روضه شب هشتم محرم | روضه حضرت علی‌اکبر

روضه شب هشتم محرم | روضه حضرت علی‌اکبر

در ادامه مجموعه ای از متن روضه شب هشتم محرم برای علی اکبر ، روضه حضرت علی اکبر جوان بنی هاشم و متن روضه سوزناک وداع علی اکبر را می خوانید .

روضه شب هشتم محرم برای علی اکبر

روضه شب هشتم محرم , روضه حضرت علی‌اکبر

 روضه حضرت علی‌اکبر

متن روضه:

راوی:

امشب…شب جوان رشید بنی‌هاشم است…شب قامتی است که وقتی در میدان می‌رفت، دشمن خیال می‌کرد خود رسول خدا دوباره آمده است…
امشب، شب نگاه‌هایی است که در سکوت بین حسین و علی‌اکبر رد و بدل می‌شود و هیچ‌کس معنای آن را نمی‌فهمد، جز خدا…

امام حسین (ع):

علی‌جان…صدایت را که می‌شنوم، دلم می‌لرزد…وقتی اذان می‌گویی، انگار خاطرات پدرم علی زنده می‌شود…وقتی راه می‌روی، مدینه برایم زنده می‌شود…وقتی می‌جنگی، گویی علی مرتضی در میدان است…
اما علی‌جان…امشب، گلویم پر از سنگ شده…دلم نمی‌آید نگاهت کنم…

راوی:

میدانی چرا؟چون علی‌اکبر خودش اجازه میدان می‌خواهد…جوانی که به سن پختگی نرسیده، اما دلش از همه مردتر است…

علی‌اکبر (ع):

پدر جان…اجازه میدان می‌دهی؟دیگر طاقت شنیدن صدای ناله‌ات را ندارم…دیگر نمی‌خواهم ببینم لب‌های خشک تو را، چشمان گود افتاده‌ات را…می‌خواهم جانم را پیشکش کنم…

امام حسین (ع):

علی جان…اگر می‌خواهی بروی، برو…اما بگذار کمی نگاهت کنم…شاید این آخرین باری‌ست که خورشید را در قامت تو می‌بینم…

راوی:

و زینب آمد…و دست به دیوار گرفت…و با صدای بریده گفت:برادر… مگر جوانت را راهی میدان می‌کنی؟ نکند دیگر صدایش را نشنوم… نکند پیراهن خونینش را روی دستانت بیاوری…

حسین (ع):

زینب…چه بگویم؟دل علی‌اکبر از من محکم‌تر است…او آمده تا دین بماند…او رفته تا حق بایستد…

راوی:

و علی‌اکبر به میدان رفت…اما… قبل از آن، چند قدم برگشت…نه برای خداحافظی…بلکه فقط برای این‌که پدرش را دوباره ببیند…
وای از دل حسین، وقتی علی‌اکبر گفت:
بابا…اگر تشنه‌ام، مهم نیست…اگر خسته‌ام، مهم نیست…اما بابا…اگر شهید شدم، بدنم را کسی تنها نگذارد…

راوی:

و صدا در خیمه‌ها پیچید…“اکبرم به میدان رفت…”
شمشیر می‌زد…غبار می‌پیچید…و ناگهان صدا قطع شد…
یکی گفت:جوانی که چهره‌اش مثل رسول خدا بود، از اسب افتاد…
و آن‌گاه ناله زد:یا ابتاه! علیک منی السلام…بابا جان…سلام مرا بپذیر…
و حسین… دوید…اما نه مثل قبل…این بار زانوانش شکستند…انگار زمین سنگین‌تر شد…

امام حسین (ع):

علی‌جان!کاش چشم نداشتم تو را این‌طور ببینم…کاش قبل از تو من رفته بودم…

راوی:

و صورت بر خاک چسباند…و محاسنش را به خون جوانش آغشته کرد…
و گفت:علی‌جان… بعد از تو، کربلا دیگر شب ندارد…
زینب (سلام‌الله‌علیها):چرا صدایت نمی‌آید؟چرا خیمه‌ات خالی شد؟چه شد که علی‌اکبر دیگر نفس نمی‌کشد؟چه شد که صدای اذانت دیگر نمی‌پیچد؟

راوی:

و خیمه‌ها خاموش شدند…شب هشتم، شب بی‌صدا شدن قمر بنی‌هاشم نیست،شب بی‌تاب شدن دل پدر است برای جوانش…

پایان روضه | شروع غربت…

و از امشب، حسین دیگر جوان ندارد…از امشب، خیمه‌ها دیگر علی‌اکبر ندارند…

گردآوری: حیاط خلوت

اینم ببین!

متن و دلنوشته شهادت حضرت رقیه (س)؛ جملات سوزناک برای استوری

متن و دلنوشته شهادت حضرت رقیه (س)؛ جملات سوزناک برای استوری مجموعه‌ای از زیباترین متن …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *