خانه > فرهنگ و هنر > رمان > رمان باورم کن-قسمت شصت و هشتم

رمان باورم کن-قسمت شصت و هشتم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم آرام رضایی را برای شما عزیزان آماده کرده ایم.

خلاصه داستان:

آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه . به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده بود که برای بهتر یادگیری درس بهتره کار عملی انجام بدن و به طور مستقیم روی گل و گیاه کار کنن.

بنا به عللی آنید تصمیم میگیره که به عنوان یه پرستار برای یه خانم سالمند توی یه خونه ی بزرگ که وسط یه باغه کار کنه که بتونه از باغش برای یادگیری رشته اش استفاده کنه.آنید مخصوصا” دنبال خونه ای میگرده که بدون عنصر ذکور باشه و خونه خانم احتشام بهترین جاست چون سالهاست که بچه های خانم احتشام خارج از کشور زندگی میکنن. همه چیز خوب پیش میره تا روزی که آنید از مرخصی میاد و …..

رمان باورم کن

◄آنچه گذشت: قسمت قبل

 رمان باورم کن – قسمت شصت و هشتم

مثل برق و باد یه هفته گذشت. بابا رو آوردیم خونه. چقدر بابا خوشحال بود. چه عشقی می کرد می دید بچه هاش و دوماداش و نوه اش دور و برشن. وقتی همه مون وکنار هم تو خونه می دید بی اختیار می خندیدی. بابام از اولشم خانواده دوست بود اما نمی دونم شاید از یه جاهایی یا یه زمانی تو زندگیش معنی خانواده رو گم کرد. گم کرد و نفهمید که خانواده فقط ۴ تا آدم نیستن که با نسبت خونی کنارهم تو یه خونه زندگی میکنن. تو می تونی با ۱۰ نفر تو یه خونه یا جدا زندگی کنی اما اونها رو جزئی از خانواده ات بدونی. مثل شروین و مامان طراوت که از خیلی قبلتر جزو خانواده ام شدن. یا دوستهام مریم و درسا و مهسا و الناز که ۴ ساله اونها رو خانواده ام می دونم. کاش هیچ وقت هیچ آدمی معنی خانواده اشو گم نکنه. یادش نره که خانواده به آدمهایی میگن که روحشون کنار همه نه جسمشون.

****

قراره یه هفته دیگه مامان بابای شروین بیان ایران. ما باید برگردیم تهران. هم عروسی مهساست هم باید برای اومدن خانواده شروین آماده بشیم. اولش مامان نمی زاشت بریم اما وقتی که فهمید مادر پدر شروین دارن میان راضی شد. وای که چقدر من و نصیحت می کرد چپ می رفت راست می رفت سفارش می کرد که: آنید حواست باشه جلوی مادر پدر شروین گیج بازی در نیاری. دست و پاچلفتی بودنت عود نکنه جلوی اونا. نکنه حرف بی ربط بزنی یا نیشتو بی خودی وا کنی براشون. سعی کن سنگین باشی و خانم. یادتم باشه از این ضایع بازیها که جلوی ما در میاوردی جلوی اونا در نیاری. با بهت گفتم: وا مامان جلوی شما چه ضایع بازی در آوردم؟ مامانم یه ابروش و داد بالا و با لبخند گفت: نه مادر ضایگی نبود فقط من یه چند باری تو وشروین و در حال بوسیدن دیدم و باباتم یه دو دفعه دیده شروین داره دخترش و بغل میکنه و قصد داره ببوستت. آنیتام که دیده شروین افتاده روت.

خجالت کشیدم. یعنی با این توضیحات و روشنگریهایی که مامانم انجام داد همچین خجالت کشیدم و لبم و گاز گرفتم که دوست داشتم می تونستم و اون لحظه فرار می کردم که فقط جلوی چشم مامانم نباشم. طراوت جون یه روز بعد اینکه بابامو آوردیم خونه رفت تهران. من و شروینم فردا صبح می خواستیم بریم.

چی بگم از شروین که نیومده خودشو به زور تو دل کل اهل خونه جا داده یه جورایی که واقعا” حس میکنم دیگه کسی من و نمی بینه. قبلنا که میومدم خونه صدای آنید آنید همه بود که تو خونه می پیچید. همه با من کار داشتن و صدام می کردن و کلی تحویلم می گرفتن. اما الان …. دریغ از یه دونه آنیدی که در کل روز بشنوی. بابا که میگه شادی بیا. شادی فلان کارو بکن. آنیتا و سپندم از لجشون بهم میگن شادی اما نه به اون معنی شاد و خوشحالی که بابا میگه. به زبون ما به میمون میگن شادی.

این دوتا هم شادی گفتنشون همون مفهوم و معنی میمون و میده. یه بار شروین به تقلید از این دوتا مگس بهم گفت شادی. همچین دعواش کردم و تا دوساعت باهاش قهر کردم و جوابشو ندادم که بدبخت شوکه مونده بود. آخرم که با کلی منت کشی راضیم کرد تا باهاش آشتی کنم مظلوم ازم پرسید: تو از اسم شادی بدت میاد؟ پس چرا بابات بهت میگه؟ نگاهش کردم. بیچاره چقدر گیج شده بود و چقدر با احتیاط میگفت شادی. بهش خندیدم و گفتم: نه بدم نمیاد. ولی فقط بابام اجازه داره بهم بگه شادی.

چون شادی که بابام میگه یعنی خوشحالی و سر زندگی. شروین با استفهام و گیج نگاهم کرد. دوباره خندیدم و گفتم: اما سپند و آنیتا بی تربیتن. با مفهوم بد میگن شادی؟ یه ابروی شروین رفت بالا. پوفی کردم و گفتم: بابا اونا وقتی میگن شادی یعنی میگن میمون. شمالیها به میمون میگن شادی. بگم شروین قشنگ یک ساعت سر همین موضوع خندید دروغ نگفتم. هی سعی می کرد آروم بگیره ولی تا صورتش صاف میشد دوباره پقی می زد زیر خنده. آخرم مجبور شدم دستش و بکشم ببرمش تو اتاق که تو تنهایی بخنده تا کسی به عقلش شک نکنه.

****

ما برگشتیم. الان تهرانیم. امشب عروسی مهساست و فردا شبم بابا و مامان شروین قراره بیان. شروین که کلی ذوق زده است.
اما من از هیجان رو به موتم. نه شروین نه طراوت جون هیچی در مورد بابا مامان شروین نمیگن. من فقط می دونم این زن و شوهر به عشق و محبت به هم تو کل فامیل معروفن. یعنی عشقولانه تر از این دوتا تا حالا تو فامیل نبوده.
آخه اینم شد توضیح؟؟؟؟ هیچکی نمیاد بگه اخلاقشون چه جوریه. خوبن؟ بدن؟ اخموان؟ شادن؟ هیچچچچچچچچچچچچچچچچ
همه فقط با یه لبخند نگاهم میکنن. وقتی هم که ازشون در موردشون سوال میکنم می خندن و می گن خودت می بینی می فهمی.
بابا یکی نیست بگه دلهره اضطراب من به کنار، من تا فردا شب از فضولی می میرم.
بی خی الان باید به فکر عروسی مهسا باشم. همه دخترها اومدن. حتی مریم.
وقتی با شروین از در باغ وارد شدیم با چشم دنبال دخترها میگشتم.
اوه اوه تروخدا ببین همه چه روشن فکر شدن. غیر مریم و الناز و درسا، مهام و آیدینم بودن.
قشنگ کش آوردم. این دوتا پرو دوست پسراشونم ورداشته بودن آورده بودن . برم بزنم لهشون کنم این دوتا رو.
رفتیم پیش بچه ها و اول مریم و بغل کردم و یه بوس محکم کردمش و بعد به درسا و الناز چشم غره رفتم.
این دوتا هم با نیش باز به من نگاه می کردن. مهام داشت با شروین حرف می زد و آیدین و بهش معرفی می کرد.
مریم که ما سه تا رو دید که برا هم چشم و ابرو میایم خندید و گفت: بی خیالشون شو این دوتا دیگه مجازن.
برگشتم با تعجب نگاهش کردم.
من: یعنی چی که مجازن؟
مریم با لبخند به الناز و درسا اشاره کرد و گفت: مهام از درسا خواستگاری کرده درسا هم بله داده البته هنوز خواستگاری رسمی مونده فقط زنگ زده تاریخشو اوکی کردن.
النازم که رسما” با آیدین نامزد شده.
با جیغ گفتم: چیییییییییییییییییییییییی ییییییییییییییییییی
اونقدر بلند گفتم که از بین اون همه صدای دوف دوف آهنگ جیغ من بلند تر از همه به گوش رسید و پسرها متعجب برگشتن سمتمون که من فقط برا ماسمالی نیشمو باز کردم.
من: یعنی چی رسما” نامزدن؟ کی آخه؟ چرا بی خبر؟ چرا کسی به من نگفت؟
الناز یه اخمی بهم کرد و گفت: هیچم بی خبر نبود. همه می دونستن تو هم اگه اون گوشی وامونده ات روشن بود و می شد پیدات کرد بهت میگفتم.
با تعجب بهش نگاه کردم. تازه یادم افتاد که دقیقا” از اون روزی که داشتیم می رفتیم شمال من این گوشیمو انداختم تو کیفتم و تا حالا یه نگاهم بهش ننداختم. یعنی اونقدر تو این مدت هیجان زده و مشغول بودم که اصلا” حواسم به گوشیم که یه زمانی به جونم بسته بود نبود.
این بار نیش من بود که باز شد. اونم برای غذر خواهی. اما مگه الناز کوتاه میومد. آخرشم مجبور شدم برای دفاع از خودم از بابام مایع بزارم.
برگشتم گفتم: خوب ما رفته بودیم شمال آخه بابام مریض بود سکته کرده بود.
همه بهت زده اومدن سمتم و سعی کردن دلداریم بدن و کلا” قضیه الناز فراموش شد. بعدم درسا گفت که قراره هفته دیگه مهام رسما” بیاد خواستگاری و اونم که بله رو زودتر داده بهش.
شادیمون تکمیل بود تنها ناراحتیمون تنهایی مریم بود. اما اون بیچاره اصلا به روی خودش نمی آورد و می گفت و می خندید.
وای چی بگم از مهسا که چقدر خانمِ نازی شده بود. میگم خانم چون وقتیم که عروس شده بود خانمی و وقار از سر و روش می بارید. من یکی که عمرا” این ریختی عروس بشم. شک دارم موقع عروس شدنمم بتونم خانم وار رفتار کنم.
همیشه تو مهمونیها و عروسیها ما ۵ تا مثل میمون مدام وسط بودیم و خودمون و تکون می دادیم. اینجا هم مستثنا نبود. نه تنها ما ۵ تا وسط بودیم اون ۴ تا پسر بدبختم مجبور کرده بودیم که پا به پای ما بیان وسط و قر بدن. دو سه دور اول سعی می کردیم دخترا با هم برقصیم که مریم تنها نباشه اما سر چهارمین دور یهو نمی دونم از کجا یه پسره خودشو انداخت وسط ماها و بین این همه آدم رو کرد به مریم و گفت: ببخشید من با شما ؟؟؟؟
هاننننننننننننننننننننننن ننننننننن
ماها که مثل خنگا داشتیم نگاهش می کردیم. یهو این دهن بی صاحاب من وا شد و گفتم: مگه یار کشیه که شما با ایشون باشین؟
پسره خجالت کشید بدبخت و یه لبخندی زد و گفت: نه منظورم اینه که میشه با هم برقصیم؟
ماهام مثل منگلا یه نگاه به مریم یه نگاه به این پسره می کردیم. به چشم برادری خوب چیزی بودا.
مریمم یه نگاه به ماها کرد و بعدم به پسره. یهو شونه اشو انداخت بالا و گفت چرا که نه.
همچین گفت چرا که نه یاد این ندا تو چرا که نه افتادم. خنده امم گرفته بود.
جلوی چشمهای ما مریم با پسره رفت یه وری و شروع کردن به رقصیدن ما سه تا هم مثل مجسمه خشک شده بودیم و بی قر ایستاده بودیم تو جامون.
میگم سه تا چون مهسا نبود داشت با هومن می رقصید.
ماها همچنان داشتیم به مریم و پسره نگاه می کردیم که دیگه نمی رقصیدن و داشتن حرف می زدن. بعدم از پیست رقص رفتن بیرون و رفتن روی انتهایی ترین میزِ ممکنه نشستن و کماکان حرف می زدن.
یهو مهسا اومد وسط ماها و گفت: اِه هیراد مریم و کجا برد؟؟؟؟
سریع برگشتیم سمت مهسا.
درسا: هیراد، هیراد کیه؟
یه پشت چشم برا درسا نازک کردم و گفتم: هیراد منم. خوب همین پسره است که رفت با مریم برقصه اما به دودقیقه نکشید دوتایی رفتن یه کارای دیگه بکنن.
الناز: حالا هر چی. این هیراد کی هست اصلا؟
مهسا: پسر عموی هومنه. نه انگاری چشمش مریم و گرفته. آخی طفلی پسر خوبیه. با باباش تنها زندگی میکنن. مامانش دو سال پیش فوت کرده.
من و درسا به هم نگاه کردیم ولبخندهای پنهانی زدیم.
در کل عروسی حواسمون به این دوتا بود که نکنه یه وقت کسی بره مزاحمشون بشه. تا جای ممکن این دوتا رو از تیر رس نگاه افراد دور نگه داشتیم تا حسابی با هم تنها بمونن و حرف بزنن. راستش خیلی تمایل داشتیم که مریم و هیراد و یه جوری به هم بچسبونیم و وقتی هم که وسطای عروسی دیدم مریم ناراحت سرشو انداخته پایین و هیراد دست مریم و تو دستش گرفت تا آرومش کنه بسیار خوشنود گشتیم. البته ذوق مرگ می شدیم اگه یه ماچی هم از هم می کردن. اما خوب دیگه ما زیادی رو داشتیم.
عروسی معرکه ای بود. ماهام حسابی قرهامون و خالی کردیم. منم از استرس فردا شبم کم شد.

شب که برگشتیم خونه یه راست رفتم تو اتاقم شروینم دنبال من اومد تو و در و بست.

با تعجب برگشتم نگاهش کردم و گفتم: چرا اومدی اینجا؟ برو تو اتاقت لباسهاتو عوض کن.
شروین یه نگاه به سرتا پای من انداخت. از همون دم در عمارت مانتومو در آورده بودم و انداخته بودم رو دستم و وارد اتاق که شدم پرتش کردم رو مبل و کت کوتاه لباسمم در آورده بودم. لباسم دکلته مشکی بلند بود که یه دنباله که، پشت لباس کشیده می شد و من رسما” به غلط کردن افتاده بودم که چرا این لباس و پوشیدم. چون همه اش حواسم باید به دنباله لباسم می بود که نره زیر دست و پای این و اون و یه ۷-۸ باریم روش لگد کرده بودن.
من: شروین با توام. به کجا نگاه می کنی؟
شروین اصلا” سوال قبلیمو نشنیده بود فقط داشت با چشمهاش من و قورت می داد. خنده ام گرفته بود.
یه لبخندی زد و یه قدم اومد سمتم.
شروین: تو این لباس معرکه شدی. خیلی خوشگل شدی.
یه لبخندی زدم. اومد جلو تر و دستش و انداخت دور کمرم تو چشمهام نگاه کرد و ملتمس گفت: میشه امشب اینجا بخوابم؟
آخی طفلی چه مظلوم گفت. آخی بیاد بخوابه خوب.
یهو یه فکری مثل برق از تو سرم گذشت. یکم خودمو بهش نزدیک کرد و دستهامو آوردم بالا و گذاشتم رو سینه اشو یکم با کرواتش بازی کردم . چشمهامو مهربون کردم و تو چشمهاش نگاه کردم.
به لبهاش نگاه کردم و گفتم: می تونی بخوابی اما فکر کنم اذیت بشی.
یکم اخم کرد و گفت: اذیت برای چی؟
ناراحت تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم: برای اینکه می ترسم نتونی بخوابی. آخه من که تا صبح خوابم نمی بره. بس که استرس مامانت اینا رو دارم.
شروین یه دستشو آورد بالا و موهامو از رو صورتم زد کنار و گونه امو نوازش کرد و گفت: عزیز دلم استرست بی خوده. مامان بابای من که ترس ندارن.
صدامو آروم کردم و سرمو انداختم پایین وبه کروات و دستم نگاه کردم و گفتم: اگه حداقل یه کوچولو در مورد اخلاقشون می دونستم شاید منم اون وقت می تونستم مثل تو بگم ترس ندارن. اما الان … دارم از اضطراب می میرم. من هیچی در مورد مادر و پدرت نمی دونم.
شروین دستشو آورد گذاشت زیر چونه امو سرمو بلند کرد و تو چشمهام نگاه کرد و گفت: یعنی انقدر داره اذیتت میکنه؟
آخ جون آخ جون دارم موفق میشم. الانه که بگه الانه که لو بده و در مورد مامانش اینا حرف بزنه.
ناراحت سرمو تکون داد. هنوز تو چشمهاش نگاه می کردم. قد یه دقیقه تو چشمهام نگاه کرد و آروم سرشو خم کرد و لبهامو نرم بوسید.
دوباره تو چشمهام نگاه کرد و گفت: اگه این جوریه که ……… خوب …………………… من نمی تونم کمکت کنم. باید صبر کنی تا فردا.
یه دقیقه هنگ بودم. شروین این و گفت و خودشو ازم جدا کرد و با نیش باز عقبی رفت سمت در و همون جور که در و باز می کرد گفت: یاد بگیر وقتی ذوق مرگی از هیجان رسیدن به چیزی که می خوای چشمهات قر ندن و نرقصن .
در و باز کرد و با خنده بلند رفت بیرون از اتاق.
من موندم، مات و مبهوت که چشم چه جوری قر میده آخه؟؟؟؟؟

****
اومدیم فرودگاه. دل تو دلم نیست. دارم سکته می کنم. یعنی اگه بگم برا کنکورمم این جوری نبودم دروغ نگفتم. می ترسم. نکنه از من خوششون نیاد. نکنه به نظرشون زشت باشم. نکنه بگن این دختره کیه که شروین ما گرفته اتش. همچین می گم گرفته انگار هندونه خریده.
ای مرده شورتو ببرن درسا همه اش تقصیر توی نکبته بس که دیشب زیر گوشم و کل امروز از پشت تلفن در مورد خانواده های مایه دار که تو خارج زندگی میکنن و از مادر شوهرهای خونه خراب کنشون که چشم ندارن عروسشون و ببینن تعریف کرد که الان قلبم داره از جاش در میاد.
همچینم میگفت مایه دار انگار ما تو کارتون زندگی می کنیم و خونه امو حلبی آباده. ناسلامتی خونه ما هم بزرگه بابام یه شرکت ساختمون سازی داره. اما خوب یه جورایی راست میگه ما دو سه تا کارخونه نداریم.
در هر حال …. بمیری درسا. امیدوارم بتونم همه این استرس وارد کردنات و جبران کنم.
طفلی شروین کلی نگرانم شد اما بدجنس بازم چیزی در مورد مامانش اینا بهم نگفت. من نمی دونم این چه عشق و محبتیه که این پسره حالِ رو به موت من ومی ببینه و صداش در نمیاد یک کلمه تعریف کنه. گودزیلا…..
هی چشم چشم میکنم ننه بابای شروین و پیدا کنم. یکی نیست بگه عقل کل تو مگه اینا رو میشناسی یا اینکه محض رضای خدا عکسشون و دیدی که بخوای پیداشون کنی. این چند روزه هر کار کردم به هر بهانه ایی لب تاپ و گوشی شروین و بگیرم توش بگردم شاید عکسی از خانواده اش توش بود من شکلشون وببینم یکم دلم آروم بشه نشد که نشد. یعنی نزاشت که بشه. مثل عقاب بالا سر لب تاپ و گوشیش بود نزاشت انگشت بزنم بهشون.
وقتیم می رفت بیمارستان لب تاپ و می برد با خودش اعتراضم که می کردم فقط ابرو می نداخت بالا برام و نیشش و باز می کرد. آی لجم می گرفت، آی لجم می گرفت.
هنوز دارم تو جمعیت دنبال یه خانم و آقای پیر می گردم. شروین کمرم و گرفت و گفت: بیا اومدن.
مثل اردک تند تند سرمو به چپ و راست چرخوندم و دنبال توهمات ذهنیم گشتم.
– شروین ….
یکی جیغ کشون شروین و صدا کرد. دست شروین از کمرم جدا شد و با لبخند خوشحال و گشاد رفت سمت یه خانم و همچین بغلش کرد که یه لحظه قلبم ایستاد.
یعنی چی؟ شروین چرا این خانم جوونه رو بغل میکنه؟ این کیه آخه؟ نکنه دوست دخترش باشه؟
بی اختیار اخمهام رفت تو هم. شروین و اون خانم همچین همدیگرو بغل کرده بودن و فشار می دادن و هی تپه و توپه تف می چسبوندن که کفرم در اومده بود. می خواستم برم جلو و با مشت بزنم تو کمر شروین و جداشون کنم و با جیغ بگم: بابا اینجا ایرانه این بی ناموسی ها رو ببرین کشور خودتون.
یه نگاه به خانمه کردم. یه خانمی بود ۳۰ و خورده ساله. از اون فاصله که بودم درست نمی دیدمش. این شروین گنده هم که جلوش بود به کل دید منو گرفته بود.
اما این و می دونستم که خانمه اونقدر ریزه میزه و کوچولوئه که مثل یه بچه تو بغل شروین گم شده. فکر کنم قدش به زور به ۱۶۰ می رسید. جلوی شروین ریزه ترم نشون می داد. کم کم کم یه ۳۰ سانتی از شروین کوتاه تر بود.
خاک بر سر بی سلیقه ات بکنن شروین. با این دوست بودی؟؟؟ ببین چه جوری بغلش کرده این زنه جلوی من مثل جوجه است دیگه تو که هیچی. من یه کله ازش بلند ترم.
چشمم به شروین و زنه و لاو ترکوندنشون بود که دیدم یه مرده ۴۰ و خورده ساله هم اومد کنارشون و با لبخند به شروین نگاه کرد. اوه اوه این آقاهه چه خوشتیپه. موهای جو گندمی جذابی داشت. قدشم بلند بود اما از شروین یکم کوتاه تر بود. هیکلشم خوب بود چهار شونه و پر ابهت. عینکیم که رو چشمش بود جذابیتشو بیشتر کرده بود.
اِه این آقا خوشتیپه کیه دیگه؟
تو کف مرده بودم که شروین سرشو بلند کرد و به آقاهه نگاه کرد. زنه رو ول کرد و رفت سمت مرده.
شروین: بابا …..

——————————————————————————–

هان؟ چی گفت؟ گفت بابا؟؟؟؟؟ بابا کیه؟ این کجاش باباست؟ این بیشتر به برادر بزرگتر می خوره تا بابا. صبر کن ببینم اگه این باباست نکنه … نکنه ….. نهههههههههههههههههه
نه رو با صدای بلند گفتم همچین با بهت و تعجب گفتم نهههههههههه که دهنم یه متر باز موند. از طرفی هم صدای نه ام باعث شد شروین و اون مرد و زن برگردن سمت من و توجهشون به من جلب بشه.
شروین با لبخند و مرد و زن کنجکاو نگاهم کردن. شروین اومد سمتم و دستش و حلقه کرد دور کتفم و من و یکم هل داد جلو و رو به زن و مرد گفت: معرفی میکنم. این دختر خانم عزیز هم عشق زندگی من، لبخندم آنید.
مرده یه ابروش و برد بالا و شیطون و شوخ گفت: اسم دخترم لبخنده؟
شروین خندید و گفت: نه بابا جون اسمش آنیده اما لبخند منه. برا شما همون آنید جونه.
مرده بلند خندید. چشمم رفت سمت خانمه. با لبخند داشت نگاهم می کرد. تازه یادم افتاد دهنم هنوز بازه. سریع جمعش کردم که باعث شد شروین و اون مرد و زن بخندن.
سرمو انداختم پایین.
بمیری آنید چقدر مامانت سفارش کرد بهت هنوز دو دقیقه نگذشته داری سوتی میدی جلوشون.
یهو یکی محکم بغلم کرد. مبهوت با چشمهای گشاد حواسمو جمع کردم ببینم کیه من و فشار میده رآخه.
نگاه کردم دیدم مامان شروین بغلم کرده و تو همون حالت میگه: وای شروین چقده ماهه. راست میگفتی واقعا” دیدنیه. نمی تونستی توصیفش کنی. چقدر پشیمونم که زودتر نیومدم ببینمش.
همچینی تو دلم شربت درست کردن. خوشحال نیشم باز شد. منم مامانش و بغل کردم. بعد مامانش، باباش اومد و بغلم کرد و پیشونیمو بوسید.
آخی چه بابای خوبی. چه ننه بابای خوبی.
تو دلم داشتم به حرص خوردن و استرس و اضطرابم می خندیدم. که چشمم به شروین افتاد که داشت چرخ چمدونای مامان و باباشو هل میداد که راه بیوفتیم. مامان شروین دستشو انداخت دور کمرم و به جلو هدایتم کرد. بین مامان و باباش راه می رفتم.
زیر چشمی به مامانه نگاه کردم. چه صورت صاف و بچگونه ای داشت. با یه حساب سر انگشتی می فهمیدی که کم کم باید چهل و اندی سن داشته باشه اما جان خودم به جونی و شادابی زنای ۳۶-۳۷ ساله بود. شاید به خاطر قد کوتاه و هیکل ریزه میزه و مرتبش و صورت بچگانه اش بود. طوری که خودمو در برابرش خیلی گنده می دیدم.
باباشم خوب مونده بود. انگاری زندگی به این زن و شوهر خوب ساخته. اما هنوز یه شکی داشتم که نکنه اینا ننه بابای شروین نباشن.
رسیدیم به ماشین و بابا و مامان شروین سوار شدن و شروینم رفت چمدونا رو بزاره تو ماشین. آروم رفتم کنار شروین و با دندونایی که بهم فشارشون می دادم تا لبم کمتر تکون بخوره و بتونم بدون اینکه کسی بفهمه با شروین حرف بزنم گفتم: شروین اینا مامان باباتن؟
شروین با تعجب نگاهم کرد و گفت: آره مگه نگفتم؟
چشمهامو ریز کردم و بی خیال مخفیکاری شدم و گفتم: نه کی گفتی؟؟؟ دو ساعته دارم همه مدل نسبتی براشون درست میکنم. از دوست دختر سابق گرفته تا خواهر و برادر و فامیل و هر کسی غیر از مادر و پدر. مگه مامانت اینا چند سالشون بود تو به دنیا اومدی. بیشتر بهشون می خوره که تو برادرشون باشی تا بچه.
شروین آخرین چمدون و گذاشت تو ماشین و درشو بست و با خنده دستشو انداخت دور شونه امو گفت: قربونت برم. چرا انقده خودتو اذیت کردی. همه همین فکرو می کن. مامان بابای من زیادی جوون موندن. اینم به خاطر محبتیه که بینشونه نزاشته خم به ابروشون بیاد.
حالاهم خودتو اذیت نکن بیا برو بشین. هی بهت گفتم نگران مامان بابای من نباش. دیدی نگرانی نداشت.
پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم: مثلا” اگه میگفتی مامان بابات به این خوبین من می خواستم بخورمشون؟ لوس. نمی دونی چقدر استرس داشتم کم مونده بود پس بیوفتم.
شروین بلند خندید و در ماشین و باز کرد و منتظر شد تا من سوار شم. رفتم و رو صندلی عقب پیش مامانش نشستم قبل از اینکه در و ببنده یه لبخند قشنگ و پر محبت بهش زدم که اونم یه چشمک زد و لبش و غنچه کرد و یه بوس برام فرستاد.
لبخندم عریض شد و ردیف دندونام پیدا شد. خوشحال سرمو چرخوندم سمت دیگه که نیشم بسته شد.
مامان و باباش جفتشون داشتن با لبخند به من نگاه می کردن. من که خجالت مجالت سرم نمیشه احساس کردم لپام گلی شد. سرمو انداختم پایین.
مامان شروین با لبخند گفت: مهبد این دوتا تورو یاد چیزی نمی ندازن؟؟؟
بابای شروین بلند خندید و گفت: چرا.
هرچی صبر کردم که چرا و چیو ؟ تعریف کنه و بگه یاد چی افتاده اما نگفت.
تو کل مسیر مامان شروین حرف زد و باباش ادامه داد. منم لال. باز شروین یکم همراهیشون می کرد.
خلاصه با کلی خنده و شوخی و حرف مسیر طی شد و رفتیم خونه. تا رسیدیم مامان بابای شروین پیاده شدن و رفتن. منم صبر کردم با شروین برم تو عمارت.
عجیب این پدر و مادر به آدم آرامش می دادن. اونقدر خوش اخلاق و خندون و مهربون بودن که آدم خود به خودی باهاشون احساس راحتی می کرد.
با هر نگاهی که به هم می کردن میشد فهمید که چقدر همو دوست دارن. از دهنشون مهبد جان و شایا جان نمیوفتاد. اسم مامان شروین شایا بود و حقا که شایسته و سزاوار بود مثل اسمش.
الان می فهمیدم که شروین محبتش و آرامشش و از کی به ارث برده.
کنار در ماشین منتظر دست به سینه ایستادم. شروین با یه لبخند اومد سمتم و دستشو انداخت دور کمرم و با هم رفتیم تو عمارت.
آخی طراوت جون چقده خوشحال بود. نمی دونم بعد چند وقت پسرش و عروسش و دیده بود اما از اشک شوقی که می ریخت پیدا بود خیلی دلتنگشونه.
از اونجا که مادر و پدر شروین خسته بودن سریع براشون میز شام و چیدیم و شام خوردیم. بعد شام به طراوت جون شب بخیر گفتیم وهر کی رفت سمت اتاقش که بخوابه و صحبتها رو گذاشتن برا فردا.
اتاق مامان بابای شروینم طبقه دوم بود. اول اون دوتا رفتن بالا و پشت سرشون من و شروین. داشتم از پشت نگاهشون می کردم.
بابا دستشو انداخت بود دور شونه های مامان و آروم با هم حرف می زدن و ریز ریز می خندیدن و هر چند لحظه یه بارم بابا، مامان و به خودش فشار می داد.
آخی چقده این دوتا عشقولانه بودن. سرمو کج کرده بودم و با عشق به محبت این دو نفر نگاه می کردم که یه دستی اومد دور کمرم.
برگشتم دیدم شروین کنارمه و دستش و انداخته دور کمرمو منو سمت خودش کشیده. یه لبخند بهش زدم و آروم سرمو تکیه دادم به کتفش.
بی هوا گفتم: مامان باباتو خیلی دوست دارم.
یه لبخند مهربون زد و گفت: تو همه رو دوست داری چون خودت مهربونی.
یه اشاره ای با سر به مامان باباش کردم وگفتم: آخه کی می تونه این دو نفرو دوست نداشته باشه. همین جوری که بهشون نگاه می کنی ازشون محبت ساطع میشه.
یه لبخند قشنگ بهم زد و آروم رو موهامو بوسید. لبخند اومد رو لبهام.
سرمو که بلند کردم دیدم مامان و بابا بالای پله ها ایستادن و بهمون می خندن. نمی دونستم نیشمو براشون باز کنم که این صحنه رو دیدن یا سرمو بندازم پایین و خجالت بکشم.
در هر حال هیچ کاری غیر از یه لبخند کوچولو نکردم. رسیدیم بالای پله ها. اتاق مامان اینا انتهای راهروی سمت چپی بود یعنی چند تا اتاق بعد من.
ایستادیم جلوشون و شروین با ذوق گفت: خوشحالم که اینجایین.
مامان خندید و گفت: ماهام خوشحالیم که اومدیم. هیچ جا صفای اینجا رو نداره اونم با بودن شماها.
یه لبخند زدم. باید شب بخیر می گفتیم. هنوز نمی دونستم چی باید صداشون کنم. مامانش که خیلی جون بود و من اصلا” دلم نمیومد بهش بگم مامان احساس می کردم یه جورایی بیشتر شبیه خواهرمه تا مادر شوهر. اما بابا خیلی مهربون بود. واقعا” قیافه اش مثل پدرای خوب بود.
رفتم جلو و گونه مامان و بوسیدم و گفتم: شبتون بخیر شایا جون خوب بخوابی.
مامان با شنیدن شایا جون خندید و گفت: تو هم خوب بخوابی عزیزم.
رفتم جلوی بابا و گونه اونم بوسیدم و گفتم: شب خوش بابا مهبد.
اومدم بیام عقب که بغلم کرد و رو موهامو بوسید و گفت: ممنونم ازت برای همه زحماتی که کشیدی.
گیج نگاهش کردم. منظورشو از زحمات نشنیدم. من مگه چی کار کردم همه کارها رو آشپز و اینا انجام دادن من فقط خوردم. آهان یه بارم به مهری خانم گفتم شام و بیارن. اینا که زحمتی نداشت.
با این حال چیزی نگفتم. شروینم مامان و باباش و بوسید و شب به خیر گفت.
بعدش مامان و باباش دوتایی دست تو گردن هم رفتن سمت اتاقشون. منو شروینم تو جاهامون ایستادیم و تا نرفتن تو اتاقشون چشم ازشون بر نداشتیم.
در که پشت سرشون بسته شد برگشتم سمت شروین و ازش پرسیدم: بابات چرا فکر می کرد من کارها رو انجام می دم؟؟؟؟
شروین اول متعجب با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد. بعد چند ثانیه که منظورمو فهمید بلند زد زیر خنده. اونقدر بلند که از ترس اینکه بابا اینا به خاطر صدای بلندش نیان بیرون مجبور شدم بپرم و با دست جلوی دهنشو بگیرم. که باعث شد خنده اش خفه بشه اما هنوز تن و بدنش از زوره خنده می لرزید.
رو پنجه پام بلند شدمو یه جورایی برای اینکه هم قد شروین بشم مجبور شدم سرشو بکشم پایین که یه کوچولو کج شده بود سمت پایین. صورتم نزدیک صورت و گردنش بود و دستهام جلوی دهنش. نفسهام تو صورتش می خورد. نفسهایی که از اضطراب بیرون نیومدن مامان بابای شروین تند تند شده بود.
آروم گفتم: شروینم ساکت الان مامانت اینا میان بیرون زشته . بیچاره ها خسته ان.
نگران یه چشمم به شروین بود و یه چشمم به انتهای سالن و مواظب بودم که نکنه یه وقتی کسی از اتاق مامان اینا بیاد بیرون.
خیالم که از بابت مامان و بابا راحت شد چشمم و چرخوندم سمت شروین. سرشو یه کوچولو کج کرده بود سمت منو با چشمهاش یه جور عجیبی بهم نگاه می کرد.
تا حالا این نگاهش و ندیده بودم. دیگه نمی خندید. دیگه نمی لرزید فقط نگاه می کرد. چشمهاش خمار شده بود.
بمیرم براش انگاری خیلی خوابش میاد. از چشمهاش خواب می باره.
آروم دستمو از جلوی دهنش برداشتم. هنوز فاصله صورتهامون کم بود. هنوز نفسم به صورتش می خورد.
آروم پچ پچ وار گفتم: بمیرم عزیزم خوابت میاد؟ امروز خیلی خسته شدی. به خاطر مامانت اینام هیجان زده بودی کلی انرژی مصرف کردی. برو بخواب گلم.
آروم رفتم جلو که گونه اشو برای شب بخیر ببوسم که با یه حرکت دستشو انداخت دور کمرمو سرشو چرخوند و جای گونه اش لبهاشو گذاشت روی لبهامو یه بوسه طولانی و پر احساس ازم گرفت.
مست بوسیدنش بودم تا حالا این جوری پر شور و با ولع نبوسیده بودنم انگار می خواست درسته قورتم بده. اونقدر با هیجان می بوسید که من و هم وادار می کرد همراهیش کنم. دیگه کم کم دستها و بدنم در اختیارم نبودن. دستهام پیچید دور گردن شروین و تو موهاش می چرخید. با هر بوسه بدنهامون به هم نزدیک تر میشد و حلقه دستهامون تنگ تر.
سرمست از بوسه اش بودم و هنوز سیراب نشده بودم که لبهاشو جدا کرد و قبل از اینکه چشمهامو باز کنم خودشو ازم جدا کرد و با یه شب بخیر سریع رفت تو اتاقش.
گیج و مبهوت از این حرکتش به در بسته اتاقش نگاه کردم.
واه این چرا همچین کرد؟ چه یهو خوابش گرفت. حالا همین جا که نقش زمین نمیشدی بخوابی که . لوس….
شونه ای بالا انداختم و رفتم سمت اتاقم.

ادامه دارد…

شما عزیزان می توانید هر شب حوالی ساعت ۲۲ با مراجعه به سایت حیاط خلوت بخش فرهنگ و هنر>رمان>رمان باورم کن یک قسمت از این رمان زیبا را بخوانید.

همچنین می تونید نظر خودتون رو راجع به این رمان برامون بنویسید

اختصاصی حیاط خلوت

♥ جذاب ترین مطالب امروز را اینجا ببینید

اینم ببین!

رمان باورم کن-قسمت شصت و ششم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *