخم گفتم: بگیر صورتتو پاک کن مثل گوره خر شدی. آخه ریمل و مدادش به خاطر گریه ریخته بود پاییین و صورتش راه راه سیاه شده بود. وسط گریه خندید و دستمال و گرفت. انگار با همون یک کلمه باور می کنم من جون گرفته بود. موبایلمو برداشتمو رو به درسا گفتم: درسا بشین من میام الان. از اتاق اومدم بیرون. شماره شروین و گرفتم. با دومین بوق جواب داد. من: الو شروین ….. شروین: سلام آنید خوبی؟؟؟؟؟ من: آره عزیزم. شروین مهام و پیدا کردی؟ شروین: آره الان خونه مهام اینام ……. ( یه مکث کوتاه کرد و آروم تر گفت ) آنید …. چشمهام و بستم. حتما” مهام بهش گفته، شروینم براش تعریف کرده؟ نمی دونم. شاید اگه همون موقع گذاشته بودم شروین همه چیز و به مریم بگه …. شاید اگه زودتر مریم فهمیده بود …. شاید …. بغضم گرفت. برای دل عاشق مریم …. برای جونیش …. برای آرزوهاش …. برای خوشبختی که فقط یه سراب بود. آروم گفتم: شروین …. میای خونه ؟ با مهام بیا. شروین یه باشه ای گفت و قطع کرد. چقدر با شعور بود که به روم نیاورد. چقدر با درک بود که نگفت: من که بهت گفتم. از این کلمه متنفر بودم. از این بهت گفتما بدم میومد.

———————————-

همون جا جلوی در ایستادم تا شروین و مهام بیان. پنج دقیقه بعد اومدن. شروین یه بوسه آروم رو گونه ام نشوند. مهام آروم سلام کرد. جوابشو دادم. آخی بچه چقدر داغون شده فکر کرده درسا با سیناست. عوق دیگه حالمم از تصور خودش و حتی اسمش بهم می خوره. آدم انقدر عوضی؟ به شروین نگاه کردم. من: گفتی به مهام؟ شروین: نه گفتم شاید دوست نداشته باشی. یه لبخند سپاسگزار زدم بهش. با دست اشاره کردم. من: بیاین بریم تو اتاق من. درسا اونجاست. رو به شروین گفتم: باید به جفتشون بگیم. یه لبخند بهم زد. یه لبخند آروم کننده. می دونست حتی یاد آوریشم برام سخته. در و باز کردم و رفتم تو اتاقم. بعد من، شروین و مهام اومدن تو اتاق. درسا با دیدن مهام چشمهاش از تعجب گرد شد و با هول بلند شد ایستاد. بهش اشاره کردم که بشینه. یه نگاهی به تک تکمون کرد . آروم نشست. رو به مهام گفتم: شما هم بشینید لطفا”. مهام بی حرف نشست. تمام مدت سرش پایین بود. خیلی ناراحت بود. حتی یه نگاهم به درسا نکرد. شروین اومد کنارم و دستش و انداخت دور کمرم. چقدر به حمایتش احتیاج داشتم.

شاید برای گفتن این موضوع نیاز به انرژی زیادی داشتم و شروینم بهم اون انرژی و می داد. به درسا و مهام نگاه کردم. مهام سرشو بلند کرد و هر دوشون به من و شروین نگاه کردن. من: می دونم امروز روز وحشتناکی برای هر دوتون بوده کاملا” درکتون می کنم. مهام یه پوزخندی زد. ای زهر مار پسر تا حالا مودب بودی تا آخرشم بمون دیگه. بیام بزنم تو سرت؟ درسا فقط غمگین نگاهم کرد. بهش یه لبخند زدم و رو به مهام با یه اخم کوچیک گفتم: آقا مهام ازتون انتظار بیشتری داشتم. یعنی همه اعتمادتون به درسا در حد همین دو تا اس ام اس بود؟ مهام اصلا” انتظار نداشت که این حرف و بزنم. با بهت نگاهم کرد. دهنشو باز کرد که یه چیزی بگه. دستمو بالا آوردم و گفتم: نمی خواد چیزی بگی. درسا میگه من نمی خواستم به سینا اس ام اس بدم و این فقط اونه که اس میده و درسا هم جوابشو نمی ده اما اون ول بکن نیست. من حرف درسا رو باور می کنم، شروینم همین طور. ابروهای مهام بالا رفت. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: من حرف درسا رو باور می کنم. چون … چون … برام خیلی سخت بود که بگم. شروین یه فشاری به کمرم داد و حرفم و کامل کرد.

شروین: چون سینا بار اولش نیست که یه همچین کاری میکنه. درسا همچین با شدت سرشو بلند کرد که گردنش گرفت. یه دستش به گردنش بود و با بهت گفت: چی؟ مهام: شروین منظورت چیه که بار اولش نیست؟ شروین: این آقا سینا ظاهرا” کارشون اینه. اونقدرم پرو تشریف دارن که از دوستهای صمیمی زنشم نمی گذرن. سینا قبلا” به آنیدم اس ام اس می داد. وای خدا یکی دهن درسا و مهام و ببنده. الان جک و جونور می ره توشون. این دوتا انقدر تعجب کرده بودن که تا آخر حرفهای شروین حتی پلک هم نزدن و شروین همه چیزو گفت. همه اون اتفاقها و اس ام اس دادنهای سینارو و در آخر گفت: من که فکر می کنم باید به مریم بگید. این سینا معلومه که این کارست. یکی که انقدر جرات میکنه که بخواد با دوستای نزدیک زنش ارتباط برقرار کنه پس خیلی راحت با غریبه ها ارتباط داره بدون نگرانی. حرفهاش که تموم شد. مهام شرمگین به درسا نگاه کرد و گفت: درسا من واقعا” ….. درسا دستش و بالا آورد و ساکتش کرد و با اخم و عصبانی گفت: هیچی نگو مهام. بعدن در مورد بی اعتمادی تو نسبت به من و اون رفتارت صحبت می کنیم. الان موضوع مهمتری داریم که باید بهش فکر کنیم. صاف به من نگاه کرد. منم به همون چیزی که اون فکر می کرد فکر می کردم. باید به مریم بگیم. الان دیگه اون حق داره که بدونه.

ما یکبار به سینا فرصت دادیم که جبران کنه و آدم بشه. اما این پسر نشون داده بود که آدم شدن، تو کارش نیست. درسا: آنید به مهسا بگیم؟ من: آره بهتره که به اونم بگیم. باید مشورت کنیم. هر چند فکر می کنم سینا فقط با مجردها کار داره و به مهسا اس ام اس نمیده چون شوهر داره. بعد از اینکه فهمید من نامزد دارم و شروین اونجوری حالشو گرفت دیگه کاری بهم نداشت. واسه همین اومد سراغ تو که فکر می کرد تنهایی و راحت تر می تونه راضیت کنه تا خام حرفهاش شی. اگه بهش بگی تو هم داری ازدواج می کنی مطمئنم می ره سراغ الناز. پس بهتره به اونم بگیم. **** مهسا و درسا رو تخت نشسته بودن. موبایلم رو آیفون بود و الناز پشت خط. مهسا و الناز هنگ کرده بودن و نمی دونستن چی بگن. یهو الناز یه جیغی کشید و گفت: آشغال عوضی. خودم میکشمش. الان چه طور می تونه با مریم این کارو بکنه. الهی به زمین گرم بخوره پسره هیز چشم چرون هوس باز. تو که مرد زندگی نبودی غلط کردی زن گرفتی. می تمرگیدی خونه ننه ات انگل بازیتو می کردی.

چرا دختر مردم و بدبخت کردی؟ ماها با دهن باز فقط داشتیم به جیغ و داد الناز گوش می کردیم. النازم آروم بود، آروم بود یهو منفجر می شدا. یعنی سینا بره نماز شکر بخونه که الناز تهران نیست وگرنه همین الان میرفت با ماشین زیرش می کرد. من: خوب الناز جان شما یکم آروم باشید من خودم الان می رم سینا رو می برم قبرستون. درسا با چشمهای گرد بهم نگاه کرد. منم آروم گفتم: کاریش ندارم می برمش بهش زهرا واسه مرده ها فاتحه بخونه. بزار الناز خیالش راحت بشه خوب. مهسا یه چشم غره بهم رفت و گفت: الان وقت شوخیه؟ ( بعد بلند تر گفت ) من میگم زنگ بزنیم مریم بیاد اینجا. باید همه با هم باهاش صحبت کنیم. باید همه چیزو بهش بگیم. این جوری که نمیشه. این پسره پیداست آدم بشو نیست. الان مریم باید تصمیم بگیره که می خواد چی کار کنه. ما وظیفه امون اینه که بهش بگیم. دلم نمی خواد اون سینای عوضی فکر کنه مریم احمقه و هیچی حالیش نیست واونم می تونه از سادگی و محبتش سواستفاده کنه.

جمله آخرو همچین داد کشید که من و درسا چسبیدیم به هم. درسا: مهسا جون آروم، تو خون خودتو کثیف نکن. آروم دم گوش درسا گفتم: الان نوبت توئه. الناز، مهسا حالا تو یه جیغ بکش. سریع قبل از اینکه درسا کاری بکنه بلند داد زدم: الاغ. همچین بلند گفتم که مهسا یه متر پرید بالا و درسا هم گوشش و گرفت. الناز از پشت خط گفت: چته دیوونه چرا داد می کشی. نیشمو باز کردم و گفتم: هیچی من سهممو دادم. درسا تو برو. مهسا و درسا یه چشم غره بهم رفتن. مهسا گفت: من میریم زنگ بزنم مریم بیاد اینجا. من و درسا مثل متهم ها به زور آب دهنمون و قورت دادیم. با این که هیچ قسمت ماجرا ما مقصر نبودیم اما هر دومون از عکس العمل مریم می ترسیدیم. یه دقیقه بعد مهسا اومد و گفت: زنگ زدم. تا یک ساعت دیگه میاد. به درسا نگاه کردم اونم نگران بود. آروم با تته پته گفتم: چیزه …. میشه …. میشه به مریم نگیم سینا به کیا اس ام اس می داد ؟؟؟؟؟ میشه اسم نبریم؟

درسا موافق با یه لبخند تشکر آمیز نگاهم کرد و مهسا هم یکم متفکر بهم چشم دوخت. الناز از پشت خط گفت: باشه نگید. اما اگه مریم اصرار کرد چی؟ مهسا: بازم نمی گیم این جوری بهتره. ممکنه اگه اسم ببریم رفتارش با آنید و درسا عوض بشه. هر چی باشه سینا شوهرشه. قبول خطای شوهرش خیلی سخته. تو اون لحظه ترجیه میده دوستاش و مقصر بدونه تا شوهرشو. دلم مثل آبگوشت قل قل می کرد. حالم داشت بهم می خورد. همش به این فکر می کردم که وقتی مریم بفهمه چه عکس العملی از خودش نشون میده. درسا هم بدتر از من. اونم همش دستهاشو تو هم می پیچید و هی لبشو می جوید. به زندگیم درسا رو انقدر عصبی ندیده بودم. نمی دونم چه جوری این یه ساعت و گذروندم. شاید بالا تر از ۱۰۰۰۰ بار به ساعت نگاه کردم اما به زور عقربه اش حرکت می کرد.

—————————-

صدای در همه مون و از جا پروند. من که تو کل یک ساعت داشتم تو اتاق قدم رو می رفتم. سریع خودمو به در رسوندم و در و باز کردم. مهری خانم بود. گفت مریم اومده. به بچه ها نگاه کردم. من: مهری خانم میشه تعرفش کنید بیاد بالا؟ می دونم باید می رفتم استقبالش اما نیاز به زمان داشتم تا خودمو آروم کنم. از اتاق اومدم بیرون. ناخودآگاه به در اتاق شروین نگاه کردم. به سمت در کشیده شدم. دستم خود به خود رفت بالا و دو تا تقه به در زدم. چشمم به در بود که در باز شد و شروین و جلوی در دیدم. دیدنشم بهم آرامش می داد. حتما” قیافه ام خیلی مضطرب بود که شروین گفت: استرس داری؟ چند بار تند سرمو بالا و پایین کردم. تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم: میشه بغلم کنی؟ بی توجه به مهام که تو اتاق بود و رو تخت نشسته بود یه لبخند بهم زد و یه قدم اومد سمتم. دستهاش و انداخت دورمو من و کشید تو بغلش. سرم و گذاشتم رو سینه اش. صدای ضربان قلبش و می شنیدم. چقدر آرامش دهنده بود. شاید به یک دقیقه نکشید اما مثل یه مسکن عمل کرد. یه تکونی خوردم و شروین خودشو ازم جدا کرد. سرشو آورد پایین و به چشمهام نگاه کرد.

آروم گفت: خوبی؟ یه لبخند زدم و گفتم: الان خوبم. با دست آروم گونه امو نوازش کرد. صدای قدمهای کسی تو پله ها اومد. یه سری تکون دادم و شروین با یه لبخند رفت تو اتاقو در و بست. به پله ها نگاه کردم. مریم آروم و خندون اومد بالا. چشمش که به من افتاد لبخندش بیشتر شد و اومد جلو. دستهامو باز کردم و بغلش کردم. ناخودآگاه سفت فشارش دادم. دست خودم نبود. وقتی یادم میومد که تا چند دقیقه دیگه باید با حرفهام آشیونه خوشبختیش و خراب کنم آتیش می گرفتم. مریم خودشو ازم جدا کرد و گفت: هوی چته شکوندی منو. من شروین نیستما چشمهاتو باز کن ببین من مریمم. با نیش باز یه ضربه محکم به بازوش زدم. یه جیغ کوتاه کشید و دستش رفت رو بازوش و با حرص گفت: وحشی…. شروین از دست تو چی میکشه …. همچین خنده ام گرفته بود که نگو. خوبه خود شروین همه این حرفها رو بشنوه. با خنده بهش اشاره کردم و گفتم: خفه بابا شروین تو اتاقه. نیشش و باز کرد و زبونش و در آورد و شونه اشو انداخت بالا.

من: خوب حالا گندتو زدی بیا بریم تو اتاق تا بیشتر از این خرابکاری نکردی. با هم رفتیم سمت اتاق و در و باز کردم و اول مریم وارد شد و بعدم من. تا چشمش به درسا و مهسا افتاد با ذوق گفت: نامردا دور هم جمع میشین من و آخر از همه خبر می کنید؟ می کشمتون. رفت جلو و ماچ و بوسه کرد با هر دوشون. مهسا و درسا با مریم رفتن رو تخت نشستن و مریم بین این دوتا نشست. منم یه صندلی برداشتم اومدم جلوشون نشستم. یکم با هم حرف زدیم و کلی خندیدیم. هیچ کدوم دلمون نمی خواست شروع کننده باشیم و این جو شاد و داغون کنیم. یهو یاد الناز افتادم. من: راستی الناز گفت دور هم جمع شدین به من زنگ بزنید. بزارید بهش زنگ بزنم. با موبایلم زنگ زدم به الناز و تا یه بوق خورد گذاشتمش رو آیفون. با دومین بوق الناز گوشی و برداشت و سلام نکرده با هول گفت: گفتین؟ چی گفت؟ حالش خوبه؟ داره گریه میکنه؟ بمیرم برای دل سوخته ات مریم جونم. آنید نزاری زیاد غصه بخوره ها اون سینای انتر ارزششو نداره.

بره بمیره مرتیکه هیز زن باز عوضی کسی که فقط چند ماه بعد ازدواجش میره سراغ دوستهای زنش به درد زیر گل می خوره که کرمها بخورنش. هر چند فکر نکنم اونا هم رغبت کنن برن طرف یه همچین آدم لجن و پستی ….. الناز همین جور پشت سر هم و یه بند داشت حرف می زد و ما چهارتا هم اونقدر شوکه شده بودیم که فقط با دهن باز و مبهوت به حرفهاش گوش می دادیم. من که کلا” هنگ بودم حتی مغزم فرمان نمی داد که گوشی و از رو آیفون در بیارم یا اینکه قطعش کنم. الناز همین جور حرف میزد و حرفهایی و می گفت که ما سه تا جرات گفتنش و نداشتیم. اما الناز نا خواسته جور ما رو کشیده بود هر چند به شیوه خیلی بدی این خبر به مریم رسیده بود. برگشتم و به مریم نگاه کردم. مات و مبهوت داشت به گوشی تو دستم نگاه می کرد. مهسا و درسا هم به مریم نگاه می کردن. یهو مریم یه لبخند محوی زد و با صدای آروم و متعجبی گفت: الناز چی داری میگی؟؟؟؟ یهو الناز وسط حرفهاش ساکت شد. الناز: مریم جونم تویی خواهری؟ غصه نخوریا ماها همه پیشتیم. به خدا سینا لیاقت تو رو نداشت. مریم با یه خنده گیج و عصبی گفت: الناز من اصلا” نمی فهمم چی میگی؟ تو از سینا بدت میاد؟ چرا؟ منظورت چیه که میگی ادمی که به دوستای زنش رحم نمیکنه؟ بعد از این حرف پر سوال به ماها نگاه کرد.

یه جورایی وا رفته بود و با شوک به ماها نگاه می کرد. الناز: مریم تو …. تو نمی دونی؟؟؟؟ بچه ها بهت نگفتن ؟؟؟؟ مریم: بچه ها چی باید به من بگن ؟؟؟؟ صدای وای الناز و شنیدیم که گفت: وای …… گند زدم ….. باید می گفتیم. باید همه چیزو میگفتیم. این جوری که مریم شوکه شده بود و تو ذهنش دنبال جوابها می گشت می ترسیدم به خاطر شوک عصبی یه چیزیش بشه. مهسا دستش و گرفت. مریم بهش نگاه کرد. مهسا: اول بگم که ماها همه پیشت و پشتتیم و هیچ وقته هیچ وقت، هر اتفاقی هم که بیوفته ما تنهات نمی زاریم و کنارتیم. حتی اگه خودت نخوای. ای خدا مهسا که بیشتر دختره رو ترسوند. بدبخت چشمهاش از ترس و تعجب داشت از حدقه می زد بیرون. درسا دست دیگه مریم و گرفت و گفت: مریمی بدون ماها تا جایی که می تونستیم سعی کردیم بهش فرصت بدیم اما خودش لیاقت نداشت. تو حقته که همه چیو بدونی. مریم با ترس گفت: من … چیو باید بدونم. ای بمیرید شماها که یه خبر نمی تونید بدید.

الان دختره می میره میوفته رو دستمون. صندلیمو کشیدم جلو و و صداش کردم تا به من نگاه کنه. من: مریم … به من نگاه کن … تو خودت خوب میدونی که ماها چقدر دوست داریم. تو این چند سال مثل پنج تا خواهر با هم زندگی کردیم و تو هر شرایطی با هم بودیم. حرفی که الان می خوام بهت بگم و باید بزاری تا تمومش کنم. باید تا آخر گوش کنی و بعد خودت تصمیم بگیری. ماها نگرانتیم. شاید از حرفهای الناز یه چیزایی فهمیده باشی اما من می خوام کامل برات تعریف کنم تا بفهمی تو زندگیت چه خبره. یه نگاه به درسا و مهسا انداختم. با سر تایید کردن. دوباره به مریم نگاه کردم. بیچاره اونقدر شوکه و ترسیده بود که دلم می خواست همون لحظه خبر مرگ سینا رو برام بیارن که این بلا رو سر این دختر معصوم آورده. گفتم. همه چیزو. اینکه سینا به ماها اس ام اس میده. اینکه نمی خواستیم بهش بگیم. اینکه بار اول بهش فرصت دادیم اما بازم تکرار کرد. واقعیتو گفتیم با سانسور بدون بردن اسم از کسی. حرفهام که تموم شد یه نفس بلند کشیدم و دوباره به مریم نگاه کردم. بیچاره ، دختر بیچاره مظلوم. مات فقط به رو به رو نگاه می کرد. حتی پلکم نمی زد. براش سنگین بود. خیلی .

هنوز هضمش نکرده بود هنوز باور نکرده بود. هنوز امید داشت که دروغ باشه. چشمهای بیروحشو بهم دوخت و گفت: سینا غیر تو شماره کسیو نداره. شوکه شدم. مات موندم. یعنی بدشانسی تا این حد؟ با این همه شوکی که بهش وارد شده بود باید حتما” یادش می بود که سینا فقط شماره من و از خودش گرفته؟ نمی دونستم چی بگم. مهسا به دادم رسید. مهسا: گلم پیدا کردن شماره که کاری نداره. فقط کافی بود یه نگاه به گوشیت بندازه می تونست شماره هر کسی و که می خواد و بگیره. مهم کاریه که کرده. این آدم بی لیاقت ترین کسیه که من تا حالا دیدم. تو هنوز جوونی هنوز خوشگلی. می تونی …. دیگه ادامه نداد . عاجزانه به من نگاه کرد. اما من چی میگفتم؟ که بیا جدا شو بیا ۴ ماه بعد ازدواجت جدا شد؟ که بشی مطلقه؟ من مشکلی نداشتم با این اسم اما مریم هم مثل من فکر می کرد؟ برای من حرف مردم مهم نبود. مهم راحتی و آرامش خودم بود، اما مریم چی؟ می تونست بی خیال حرف مردم زندگی کنه؟

اونم اینجا تو این جامعه که اگه مردی ۴ تا زن بگیره و همه رو هم طلاق بده کسی کاری به کارش نداره اما اگه یه دختر حتی نامزدی بدون هیچ محرمیتشم بهم بخوره میگمن ببین دختره چه عیبی داشت که پسره نخواستش که قبولش نکرد که گناه از دختره. همیشه همه جا. تو مملکتی که دختر و به اسم پدرش و زن و به اسم شوهرش می شناسن تو جایی که یه دختر یه زن خودش هویت مستقلی نداره من چی بگم؟ الناز: آره مریمی بیا و جدا شو. این پسره رو مثل آشغال بندازش دور بی شخصیت بی لیاقتو. تو به این خوشگلی و خانمی همین الانشم ۱۰۰ نفر برات می میرن. تو فقط لب تر کن. من خودم هواتو دارم . یه قطره اشک از گوشه چشم مریم اومد پایین. برام عجیب بود. فکر می کردم جیغ بکشه. داد بزنه. ماها رو مقصر بدونه. که از سینا دفاع کنه که نخواد در مورد شوهرش حرف بزنیم. که همه مون و گناهکار بدونه. اما …. مریم انقدر آروم ….. این اصلا” تصوری نبود که از برخوردش داشتم. مریم با بغض بهم نگاه کرد و آروم گفت: به کی اس ام اس داده؟ الناز با جیغ گفت: مگه فرقی هم میکنه؟ مهم اینه که چی کار کرده. مریم داشت می شکست. حس می کردم با گذشت هر ثانیه کوچیک و خمیده میشه. تو دلش غوغا بود اما صداش در نمیومد. من: مریم …. دوباره بهم نگاه کرد. من: چرا چیزی نمیگی؟ نه دادی نه فریادی نه شماتتی نه انکاری هیچی …

ادامه دارد…

شما عزیزان می توانید هر شب حوالی ساعت ۲۲ با مراجعه به سایت حیاط خلوت بخش فرهنگ و هنر>رمان>رمان باورم کن یک قسمت از این رمان زیبا را بخوانید.

همچنین می تونید نظر خودتون رو راجع به این رمان برامون بنویسید

اختصاصی حیاط خلوت

♥ جذاب ترین مطالب امروز را اینجا ببینید

اینم ببین!

رمان باورم کن-قسمت شصت و هفتم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *