روضه شب نهم محرم | روضه حضرت عباس
در ادامه مجموعه ای از متن روضه سوزناک برای حضرت عباس علمدار کربلا ، متن روضه شب نهم محرم و تاسوعای حسینی و روضه حضرت عباس را می خوانید .
روضه جدید و سوزناک شب نهم محرم برای حضرت عباس
روضه حضرت عباس
متن روضه:
راوی:
امشب شب وفاداریست…شب غیرت، شب علم، شب دستانی که افتادند اما حیا را زمین نگذاشتند…
امشب شب نگاهیست که در دل تاریکی، دنبال مشک پاره میگردد…شب صدای افتادهایست که گفت:یا أخا أدرک أخاک…
امام حسین (ع):عباس جان…امشب، شب توست…شب تو و مشک پارهات…شب تو و دستان بریدهات…
تو را با دستان بریدهات نمیشناسند…تو را با وفاداریات میشناسند…
عباس (ع):آقا جان…این خیمهها چشم به راهاند…لبهای خشکیدهی اطفال را به دلم گره زدهام…صدای رباب هنوز در گوشم است:“عباس، امان از لب خشک علیاصغر…”
راوی:
تاسوعا یعنی شب وعدهی آب…یعنی شب امید خیمهها به مشک پُری که بر دوش علمدارشان خواهد درخشید…
اما مگر دشمن میگذارد؟مگر حرمله در کمین نیست؟مگر عمود آهنین، پشت نگاه وفادار عباس را نشکست؟
عباس (ع):برادرم…به من اجازه بده بروم…آب نه برای من، که برای طفلان میخواهم…
اگر دستم را ببرند، مشک را با دندان میگیرم…اگر چشمم را کور کنند، دلم راه را میشناسد…
من سقا نیستم اگر آب را نرسانم…
راوی:
و رفت…با علم، با مشک، با غیرت…
وارد شریعه شد…آب را در مشت گرفت…نزدیک دهان برد…
اما صدایی آمد…صدایی که نه از بیرون، که از دلش آمد:
عباس جان…تو بخوری و علیاصغر تشنه باشد؟…
راوی:
آب را ریخت…و دلش را هم با آن…
و برگشت…اما…
تیر آمد، از پشت…دست افتاد، اما علم نیفتاد…
و دشمن، ترسید از محکم بودن دستِ بیدستِ عباس…
راوی:
دست دیگرش را هم بریدند…اما مشک را با دندان نگه داشت…
اما یک تیر…نه به قلب،نه به سینه…به مشک خورد…
مشکی که امید خیمهها بود…
و دیگر عباس، نرفت سمت خیمه…
عباس (ع):آقا جان…دیگر اجازه بده نیایم…
مشک پاره شده…دستهایم نیست…شرمندهام…مبادا رباب ببیند و بپرسد: پس آب کجاست؟
راوی:
و همانجا نشست…خون از دو دستش جاری بود…علم بر خاک افتاده بود…و صدای حسین رسید…
یا عباس… اخا…
امام حسین (ع):عباس…چرا جوابم را نمیدهی؟تو که همیشه پیشتر از صدایم میآمدی…
برادر!چرا دست نداری در آغوشم بگیری؟
راوی:
و زینب آمد…و صدا زد:برادرم کو؟چرا صدای علم نمیآید؟کجا افتاد آنکه با غیرتش کوهها میلرزیدند؟
راوی:
تاسوعا به پایان رسید…و از آن شب به بعد، هیچکس عباس را “سقا” صدا نزد…اما همه، به احترام وفاداریاش، ایستاده گریه کردند…
پایان روضه | آغاز داغی که حسین را شکست
و از آن شب، دیگر خیمه، امید نداشت…از آن شب، دیگر مشک، پُر نشد…و حسین، دیگر پشت نداشت…
گردآوری: حیاط خلوت
حیاط خلوت مجله تفریحی شامل جذاب ترین مطالب سرگرمی و سبک زندگی 