خانه > فرهنگ و هنر > رمان > رمان باورم کن-قسمت پنجاه و هفتم

رمان باورم کن-قسمت پنجاه و هفتم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم آرام رضایی را برای شما عزیزان آماده کرده ایم.

خلاصه داستان:

آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه . به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده بود که برای بهتر یادگیری درس بهتره کار عملی انجام بدن و به طور مستقیم روی گل و گیاه کار کنن.

بنا به عللی آنید تصمیم میگیره که به عنوان یه پرستار برای یه خانم سالمند توی یه خونه ی بزرگ که وسط یه باغه کار کنه که بتونه از باغش برای یادگیری رشته اش استفاده کنه.آنید مخصوصا” دنبال خونه ای میگرده که بدون عنصر ذکور باشه و خونه خانم احتشام بهترین جاست چون سالهاست که بچه های خانم احتشام خارج از کشور زندگی میکنن. همه چیز خوب پیش میره تا روزی که آنید از مرخصی میاد و …..

رمان باورم کن

◄آنچه گذشت: قسمت قبل

 رمان باورم کن – قسمت پنجاه و هفتم

درسا نشست کنارم و یکسره شروع کرد به نفرین کردن من وسطای نفرینش یه دفعه گفت: ای الهی آبله مرغون بگیری صورتت دون دون بشه نشه تو صورتت نگاه کرد. ببین افتاده چه جایی وسط چهارتا پسر توپ کوفتت شه و هیچ رقمه از گلوت نره پایین. من: اویییییی خفه مثلا” من نامزد شروینم. تو هم چشماتو درویش کن جلوی مهام زشته آبرو داری کن. درسا: مرگ بگیری. دیگه آبرویی نمونده که بخوام نگه دارمش. من: خفه زود بگو مهام چی بهت گفت. یهو گل از گل درسا شکفت و مثل مگس که یه کپه آشغال میبینه ذوق کرد و گفت: هیچی داشت می گفت من عاشق همین شیطنتت شدم. همه اشم ناراحت بودم چرا انقدر با من احساس غریبی میکنی و انقده جلوی من معذبی. من: یعنی الان جلوش راحت شدی؟ درسا: آره دیگه الان دیگه رسمی نیستیم. من: یعنی الان می تونی جلوش همه کاری بکنی؟

درسا سرش و تکون داد و جدی گفت: آره دیگه ندار شدیم با هم. من: یعنی می تونی جلوش دست تو دماغت بکنی؟ درسا: آره دیگه دستمم تو دماغ …. یهو فهمید چی داره میگه سریع برگشت سمتم و چشمهای وزغیشو از کاسه در آورد برام و یه نیشگون ازم گرفت که مطمئنم که همون لحظه جاش کبود شد. آی که دلم می خواست درسا رو له کنم اون موقع. خیلی دردم گرفته بود. خلاصه مهمونی بدون هیچ کم و کاستی به خوبی و خوشی برگزار شد و منم کلی خوشنود گشتم. ساعت ۱۱ هم خانم احتشام گفت من میرم استراحت کنم و شما جوون ها رو تنها می زارم تا خوش بگذرونید. با کلی تعارف و اینا خانم رفت تو اتاقش. مهیار: شروین نمی خوای شب آخری ماهارو یه چند تا شعر مهمون کنی؟ یهو صدای همه در اومد .آره برو بیار گیتارتو. ماها رو با خاطره خوب بدرقه کن بزار تو یادمون بمونه.

مهسا دم گوشم گفت: وای که چقدر دلم می خواست خوندن شروین و بشنوم. درسا هم خودشو کشید سمتم و گفت: آره به خدا بس که تعریفش و کردی دلمون آب شد. ایول خدا دمت گرم. شروین یه نگاهی به من کرد و منم سعی کردم با ریز کردن چشمهام بهش التماس کنم. خیلی آروم از جاش بلند شد. همه یه هورایی کشیدن به افتخار شروین. شروین رفت و دو دقیقه بعد با گیتارش برگشت و از همون دم سالن گفت بچه ها پا شید. همه به همدیگه نگاه کردیم. چرا پاشیم؟ مگه می خوای با گیتار بندری بزنی که ماها پاشیم قرش بدیم؟ همه با تعجب بلند شدیم و رفتیم سمت شروین. شروین: اگه گیتار می خواین دنبال من بیاین . بی حرف…… این و گفت و خودش جلو تر از ماها رفت بیرون از عمارت. ماهام مثل جوجه های حرف گوش کن دنبالش راه افتادیم. رفتیم بیرون و بعدم تو حیات و بعدم رفتیم سمت درختها. یهو یه لبخند اومد رو لبم. درسا بازومو چسبیده بود. آروم و با ترس گفت: آنید تو به این شروین مطمئنی؟

نکنه ماها رو ببره تو این درخت مرختا مثل این فیلم ترسناکا کله امون و بکنه و ماها رو بندازه توی این گور های دسته جمعی خیلی اخلاقش عجیبه. هوی آنید با تو ام نیشت واسه چی بازه؟ تو می دونی داره ماها رو کجا میبره؟ من با همون لبخند آروم گفتم: یه جاهای خوب. که تا حالا هیچ کس و نبرده. درسا مشکوک نگاهم کرد و با چشمهای ریز شده گفت: اگه هیچ کس و نبرده تو از کجا می دونی که کجاست؟ من: گفتم نبرده من خودم از فضولیم دنبال صدای گیتارش رفتم و دیدمش. مهسا با ذوق گفت: یعنی ماها رو داره می بره مخفیگاهش؟ همون که برامون تعریف کردی؟ من: آره فکر کنم. خلاصه یکم که رفتیم وسط درختها دیدیم از یه جایی نور میاد. تعجب کردم. تا جایی که یادم میومد اینجا لامپ و اینا نداشت. اون شبم فقط با نور آتیش روشن شده بود. الانم که خبری از آتیش نیست پس این نور از کجا اومد؟ یکم دیگه رفتیم سمت نور. شروین اول خودش و بعدم به ترتیب ماها یکی یکی وارد نور شدیم. وای خدا چقدر قشنگ.

سر جمع چهارتا تنه درخت یه وری اونجا بود با یکی دوتا کنده. بین هر تنه درخت یه کنده بود که روش یه فانوس روشن بود. و اونجا به خاطر نور همین فانوسها روشن و نورانی شده بود. صدای همه در اومده بود. وایییییییییییییییی. اینجا چقدر قشنگه. معرکه است پسر. دمت گرم شب آخری خوب سورپرایز کردیمون. هر کی یه حرفی می زد. همه هم با ذوق داشتن دور و برو نگاه می کردن. شروین خودش رفت رو یه کنده نشست و به بچه ها نگاه کرد. شروین: قبل اینکه برم گیتارمو بیارم به مش جواد گفتم بیاد چند تا فانوس اینجا بزاره تا روشن بشه. مش جواد هنوز چند تا فانوس تو خونه اش داره. با ذوق نشستیم. سه نفر سه نفر رو کنده ها نشستیم. من و درسا و مهام رو یه کنده رو به روی شروین و مهیار و ملیسا نشستیم. بقیه هم نشستن و منتظر چشم دوختن به شروین. وای که من عاشق این گیتار و ژست گیتار گرفتنش و خوندنش و خلاصه عاشق این کنسرت زنده گذاشتنش بودم. با ذوق منتظر بودم ببینم چی می خواد بزنه. یکم گیتارش و کوک کرد و شروع کرد به زدن. وای چقده قشنگ و آروم بود اما انگاری آهنگش غمگین بود از همین اولش هنوز نخونده دل آدمو یه جوری می کرد. شیش دونگ حواسم پیش شروین و گیتار زدنش بود. داشتم با لبخند نگاهش می کردم که چشمام تو نگاهش گره خورد.

یه لبخند غمگین بهم زد و صدای آوازش بلند شد. دو سه روزه که مات و بی اراده ام یه چیزی فکرمو مشغول کرده همین عشقی که درگیر هواشم منو نسبت به تو مسئوول کرده از اون رابطه معمولی ما چه عشقی سر گرفت تو روزگارم دو سه روزه که بعد از این همه سال واسه تو ادعای عشق دارمممممممممممممممممممممم ممممممممممممممممممممممممم مم نمی بینی دارم جون میدم این جا نمی دونی به تو محتاجم این جا چقدر راحت منو وابسته کردی دارم دیوونه می شم کم کم اینجااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اااااااااااااا میخام مثه قدیما مثه سابق یه وقتایی یکی با من بخنده یکی باشه که دستامو بگیره یکی باشه که زخمامو ببندههههههههههههههههههههه ههههههههههههههههههههههههه ه نمی بینی دارم جون میدم این جا نمی دونی به تو محتاجم این جا چقد راحت منو وابسته کردی دارم دیوونه می شم کم کم اینجااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اااااااااااااا آهنگ اعتراف از احسان خواجه امیری آهنگش با دلم یه کاری کرد. یه اتفاقی افتاد. یه چیزی تو دلم لرزید شکست. یه چیز خیلی قوی تر جون گرفت. رشد کرد. نفسم بند اومد. آهنگش با من چی کار کرد؟ هنوز تو نگاهش غرق بودم هنوز اون لبخندش رو لبهاش بود.

چشماش یه چیزی میگفت یه چیزی می خواست. نمی دونم ندیدم یا نفهمیدم یا باور نکردم یا ترسیدم. نمی دونم…. نمی دونم…. صدای آروم درسا رو کنار گوشم شنیدم. درسا: آنید شروین و دیدی؟ آهنگش…. یه جوری بود… انگار حرف دلش بود… آنید چشم ازت بر نداشت…. شاید … شاید می خواست اینها رو به تو بگه…. آنید شروین دوست داره…. دوستم داره؟ شروین؟ چشمامو بستم. یه لبخند اومد رو لبم. دلم شاد شد. دوست داشتم فکر کنم که شروین دوسم داره اما این امکان نداشت. چه جوری باور کنم. نه… نمی تونستم…. باید جلوی این حس عجیبم نسبت به شروین و می گرفتم. شروین نمی تونه من و دوست داشته باشه. من کجا و اون کجا. بعدم من از مردها بدم میاد. از بابام و آرشام چه خیری دیدم که از شروین ببینم. آنید تو سرم یکی خوابوند تو دهنم. ببند فکتو آنید شروین مثل اونا نیست. شروین از جنس باباتو آرشام نیست. کوری نمیبینی چه کارهایی برات کرده؟ چقدر هوات و داشته؟ نگاهم رفت سمت شروین. بچه ها با جیغ و داد ازش می خواستن یه آهنگ شاد بزنه. اما شروین آروم نشسته بود و یه جوری انگار… انگار نگران به من نگاه می کرد. نگاهمو که دید یه لبخند قشنگ زد و با همون لبخند صدای سازش و در آورد. بچه ها بشکن زدن. یه چند نفرم دست می زدن.

صداش که بلند شد مهیار و ماکان و ملیسا و آتوسا پریدن وسط. و دست همو گرفته بودن و قر می دادن. شروینم با ریتم خیلی قشنگی می خوند. بیا با من بزن جام بیا بخون تو چشمام که با تو شاد شعرام که بی تو خیلی تنهام گرفتار تو هستم نگهدار تو هستم به من تکیه کن از عشق که من یار تو هستم که من یار تو هستم درسا: آنید به خدا شروین دوست داره ببین چه جوری نگاهت میکنه. همه این آهنگایی که می خونه رو با منظور انتخاب میکنه. یه لحظه چشم ازت بر نمی داره. به خدا اینا حرفای دلشه که بهت می زنه. یعنی ممکن بود. نه نباید باور کنم. نباید. یه لبخند عریض زدم و گفتم: مگه خدا زبونش و ازش گرفته که با شعر می خواد بهم بگه که چی تو دلشه؟ برو بابا تو هم توهمی. اگه چیزی بود خیلی راحت بهم میگفت. ماشالله زبون داره قد یه فرش قرمز. تازه اشم شروین خودش می دونه که من چقدر تو این چیزا شوتم اگه چیزی بود خیلی ریلکس میومد بهم میگفت.

بی خی ولش کن. آهنگ و بچسب. حیف است که ارباب وفا را نشناسی ما یار تو باشیم و تو ما را نشناسی حیف است عزیزم که تو با این همه احساس این پاکترین عشق خدا را نشناسی ما را نشناسی بشناس منو بشناس تو دوست داشتن و بشناس تو باد بهاری گل و گلشن و بشناس پنهون نشو از من گریزون نشو از من دور تو بگردم روگردون نشو از من روگردون نشو از من حیف است که ارباب وفا را نشناسی ما یار تو باشیم و تو ما را نشناسی حیف است عزیزم که تو با این همه احساس این پاکترین عشق خدا را نشناسی ما را نشناسی آهنگ ارباب وفا از معین آهنگ تموم شد. لبخند خوشحالی زدم اما تو گلوم یه بغض گنده داشتم. درسا چی از زندگی من می دونست که با این اصرار میگفت شروین دوستم داره. شروینم برای آهنگاش هیچ منظوری نداره. اون اصلا” من و اونجوری نمیبینه. خیلی نامردیه که من از محبتش سوتعبیر کنم و به اعتمادش خیانت کنم و بخوام اون جوری دوستش داشته باشم. یه جورایی میشه مثل اینکه ازش سواستفاده کردم. اونم بعد این همه کمکی که دوستانه به من کرد. نباید بزارم این حس عجیبم بیشتر بشه. نمی زارم. با یه لبخند همه این فکرای عجیب و ناراحت کننده و شادی آور و به عقب فرستادم و متمرکز شدم رو جشنی که داشتیم. شب فوق العاده ای بود. معرکه و به یاد موندنی. مخصوصا” با سورپرایز فوق العاده شروین عالی تموم شد. ساعت دو بچه ها رفتن و منم رفتم که بخوابم.

چون نوه های احتشام ساعت ۵ صبح پرواز داشتن و شاید دیگه نمی دیدمشون همون شب ازشون خداحافظی کردم. ملیسا و فرناز و بغل کردم و بوسیدم. به آتوسا دست دادم. دست مهیار و ماکان و به گرمی فشوردم. روبه روی آرشام ایستادم. یه جورایی نگاهم می کرد. آخرشم نفهمیدم واقعا” من و دوست داشت یا چون هیچ وقت بدستم نیاورد انقده به آب و آتیش میزد. به هم زل زده بودیم و تو فکرای خودمون بودیم که یه دستی دور کمرم پیچید. یه تکونی خوردم و سرمو چرخوندم. شروین کنارم ایستاده بود و دستش و دور کمرم انداخته بود. با آرشام دست داد. با یه لبخند. آرشام یه نگاهی … نگاهی که میشه گفت با حسرت و آرزومند به ما دوتا انداخت و آروم گفت: امیدوارم خوشبخت بشین. شروین قدرش و بدون. هیچ وقت دلشو نشکون. اوهو آرشام شب آخری چه فلسفی و مهربون شده بود. شروین یه لبخندی زد و یه فشارم به کمرم داد و گفت: خوشبختش میکنم. مثل جونم مراقبشم و تا عمر دارم نمی زارم غم به دلش راه پیدا کنه. اوووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووو این شروینه؟ چه حسی گرفته. خوبه این هنر پیشه بشه کارش حرف نداره. یه لحظه خودمم یادم رفت که اینا همه اش فیلمه. از شنیدن حرفاش یه ذوقی کردم که نگو یه حس خیلی گرم و شیرین تو قلبم چرخید.

همه سلول های بدنم به آرامش رسید. یه جاهایی اون ته مهای دلم شاید همیشه آرزو می کردم که از یکی یه مرد این حرفها رو بشنوم. کسی که اگه این حرفها رو بگه با تمام وجودم مطمئن باشم که راست میگه. هر دختری اگه از شروین این حرفها رو میشنید می تونست با دل امن مطمئن باشه که راست میگه. شخصیت شروین جوری نبود که یه حرف و الکی و بی خودی بزنه تا مطمئن نبود به زبون نمیاورد. چقدر دوست داشتم که حرفاش واقعی باشه و برای من. اما حیف که همه اش یه بازیه و امشب هم شب آخر بود. نمیشه برم یه کاری بکنم این نوه ها پروازشون بدون اینا بپره تا این بچه ها بیشتر بمونن ایران اونوقت فیلم ما دوتا هم طولانی تر میشه. کاش میشد این کارو کرد. با حرف شروین سرمو سمت چپ گرفته بودم و نگاهش می کردم اونم صورتش و برگردونده بود و به چشمام نگاه می کرد. چقدر آروم چقدر مهربون و چقدر خوب بود. واقعا” اگه تو رویاهام به کسی فکر می کردم که بخواد نامزدم باشه هیچ کس و بهتر از شروین سراغ نداشتم. مهیار اومد جلو و با لبخند گفت: امیدوارم دفعه دیگه که دعا می کنم به همین زودی ها باشه که ما برمی گردیم ایران برای جشن عروسیتون باشه. رومون و برگردوندیم سمت مهیار. وای که تو دلم قند آب کردن.

نیشم باز شد. ببند نیشتو عروسی ندیده بدبخت. خوب ندیدم دیگه مگه من چند بار عروسی کردم که دیده باشم. شروین دوباره یه لبخندی زد و گفت: ایشالله …. واه این کی فارسیش انقده خوب شده که کلمه عربی میگه. خلاصه خدا حافظی کردیم و همون مدلی من و شروین از پله ها اومدیم بالا. به محض اینکه مطمئن شدم دیگه جلوی چشمشون نیستیم سریع یه تکونی به خودم دادم و از حلقه دست شروین اومدم بیرون. یه جورایی معذب بودم. مخصوصا” امروز با اون همه فکرایی که تو سرم در موردش کردم و این حس عجیب و حرفهای درسا. واقعا” نمی تونستم طبیعی باهاش برخورد کنم. مثل قبل. یه جورایی خجالت می کشیدم. می خواستم برم خودمو یه جا قایم کنم که چشمم به چشمش نیافته. جلوی در اتاقم ایستادم و سرمو انداختم پایین و دستامو جلوم تو هم قلاب کردم. من: چیزه…. ازت خیلی ممنونم. ازته قلبم دعا میکنم خدا هر چیو که می خوای و بهت بده. صدای خندون شروین و شنیدم: نمیشه حالا هر کی و که می خوام و بهم بده؟ یهو مثل برق گرفته ها سرمو بلند کردم و تو چشمهاش نگاه کردم. تو چشمهای خندونش. داره می خنده. شوخی کرد پس جدی نبود. یه نفس راحتی کشیدم و یه لبخند کجی زدم و سریع سرمو انداختم پایین. من: ممنون که تو همه این مدت هوامو داشتی و برام نقش بازی کردی. یه دنیا تشکر با آرزوهای خوب.

حس کردم صداش متعجب و یکم نگرانه. شروین: آنید تو حالت خوبه؟ مریض شدی؟ چرا سرت پاییه؟ سرتو بلند کن. چرا نگاهم نمی کنی؟ بزار ببینم چته؟ یه قدم اومد سمتم که سریع خودمو چسبوندم به در. حسابی ضایع کرده بودم چون چشمهای شروین از تعجب ۴ تا شده بود. این حرکات از من بعید بود. سریع برای ماسمالی گفتم: نه من خوبم. خوابم میاد شب بخیر. این و گفتم و خودمو پرت کردم تو اتاق و درو قفل کردم. ای بمیری آنید الان در قفل کردنت چی بود؟ پسره فهمید. ناراحت میشه الان. شروین یه ضربه به در زد و گفت: آنید مطمئنی خوبی؟ چسبیدم به در و سریع گفتم: آره آره خوبم . شروین: باشه. اگه شب مشکلی برات پیش اومد خبرم کن. من: باشه شب بخیر. دو دقیقه بعد صدای قدمهاشو شنیدم و بعد صدای در اتاقش. همون جا پشت در نشستم رو زمین و یه نفس راحت کشیدم. وای که این مریضی جدیده که گرفته بودم بد دردی بود. تپش قلبم بهش اضافه شده بود باید برم از این قرصای آرام بخش بگیرم واسه خودم. به زور بلند شدم و رفتم کارهامو کردم و گرفتم به زور خوابیدم.

—————————-

چند روزه که بچه ها رفتن. خونه حسابی خالی شده. طراوت جون خیلی ناراحته. بیشتر وقتها کنارش میشینم و اونقدر براش حرف می زنم که روده بر بشه از خنده. این جوری یکم کمتر جای خالی بچه ها رو حس میکنه. براش کلی کلاس ترتیب دادم. خودمم باهاش میرم. داره خوب کنار میاد. بعضی وقتها که میره تو فکرشون یه دفعه با لبخند نگاهم میکنه و میگه. – من می دونم بر می گردن. بازم می بینمشون. به خاطر منم نیان برای شروین و تو میان. یه لبخند می زنم و میگم: برای خودتون میان مگه می شه کسی شما رو ببینه و عاشقتون نشه. یه بار با خنده بهم گفت: فوقش دیدیم نمیان زنگ می زنم میگم عروسی تو و شروینه پاشید بیاین. چشمهام گرد شد. ترو خدا میبینی؟ از من می خواست مایه بزاره واسه برگردوندن نوه هاش. نه که من کم از خودش و نوه اش استفاده کردم.

کم مجبورشون کردم فیلم بازی کنن. طراوت جون: این جوری بهتره حتما” میان. فقط باید یه عروسی صوری بگیریم دیگه. بعد خودش قاه قاه می خنده. نمی دونم لحن جدیشو باور کنم یا قهقهه خنده اشو. از صبح میشینم کنار طراوت جون اما به محض اینکه شروین میاد خونه یه جورایی خودمو گم و گور می کنم که جلو چشمش نباشم. هنوز با خودم کنار نیومدم. هنوز جلوش معذبم. بعد اون شب حتی نگاه کردن بهشم باعث میشه دست و پامو گم کنم. کم دیونه و چل بودم علائمشم پیدا کردم. ولی بد دلم می خواست یه گوشه بشینم و زل زل نگاهش کنم. نمی دونم باید چی کار کنم نمی دونم. خودمم از این نمی دونمام خسته ام اما خوب ۲۲ ساله که این جوریم. نمیشه. اصلا” نباید بهش فکر کنم. اما هر چی کمتر می خوام بهش فکر کنم بیشتر یادش می افتم و میاد تو ذهنم.

مثل چسب چسبیده تو مخم و همش چشمهاش و لبخندش جلوی چشمامه. بد مرضیه که گرفتارش شدم. غیر تپش قلبم قلب دردم گرفته ام. این چند وقته که ندیدمش مدام حس میکنم قلبم فشرده میشه و نفس کم میارم. باید برم یه دکتر قلب. نکنه مشکل قلبی گرفته باشم نکنه دارم میمیرم. خدایا من هنوز جوونم. ۱۰۰۰ تا آرزو دارم. من نمیرم یه وقتی. جدای از همه این مریضیها و نفس تنگیها و قلب دردها و اختلالات احساسی و دوگانگی شخصیتی این سینای قاطرم چند روزه دوباره اس ام اس دادنش و شروع کرده. اول اس های متنی می داد بعد حال و احوال. جوابشو نمی دم اما از رو نمیره. تشنج کردم از دست پرویی این پسر. یک درصد احتمال نمیده ممکنه من به مریم بگم همه چیزو. اما خوب مطمئن نیستم در اون صورت مریم شوهری که الان عاشقشه رو ول کنه و حرف من و بچسبه.

چه بسا که بهم بگه کرم از خودت بوده. وای که اگه این و بگه من نابود میشم. اعصابم بهم ریخته است. مدام تو فکرم و اخم کردم. کارم شده حرص خوردن. از دست خودم، فکرم، کلافگیم، دلهره ام، عصبانیتم از سینا. خدایا من کی راحت میشم. چقدر فشار خسته شدم. ولی بازم باید بخندم بازم باید شاد باشم. دنیا تموم نشده. باید زندگی کرد. حالم اصلا” خوب نیست. مریضم تنم یخه . یه وقتایی داغ میشم. فکر کنم دارم سرما می خورد. آره دیگه فقط من گاگولم که تو تابستون سرما می خورم. طراوت جون وقتی حالمو دید با اصرار مجبورم کرد که وقتی شروین اومد خونه برم تا معاینه ام کنه. حالا هی من میگم نمی خواد من خوبم. مگه این طراوت جون ول میکنه. مجبوری قبول کردم. یه جورایم دلم براش خیلی تنگ شده و خیلی خیلی دلم می خواد ببینمش. شروین ساعت ۳ اومد خونه. تا لباسشو عوض کنه و نهارشو بخوره یه نیم ساعتی طول کشید تمام مدت من رو مبل کنار طراوت جون نشسته بودم و با اصرار یه کتابی و جلوم گرفته بودم و وانمود می کردم که دارم می خونم غیر همون سلام اول چیز دیگه ای به شروین نگفتم. حالا من همه حواسم پیش شروین بودا. نمی دونم چرا انقده دلم می خواست نگاهش کنم. زیر چشمی نگاهش می کردم. آخی پسریم گرسنه اش شده. ببین چه با اشتها غذا می خوره. قربون غذا خوردنت برم.

یه قاشق پر برنج گذاشت دهنش انقدر که تند خورد پرید تو گلوش و به سرفه افتاد. به خودم اومدم دیدم کنار شروین ایستادم و یه لیوان دادم دستش و دارم پشتش و می مالم. وا من کی اومدم اینجا چه جوری اومدم که حافظم پاک شده که یادم نمیاد؟ برگشتم یه نگاه به جایی که نشسته بودم کردم. طراوت جون داشت با لبخند نگاهم می کرد. کتابم رو زمین افتاده بود. تازه یادم افتاد. انقدر که هول کردم کتاب و پرت کردم و مثل جت دوییدم سمت شروین و در کمتر از کسری از ثانیه یه لیوان آب پر کردم و الانم دارم پشتش و می مالم. برگشتم به شروین نگاه کردم با یه حالت خاص داشت بهم نگاه می کرد. لبمو جمع کردم تو دهنم خاک وچوکم آبروم پرید. حالا اگه بلد بودم قرمز بشم تا حالا رنگ خون شده بودم. یهو نیشم تا بنا گوش باز شد و دندونامو به ردیف نشون شروین دادم و همون جوری گفتم: داشتی خفه میشدی. یهو شروین و طراوت جون ترکیدن. منم با چشمهای گشاد و ابروهای بالا رفته نگاهشون کردم.

شرمنده از آبروبری که کرده بودم رفتم و مثل بچه آدمیزاد نشستم سر جام و کتابمو برداشتم. چشمم خورد به اسم کتاب. بله یه آبرو ریزی دیگه. همه عالم و آدم می دونستن من از فلسفه بدم میاد حالا ناقافلی یه کتاب فلسفی گرفتم دستم دوساعت دارم به یه برگه اش نگاه می کنم. خوب تابلو بود دارم زیر زیرزیرکی یه حرکتی میرم. کلمو کردم تو کتاب و تا شروین غذاشو نخورد نرفت تو اتاقش سرمو بلند نکردم. طراوت جون: آنید دخترم برو شروین معاینت کنه. من: نه الان می خواد استراحت کنه بعدا” میرم. طراوت: نه گلم دو دقیقه معاینه که وقتی نمیبره دو دقیقه دیرتر بخوابه طوری نمیشه. حالا هی من می خوام یه جورایی این طراوت جون و بپیچونم مگه پیچیده میشه. آخر با کلی اصرار از اون و کلی انکار از من ناچاری پا شدم رفتم سمت پله. خواستم جیم بزنم نرم اما گفتم بعدا” از شروین می پرسه ضایع میشم زشته. رفتم دم در اتاق شروین. چشمهام و بستم و یه نفش عمیق کشیدم. خوب چته، خودت که نمی خواستی بری طراوت جون مجبورت کرد پس این عذاب وجدان و اینا رو بزار کنار. خودمو دلداری دادم. چشمام و باز کردم و در زدم.

———————————-

یه صدایی اومد که گفت: کیه؟ بیا تو. آروم در و باز کردم. خدا جون دمت گرم یه حالی به ما دادی. شروین رو تخت دراز کشیده بود. تیشرت تنش نبود. و….. بالشت من و بغل کرده بود!!!!!!!!!!!!!! این چرا بالشت من و بغل کرده؟ با دهن باز از تعجب داشتم نگاهش می کردم. چشمهاش بسته بود. شروین: کیه؟ اونقدر مبهوت بودم که نمی تونستم بگم منم. آروم چشماش و باز کرد و تا من و دید مثل تیر از جاش پرید و نشست رو تخت و با همون سرعت بالشت و پرت کرد یه ور دیگه که محکم رفت خورد به پنجره و افتاد پایین. وا این دیگه چه کاری بود؟ دستمو بوردم بالا و به بالشت اشاره کردم. من: اون بالشت من نیست؟ اول یکم هول شد و تند تند گفت: چی؟ بالشت … نه ….. بالشت خودمه …. خوب اینجا چی کار میکنی؟ کارم داشتی؟ به زور چشمم و از بالشت برداشتم و بهش نگاه کردم. اوه اوه چه عضله ای….. یه ابروم رفت بالا……. آنیدددددددددددددددد بمیری درویش کن چشماتو. یه سرفه همراه با اخم کردم و گفتم: اول یه چیز تنت کن. شروین یه پوفی کرد و گفت: وای خدا باز تو شروع کردی؟ بلند شد و تیشرتش و برداشت و تنش کرد. در حین پوشیدن منم خوشحال دیدش زدم. خو دست خودم نبود. دوباره تپش قلب گرفتم و نفسم بند اومد ای بمیری که انگاری بهت آلژی دارم تا می بینمت بدتر میشم. نههههههههههه دلت میاد شروینی بمیره. آروم زبونم و گاز گرفتم. شروین یه تیشرت خاکستری تنگ پوشید. حالا نمی دونم تیشرته کوچیک بود یا این بازوهای شروین گنده بود خلاصه اینکه وقتی دست به سینه جلوم ایستاد این بازوها قلوپ زدن بیرون. تو حلق بودن. اختیار این ابروهای وا مونده هم از دست من هی در میرفت و می پرید بالا.

شروین با یه لبخند صدام کرد: آنید ……. گیج و ویج گفتم: بله؟ شروین: کارم داشتی اومدی ؟ تازه یادم افتاد که چی کار دارم. به زور چشمام و چرخوندم و به صوتش نگاه کردم و گفتم: چیزه …. طراوت جون گفت بیام معاینم کنی. یه اخمی اومد تو صورتش. با دو قدم اومد کنارم و همون جور که دستش و می زاشت رو پیشونیم گفت: معاینه چرا؟ مریضی؟ چت شده؟ تا دستش رفت رو پیشونیم یهو یه باد گرمی وزید سمتم و تنم و گرم کرد. احساس می کردم یه بخاری روشنه که من انقده گرمم شده. قلبم و که نگو به تپش افتاده بود همچین انگاری دوی ماراتون داشت. شروین دستش و برداشت و گفت: چرا انقدر داغی؟ بیا بشین رو تخت برم وسایلمو بیارم. علائمی هم داری؟ من: علائم؟ نمی دونم. یه وقتایی گرمم میشه. تپش قلب دارم. گیج میشم. همش تو فکر می رم بی حالم. انگار تو جنگم. شروین گوشی به دست اومد سمتم و جلوم ایستاد و گفت: همیشه این جوری؟ من: نه بعضی وقتها این جوری میشم. شروین: معمولا” کیا این جوری میشی؟ از صبح این مدلی بودی؟ یه فکری کردم و گفتم: نه از صبح کلافه بودم و بی حال. اما تپش قلب و گرمی بدن و نداشتم. شروین چشماش و ریز کرد و گفت: الان این دوتا رو داری؟ با سر اشاره کردم که یعنی آره. گوشه لبش یکم کج شد.

تو چشمام نگاه کرد و گفت: دقیقا” از کی شروع شد؟ وای خدا این مثلا” دکتره؟ اگه قرار بود خودم همه چیز و بفهمم که نیاز به تو نداشتم که. این از من گیج تره. نمیکنه یه قرص بده این تپشه کم بشه. یه اخمی کردم و گفتم: از وقتی که اومدم اینجا تپشم بیشتر شده. شروین با یه نگاه شیطون و یه لبخند گفت: بدنت کی داغ شد؟ اعصابمو خورد کرده بود بس که سوال می کرد. عصبانی بی هوا گفتم: چه می دونم وقتی دستت و گذاشتی رو پیشونی….. یهو چشمم خورد به چشمهای خندونش و لبهایی که با یه لبخند قشنگ از هم باز شده بود. الان می فهمیدم که چمه. این کسالت و بی حالی و این گرما و تپش قلب اونم وقتی نزدیک شروینم یا وقتی که ازش دورم …. من ….. نههههه این درست نیست …. تو چشمهای شروین نگاه کردم. هنوز خندون بود اما یه جورایی مهربون هم بود. وای من از چشمهای شروین می خوندم که مهربونه….. صدای زنگ اس ام اسم حواسمو پرت کرد. چشمهام و از چشمهای شروین جدا کردم. موبایلمو از تو جیب شلوارم در آوردم. اس ام اس و باز کردم. اهههههه بازم این مزاحم. دیگه بریده بودم از دستش.

مخصوصا” الان که توی درگیریهای ذهنی و احساسیم گیر کرده بودم واقعا” نیاز به این آدم مزاحم نداشتم. عصبانی گوشی و پرت کردم اون سمت تخت و یه اههههه حرصی گفتم. سرمو بلند کردم و دیدم شروین داره با تعجب نگاهم می کنه. شروین: کی بود که گوشی و پرت کردی؟ با اخم و حرص گفتم: فکر میکنی کی بود؟ مزاحم همیشگی. سینا. یه اخم غلیظ کرد نفسم بند اومد. با یه صدای محکم و جدی گفت: مگه هنوز اس ام اس میده بهت. همچین جذبه ای تو صداش بود که حسابی ترسیدم. آروم گفتم: آره واسه خودش خوشحاله گاهی اس ام اس میده. با همون اخم رفت سمت گوشیم و برش داشت. یه دو دقیقه باهاش ور رفت و گفت. این دیگه خیلی پرو شده باید حالشو بگیرم. یه دکمه رو زد و گوشی و گذاشت دم گوشش. مونده بودم که می خواد چی کار کنه. شروین: الو…. سینا؟…. من شروینم….. میشه بگی دلیلت از مزاحمت برای نامزد من چیه؟؟؟ -….. – تو بی خود کردی. نمی دونستم هم شد دلیل؟ -…….. – مگه تو زن نداری؟ خوبه منم برم مزاحم زن تو بشم؟؟؟؟ -……………… با داد: نه انگار خیلی دوست داری مریم همه چیز و بفهمه .

باشه خودت خواستی. گوشی و قطع کرد. من بهت زده و ترسیده با دهن باز نشسته بودم رو تخت و قدرت هیچ کاری و نداشتم. شروین داشت تو گوشی دنبال یه شماره می گشت. یهو از جام پریدم. با التماس گفتم: شروین چی کار می خوای بکنی؟ شروین با اخم و عصبانی گفت: پسره عوضی آشغال. می خوام به مریم بگم چه شوهر گندی داره. به التماس افتاده بودم. من: نه شروین تروخدا به مریم چیزی نگو. دوستیمون خراب میشه. به خاطر یه آدم بی ارزش دوستی چند ساله مون و از بین نبر. خواهش می کنم. اگه به مریم بگی از کجا معلوم که طرف من و بگیره؟ اونا تازه ازدواج کردن. می دونم سینا رو دوست داره. عاشقشه. نابود میشه. اگه سینا انکار کنه اگه همه چیز و بندازه گردن من. فکر می کنی مریم حرف کیو باور میکنه؟ معلومه حرف اونی و که دوست داره راست بگه. پشت شوهرش و می گیره. من آدم بده میشم تروخدا شروین تروخدا….. شروین شماره مریم و گرفت و گوشی و گذاشت دم گوشش. -: الو مریم خانم؟ -…… شروین: من شروینم. احتشام. بله بله. – ….. شروین: آنیدم خوبه. راستش می خواستم یه چیزی بگم بهتون. -…… شروین: بله… پس رسیدین خونه به آنید میس بزنید براتون زنگ می زنم. بله خدا نگهدارتون. بغض کرده بودم. شروین گوشی و قطع کرد و به من و حال زارم نگاه کرد و گفت: مریم تو ماشین بود. تاکسی.

گفت پنج دقیقه دیگه میرسه خونه. رسید زنگ می زنه. رفتم جلوش و به چشمهاش نگاه کردم. با بغض و التماس گفتم: شروین جون آنید نگی بهش. من نمی خوام دوستمو از دست بدم. مریم داغون میشه. به فکر خودم نیستم اون گناه داره اول زندگیشه. اگه بفهمه چه شوهری داره شاید سر زندگیش بمونه اما یه زندگی پر شک و بی اعتمادی. داغون میشه. شروین تو چشمهام نگاه کرد و گفت: اگه ندونه هم بده. این آدمی که انقدر راحت به تو که دوست زنشی و هر روز مریم و می بینی و با همین و هر لحظه ممکنه از دهنت در بره و یه حرفی بهش بزنی انقدر راحت پیشنهاد داده و پیله است. پس دفعه اول و دومش نیست. تو نباشی یکی دیگه. مریم باید بدونه تا درست واسه زندگیش تصمیم بگیره. بغضم بیشتر شد. دوباره هق هق بی صدام. با التماس گفتم: شروین نگو. نزار من اون کسی باشم که قصر رویایی خوشبختیش و ویرون میکنه و بهش نشون میده که خرابه است. نکن. نمی تونم. نمی تونم داغون شدنش و ببینم. خواهش میکنم. هق هقم بیشتر شد. صداش تو صدای زنگ گوشی گم شد. نگاهم تو چشمهای شروین بود. با التماس. نه برای خودم برای مریم. برای سراب خوشبختیش. نمی خواستم اونی باشم که خونه خرابی کسی و نشونش میده. شاید یه درصد سینا آدم شد. شاید درست شد و با مریم موند.

شروین گوشی و جواب داد. چشم ازم بر نمی داشت. شروین: سلام مریم خانم خوبید؟ – ….. شروین: راستش از آنید خواستم بهتون زنگ بزنه اما دیدم خودم حرف بزنم بهتره. قلبم مثل گنجشک می زد. مطمئن بودم که صدای شکستن قلب مریمو از این فاصله و پشت گوشی هم می شنیدم. اگه حرفهای شروین و قبول می کرد. شروین بعد یه مکث و یه نگاه طولانی گفت: می خواستم بگم چرا مهمونی تشریف نیاوردین. جاتون خالی بود . دوست داشتیم بیشتر با آقا سینا آشنا بشیم. نفس حبس شدم با صدا بیرون اومد. دنیا دوباره همون دنیا شد. دیگه تاریک و سیاه نبود. دیگه به آخر نرسیده بود. با قدر شناسانه ترین نگاهم به شروین نگاه کردم. قشنگترین لبخندی و که می تونستم بهش زدم. شروین چند تا تعارف با مریم رد و بدل کرد و با یه خداحافظی و به امید دیدار تلفن و قطع کرد. شروین معرکه بود. با ذوق و هیجان و سپاسگذار. بی هوا و ناخداگاه دهنم باز شد و گفتم: شروین جونم فوق العاده ای. ماهی . حرف نداری. واسه همینه که عاشقتم. یه لبخند قشنگ زد و گفت: واقعا”….. من که کلا” تو فاز مریم بودم. گیج گفتم: چی واقعا”؟!!!….. یهو یادم افتاد که چه سوتی دادم و اونم چی گفته. هم گیج شدم هم متعجب مونده بودم که چی بگم.

ادامه دارد…

شما عزیزان می توانید هر شب حوالی ساعت ۲۲ با مراجعه به سایت حیاط خلوت بخش فرهنگ و هنر>رمان>رمان باورم کن یک قسمت از این رمان زیبا را بخوانید.

همچنین می تونید نظر خودتون رو راجع به این رمان برامون بنویسید

اختصاصی حیاط خلوت

♥ جذاب ترین مطالب امروز را اینجا ببینید

اینم ببین!

رمان باورم کن-قسمت شصت و هفتم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *