آخرین خبرها
خانه > فرهنگ و هنر > رمان > رمان باورم کن-قسمت سیزدهم
کلیک کنید

رمان باورم کن-قسمت سیزدهم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم آرام رضایی را برای شما عزیزان آماده کرده ایم.

خلاصه داستان:

آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه . به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده بود که برای بهتر یادگیری درس بهتره کار عملی انجام بدن و به طور مستقیم روی گل و گیاه کار کنن.

بنا به عللی آنید تصمیم میگیره که به عنوان یه پرستار برای یه خانم سالمند توی یه خونه ی بزرگ که وسط یه باغه کار کنه که بتونه از باغش برای یادگیری رشته اش استفاده کنه.آنید مخصوصا” دنبال خونه ای میگرده که بدون عنصر ذکور باشه و خونه خانم احتشام بهترین جاست چون سالهاست که بچه های خانم احتشام خارج از کشور زندگی میکنن. همه چیز خوب پیش میره تا روزی که آنید از مرخصی میاد و …..

رمان باورم کن

◄آنچه گذشت: قسمت قبل

❤️ رمان باورم کن-قسمت سیزدهم

جلوی در پسر جوانی با شلوارک سورمه تا روی زانو و بالاتنه ای برهنه و موهایی ژولیده و چشمانی خواب آلود و نیمه باز ایستاده و با اخم و عصبانیت به آنید نگاه میکرد . آنید که در لحظه ی اول مبهوت هیبت پسر شد بود وقتی به خود آمد جیغ بلندی کشید .

با صدای جیغ ناگهانی آنید پسر یک متری به هوا پرید و آنقدر ترسید که همراه آنید جیغ کشید . حتما” پیش خود فکر کرد که چیز خطرناکی در اتاق است و برای فرار از آن نود درجه چرخید و قصد فرار کردن داشت که محکم به در خورد .

وحشت از صدای آنید و دردی که از برخورد با در اتاق در سر پسر ایجاد شد عصبانیتش را دو چندان کرد و با حرص به طرف آنید برگشت و چشمان خون بارش را به او دوخت . آنید زبانش بند آمده بود و نمی توانست صحبت کند .

پسر با عصبانیت فریاد زد : هیچ فکر کردی کدوم جهنمی هستی ؟ اصلا” تو کی هستی ؟ اینجا چی کار میکنی ؟ اگه واسه نظافت اومدی باید بی سرو صدا کارتو بکنی . و وقتی پسر دید که از دیوار صدا آمد اما از آنید نه و جواب تمام سوالات و عصبانیتش تنها نگاه خیره ی آنید است.

چند قدمی به داخل اتاق آمد و به سمت آنید رفت . با هر قدم پسر که جلو می آمد آنید که از حضور ناگهانی پسر آن هم به آن شکل خیلی ترسیده بود یک قدم به عقب می رفت . ناگهان پای آنید به لبه ی تخت خورد و تعادلش را از دست داد و روی تخت افتاد .

پسر چند قدم باقیمانده تا آنید را با شتاب برداشت و روی تخت خم و با آنید رخ به رخ شد و گفت : خوبی ؟ آنید که در هنگام پرت شدن از ترس چشمانش را بسته بود با شنیدن صدای پسر فورا” چشمانش را باز کرد و وقتی صورت پسر را در فاصله ی کمی از خود بالای سرش دید جیغ بلند دیگری کشید و اولین چیزی که به دستش رسید بالشتش بود که سریع آن را جلو کشید و بین صورت خود و پسر قرار داد و با تمام قدرت پسر را به عقب هول داد .

پسر با صدای بلندی از تخت افتاد . و در حالی که باسنش را که از برخورد با زمین حسابی درد گرفته بود میمالید گفت : چته دیوونه چرا همچین کردی؟ اما آنید اصلا” توجهی به پسر و حرفهایش نداشت . تمام ذهنش را متمرکز این کرده بود که چیزی بیابد و آن را به سمت پسر پرت کند . آنید پس از پرت کردن بالشتها و کوسنهای تخت و در آخر رو تختی و ملحفه و خلاصه هر چیز قابل پرت شدن به طرف پسر کمی آرام شد .

پسر پس از برخورد دومین بالشت به سرش از جا بلند شد و ایستاد و برای جلوگیری از برخورد اشیای دیگر دستهایش را به حالت ضربدری جلوی صورتش گرفت و تنها وقتی دستهایش را پایین آورد که مطمئن شد آنید دیگر چیزی پرت نمیکند . پسر از عصبانیت در حال انفجار بود . کارد میزدی خونش در نمیامد .

تا حالا مطمئن شده بود که با دختر دیوانه ای طرف است . با چشمانی غضبناک که آنید از نگاه کردن به آنها تنش مورمور میشد به آنید خیره شده بود .

پس از چند دقیقه در حالی که دستهایش را مشت کرده و دندانهایش را روی هم فشار میداد از میان لبهای بهم فشرده اش گفت : میکشمت . اگه دستم بهت برسه تیکه تیکت میکنم . تو دیگه مردی . و آنچنان با جدیت این حرف ها را زد که قلب آنید ایستاد .

آنید مطمئن بود که اگر دست پسر به او برسد حتما” میمیرد . چهار چشمی مواظبش بود و آماده برای نجات دادن جانش.

با اولین تکان پسر، آنید برای دفاع از خود سریع کفشهایش را در آورد و به سمت او پرت کرد .

پسر سعی کرد جا خالی بدهد اما دومین لنگه کفش محکم به وسط سرش اصابت کرد و دیگر نفهمید که چه میکند . خم شد و کفشها را برداشت و به طرف آنید حمله کرد آنید در حالی که جیغ میکشید از روی تخت پرید و به سمت در دوید و با اینکه محکم به در خورد اما به روی خود نیاورد و با سرعت نور به سمت پله ها رفت .

پسر هم در تعقیب او بود . با آخرین سرعتی که در توان داشت از پله ها سرازیر شد . حتی خودش هم نمیفهمید که چگونه پله ها را طی میکند و آیا روی هر پله پا می گذارد یا دو سه پله را یکی میکند و و به گونه ای پرواز کنان از روی پله ها رد میشود .

با سرو صدای آنها ده دوازده نفر از خدمتکاران در سالن جمع شده بودند و با تعجب به پله ها نگاه می کردند . مهری خانم هم جزویی از آنها بود . آنید سه پله ی آخر را پرید و در حالی که به سمت خدمتکاران میرفت تا شاید با پنهان شدن بین آنها پسر بیخیال شده و جانش را به او ببخشد با فریاد از مهری خانم پرسید : مهری خانم خانم احتشام کجاست ؟

مهری خانم با دهانی باز از تعجب گفت : تو کتابخونه هستن . آنید پس از چهار پنج دور چرخیدن دور خدمتکارها و رد شدن از بین مبل و صندلیها به سمت کتابخانه فرار کرد . پسر هم به دنبالش میدوید .

با خودش غرغر میکرد : ای تو روحت . ول کن دیگه . هر جا میرم میاد . خسته هم نمیشه . خودش و به کتابخانه رسوند و با شتاب در رو باز کرد و با دیدن خانم احتشام تو جای همیشگیش به سمت اون دوید . خانم احتشام که در خیالات خودش سیر میکرد و اصلا” انتظار حضور کسی رو نداشت با باز شدن ناگهانی در با ترس از جاش پرید و ایستاد. آنید خودش و به خانم احتشام رسوند و پشت اون پنهان شد .

خانم احتشام با تعجب به حرکاتش نگاه میکرد اما قبل از اینکه فرصت کنه چیزی ازش بپرسه پسر جوون رو دید که خودش و به داخل کتابخانه پرت کرد و به سمت آنید دوید و سعی داشت اون و بگیره . چند دقیقه ای آنید و پسر دور خانم احتشام چرخیدن و کش مکش کردن که در نهایت با فریاد خانم احتشام که میگفت : ” بس کنید . با هردوتونم ” . آرام شدن . خانم : اینجا چه خبره ؟ آنید ؟ و با نگاه پرسش گرانه ای به آنید نگاه کرد .

آنید اشاره ای به پسر کرد و گفت : این میخواد من و بکشه . بهم حمله کرد . خانم احتشام با چشمایی گرد به پسر نگاه کرد و گفت : آره شروین ؟ پسر که آنید فهمیده بود اسمش شروینه خیلی سریع گفت : مامان طراوت این خدمتکار دیوونت بود که به من حمله کرد . و دستهاشو بالا آورد و کفشهای آنید و نشان داد و گفت : ببیند اینا ماله اون دیوونه است . اینا رو تو سر و کله ی من پرت کرده .

خانم احتشام نگاهی به سر تا پای پسر انداخت و گفت : این چه ریختیه ؟ پسر با تعجب گفت : چی ؟ … و وقتی نگاهی به خودش کرد تازه یادش اومد که آنقدر عصبی بوده که یادش رفته چیزی بپوشه . خانم احتشام: صد بار بهت گفتم اینجا ایرانه . با توجه به این همه آدم که تو این خونه زندگی می کنن باید درست لباس بپوشی پسر: من .. من … اه همش تقصیر اینه دیگه ، اومده ور دل اتاق من صدای نکرشو گذاشته رو سرش .

خانم احتشام که به زور خودش و کنترل میکرد تا نخنده گفت : بسه دیگه مودب باش . من مقصرم . یادم رفت که در مورد تو به آنید بگم . و رو به آنید کرد و گفت : آنید جان این آقایی که جلوی شمان نوه ی من شروین جان هستن . اومدن که یه مدتی پیش ما باشن .

آنید دهنش باز مونده بود . باورش نمیشد که این انسان اولیه نوه ی خانم احتشام باشه و از آن گذشته مجبور بود از این به بعد اون و تحمل کنه . خانم احتشام رو به نوه اش کرد و گفت : و این خانم جوان پرستار عزیز منه . باید باهاشون درست رفتار کنی . متوجه شدی ؟

شروین نگاه خبیثی به آنید کرد و با تمسخر به خانم احتشام گفت : ماما من کاری به کلفتاتون ندارم . فقط بهشون بگید به پروپای من نپیچن . و روش و برگردوند و از در خارج شد .

خانم احتشام با شرمساری رو به آنید کرد و گفت : من از طرف نوه ام عذرخواهی میکنم . شروین پسر بدی نیست اما نمی دونم که چرا این جوری شده . بنا به دلایلی پدر و مادرش اون و فرستادن پیش من که هم من تنها نباشم هم اون اینجا ….

زیاد از دستش ناراحت نشو . الانم میتونی بری استراحت کنی . آنید با تکون سر چشمی گفت و از اتاق خارج شد.

خیلی آهسته و با احتیاط از پله ها بالا رفت و خودش و به اتاقش رسوند . نمی دونست این نوه ی خوش اخلاق خانم احتشام چرا بی خبر به یاد مادربزرگش افتاده.
_ آخه یکی نیست بهش بگه خوشتیپ تا حالا کجا بودی؟ الانم که اومدی مثلا ” ننه جونتو از تنهایی در بیاری این اخلاق سگی چیه همراته ؟
خودش و روی تخت پرت کرد و به سقف خیره شد و به امروز فکر کرد و اصلا” نفهمید که کی خوابش برد .
ساعت هفت عصر با صدای در از خواب بیدار شد و روی تخت نشست و چشمهاش و مالید . هوا کاملا” تاریک شده بود . با صدای دورگه ای گفت : کیه ؟ بیا تو .
مهری خانم در رو باز کرد و داخل شد . چراغ اتاق و روشن کرد و گفت : آنید خانم شام یک ساعت دیگه حاضره . خانم گفتن صداتون کنم .
آنید خمیازه ای کشید و گفت : باشه . مرسی بیدارم کردید . شما برید منم دست و صورتم و میشورم میام .
مهری خانم بله ای گفت و بیرون رفت .
از تخت بلند شد و دست و صورتش و شست و موهاش و شونه کرد و رژ صورتی خوشرنگی هم به لبش مالید و لباسش و عوض کرد . بلوز و شلوار اسپرتی پوشید و از اتاق بیرون رفت .
خانم احتشام تو سالن کنار شومینه نشسته بود و به شعله های آتیش نگاه میکرد و موزیک ملایمی هم گوش میداد .
وارد سالن شد و سلام کرد و روی مبلی جلوی شومینه و روبه روی خانم احتشام نشست . خانم احتشام در عوالم خودش غرق بود حتی متوجه ی حضور آنید واینکه کنارش نشسته نشد .
پنج دقیقه ای گذشت . آنید منگ شده بود و چشماش قیلی ویلی میرفت . اصلا” اعضای بدنش گوش به فرمان او نبودن . چشماش مدام روی هم میرفت و سرش سنگین شده بود و پایین میوفتاد . داشت چرت میزد و خدا خدا میکرد که خانم احتشام اون و تو این وضعیت نبینه که حسابی آبروش میرفت . تحمل این جای گرم و این موزیک ملایم براش سخت بود اما نمی خواست خلوت خانم احتشام و بهم بزنه .
_ وای خدا این آتیش و این موزیک مثل لالاییه برا من . من نمیتونم جلوی خودم و بگیرم . داره خوابم میگیره .
تو سالن بزرگ هر کس تو عالم و رویای خودش بود که ناگهان با عوض شدن موزیک همه یک متری از جاشون پریدن .
خانم احتشام تکونی خورد و چشم از شعله ها برداشت و سرش و بلند کرد تا مزاحم و ببینه . آنید هم که حسابی خوابش سنگین شده بود با شنیدن صدای بلند موزیکی که خودش به این آهنگها ” آهنگهای دوف دوفی ” میگفت از جاش پرید و از روی مبل سور خورد و محکم به زمین پرت شد . در حالی که حسابی دردش گرفته بود از جاش بلند شد و ایستاد تا ببینه کی لالایی شیرینش و قطع کرده .
آنید و خانم احتشام به مسبب نگاه میکردند .
چند دقیقه قبل شروین وارد سالن شده بود و با دیدن خانم احتشام و آنید که روی مبل در حال چرت زدنه و آهنگ شول و ولی که آدم و کرخت می کنه چشم و ابرویی اومد و سری از روی بی حوصلگی تکون داد و به سمت ضبط رفت و یکی از سی دی های مورد علاقه اشو که آهنگ شادی داشت برداشت و تو ضبط گذاشت و صداش و بلند کرد .
وقتی از نتیجه ی کارش مطمئن شد و دید که آنید و خانم احتشام کاملا” هشیار شدن دستهاش و تو جیب شلوارش کرد و خیلی آرام و با حوصله به سمت میز شام که حالا دیگه کامل چیده شده بود رفت و بدون هیچ حرفی پشت میز نشست .
آنید با خودش فکر کرد ( بی خود نیست بابا مامانش شوتش کردن اینجا یارو دیوانست رسما” )
آنید یه نگاه به شروین و یه نگاه به خانم احتشام کرد تا ببینه عکس العمل خانم احتشام چیه . خانم احتشام چشماش و بست و نفس عمیقی برای آرامش کشید . بعد چشمهاش و باز کرد و از روی مبل بلند شد و در حالی که به سمت میز میرفت به آنید گفت : آنید جان بیا سر میز .
آنید مثل بچه ی حرف گوش کنی دنبال خانم احتشام راه افتاد و روی اولین صندلی کنارش نشست .
نگاه کوتاهی به شروین کرد . همون موقع شروین سرش و بلند کرد و اون هم برای اینکه شروین نفهمه که به او نگاه میکرده خیلی سریع سرش و پایین انداخت و قاشق و چنگالش و برداشت .
سر میز شام صدا از کسی در نمی اومد تنها صدای برخورد قاشق و چنگالها بود که سکوت حاکم و میشکست .
بعد شام شروین بدون کوچکترین حرفی از جاش بلند شد و دستهاش و تو جیبش کرد و خیلی آروم از سالن خارج شد .
این خونه به گونه ای تغییر کرده بود . تغییری که همه متوجه ی اون شده بودن اما کسی در موردش حرف نمیزد . یه چیزی عوض شده بود . خانم احتشام میرفت که دوباره به حالت افسردگی قبل از اومدن آنید برسه و خونه به همون آرومی و بی روحی گذشته بر گرده . و آنید با گیجی نظاره گر تموم این تحولات منفی بود .

ادامه دارد…

شما عزیزان می توانید هر شب حوالی ساعت ۲۲ با مراجعه به سایت حیاط خلوت بخش فرهنگ و هنر>رمان>رمان باورم کن یک قسمت از این رمان زیبا را بخوانید.

اختصاصی حیاط خلوت

♥ جذاب ترین مطالب روزانه را در کانال تلگرام حیاط خلوت ببینید

اینم ببین!

رمان باورم کن-قسمت شصت و سوم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A