رمان باورم کن-قسمت چهل و یکم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم آرام رضایی را برای شما عزیزان آماده کرده ایم.

خلاصه داستان:

آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه . به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده بود که برای بهتر یادگیری درس بهتره کار عملی انجام بدن و به طور مستقیم روی گل و گیاه کار کنن.

بنا به عللی آنید تصمیم میگیره که به عنوان یه پرستار برای یه خانم سالمند توی یه خونه ی بزرگ که وسط یه باغه کار کنه که بتونه از باغش برای یادگیری رشته اش استفاده کنه.آنید مخصوصا” دنبال خونه ای میگرده که بدون عنصر ذکور باشه و خونه خانم احتشام بهترین جاست چون سالهاست که بچه های خانم احتشام خارج از کشور زندگی میکنن. همه چیز خوب پیش میره تا روزی که آنید از مرخصی میاد و …..

رمان باورم کن

◄آنچه گذشت: قسمت قبل

 رمان باورم کن – قسمت چهل و یکم

چند روز از خرید رفتنمون می گذشت. آخر هفته عروسی مریم بود. کلی ذوق و شوق داشتیم. می خواستیم بریم یه قری بدیم به خودمون. مرده بودیم بس که کارای تکراری کرده بودیم. خونه، دانشگاه، استادا، درس. یکم جنب و جوش و هیجان لازم داشتیم. خدا پدر مادر مریم و نگه دار براش که خوب موقعی شوهر پیدا کرد. با بچه ها دور هم نشسته بودیم و مهسا خانم و مریم خانم منت گذاشته بودن رو سرمون و مونده بودن پیش ما و اجازه داده بودن شوهران محترمه اشون یه نفس راحت از دست این دوتا چسب بکشن.

داشتیم می خندیدیم که چشمم خورد به درسا. از صبح تو فکر بود و مدام به گوشیش نگاه می کرد. با آرنج زدم تو پهلوش که بهم نگاه کرد. من: چته؟ از صبح زل زدی به این گوشی؟ چی می خوای از جونش؟ با لبای ورچیده گفت: مهام و …. با تعجب نگاش کردم و گفتم: مهام و از گوشی می خوای؟ دوباره شد همن درسای دیوونه و با دست زد به بازومو گفت: نه بابا تو هم گیجی منتظرم ببینم این پسره شیر برنج بالاخره زنگ می زنه یا نه؟ من: مهام شیر برنجه؟ درسا با اخم گفت: نه پس من شیر برنجم. بابا با اون همه عشوه و ادا و طناب و لامپ هالوژنی که من به این پسره نشون دادم هر کوری بود می فهمید ازش خوشم اومده و تا حالا اومده بود خواستگاریم.

ولی این چی؟ یه زنگم بهم نزده. پسره شل وارفته بی عرضه. با بدجنسی گفتم: شاید ازت خوشش نیومده. درسا: غلط کرده مگه دست خودشه؟ هنوز من و نشناخته من تا چیزی که می خوام و بدست نیارم آروم نمی شینم. با یه حرکت از جاش بلند شد. منم پاشدم. بچه هام مات نگام می کردن. مریم و مهسا که کلا” نفهمیده بودن داستان چیه. مهسا: مهام کیه؟ الناز: همسایه خانم احتشام. مریم: نخ و طناب چی میگه؟ الناز: چیزی نمیگه درسا اینارو ول کرده بلکم مهام بگیرتشون. درسا گوشی به دست یکم ازمون فاصله گرفت. همون جور که دنبالش می رفتم به الناز گفتم: تو برا بچه ها تعریف کن تا من بیام.

دنبال درسا رفتم. یه گوشه خلوت وایساد و تو گوشی یه چیزایی تایپ کرد. کارش که تموم شد سرشو بلند کرد و با نیش باز برام ابرو انداخت بالا. داشتم با تعجب نگاش می کردم نمی فهمیدم داره چی کار میکنه. اومدم بپرسم چی کار کردی که گوشیش زنگ زد. به شماره نگاه کرد. از ذوق زدگیش پیدا بود کی پشته خطه.

دکمه وصل تماس و زد و یهو شروع کرد به سرفه. یه چند تا سرفه که کرد با صدای گرفته و تو دماغی گفت: بله بفرمایید. …….. درسا: شما؟؟؟ به جا نمیارم. سرفه…….. درسا: بله بله حال شما خوب هستید؟ ……… درسا: وای ببخشید اشتباه فرستادم. ………. درسا با سرفه: نه می بینید که حالم چه جوره. دانشگاه. ……… درسا: اگه واسه خاطر استادا و گیراشون نبود نمیومدم. ………. درسا: نه بابا راضی به زحمتتون نیستم. خودم می رم. قد یه دقیقه درسا هیچی نگفت و فقط گوش داد.

نیششم تا بنا گوش باز بود. درسا: بله …بله…. باشه …. باشه ….. نه مشکلی نیست…. باشه…. ممنون…. چشم…. با اجازه….. خدا نگهدار. حالا درسا همه این حرفا رو با صدای تودماغی میگفت و همچینی با عشوه هم کلمات و می کشید. گوشی و که قطع کرد یهو پرید بالا و شروع کرد به قرل دادن و بشکن زدن: عروس چقدر قشنگه ایشالله مبارکش باد دوماد خوش آب و رنگه ایشالله مبارکش باد عروسی شاهانه ایشالله مبارکش باد با دهن باز داشتم بهش نگاه می کردم. آخرم طاقت نیاوردم.

من: درسا میشه به منم بگی قضیه چیه؟ آروم شد. پرید یه ماچ از گونه ام کرد و گفت: هیچی جانم منم دیگه رفتم جزو مریم و مهسا. من: وا یعنی چی؟ کی بود زنگ زد؟ مهام؟ با سر گفت آره. من: چی شد یهو زنگ زد. درسا با نیش باز گفت: یهو نبود که. بهش اس ام اس دادم که (( الناز من حالم خوب نیست از بدن درد و سرفه دارم میمیرم. زود بیا بریم دکتر )) . من: به مهام اس ام اس دادی؟ درسا با یه چشمک: آره خوب دستم اشتباهی رفت رو شماره اون. من گیج گفتم: حالا چی میگفت؟ درسا با ذوق: اولش کلی نگران زنگ زد که درسا خانم حالتون خوبه؟ منم به روی خودم نیاوردم که می دونم کی پشته خطه. بعد که گفتم شما.

یهو هل شد و گفت مهام هستم. فکر کنم اس ام اس الناز خانم و برا من اشتباه فرستادیم. بعدم گفت می خواید بیام دنبالتون ببرمتون دکتر و بعدم گفت می خواد من و ببینه و باهام حرف بزنه. و اینکه می خواست بهم زنگ بزنه اما روش نشد و ازم پرسید میتونه بهم زنگ بزنه منم گفتم بله. دیدی خودمو انداختم بهش. به خدا تو کار این درسا مونده بودم. این دیگه کیه. رو که نیست ماشالله.

——————————————

شب عروسی مریم بود. از خانم احتشام اجازه گرفته بودم و دخترا اومده بودن اینجا تا واسه عروسی آماده بشیم آخه نمیشد با اون همه آرایش از در خوابگاه بیان بیرون. البته مهسا رفته بود خونه ستوده چون با هم می خواستن برن عروسی. خانم احتشام هم با روی باز قبول کرده بود و گفته بود بگم بچه ها واسه ناهار بیان. خلاصه دخترا ساعت 10:30 اینجا بودن. دخترا رو به خانم احتشام معرفی کردم. الناز که کلا” دختر آروم و کم حرفی بود یکمم جلوی خانم احتشام خجالت می کشید اما من و درسا دوتائیمون پرو یک ریز گفتیم و سر به سر هم گذاشتیم و خانم احتشام و روده بر کردیم. جلوی آینه وایساده بودم و خوشحال واسه خودم آرایش می کردم.

چشمام و یه آرایش زغالی کرده بودم. با رژ هلویی و رژگونه صورتی. چشمام و که سیاه کرده بودم خیلی قشنگ شده بود. درسا اومد و با باسنش منو هل داد کنارو گفت: برو اون ور همه آینه رو گرفتی. من می خوام حاضر بشم. الناز که رفت تو آینه دستشویی آرایش کنه. یه نگاه بهش کردم. یه پیراهن قرمز بندی بلند پوشیده بود که جذب تنش بود و هیکلشو خیلی قشنگ نشون می داد. یه شال حریرم واسه رو بازوش داشت. من: مثلا” می خوای چی کار کنی؟ آرایشتو که من کردم دیگه چیزی نمونده. درسا رژشو نشونم داد و گفت: می خوام رژ بزنم. من: بابا این سومین باره که رژ می زنی. درسا بی تربیت زبونش و برام درآورد. یه چشم غره بهش رفتم و اومدم کنار. لباسمو پوشیدم و یه کت کوتاه و یه جوراب شلواریم پوشیدم. لباسه خیلی کوتاه بود. از لباس حلقه ایم خوشم نمی یومد.

کفشای پاشنه بلند مشکیمم در آوردم. اونقده ذوق داشتم واسه اینا که نگو. در دستشویی باز شد و الناز اومد بیرون.یه پیراهن دکلته کوتاه سرمه ای پوشیده بود. چون لباس اونم خیلی کوتاه بود یه جوراب شلواریم پاش کرده بود. صورتشم هنر دست من بود. خیلی ناز شده بود مخصوصا” اون مژه هاش که به انتهاش یه ریمل سورمه ای زده بودم رو اون مژهای بلند این ریمله اون ته خیلی قشنگ شده بود. خلاصه با کلی جیغ و داد و خنده و شوخی حاضر شدیم. سعی کردم بلندترین مانتوم و بپوشم. اما بلندترین مانتوی من دقیقا” هم قد زانوم بود. خوب دیگه جورابم کلفت بود مهم نبود. مثلا” مهم بود می خواستم چی کار کنم؟ چیز دیگه ای نداشتم بپوشم.

تازه اشم با آژانس می رفتیم میومدیم. با دخترا از اتاق اومدیم بیرون و رفتیم تو سالن که از خانم احتشام تشکر و خدا حافظی بکنن منم یه خودی نشون بدم بلکم طراوت جون یکم ازم تعریف کنه من ذوق مرگ شم. رفتیم جلوی خانم احتشام و با لبخند ایستادیم. تا خانم احتشام سرشو بلند کرد خشکش زد. چشمای مهربونش اونقده برق می زد. لبخندش و که دیگه نمی تونست جم کنه. از جاش بلند شد و با یه حرکت سه تاییمون و بغل کرد و با ذوق و مهربون گفت: ایشالله همتون خوشبخت بشین. چقدر ماه شدین.

حالا مگه من دلم میاد شما رو بفرستم برین؟ یه چشمکی بهش زدم و گفتم: اگه بخواید نمیریم. یه دوماد واسه این عروسای خوشگل پیدا کنید همین جا عروسی میگیریم. خانم احتشام در حالی که می خندید گفت: خوب حالا کدوم یکی از عروس خانما دوماد می خواد ؟ من با انگشتم به خود خانم احتشام اشاره کردم و گفتم: این عروس خوشگل. صدای خنده خانم احتشام بلند شد و با دست یکی زد تو بازومو گفت: خدا نکشتت آنید. – به چی می خندین مامان؟ برگشتیم دیدیم شروین همراه مهام وارد سالن شدن. وای که مهام تا چشمش به درسا افتاد نیشش گوش تا گوش باز شد.

زیر چشمی به درسا نگاه کردم دیدم سرش و انداخته پایین تعجب کردم. با خودم فکر کرده بودم این الان می خواد واسه مهام تا فردا عشوه بیاد. برگشتم ببینم عکس العمل مهام چیه که چشم تو چشم شروین شدم. چه چیزی تو صورتش بود که با همیشه فرق داشت؟ برای اینکه بفهمم چی باعث شده که شروین یخ مثل همیشه نباشه زل زده بودم بهش و کنکاش می کردم. آره خودش بود. صورتش خشک بود اما یخ نبود. اما .. صورتش نبود که یخیش و کم کرده بود چشماش بود که باعث شده بود صورتش یه جور دیگه به نظر بیاد. چشماش یه مدل خاصی بود. نمی فهمیدم چیه. اعصابم خورد شده بود انگار یه مسئله ریاضی جلوم گذاشته باشن و من نتونم حلش کنم. دلم می خواست برم جلو و صورتش و بین دستام بگیرم و به چشماش خیره بشم اونقدر ادامه بدم تا بفهمم این چشمها امشب چه تغییری کرده. اهههههههه مخم پکید. احساس کردم پهلوی سمت راستم چسبید به سمت چپیه و کمرم مثل یک مو باریک شد.

نفسم یک لحظه بند اومد و هوا کم آوردم. با چشمای از حدقه در اومده برگشتم به الناز که کنارم ایستاده بود نگاه کردم. بی شرف همچین با آرنج زده بود تو پهلوم که از این ور آرنجش رفته بود و از اون پهلوم در اومده بود. پرو پرو وایساده بود و بهم چشم غره می رفت. اومدم یه چیزی بارش کنم که خودش زودتر گفت: بسه دیگه می خوای پسره رو بیارم درسته قورتش بدی خیالت راهت بشه؟ اینبار گیج نگاش کردم. الناز یه اشاره به شروین کرد و گفت: زشته به خدا دو ساعته چشمای شروین و در آوردی. با بهت اومدم توضیح بدم: من….. که صدای خانم احتشام حرفم و نصفه گذاشت. اومدم به خانم احتشام نگاه کنم که دوباره چشمم خورد به شروین که یه لبخند محو گوشه لبش بود. وای حتما” فکر کرده من الان کشته مرده اش شدم. خاک بر سرم شد.

حالا این کوه غرورو کی می خواد نگه داره. احتشام: خوب حالا که شروین اومد خیالم راحت شد. شروین دخترا رو ببرعروسی. باهاشون هماهنگ کن موقع برگشت بری بیاریشون. شروین با اخمای درهم گفت: مامان ، من با مهام می خواستیم بریم بیرون. خانم احتشام هم اخماش و تو هم برد و جدی گفت: انتظار نداری سه تا دخترو شبونه راهی کنم اون سر شهرکه، داری؟ همین که گفتم. مهام جانم با خودت ببر. بعد به مهام گفت: مهام جان شما چی؟ مهام ازخدا خواسته گفت: من حرفی ندارم خانم احتشام.

با کمال میل خانمها رو میرسونیم. شروین یه چشم غره اساسی رفت بهش که اونم سریع دهنش و بست. خانم احتشام بی توجه به قیافه شروین رو به ما گفت: خوب دیگه برید. حالا که با پسرا می رید خیال منم راحت تره. شبم همه برگردید اینجا. حواستونم جم کنید که باید کامل از عروسی برام بگید. با لبخند رفتیم جلو گونه اش و بوسیدیم و دنبال پسرا از سالن بیرون رفتیم. وای که چقدر خانم احتشام خوب و گل بود و به موقع کمک می کرد. خوب شد اینا ماها رو می برن وگرنه امشب خدا تومن باید پول آژانس می دادیم. شروین و مهام هر دو بلوزای مردونه آستین کوتاه پوشیده بودن با شلوار لی که مثل پسربچه های تخس.

چقده ناز شده بودن. یهو برگشتم رو به درسا گفتم: دختر چه مرگته؟ یه بارم به مهام نگاه نکردی. درسا با نیش باز: خفه. تو چه می فهمی از اصول عشوه گری آخه. به این میگن با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن. تا حالا تا می تونستم بهش خط دادم حالا اون باید یه کاری بکنه. سرمم انداختم پایین که راحت دیداش و بزنه و دلش از کف بره. من: وای که تو خیلی مارمولکی. درسا یه چشمک بهم زد و گفت:حالا اینجا رو داشته باش. مهام جلوی پله های عمارت ایستاده بود منتظر شروین که ماشین و بیاره. درسا درست از سمت مهام راه میرفت دوتا پله مونده بود به مهام که یهو درسا اول یه جیغ کشید که همه مون با ترس نگاهش کردیم و مهام بیچاره هم با چشمای گرد شده سریع برگشت سمت ماها و درسا یهو انگاری پاهاش بهم گیر کنه یا لباسش زیر پاش بمونه از بالای دوتا پله پرت شد پایین و صاف رفت تو بغل مهام که جلوش ایستاده بود. مهامم جوانمردی کرد و دستاش وبرای نجات درسا باز کرد که با پرت شدن درسا تو بغلش ناخداگاه دستای مهام هم برای نگه داشتن اون حلقه شد دور کمردرسا. حالا من و الناز کجا بودیم؟ هفتا پله بالا تر از صحنه و از لژ داشتیم به این فیلم هیجانی عشقی که کارگردانش مهارت خاصی داشت نگاه می کردیم و به زور جلوی خنده امون و گرفته بودیم. هر دومون فهمیده بودیم این یکی دیگه از نقشه های این دختر ورپریده است.

آخه کی قبل از افتادن جیغ بنفش میکشه بعد که خیالش جم شد همه توجه شون به اونه میوفته پایین؟؟؟؟ من و الناز به صورت اسلومویشن از پله ها اومدیم پایین و اجازه دادیم این دوتا نفله تا جای ممکن در آغوش هم بمونن. بهشون که رسیدیم درسا آروم خودش و از مهام جدا کرد و با یه نازی تو چشماش نگاه کرد و سریع سرش و انداخت پایین و یه تشکر کرد و جیم شد رفت تو ماشین که شروین جلو پامون آورده بودش. مهام بدبختم که داغ کرده بود و به نفس نفس افتاده بود همون جور با دستای باز ایستاده بود و به جایی که چند لحظه قبل درسا ایستاده بود نگاه می کرد. من و النازم با خنده های ریز رفتیم سوار ماشین شدیم. مهام طفلی هنوز اونجا وایساده بود. شروین که کلافه شده بود. یه بوق زد که باعث شد مهام با یه پرش از رویا دربیاد برگشت و تا چشمش به ما افتاد که تو ماشینیم سریع اومد و سوار شد.

درسا پشت سر مهام نشسته بود و الناز وسط و منم پشت سر شروین نشسته بودم. شروین آدرس و ازم خواست و من اسم خیابون و گفتم. چند روز پیش که با مریم واسه یه کاری رفته بودیم برای اینکه شب عروسی راحت بتونیم تالار و پیدا کنیم من وبرده بود و تالار و بهم نشون داده بود. تو آدرس دادن ضعیف بودم. اسمای خیابون و کوچه که یادم نمیموند. واسه همین آدرس درآوردن از من کار سختی بود. به خیابون رسیدیم و شروین گفت: کجا برم. منم از همون پشت دستمو بردم سمت راست و گفتم از این ور. شروین که دستمو نمی دید گفت کدوم ور؟ دستمو از بغل صندلیش بردم گوشه صورتش و گفتم از این ور. شروین یه پوفی کرد و گفت: یعنی راست. من: آره. دوباره رسیدیم به یه چهار راه. شروین گفت: کدوم ور؟ من با دست، چپ و نشون دادم. دوباره ندید منم رفتم جلو و اشاره کردم. یه بار دیگه ام این مدلی آدرس دادم که یهو شروین گرفت بغل و زد رو ترمز. ماها یه متر پرت شدیم جلو و رفتیم تو صندلیهای جلو. مهام: چته شروین چرا این جوری ترمز میکنی؟

شروین با اخم و صدای عصبی از تو آینه نگام کرد و گفت: پاشو بیا جلو. منم گیج فقط گفتم: هان؟ شروین یکم صداش بلندتر شد و گفت: میگم پاشو بیا جلو. جات و با مهام عوض کن. تو که چپ و راستتم بلد نیستی و زورت میاد زبونت و تکون بدی کی بهت میگه آدرس بدی؟ بیا جلو بشین که من حداقل دستت و ببینم بعد که از مسیر رد شدم مجبور نشم دور بزنم از اول بیام. یکم بهم برخورده بود اما خوب یه جورایی هم حق داشت. از ماشین پیاده شدم. مهامم پیاده شد و از همون سمت در عقب و باز کرد و رفت کنار درسا نشست.

چیشششششش…. من جیغ و دادش و شنیدم خوشیش رسید به درسا و مهام. حالا چه سر خوشم کنار هم نشسته بودن این دوتا. درسای نفله اما سرشو انداخته بود پایین که مهام و دق بده. خلاصه نشستیم و آدرس دادم و با همون دستام مسیرو نشون دادم. ده دقیقه بعد سر خیابون تالار بودیم که یهو دیدیم ماشین عروس جلوی ما پیچید تو خیابون. منم با یه جیغ: وای مریم اینان. برو برو برسی بهشون. اونقده ذوق کرده بودم که اصلا” نفهمیدم که کی بازوی شروین و گرفتم. شاید جیغ کشیدن و دادای من دو ثانیه ام طول نکشیده باشه. برگشتم یه نگاه به دستم رو بازوی شروین کردم و یه نگاه به شروین که چشمش به من بود و سریع یه ببخشیدی گفتم و دستمو کشیدم و آروم نشستم سر جام. مریم اینا جلوی در تالار نگه داشتن و ماهام پشتشون. تا ماشین ایستاد سریع خودمو پرت کردم پایین و دوییدم سمت مریم.

وای که چقدر ناز شده بود. همچین خودمو به مریم رسوندم که زودتر از ننه عروس به عروس رسیدم و سریع بغلش کردم و تند تند شروع کردم به تبریک گفتن و تعریف ازش. انگاری مریم اینا زود رسیده بودن و هنوز مامانش اینا نفهمیده بودن این دوتا بدبخت رسیدن. یکی دویید رفت خبر بده که اسفند و اینا بیارن و بیان استقبال عروس دادماد. داشتم از مریم تعریف می کردم که یهو بازومو گرفت و گفت: آنید این پسره کیه؟ با تعجب گفتم: پسره؟ کدوم پسره؟ یه اشاره ای بهم کرد که برگشتم ببینم منظورش کیه که دیدم. مهام از ماشین پیاده شده و ایستاده و دستش و دراز کرده که به درسا خانم با اون دامن بلندشون تو پیاده شدن از ماشین کمک کنن شایدم امیدوار بوده که یه باره دیگه درسا پرت شه بیفته تو بغلش. درسا هم خیلی شیک دستش و تو دست مهام گذاشت و با کمک اون از ماشین پیاده شد.

من آروم به مریم گفتم: مهامه. بریم تو برات تعریف میکنم. مریم: میکشمتون یه مدت کمرنگ بودم از خبرا دور موندم. کامل باید توضیح بدین بهم. دخترا رسیدن بهمون و مهام و شروینم کنارشون. برای ادب پیاده شده بودن که تبریک بگن. خیلی سریع مهام و شروین و معرفی کردم و مریم و سینا تشکر کردن ازشون دعوتشون کردن بیان بالا. شروین که اصلا حرف نمی زد فقط مهام تشکر می کرد و می گفت مزاحم نمیشن و فقط اومده بودن ماها رو برسونن و از این حرفا . اما آخرش با اصرارهای مریم و سینا مهام با کسب اجازه از شروین اوکی داد. همون لحظه یه عده آدم از تو تالار اومدن بیرون و شروع کردن به بغل کردن عروس و داماد. ماهام که نخود آش خودمون و کشیدیم کنار که تو دست و پا نباشیم.

یکی بهم سلام کرد برگشتم دیدم مهسا و ستوده ان. با ذوق بغلش کردیم و کلی تعریف از عروس خانم آینده و اینا. وقتی بهش گفتیم مریم و سینا با اصرار مهام و شروینم دعوت کردن مهسا کلی خشنود شد. مهسا: آخ جون همش غصه هومن و می خوردم که بیچاره میاد اینجا کسی و نمیشناسه تنهاست. خوبه این دو تام میان. با سر به شروین و مهام اشاره کرد. مهام داشت با هومن حرف می زد اما شروین دست به جیب وایساده بود. جالبه این ستوده فقط جلو دخترا سرخ و سفید میشد. چه راحت با مهام حرف می زد. خلاصه با راهنمایی ما دخترا رفتیم قسمت زنونه و پسرا هم رفتن مردونه. یه جورایی دمغ شدیم. من: از عروسیهای جدا خوشم نمیاد. الناز: نه تروخدا تو تالار براتون مختلط عروسی می گیرن. من: مهسا میکشمت اگه تو تالار عروسی بگیری و جدا باشه. درسا: آره والا این جوری آدم انگیزه اش و برای رقصیدن از دست میده. من: حالا انگیزه که هیچی تا کی بشینیم این خانم خان باجیها رو نگاه کنیم. لباسامون و در آوردیم و یه میز کنار جایگاه عروس داماد گیر آوردیم و نشستیم. موهامو صاف کرده بودم و با یه گیره بالا بسته بودم.

می دونستم وقتی گرمم میشه دیگه حواسم به قر و فرم نیست و می زنم مدل موهام و خراب میکنم. پس همون بسته باشه بهتره. یکم گه گذشت اول مامان و خواهر مریم اومدن و ماها بهشون تبریک گفتیم و سلام علیک کردیم. بعدم عروس داماد اومدن. من که لباسم پوشیده بود. روسریم که مهم نبود نمی ذاشتم بابا سینائه دیگه. مهسا لباسش آستین حلقه ای بود و از نظر قدی هم مشکلی نداشت. فقط الناز و درسا شال حریرشون و انداختن رو شونه اشون. من که فلسفه این شالا رو نفهمیدم. آخه وقتی گذاشتن و نذاشتنشون فرقی نمیکنه مثلا” چرا می ندازینش؟؟؟ به من چه آخه. مریم و سینا اومدن و ماها دوباره سلا م، تبریک و خوشبخت بشین و اینا گفتیم و اونام تشکر و مرسی که اومدین و از این دری وریا بعد یه دور چرخش دور سالن رفتن نشستن سر جاشون. ماهام مثل این ندید بدیدا سریع رفتیم پیششون ومن گفتم: ببخشید ولی یه چند تا سفارش عکس دارم اگه اجازه بدین همین اول کاری بندازم که بعدن یادمون نره. مریم: سفارش از کی؟ من با یه چشمک و لبخند گفتم: طراوت جون. مریم هم خندید و سرش و تکون داد.

خلاصه بعد یه 16-15 تا عکس آروم گرفتیم و رفتیم نشستیم سر جاشون. درسا: این سینا چرا این جوریه؟ فقط نیشش بازه. چرا حرف نمیزنه؟ مگه لاله؟ من: ما خودمون و کشتیم تا در دهن مریم و باز کنیم و به حرف بیاریم فکر کنم سه سال باید رو سینا کار کنیم تا اونم به حرف بیاد. مهسا: به قیافه اش نمی خوره کم حرف و بی زبون باشه. الناز: خوب نیست. شاید چون دفعه اولِ که با ماها برخورد نزدیک داشته معذبِ و خجالت میکشه. وگرنه مریم میگفت خیلی هم پرو و پر حرفه. شونه ای بالا انداختم. وای که چقدر خوش گذشت بهمون. از اول تا آخر اون وسط قر می دادیم و یک لحظه هم نذاشتیم مریم طفلی بره بشینه. هر چی کرم رقص تو تنمون بود همه رو خالی کردیم. ساعت نزدیکای 12 بود که اول گوشی من بعدم مهسا زنگ خورد. جواب دادم. شروین بود.

من: سلام شروین: سلام. نمی ریم؟ من: نمی دونم خسته شدین؟ یه لحظه. رو به دخترا کردم و گفتم: بچه ها شروین میگه نمی ریم؟ الناز: وای آره بریم بس که رقصیدم پاهام درد میکنه. مهسا: آره بریم هومنم زنگ زده میگه بریم. سری تکون دادم و تو گوشی به شروین گفتم: باشه بریم تا 10 دقیقه دیگه میایم بیرون. گوشی و قطع کردیم و رفتیم از مریم و سینا تشکر و خداحافظی کردیم.

انقده که مثل عقده ای های ندید بدید رقصیدیم پاهام از درد ذوق ذوق می کرد. مخصوصا” که اون کفشای پاشنه بلند و پوشیده بودم. حس می کردم ناخنای بلند پام رفته تو گوشت انگشتام. دلم می خواست کفشا رو در بیارم و پا برهنه راه برم. تا به درسا گفتم یک جیغی کشید و آخرم نذاشت کفشمو در بیارم. به زور سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. تا برسیم خونه ساعت یک شده بود. مطمئنن طراوت جون خوابیده بود. مهام و جلوی در خونه اش پیاده کردیم و رفتیم تو باغ. از ماشین پیاده شدیم و رفتیم تو عمارت. به دخترا گفتم: شما برید بالا منم میام الان.

ادامه دارد…

شما عزیزان می توانید هر شب حوالی ساعت ۲۲ با مراجعه به سایت حیاط خلوت بخش فرهنگ و هنر>رمان>رمان باورم کن یک قسمت از این رمان زیبا را بخوانید.

همچنین می تونید نظر خودتون رو راجع به این رمان برامون بنویسید

اختصاصی حیاط خلوت

اینم ببین!

شعر کودکانه روز پدر+تبریک روز پدر با شعر کودکانه

شعر کودکانه روز پدر در این مطلب از حیاط خلوت مجموعه ای از اشعار کودکانه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *