خانه > فرهنگ و هنر > رمان > رمان منفی عشق > رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سوم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سوم

رمان عاشقانه منفی عشق - قسمت سوم

آنچه گذشت :قسمت دوم

❤️رمان عاشقانه منفی عشق

مگه ما با هم حرف نزديم
صداي اميرعباس وازديوار پشتي شنيدم درست سرکوچه ايستاده بودن هم اميرعباس هم علي اميرعباس طبق معمول برافروخته بودوعلي هم سربه زيرباسنگ زيرکفشش بازي ميکرد خودموپشت ديوار مخفي کردم
علي_حرف زديم اما من بهت قبلا هم گفتم نميتونم بي خيال شم
اميرعباس_خودخواهي علي خودخواه
علي_توخوب منوميشناسي من خود خواه نيستم گفتم بزارقضيه روبه ليلي خانم بگيم خودت گفتي نه خودش بهترتصميم ميگيره اگه ليلي خانم بگه نه من پا پس ميکشم
اميرعباس_حق نداري به ليلي بگي
علي_اگه الان قبول کنه وبعدا بفهمه چي اين خود خواهيه اميرعباس
اميرعباس_بعدني درکارنيس من جلوي اين وصلت وميگيرم
علي_خيلي بي رحم شدي اميرعباس توخوب ميدوني که…………
امير_اره خوب ميدونم توليلي رودوست داري ليلي هم تورو اما بهتم گفتم ياليلي ياتصميمت اگه ليلي روانتخاب ميکني يا علي نوکرتم هستم اما حق نداري با ما بياي اما اگه اون تصميمتو انتخاب ميکني پس ليلي روفراموش کن
علي_اميرعباس توکه ميدوني من منصرف نميشم ازتصميمم
اميرعباس_پس ليلي هيچي
علي_ليلي خانم بايد بدونه من بهش ميگم
اميرعباس_اره ديگه توليلي روخوب ميشناسي بهش ميگي اونم که پات وايميسه جوابشم مثبته
علي_اگه غيراين بود که ديگه اين ليلي خانم نبود
امير_علي من نميخوام خواهرم توبيست سالگي بيوه شه بفهم حتما بايد بگم؟
علي روي زمين نشست وسرش رابين دوتا دستانش قرار داد
اميرعباس هم روبه رويش زانوزدودستانش راگرفت وبابغض گفت
_ماباهم اين تصميموگرفتيم اما علي ليلي نه خواهش ميکنم ليلي رووارد بازي نکن اگه مردي اگه توهم غيرت برادرانه حاليته يکي روانتخاب کن يا جبهه يا ليلي
امير عباس زد زيرگريه وازجاش بلند شد علي هم روي زمين نشست وسرش رابه ديوارتکيه داد واي خداي من اشک هايش رابه وضوح ميديدم دلم داشت ازجامنده ميشد بي تاب شدم اما جرات جلو رفتن نداشتم عقب عقب رفتم تا به کوچه باغ کوچيک رسيدم وازانجا وارد خونه شدم پس قضيه اين بود اميرعباس وعلي نيخواستن برن جبهه اما هيچ کدوم تاالان حرفي نزده بودن

علي،ازجايش بلند شدوبه خانه رفت.حرفايي که شنيده بودم هنوز درمغزم جاي نگرفته بود اميرعباس وعلي کي همچين تصميمي گرفته بودن وچرا ميخواستن اينکاروبکنن………البته هردوي اونا معتقد بودن وباايمان اما تااون زمان حرفي ازجبهه وجنگ نزده بودن وحالا تکليف من چي بود اگه باعلي نامزد ميشدم واون ميرفت ……واي نه خدايا اينهمه سال من هرروزديدمش وکنارش بودم اونوقت درست زماني که بهم ميرسيديم بايد ميرفت جبهه؟؟؟تحملش خيلي سخته بي خود نبود اميرعباس مخالفت ميکرد اما نه خب منم بايد همه جوره کنارعلي باشم ياد حرف اونشب نذري افتادم که غلي ازم پرسيد تا اخرباهاش هستم يانه پس منظورش اين بود واي پسرطيبه خانم که رفت جبهه واسيرشد يا پسربزرگه معصومه خانم که شهيد شد………واي نه نميتونم تحمل کنم اينجوري تنم هرروزبايد ميلرزيد اما اگه علي ميخواست بره چي اگه پاي تصميمش بود چي يا بايد تحمل ميکردم يازنش نميشدم فکراينکه بهش نرسم وکه اصلا نميتونم تومغزم حا بدم پس بايد کناربيام واي خدا حالا چطوري دوريش،تحمل کنم بي خبري ودرخطربودنشو چي واي خدا صدام وهزاربارلعنت کنه اين چه مصيبتي بود
فاطمه_چرا اينجا نشستي؟هنوزنرفتي خونه
فاطمه با چشماي درشتش وچهره اي متحيرنگاهم ميکرد
_کلاس تموم شد؟
_شانس توتشکيل نشد منم اومدم چرا رنگ وروت پريده؟اتفاقي افتاده
_نه چيزي نيس خوبم
ازجام بلند شدم وچادرم که پرخاک شده بود وتکوندم
فاطمه_پاشو بريم خونه
_نه ميخوام برم حرم
_بااين حالت؟نميشه بري حرمم که دوره
نه ميخوام برم دلم اشوبه
_حالا بزارغروب باهم ميريم اول بروخونه ناهارتوبخور
_نه من الان دلم اشوبه تونمياي من ميرم
_واي ازلجبازي توباشه بزاربرم ماشين بگيرم
بافاطمه به حرم رفتيم چشمام که به گنبد افتاد فقط نشستمويه دل سير گريه کردم فاطمه هاج وواج نگاهم ميکرد
_يه چيزي شده تونميگي
جوابشوندادمو به زمين خيره شدم
_خب بگو ديگه چي شده؟
_فهميدم چرا اميرعباس مخالفه
_خب چرا؟
_نميتونم بگم
_خوبه علي داداش منه ها من نبايد بدونم؟؟؟
_فعلا نه
فاطمه چشم غره اي بهم رفت وگفت
_بگو من نگران علي شدم
_نگران نباش
_حداقل بگو حالا که فهميدي بازم حاضري زنش بشي
حرف فاطمه من،ازفکروخيال بيرون کشيد واقعا چه جوابي بايدميدادم

بايد ميگفتم اره يا نه؟؟اگه اره پس دوري واسترسشو بايد به جون ميخريدم اگه نه که…………نبايد ازدواج ميکرديم اونوقت علي ميرفت وبايه نفرديگه عروسي ميکرد ازتصورش تنم.مور مور شد اين يکي بدتر بود نگاهم رابه گنبد انداختم دلم هري ريخت بايد چيکارميکردم جواب چي ميدادم يا امام رضا!!!!! ندايي تودلم گفت بدون علي نميشه !!!من بدون علي خودم درون خودم ميمردم ………فاطمه هنوزبا جشماي منتظر نگاهم ميکرد
_اين سکوتت يعني نه؟؟!

اشک در چشمای فاطمه جمع شد
-اگه جوابت منفی باشه علی دق میکنه من میشناسمش تو رو خدا لیلی بگو قضيه چيه
اروم ترشده بودم بازنگاهم وبه گنبد دوختم چشمانم رابستم وتوکل کردم فاطمه هنوز منتظر بود !!! لبخندي زدم وگفتم
_خيره
فاطمه.ازحا بلند شد ودرست روبه رويم زانو زد
_خيره؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_اره خيره
_اونوقت توبه خاطرخيرميخواي بگي نه
_کي گفته قراره بگم نه
فاطمه لبخندي ازسرشادي زدوگفت
_سکوتت منوترسوندخداروشکر که جوابت منفي نيس ليلي علي بدون توهيچه من ميشناسمش
حرف فاطمه خوشحالم نکرد من عاشقانه.علي رودوست داشتم اما نميدونم چرا ازحرفش خوشحال نشدم بدتر غمگين هم شدم اين انصاف نبود من عاشق الان که روزموعودم رسيده روحيم اين باشه کاش علي نميرفت اما خوب شناختي ازش داشتم محال بودنره محال بود وقتي تصميمي گرفته تغييرش بده علي پايبند عقايد وعواطفش بود وهيچ جوري نميشد عوضش کرد

به خونه که رسيدم يه راست به اتاقم پناه بردم اميرعباس هم خونه بودوجلوي تلويزيون مشغول فکر کردن نميدونستم بگم که خبر دارم يا نه.تصميم گرفتم فعلا بي خيال بشم.تواتاق درازکشيدم وبه سقف خيره شدم تنها چيزي که جلوي چشمم دائم ميديدم چهره ولبخند علي بود يعني کي ميخواستن برن؟حتما بعد پنج شنبه که مراسم بله برونه!!!واي يعني چند روزبيشتر نمونده تا روزموعود روز موعود من هميشه روزرسيدن به علي بود اما حالا شده بود رفتنش ودوري………واژه ي دوري روچند بار توذهنم بزرگ نوشتم واژه اي بود که ازين به بعد بايد قبولش ميکردم وهمراه هميشگيم بود شايدم خيري توکاربود وباعث ميشد بااين دوري بيشتر عاشق باشيم
صداي زنگ در دوباره بلند شد حوصله بازکردن درونداشتم مادربه سمت درحياط رفت ازپنجره اتاق که مشرف به دربود بيرون نگاه کردم زري خانم بود که سرش راپايين انداخته بودوگريه ميکرد کنجکاو شدم بدونم چي بينشون ميگذره کمي خودموبه پنجره نزديکترکردم مادرهم با ناراحتي به زمين چشم دوخته بودواخرهم دروبست
سريع خودمو به پذيرايي رساندم مادر به محض داخل شدن با چهره ي برافروخته به سمت اميرعباس رفت
_چي گفتي به پسره؟
امبرعباس_من؟
_مادر_اره تو زري خانم اومده دم درميگه قراره اخرهفته کنسل،علي يه کم مريض احواله کلي هم شرمندست وعذرخواهي ميکنه من خودم امروزعلي،روتونونوايي ديدم چهارستون بدنش سالم بود مطمئنم زيرسرتوئه همه چي چي گفتي بهش
اميرعباس_علي خودش عاقل خودش تصميم گرفته به من چه ربطي داره من فقط توجيحش کردم ميدونستم خيلي مردونگي داره
مادر_مردونگي داره؟اسم روخواهرته پسربگو دليلش چيه
_نميشه مادر
توچرااينطوري ميکني اخه پسر.ولي تا من نفهمم دليل اين مسخره بازياتون چيه ها دست ازسرت برنميدارم اميرعباس حالا هي تفره بروازحرف،زدن
اميرعباس بالاخره کارخودشو کرده بود ميدونستم باحرفايي که اون به علي زد علي تحت تاثيرقرار ميگيره پس يعني قرار نبود ديگه بيان؟اما اين خواسته قلبي علي نبود علي بايد ميفهميد تودل من چيه بايد ميفهميد من مشکلي باجبهه رفتنش ندارم سريع به اتاق برگشتم وچادرم رابرداشتم ميدونستم علي،براي نمازمغرب حتما ميايد
مامان_کجا
_با فاطمه ميرم مسجد
_باشه مادربه روش نياري يه وقت قضيه روها

چادرموبرداشتم وبه سمت مسجد رفتم خانه علي خيلي نزديک به مسجد بود زنگ درب روفشردم ومنظرماندم زري خانم جلوي درامد چشماش حسابي قرمز بودوبادیدنم اشکش بيشتر شد
_سلام زري خانم فاطمه هست
کمي بغض کردوگفت
_اره دخترم صبرکن صداش کنم
چند دقيقه اي منتظر ماندم تا فاطمه امد
_سلام بروحاضرشوبريم مسجد
_وا؟؟؟چرا؟
_بروانقدرسوال نکن توچرا چشمات قرمزه؟
فاطمه نگاهش را به زمين انداخت وگفت چيزي نيس با همين چادرميام بريم.
دروبست وباهم به طرف مسجد رفتيم
_علي گفته ديگه.منو نميخواد؟گريه شما هم براي اينه؟
_توازکجاميدوني؟مامان که ميگفت به سميه خانم گفتم علي مريضه!
_ميدونم ديگه واسه همينم صدات کردم ميشه بگي ازمسجد بياد بيرون باهاش کار دارم
فاطمه کمي مردد شدوگفت
_ميخواي حرف بزني باهاش؟دروهمسايه ببينن چي؟
_برام مهم نيس ميتوني اينکاروبکني؟
فاطمه.لبخند زدوگفت :اره ميتونم
به سمت مردونه رفت وبه پسربچه ي کوچکي گفت که علي راصدابزند منم به کوچه خلوتي رفتم ومنتظر ماندم خودمم ازاينهمه جرات خودم متعجب بودم مني که موقع سلام کردن به علي خيس عرق ميشدم اونموقع شب تواون کوچه…………
دست وپام ميلرزيد حسابي استرس داشتم اما اگراينکارونميکردن تا عمرداشتم مديون خودم ميشدم به قول اميرمهدي بايد براي عشق جنگيد مثله علي که براي عشقي که داشت به جنگ ميرفت
صداي قدمهاشوشنيدم مثله هميشه سنگين وباوقار…

ادامه این رمان را فردا شب در سایت حیاط خلوت بخش فرهنگ و هنر ببینید….
ادامه دارد..

اختصاصی حیاط خلوت

♥ جذاب ترین مطالب امروز را اینجا ببینید

اینم ببین!

رمان باورم کن-قسمت شصت و ششم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *