خانه > فرهنگ و هنر > رمان > رمان باورم کن-قسمت پنجاه و هشتم

رمان باورم کن-قسمت پنجاه و هشتم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم آرام رضایی را برای شما عزیزان آماده کرده ایم.

خلاصه داستان:

آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه . به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده بود که برای بهتر یادگیری درس بهتره کار عملی انجام بدن و به طور مستقیم روی گل و گیاه کار کنن.

بنا به عللی آنید تصمیم میگیره که به عنوان یه پرستار برای یه خانم سالمند توی یه خونه ی بزرگ که وسط یه باغه کار کنه که بتونه از باغش برای یادگیری رشته اش استفاده کنه.آنید مخصوصا” دنبال خونه ای میگرده که بدون عنصر ذکور باشه و خونه خانم احتشام بهترین جاست چون سالهاست که بچه های خانم احتشام خارج از کشور زندگی میکنن. همه چیز خوب پیش میره تا روزی که آنید از مرخصی میاد و …..

رمان باورم کن

◄آنچه گذشت: قسمت قبل

 رمان باورم کن – قسمت پنجاه و هشتم

نگاه شروین جدی بود اما همراه با لبخند. یه قدم بهم نزدیک شد و تو چشمهام نگاه کرد. شروین : آنید ….. تو نسبت به من چه احساسی داری؟ ماتم برد. بی اختیار دهنم باز شد و گفتم: هان….. یه لبخند زد و گفت: هان نه جواب می خوام… گیج تر گفتم: احساس؟؟؟!!! نمی دونم….. یک قدم نزدیک شد و گفت: نمی دونی یا نمی خوای بدونی و نمی خوای بگی؟ فقط نگاهش کردم. یک قدم دیگه نزدیکتر شد و گفت: می خوای بدونی؟ بازم تنها جوابم نگاه خیره اش بود. فاصله کم بینمون و هم با قدمش از بین برد و کامل نزدیک و رو به روم ایستاد. چشمش تو نگاهم بود. همون جور که جلوم بود یکم دستش و کج کرد و دستمو گرفت. دستم گرم شد. با چشمهای گشاد بهش نگاه کردم. با آرامش نگاهم کرد. شروین: وقتی دستت و می گیرم چه احساسی داری؟ نگاهش کردم. دستمو ول کرد. خم شد جلو دستش و حلقه کرد دورم و من و کشید تو بغلش. همه تنم آتیش گرفت. ضربان قلبم رفت رو هزار. قلبم داشت از جاش کنده می شد. اونقدر هنگ کارهاش بودم که مغزم قفل کرده بود و بی حرکت و مبهوت تو جام تو بغل شروین ایستاده بودم. شروین خودش و کشید کنار و دستهاش از دور بازوهام باز شد و رو شونه ام قرار گرفت.

دوباره تو چشمهام نگاه کرد و گفت: وقتی بغلت می کنم چه طور؟ با صورتی که ازش حرارت ساطع میشد و با نگاه متعجب همراه یه ترس عجیب بهش نگاه کردم. خودش و خم کرد تا هم قد من بشه. دستهاش هنوز رو شونه ام بود. دقیق تو چشمهام نگاه کرد. چشمهاش رو صورتم سر خورد و رو لبهام ایستاد. خودش و کشید جلو به سمت لبهام. با ترس نگاهش می کردم. نفسم بند اومده بود. ضربان قلبم از ۱۰۰۰ رسیده بود به ۱۰٫ با یه حرکت و یه فرمان از مغزم خودم و یه کوچولو کشیدم عقب شروین تو یک سانتی صورتم متوقف شد. چشمهاش چرخید و اومد بالا و تو نگاه ترسونم قفل شد. یکم خودش و کشید عقب و دقیق بهم نگاه کرد. شروین: یا اگه بخوام این کارو بکنم چه حسی پیدا می کنی. نفسم حبس بود. یه ترسی تو وجودم دویید. از اینکه دستمو گرفت نترسیدم. از اینکه بغلم کرد نترسیدم. از اینکه خواست ببوستم نترسیدم. از چیزی که داشت تو مغزم فریاد می کشید ترسیدم. از داغی دستهام زیر دستهای شروین. از گرمی تنم و ضربان شدید قلبم وقتی تو بغل شروین بودم. از بند اومدن نفسم با فکر بوسیدن شروین. از احساسی که داشتم و انکارش می کردم و الان به شکل خیلی بدی داشت فریاد می کشید. نفس حبس شدم با صدا از دهنم خارج شد. زیر نگاه شروین داشتم می سوختم. نگاه منتظرش نگاهی که جواب می خواست. نفسهام تند شد. قفسه سینه ام با شدت بالا و پایین می رفت.

یه قدم عقب رفتم. دستهای شروین از رو شونه ام جدا شد. صاف ایستاد و منتظر و نگران بهم چشم دوخت. نگاهمو از چشمهای شروین گرفتم. داشت نابودم می کرد. گیج بودم. فکرم ثابت نمی شد. نگاهم مدام می چرخید. به چپ و راست. به هر جا غیر شروین. لبهای خشکمو با زبون تر کردم. عصبی دست تو موهام کشیدم. بریده بریده و عصبی گفتم: من… من …. باید برم. یه قدم به سمت در برداشتم که شروین اومد جلوم. با صدای نگرانی گفت: آنید حالت خوبه؟ خوبم؟ افتضاحم. نابودم. با چشمهای بسته تند تند سرمو به نشونه آره تکون دادم. نمی خواستم نگاهش کنم. می خواستم فرار کنم. سرمو چرخوندم سمت چپ که نگاهش نکنم. شروین آروم و نگران گفت: آنید … جواب من چیه؟؟؟؟ من تو این چند وقت هر جوری که می شد قلبمو نشونت دادم. با حرف، با شعر، با نگاه …… نگو که نفهمیدی چون مطمئنم اگه تا امروز نفهمیده بودی الان کامل نشونت دادم. چه احساس خودمو چه احساس تورو امروز می خوام احساس تورو بدونم. آنید … چه حسی بهم داری؟؟؟؟؟ عصبی با نفسهای تند و کلافه گفتم: نمی دونم، نمی دونم ……… به هر جا غیر شروین نگاه می کردم.

می خواستم برم. فرار کنم. شروین بازوهامو گرفت و محکم و عصبی گفت: آنید، نگو نمی دونم ، من همین الان احساستو نشونت دادم. می دونی، خوبم می دونی. واسه همین نگاهم نمی کنی؟ واسه همین داری فرار می کنی؟ بازوهامو با شدت تکون داد و بلند داد کشید: دِ حرف بزن بگو چی تو سرته. بگو چته. بگو که تو هم احساست مثل منه، بگو تو هم بهم فکر می کنی، بگو تو قلب تو هم همون چیزیه که تو قلب منه. نزار دوست داشتنم یک طرفه باشه. تکون دادن بازوهامو متوقف کرد. آرومتر گفت: آنید ….. دوست دارم. روز و شبم با تو و تو اسم تو خلاصه شده. لحظه هام با فکر تو می گذره …. نگاهت همه جا همراهمه. تو خواب ، تو بیداری، بیمارستان، تو اتاق عمل. خنده هاته که موقع عمل بهم نیرو میده. آنید ….. نزار تو انتظار بمونم. بگو که تو هم دوستم داری. یهو با داد بلندی گفت: دِ لعنتی یه چیزی بگو. هر دومون عصبی بودیم. شروین عصبی به خاطر انتظار بی جوابش.

من عصبی به خاطر حرفای شروین و فهمیدن احساس خودم. طوفانی تو دلم برپا بود. یه سونامی کامل. وجودمو زیر و رو کرد. با داد شروین عصبی خودمو کشیدم عقب. بازوهام آزاد شد. عصبی بودم. تند تند نفس می کشیدم. مغزم از کار افتاده بود. فقط فرار تو ذهنم بود. داد کشیدم: آره آره دوست دارم . همین و می خوای؟ من دوست دارم. نمی دونم از کی یا چه طور و برای چی اما می دونم این احساسیه که شاید خیلی وقته که دارم اما نمی خوامش. می ترسم. می فهمی . من و می ترسونه. جوری که تو همه این مدت حتی با صدای بلند هم به خودم نگفتم. نخواستم با گفتنش واقعی شه. نمی خوام نمی خوام دوسِت داشته باشم.

سرمو بلند کردم و تو چشمهای شروین نگاه کردم. خدایا این چشمهای عجیب از من چی می خواست؟ چشمهایی که آرامش و زندگیمو زیرو رو کرده بود. بغض داشتم. چشمهام اشکی شد. یه قدم رفتم جلو. به تیشرتش چنگ زدم. با التماس گفتم: شروین تروخدا نزار بیشتر از این باورم بشه. نزار بیشتر از این، این حس تو وجودم رخنه کنه. بزار رها باشم. بزار آزاد باشم. من می ترسم. شروین یه لبخند شیرین بهم زد و با مهربون ترین نگاهی که تو زندگیم دیده بودم بهم نگاه کرد. دستش و گذاشت رو دستهام. خیلی آروم و نرم گفت: آنید عزیزم. این چیزی نیست که ازش بترسی. دلیلی برای ترسیدن نداری. به من اعتماد کن. خودمو کشیدم عقب. سرمو با دستهام گرفتم و تند تند تکونش دادم. من: نه نه نمی تونم. بهت اعتماد دارم اما می ترسم. چه طوری می تونم بازم به یه مرد اعتماد کنم. اونم بعد بابام و آرشام که اونجوری به اعتمادم خیانت کردن. اگه تو هم بری چی ؟ نمی تونم. شروین بفهم. شروین بهم نزدیک شد و بازوهام و گرفت. خم شد و تو چشمهام نگاه کرد: آنید ببین. من و نگاه کن. تو چشمهام می بینی. من نمی خوام بی تو بمونم. می خوام با تو باشم. تا همیشه.

من به خاطر تو اینجا موندم. تو این شهر تو این کشور. دلیل اصلی موندنم تویی. تویی که بهم امید میدی. این چشمهات این لبخندت. اشکم در اومد. آروم رو گونه هام راه افتاد. با بغضی که داشت خفه ام می کرد بهش نگاه کردم و گفتم: شروین….. نکن … ترو خدا …. اینا رو نگو…. خرابش نکن… بزار همین جوری ساکت بمونیم. بزار هر چی هست تو دلمون بمونه… شروین: من نمی خوام … نمی خوام عشقت فقط تو دلم بمونه. نمی خوام خواستنت و لمس کردنت فقط تو ذهنم و قلبم بمونه. من خودتو می خوام با همه وجود. واقعی و حقیقی، نه خیالی ، نه ذهنی، نه رویا ….. اختیارمو از دست داده بودم. به هق هق افتادم. بلند بلند گریه می کردم. سرمو تکون می دادم و فقط می گفتم: نه… نه…. نکن… با من این کارو نکن… اگه تو بری… اگه تنهام بزاری… مثل بابام… مثل آرشام… تو بری من داغون می شم.. اگه این جوری دوسِت داشته باشم و بعد بری نابود میشم…. بزار دوست باشیم … شروین … شروین خودشوکشید سمتمو من و برد تو بغلش. سعی می کرد آرومم کنه. اما اونقدر داغون بودم و ترسیده که نه چیزی میشنیدم نه حتی آغوشش آرومم می کرد.

بیشتر ترسیده بودم. اینکه از دستش بدم. اینکه یه روزی بره و من دیگه نبینمش. اینکه به نگاهش به صداش به حمایتش وابسته تر بشم و اون تنهام بزاره. باید می رفتم. باید ازش دور می شدم. باید تنها می موندم. الان نمی تونستم فکر کنم. نمی تونستم به چیزی غیر از ترس و بدی فکر کنم. باید برم یه جایی دور از شروین دور از این خونه دور از همه چیز باید به خودم وقت بدم. باید خوب فکر کنم. خودمو از آغوشش کشیدم بیرون . فقط یک کلمه گفتم: باید برم. دوییدم بیرون. رفتم تو اتاقم. مانتو و شالمو کیفمو برداشتم. شروین دنبالم بود. با بهت به من نگاه می کرد. مانتو رو تنم کردم. بدون اینکه دکمه هاشو ببندم. از اتاق اومدم بیرون. از کنار شروین که بهت زده بهم نگاه می کرد رد شدم. تند با آخرین توانم. تو پله ها شالمو سرم کردم. شروین صدام می کرد. شروین: آنید … کجا می ری؟؟ آنید صبر کن… بزار حرف می زنیم…. همون جور که به طرف در می دوییدم گفتم: شروین دنبالم نیا… باید برم… باید تنها باشم… باید فکر کنم…. به طراوت جون بگو…. از عمارت اومدم بیرون. دوییدم سمت در باغ. صدای محو شده شروین و از کنار در عمارت شنیدم. شروین: آنید …. جلوی در عمارت برگشتم و آخرین نگاهمو به عمارت انداختم. شروین جلوی در عمارت ایستاده بود. با شونه های افتاده. غم تو صورتش از این فاصله هم دیده میشد. دیگه محکم نبود. من شونه اشو خم کرده بودم. از خودم بدم اومد. اما باید می رفتم.

——————————–

کل کوچه رو دوییدم. جلوی اولین تاکسی دست تکون دادم. نگه داشت. آدرس خوابگاه و بهش دادم. باید به درسا می گفتم می رم پیشش. موبایلم نبود. تو اتاق شروین جا مونده بود. چشمهام و بستم. صورتم و پاک کردم. باید آروم میشدم. نمی خواستم درسا اشکمو ببینه. تنها کسی که من و با چشمهای گریون دید شروین بود. نمی خواستم به هیچ احد دیگه ای اجازه بدم ضعف و اشکمو ببینه. تاکسی جلوی در خوابگاه نگه داشت. رفتم تو. مسئولش من و می شناخت یه سلامی کردم و رفتم سمت اتاق درسا. چون تابستون بود می دونستم فقط درسا تو اتاقه. در زدم. در باز شد. درسا با چشمهای متعجب جلوم بود. چقدر به یکی احتیاج داشتم که برم بغلش و تو دلش اشک بریزم. با چشمهایی که غم ازش فریاد می کشید رفتم جلو. حال و روزم داغون بود. درسا نگران نگاهم کرد.

خودمو انداختم تو بغلش. درسا مبهوت بغلم کرد و نگران گفت: آنید چی شده؟ تو اینجا چی کار می کنی؟ همه خوبن؟ کسی طوریش شده؟ چرا هیچی نمیگی؟ مردم از نگرانی. آروم گفتم: همه خوبن. درسا چیزی نپرس. می تونم چند روز اینجا بمونم؟ درسا مهربون و آروم گفت: آره عزیزم چرا که نه خوشحال میشم. بیا تو. من و با خودش برد تو اتاق و رو تخت نشوند. درسا: میرم برات آب بیارم. بلند شد و از اتاق رفت. چه شعوری به خرج داده بود که تنهام گذاشت. حتما” قیافه ام خیلی داغونه که درسا انقدر خوب داره رفتار میکنه وملاحظه میکنه. هر چند موقعی که بفهمه اوضاع جدیه شوخی و می زاره کنار. صداش از پشت در میومد. داشت با یکی حرف می زد. در مورد من. حتما” مهام بود. داره بهش میگه من اومدم پیشش و نگران نباشن. حتما” شروین بهش گفته که من زدم بیرون از خونه. بزار بگه. مهم اینه که الان کسی با من کاری نداره.

خسته ام انگار کیلومترها دوییدم. فکرم خالیه. چیزی توش نیست که بخوام فکر کنم. فشار عصبی که بهم وارد شده خیلی زیاده. همیشه با دیگران درگیر بودم. مثل بابام مثل آرشام. اما الان با خودم درگیرم. فشارش بیشتره. این که بخوای با خودت بحث کنی و خودت و قانع کنی حالا فرقی نمیکنه در جهت خوب یا بد. کلی انرژی از آدم می گیره. چشمهام و رو هم گذاشتم. باید می خوابیدم. وقتی بیدار شدم به همه چیز فکر می کنم. با بستن چشمهام همه اون اتفاقها جلوی روم ظاهر میشه. خدایا دو دقیقه بزار بهش فکر نکنم. به زور خوابم برد. حتی تو خوابمم شروین بود. با اون چشمهای منتظرش بهم نگاه می کرد و مدام فقط یه چیز و میگفت: آنید من منتظر جوابتم. با جیغ از خواب بیدار شدم. درسا اومد کنار تختم. یه لیوان آب بهم داد و شونه هامو مالید. تو چشمهاش پر سوال بود اما هیچی نمی پرسید. شب و روزم یکی شده. همش یه گوشه میشینم و به یه نقطه نگاه می کنم و به همه چیز فکر می کنم.

به خودم، به شروین، به نگاهش، به حرفهاش، به حمایتش، به آغوشش، به بوسه هاش…. دیگه باید با خودم صادق باشم. من دوسش دارم. بیشتر از چیزی که فکرش و می کردم و می کنم. همین الان هم که ازش دورم برام سخته اما…. اما این ترس لعنتی…. بابا همش تقصیر توئه. اینکه من به همه مردها بی اعتمادم تقصیر توئه اینکه من فکر می کنم مرد خوب پیدا نمیشه تقصیر توئه. آرشام به خاطر توئه که من فکر می کنم همه بی وفان. به خاطر توئه که فکر می کنم به هر کسی نزدیک بشم یه روزی میره و تنهام می زاره. اما شروین …. اون این جوری نیست. تو تمام لحظه هایی که باهاش بودم حضورش و حمایتش و حس می کردم. درسته که اول لج و لجبازی بود اما از یه جایی دیگه فقط به خاطر کل کل و حرص دادن همدیگه پیش هم نبودیم. از یه جایی برای هم مهم شده بودیم. از یه جایی از هم حمایت می کردیم. شروین کم کم من و به خودش عادت داده بود. کم کم من و با خودش آشنا کرد. با تمام زوایاش. من دوسش داشتم نه به خاطر قیافه اش. نه به خاطر تیپش، نه به خاطر هیکلش که چشمهام و خیره می کرد، من دوسش داشتم به خاطر آرامشی که بهم می داد.

به خاطر شناختی که از شخصیتش داشتم. به خاطر خونسردیشو سردیش در عین حال احساس قشنگش. دوسش داشتم چون از نگاهم احساسم و می فهمید. دوسش داشتم چون بی نیاز به خواستن چیزی خودش می دونست که چی می خوام چی کار باید بکنه. حضورش همیشگی بود. اما بازم این ترس لعنتی. دعا می کردم که روزها می رفت عقب برمی گشتم به چند روز قبل که طراوت جون ازم خواست که برم پیش شروین برای معاینه. کاش نرفته بودم کاش هیچ حرفی زده نمی شد. اونوقت من هنوز تو اون خونه بودم. با طراوت جون. از دور شروین و می دیدم. به همون قانع بودم. به دیدنش با فاصله. نمی دونم چند روزه اینجام همه ی روزهام تکراری شده. چیزی ازشون نمی فهمم. درسا داره میاد سمتم. بهش نگاه می کنم. رو تخت میشینه. با استرس نگاهم میکنه. می خواد یه چیزی بگه اما دو دله. بهش نگاه می کنم. با این چشمهای بی روح و خالی از زندگیم. با من و من حرف میزنه. نگاهش و ازم می دزده. درسا: آنید می دونم می خوای تنها باشی و نمی خوای با کسی حرف بزنی. الان یه هفته است رو این تخت نشستی و به زور از جات پا میشی. به زور دو تا لقمه غذا می خوری. اگه برای دستشویی رفتن نباشه رو همین تخت کپک می زنی. نگاهش کردم. چی می خواد بگه؟ درسا: چیزه…. شروین خیلی نگرانته. ازم خواهش کرد که برای دو دقیقه هم که شده از پشت تلفن صداتو بشنوه. الاناست که دیگه زنگ بزنه. با شک بهم نگاه کرد. انگار با نگاهش خواهش می کرد. درسا: آنید باهاش حرف می زنی؟؟؟ بی روح نگاهش کردم. گوشیش زنگ خورد.

به صفحه اش نگاه کرد. درسا: شروینه…. چی کار کنم؟ گناه داره. حرف می زنی؟ با چشمهای سرد زل زدم به گوشی. دلم براش تنگ شده بود. برای صداش برای نگاهش. بی حرف دستم رفت جلو. درسا با ذوق گوشی و تو دستم گذاشت. خودش رفت بیرون. دکمه وصل و زدم. صداش تو گوشی پیچید. انگار صداش تو وجود من پخش می شد. روح رفته ام برگشت. اما دهنم باز نشد. صداشو شنیدم. نگران بود. شروین: الو آنید تویی….. ……………….. شروین: نمی خوای حرف بزنی؟ ……………………. شروین: از دستم ناراحتی؟ با حرفهام ناراحتت کردم؟؟؟؟ …………………………… شروین آروم گفت: باشه. هر چی تو بخوای . حرف نزن فقط گوش کن. ……………………………… صدای جابه جایی گوشی و شنیدم. انگار گذاشتش رو زمین. یکم سر و صدای تکون خوردن و بعد…… صدای گیتار شروین و بعدم صدای آوازش که من عاشقش بودم. اما صداش فرم عجیبی بود. با تک تک سلولهای بدنم آهنگشو ، کلماتش و لمس می کردم. بدنم سر شده بود و قدرت حرکتم و از دست داده بودم.

به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیزترینم آسمونها زیر پامه اگه با تو رو زمینم به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی به خیالم که تو با من دیگه از همه جدایی من هنوزم نگرانم که تو حرفهام و ندونی این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی من و تو چه بیکسیم وقتی تکیهمون به باده بد و خوب زندگی من و دست گریه داده ای عزیز هم قبیله با تو از یه سرزمینم تا به فردای دوباره با تو هم قسمترینم من هنوزم نگرانم که تو حرفهام و ندونی این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی بد و خوبمون یکی دست تو تو دست من بود خواهش هر نفسم با تو همصدا شدن بود با تو همقصه دردم همصداتر از همیشه دوتا همخون قدیمی از یه خاکیم و یه ریشه من هنوزم نگرانم که تو حرفام رو ندونی این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی من هنوزم نگرانم که تو حرفهام رو ندونی این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی من هنوزم نگرانم که تو حرفهام رو ندونی من هنوزم نگرانم که تو حرفهام رو ندونی ( آهنگ تکیه بر باد داریوش) حتی وقتی آهنگ تموم شد هم نمی تونستم هیچ کاری بکنم. صدای شروین و شنیدم. با تمام وجودم. شروین: آنید ….. نمی دونم دیگه چه جوری بگم دوست دارم …. دارم التماست می کنم …. نزار بیشتر از این بشکنم … اگه من و نمی خوای من می رم تا تو راحت باشی. فقط بهم بگو …. هر چی تو بگی ….. اگه بخوای تا ابد منتظرت می مونم فقط تو بخواه. آنید ….. دوست دارم…. بزار قلبت حسش کنه. اونه که باید جواب بده….. بی تو دیگه لبهام به خنده وا نمیشه ….. ساکت شد و منتظر که من حرف بزنم. …………………………… شروین: آنید …. اگه من برم تو بر می گردی؟ جات تو خونه خیلی خالیه…… بغض کرده بود. صداش دو رگه شده بود.

ساکت شد نمی تونست دیگه حرف بزنه. با بغض گفت: کاش صداتو میشنیدم ….. بعد یع مکث تقریبا” طولانی با بغض گفت: خداحافظ لبخندم . و سکوت. هنوز گوشی تو دستم بود. اما مدتها بود که کسی اون سمت خط نبود. آهنگش …. لحن ملتمسش ….. حرفاش … خدایا من چی کار کردم؟ من با اون شروین سرد و قطبی چی کار کردم … این همون آدمیه که کوهم نمی تونست تکونش بده؟ این همونیه که هیچکی ناراحتیش و نمی دید؟ من که می دونم اون چه زجری کشیده می دونم چه آدمیه من چرا اذیتش می کنم چرا بغض به گلوش آوردم؟ چرا شکستمش؟ سرمو گذاشتم رو زانوم و گریه کردم. برای دل خودم گریه کردم. برای بغض شروین گریه کردم برای خداحافظ لبخندم گریه کردم. برای چشمهای غمگینش، برای دل پر دردش اشک ریختم اونقدر که چشمهام باز نمی شد.

شروین کجا بود که دلداریم بده؟ که بغلم کنه؟ موهامو نوازش کنه؟ با حرفاش آرومم کنه با آغوشش بهم امنیت بده؟ من نخواستم … من نزاشتم که باشه که بمونه …. من بدم خیلی نامردم…. قدر محبتهاش و ندونستم…. خون گریه کردم برای خودم، برای خود بی اعتمادم. برای دل شکاکم برای آرزویی که می خواستم به زور در حد آرزو بمونه و به حقیقت تبدیل نشه. گریه کردم. بدترین کار ممکن. گریه کردن به حال زار خودم. اوج ضعف. نمی دونم کی اما یه وقتی بین همه این ناراحتیها خوابیدم. ***** یه هفته گذشته. از همه بی خبرم. شب و روزم شده نشستن رو تخت و زل زدن به یه نقطه و نگاه به چشمهای شروین ذهنم. مدام شعراش میاد تو ذهنم. شعر باورم کنی که تو شمال خودن. آهنگ خواب معصومانه ای که شب قیل از عملش برام خوند تا بخوابم. شعر اعترافی که شب بدرقه بچه ها خوند، و این آخری که تک تک کلمه های آهنگ التماس می کرد. الان می فهمیدم که تو تمام این مدت همه رو برای من می خوند. برای نشون دادن احساسش به من. سخته بی اعتمادی سخته و سخت تر اینه که بعد این همه سال بخوای به یکی اعتماد کنی. گیج و گنگم. ترجیح می دم هیچی نگم ترجیح می دم تو همین حال باشم. که مجبور نشم تصمیم بگیرم. مات و مبهوتم. یه وقتهایی می زنم زیر گریه و دیگه نمی تونم جلوش و بگیرم. بازم شبه.

سکوت و آرامش شب. بازم نگاه ناراحت شروین. می خوابم تا نگاهش و از یاد ببرم. تا تو خواب به آرامش برسم. تو خونه تنهایی هامم. تازه از سر کار برگشته ام. خونه گرم و روشنه. توش پره رنگه. یکی تو آشپزخونه است. گیج به اطراف نگاه می کنم. می رم سمت آشپزخونه. یه مردی پشت به من ایستاده. – سلام عزیزم برگشتی؟ صداش آشناست. خدایا این صدای کیه؟ یه پیراهن مردونه سفید داره با شلوار جین. چهار شونه و بلنده. دقیق دارم نگاهش می کنم. این کیه که تو خونه منه. اما انگاری خونه اونم هست. چقدر راحته اینجا. داره قهوه درست میکنه. از بخاری که دیده میشه فهمیدم. پسر با لبخند بر می گرده. دو تا فنجون قهوه دستشه. بهت زده ایستادم و نگاهش می کنم. شروین. تو خونه تنهایی هامه. با لبخند. مهربون. پس اونه که به خونه گرما داده. اونه که خونه رو روشن و رنگی کرده. مهربون نگاهم میکنه و فنجون قهوه رو می گیره سمتم. به فنجون تو دستش نگاه می کنم. سرمو بلند میکنم و به چشمهاش نگاه می کنم. چشمهای هفت رنگش نگرانه. با التماس نگاهم می کنه. یه نگاه خاص که آتیشم میزنه. مردد و دو دلم. شروین میفهمه. دستشو می کشه عقب. نگاه آخرو بهم میکنه. بر می گرده و پشتش و بهم میکنه. یهو خونه تاریک میشه. دوباره همه جا سیاه و سرد میشه. شروین رفته. با جیغ از خواب بیدار شدم. تو جام نشستم. همه جا روشن بود. درسا نبود. اونم آواره کردم. یاد خوابم افتادم. چرا جیغ کشیدم؟ یادم اومد شروین دستشو به طرفم دراز کرد اما من فقط نگاهش کردم. نه دستی جلو بردم نه قدمی به سمتش برداشتم. با نگاهش سرزنشم کرد. یه لبخند تلخ بهم زد. روشو برگردوند و رفت.

من موندم و تنها و دلی فشرده. جیغم برای رفتنش بود برای نگه داشتنش. اما بی فایده. حال عجیبی داشتم. دلشوره بود یا اضطراب. گوشی درسا کنارم رو تخت بود. با دستهای لرزون برش داشتم. شماره خونه احتشام و گرفتم. با دومین بوق گوشی و برداشتم. مهری: بله؟ با صدای آرومی گفتم: مهری خانم سلام آنیدم. مهری خانم با ذوق: آنید خانم کجایید؟ بی خبر رفتید نگفتین دلمون تنگ میشه؟ چرا یه زنگ نزدین؟ من: ببخشید نتونستم. یهو شد رفتنم. مهری خانم، خانم احتشام کجاست؟ مهری: والله صبح که آقا شروین رفتن خانم احتشام هم طاقت موندن تو خونه رو نداشتن. شما که رفتین آقا هم امروز پرواز داشتن. دیگه خانم تو خونه تنها طاقت نداشتن. آقا که اجازه نداد کسی بره فرودگاه. آقا رفتن ….. آقا پرواز داشتن ….. مدام تو سرم داد میکشید. شروین رفت؟؟؟؟ کجا؟؟؟ کی؟؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟ یکی تو سرم داد زد. چرا؟؟؟؟ خیلی روت زیاده. تو فراریش دادی. تو … بی رحم.

می خواستی چیو ثابت کنی؟ که سر قولت به خودت هستی؟ که از همه مردا متنفری؟ حالا خوب شد؟ تنها کسی که تو تموم زندگیت با تمام وجود به خاطر خودش دوسش داشتی و اونم به خاطر خودت دوست داشت و از دست دادی. تها مردی که بهش اعتماد داشتی رفت. رفت برای همیشه. با بغض سریع گفتم: مهری خانم شروین کی رفت؟ کجا رفت ؟ کی پرواز داره؟ مهری خانم بی توجه به حال زارم خوشحال گفت: آفا نیم ساعت پیش رفت. می خواد برگرده خونه اشون. فکر کنم پروازشون ساعت ۱۱ باشه. ۱۱ ، ۱۱ ظهر. به ساعت نگاه کردم هنوز وقت بود . نمی دونم چی کار کردم. گوشی و قطع کردم یا نه همین جوری ولش کردم. خداحافظی کردم یا نه. نمی دونم حتی چه جوری لباس پوشیدم. در عرض دو دقیقه لباسهام تنم بود و کیف به دست از اتاق بیرون دوییدم. تو راهرو درسا رو دیدم. یه بطری آب دستش بود و داشت سر می کشید و میومد سمت اتاق. بطری تو دهنش بود و داشت آب می خورد. تو همون حالت چشماش به من افتاد . بدون اینکه فرصت کاری و بهش بدم تو همون هوا بطری و کشیدم. یکم آب ریخت رو درسا. به جیغ و صدای درسا که می گفت: آنید کجا می ری؟؟؟ توجه نکردم. دوییدم بیرون . ایستادم کنار خیابون. با بطری سریع صورتمو شستم. برای اولین ماشین دست تکون دادم. بطری و پرت کردم تو جوب. ماشین نگه داشت.

پریدم بالا. من: آقا فرودگاه عجله دارم هر چقدر بخوای بهت می دم. ماشین راه افتاد. مضطرب و داغون از پنجره به بیرون نگاه می کردم. به جای دیدن منظره بیرون شروین و می دیدم. از همون لحظه اولی که در با شدت باز شد و شروین با بالا تنه لخت و یه شلوار، عصبانی و قرمز جلوم ظاهر شد. تمام لحظه ها مثل فیلم از جلوی چشمهام رد می شد. انگار داشتم خاطراتم و یه مرور سریع می کردم. این صحنه رد شد و صحنه بد شروین نشسته رو مبل با چشمهای بسته. کج شدم ازش عکس بگیرم. یهو صداشو می شنوم و هول میشم و گوشی از دستم میوفته. صحنه بعد، من و شروین تو تاریکی تو سالن نشستیم و فیلم نگاه می کنیم یهو هر دو با صدای بلند جیغ می کشیم و هر کدوم جلوی دهن اون یکی و می گیره. صحنه بعد، جلوی در دانشگاه ایستادم و به تاریکی نگاه می کنم به کسی که اسممو صدا کرده. شروین از تو تاریکی میاد بیرون. صحنه بعد، دارم با شروین و تو بغلش می رقصم. حس رفتن به شهره بازی و دارم. یهو شروین کمرم و می گیره و من و چند سانتی متر بلند میکنه.

صحنه بعد، تو ویلا آهنگ تو گوشمه و دارم می رقصم. یهو چشمم می خوره به شروین که تکیه به اپن داده و نگاهم میکنه. صحنه بعد، داریم بازی می کنیم. تو جنگل و کنار دریا. در اتاق شروین و باز کردم شروین با یه حوله که دور کمرشه لخت ایستاده جلوم و من زل زدم به هیکلش. کنار دریا نشستیم و شروین داره گیتار می زنه منم با چشمهام براش جفتک می ندازم. کنار اتوبوس ایستاده ام. می خوام برم شمال. با شروین دست می دم و عیدیش و می دم بهش. با چشمهای متعجب نگاهم میکنه. تو تاکسی نشستیم. دو تا دست رو پامه شروین دستشو میاره جلو و دست سوم و می گیره و پسر بغلی و مجبور میکنه پیاده بشه. تولد طراوت جونه تو بغل طراوت جونم صورت شروین جلومه بهم چشمک می زنه. تو اتاق پروم پیرهنی که برای عروسی مریم خریدم و پرو کردم و دارم به الناز نشون می دم.

چشمم به شروین می خوره که داره بهم نگاه میکنه. از عروسی برگشتم و پاهام درد میکنه شروین میگه که دکتره و می خواد پاهامو معاینه کنه. سینا بهم اس ام اس میده. نفسم بند اومده و رو زمین زانو زدم. شروین به دادم میرسه. از خودم بدم میاد. شروین با حرفهاش آرومم میکنه. بابام اومده. میگه دختر بدیم میگه دیگه بچه من نیستی. شروین میگه گریه کن تا آروم شی. گریه می کنم. دارم درد و دل میکنم. با شروین. همه چیزو میگم بهش. همه این ۲۲ سالو همه دردامو. بغلم میکنه. آروم میشم. از شیراز برگشتم جلوی در خشک شدم آرشام و می بینم. شروین به دادم میرسه. ناجیم. آرشام اعلامیه ام کرده به دیوار. دارم خفه میشم. شروین میاد میگه آنید دوست دخترمه. ناجی من. چشمهامو باز میکنم. تو بغل شروین خوابیدم. دلم درد میکنه شروین برام دارو و کیسه آب گرم میاره. شکممو ماساژ میده تا بخوابم. آرومم میکنه. فیلم می بینیم ترسناکه. بغلم میکنه تا نترسم. شبه می ترسم من و می کشه تو آغوشش تا آروم بشم و نترسم. رعد و برق میاد بغلم میکنه تا نترسم. تو آشپزخونه ام از پشت بغلم کرده. گردنمو می بوسه. چشمام بسته میشه. به آرامش می رسم.

دارم میرم سمت شروین. میرم جلوش. خودمو میکشم بالا و لبهاش و می بوسم. مثل برق گرفتن همراه با یه حس خوبه. تو بازی سوختم شروین جلومه. بهم نزدیک میشه. آروم ونرم لبهامو میبوسه. حس شیرینی تو وجودم میپیچه. خودشو ازم جدا میکنه. بهم لبخند میزنه و پیشونیم و می بوسه. چشمهام و می بندم و بازم آروم میشم. شروین داره گریه میکنه. از رزا میگه از ترس از عمل میگه. بغلش میکنم. می خوام آرومش کنم. آروم میشه. می خوابه. پشت در اتاف عمل. شروین بغلم میکنه. میگه می خواد آروم شه. بغلش میکنم. شروین جلوی همه میگه آنید نامزدمه. همه دهنا باز مونده. شروین از دست آرشام نجاتم داد. ناجی من. شروین جلومه میگه دوست دارم. ….. دوست دارم ….. منتظرت میمونم …. خداحافظ لبخندم…… بغض گلومو فشار میده دارم خفه میشم. چه طور کارمون به اینجا کشید؟ چه طور ندیدم؟ چه طور حس نکردم؟ چه طور آروم موندم؟ چرا هیچی نگفتم؟ حالا داره میره. ناجیم داره میره …. آرامشم داره میره …. محافظم داره میره …. دوستم داره میره …. عشقم داره میره …. عشقم داره میره ….. آره عشقم.

شروین عاشقتم …. نرو …. تنهام نزار …. نرو …. گفتی میمونی … نرو …. گفتی صبر می کنی برام … نرو ….. من بی تو نمی تونم بمونم …. نرو … برمی گردم خونه ……. نرو ….. چقدر احمق بودم. چقدر ترسو بودم. همه اینها جلوی چشمم بود و من ندیدم. یه جایی میون تموم این خاطرات شروین ذره ذره مثل تزریق سرم تو رگهام پیچید. مثل خون جزئی از وجودم شد. مثل اکسیژن محتاجش بودم. اگه نباشه میمیرم. چه آروم و با صبر من و با وجودش آشنا کرد با حضورش. به حمایتش وابسته ام کرد. خدایا نزار بره نزار تنهام بزاره. نزار تنها آدمی که دوسش دارم و اونم من و برای خودم می خواد بره. نزار تنها کسی که مثل جونم بهش اعتماد دارم بره….. الان همه چیز و می فهمیدم. باید از شروین دور میشدم تا همه چیز و درک می کردم. باید حس می کردم که دارم از دستش می دم که به خودم بیام که با خودم صادق باشم که به خودم اعتراف کنم که منم می خوامش با تمام وجود. تک تک سلولهای بدنم اون و فریاد میکشه. – خانم رسیدیم. اونقدر تو فکر بودم که نفهمیدم کی رسیدم. از تو کیفم یه مشت اسکناس ۱۰۰۰۰ تومنی در می یارم ومی دم به راننده. خودمو پرت می کنم بیرون از ماشین. می دوام سمت ورودی سالن. صدای راننده رو میشنوم که داد می زنه: خانم بقیه پولتون. تو همون حالت داد می زنم: مال خودت.

ادامه دارد…

شما عزیزان می توانید هر شب حوالی ساعت ۲۲ با مراجعه به سایت حیاط خلوت بخش فرهنگ و هنر>رمان>رمان باورم کن یک قسمت از این رمان زیبا را بخوانید.

همچنین می تونید نظر خودتون رو راجع به این رمان برامون بنویسید

اختصاصی حیاط خلوت

♥ جذاب ترین مطالب امروز را اینجا ببینید

اینم ببین!

رمان باورم کن-قسمت شصت و هشتم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *