آخرین خبرها
خانه > فرهنگ و هنر > رمان > رمان باورم کن-قسمت شصت و ششم
کلیک کنید

رمان باورم کن-قسمت شصت و ششم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم آرام رضایی را برای شما عزیزان آماده کرده ایم.

خلاصه داستان:

آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه . به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده بود که برای بهتر یادگیری درس بهتره کار عملی انجام بدن و به طور مستقیم روی گل و گیاه کار کنن.

بنا به عللی آنید تصمیم میگیره که به عنوان یه پرستار برای یه خانم سالمند توی یه خونه ی بزرگ که وسط یه باغه کار کنه که بتونه از باغش برای یادگیری رشته اش استفاده کنه.آنید مخصوصا” دنبال خونه ای میگرده که بدون عنصر ذکور باشه و خونه خانم احتشام بهترین جاست چون سالهاست که بچه های خانم احتشام خارج از کشور زندگی میکنن. همه چیز خوب پیش میره تا روزی که آنید از مرخصی میاد و …..

رمان باورم کن

◄آنچه گذشت: قسمت قبل

 رمان باورم کن – قسمت شصت و ششم

در و باز کردم و یه قدم رفتم توی اتاق. یه اتاق تک تخته بود که یه تخت گوشه اتاق و کنار پنجره داشت و یه مرد روش با لباس بیمارستان نشسته بود و از پنجره بیرون و نگاه می کرد.
وا پس بابام کو؟؟؟ شروینم تو این حال من شوخیش گرفته. یه قدم رفتم جلو. انگار می خواستم مطمئن بشم که اتاق همین یه تخت و داره. شاید فکر می کردم یه تخت دیگه بعد این تخت هست که من ندیدمش. دو قدم رفتم جلو. در ول کردم. در با یه صدای آرومی پشت سرم بسته شد.نه….از بابای ما خبری نیست. صدای بسته شدن در پشت سرم همزمان شد با چرخیدن سر مرد بیمار به سمتم و چرخیدن من به سمت در. برم بیرون شروین و له کنم. آخه مرض داره. می بینه حال منوها بازم از این شوخی خرکیا میکنه. اه ….- آنید ……تو جام خشک شدم. این امکان نداره. این صدای باباست اما … اما …. اشک بی اختیار از چشمهام سرازیر شد. الهی بمیری آنید که دیر رسیدی.

انقدر دست دست کردی که دیر رسیدی و بابات ….. بابا … بابا جون چرا رفتی؟ چرا …. یعنی طاقت نداشتی یکم صبر کنی من و ببینی و بعد بری؟؟؟؟؟ تو هم منتظر بودی؟ تو هم چشم براه دیدن من بودی که با وجود رفتنت روحت هنوز این دور و برا دنبال من می گرده؟؟؟؟ بابای ….- آنید …. دخترم ….بابایی چقدر صدات نزدیکه. جان آنید برو یکم عقب تر از دور نگام کن من از روح می ترسم.- نمی خوای برگردی؟ نمی خوای بهم نگاه کنی؟فکم یهو از تعجب باز موند. برگردم؟ به کی نگاه کنم؟ بابا روح ها مگه مثل اون کارتونه جاسپر نیستن؟ مثل یه توده ابر. ابر که دیدن نداره. ولی برگشتم باید بابامو می دیدم حتی اگه شده به شکل یه توده ابر.برگشتم اما از ابر خبری نبود. با تعجب به دور و برم نگاه کردم. ای بابای بی معرفت دو ثانیه صبر نکرد من ببینمش. داشتم به همه جای اتاق نگاه می کردم که چشمم خورد به مردی که رو تخت بود. منتظر همراه با یه لبخند ناراحت یا دردمند یا دلتنگ … نمی دونم همراه با یه لبخند کوچیک نگاهم می کرد.یهو لبهاش تکون خورد و گفت: اومدی؟ بالاخره اومدی؟؟؟ دیگه داشتم نا امید می شدم ….دیگه فقط فکم نبود که باز مونده بود.

چشمهامم از تعجب گشاد شده بود.با بهت به مردی که رو تخت نشسته بود نگاه کردم. این امکان نداره این مرد نمی تونه پدر من باشه. اما …. اما صداش همونه … با اینکه خسته و مریضه اما هنوز همون زنگ صدای محکم و با صلابت و داره ….بی اختیار یه قدم جلو رفتم. دقیق بهش نگاه کردم. اشک آروم رو گونه ام چکید.یعنی واقعا” این مردی که الان جلوی رومه پدرمه؟ پدر من ؟؟؟؟ تو فکرم دنبال بابایی که می شناختم بودم. بابام یه مرد با قد متوسط و رو به بلند. چهار شونه. با هیکل درشت. دستهای بزرگ و قوی. با هیبتی که ناخوداگاه باعث میشد ازش حساب ببری.اما این مردی که جلوم نشسته بود غیر چشمهاش و صداش شباهتی با بابای من نداشت.این مرد لاغر با چشمهای گود افتاده که به نظر ۱۰ سال بزرگتر از بابای منه. نهههههههههبابام یه لبخند بهم زد و گفت: خیلی عوض شدم نه ؟؟؟؟ حق داری نشناسیم. دوقدم رفتم جلو. از بین لبهای بهم فشرده ام فقط یک کلمه بیرون اومد: بابا ….با لبخند چشمهاش و بست و یه نفس بلند کشید.- فکر کردم دیگه شنیدن این کلمه رو از زبون تو باید به گور ببرم. چقدر انتظار سخته. چقدر منتظر دیدنت بودم و تو چقدر دیر اومدی.

آروم چشمهاش و باز کرد و تو چشمهام نگاه کرد و گفت: اما بالاخره اومدی …. چشم انتظاری سخته ….با بغض گفتم: اما شما گفتید نیام. شما گفتید دیگه دخترتون نیستم. گفتید دیگه عضوی از خانواده نیستم ….بابا اخمی کرد و ناراحت و همراه با بغض گفت: من گفتم …. من این حرفها رو زدم …. تو چرا گوش کردی؟ تو چرا عمل کردی؟ تو که من و خوب می شناختی؟ تو که می دونستی موقع عصبانیت هر چیزی رو به زبون میارم. توکه می دونی این جور وقتها کنترلی روی حرفام ندارم. پس چرا گوش کردی؟ چرا به حرفهام عمل کردی؟ چرا بر نگشتی؟ چرا یه زنگ نزدی؟ چرا یه بارم نخواستی ماها رو ببینی؟با بغض همراه گریه گفتم: چون شما نخواستین. چون شما گفتین نیام. بابا عصبانی با بغض و صدای بلندتری گفت: من گفتم. من غلط کردم. من باید بگم برگرد؟ تو خودت باید بیای. یه پدر نباید به بچه اش بگه من و دوست داشته باش که از من خوشت بیاد. با اینکه من بدم اما تو تنهام نزار. تو نرو. بمون کنارم. تو اون حرفها رو بهم زدی.

تو گفتی که تو همه عمرت زجر کشیدی که من سر افکنده ات کردم و تو از داشتن پدری مثل من پشیمونی.اونوقت من چه طور می تونستم بهت بگم برگرد. که بیا پیش همون کسی که همه زندگیت ازش فرار کردی. همونی که …….به سرفه افتاد و دیگه نتونست ادامه بده. دسپاچه به دور و بر نگاه کردم. چشمم به پارچ آبی افتاد که رو میز کنار تخت بود. با هول رفتم جلو و پارچ و بر داشتم و گرفتم جلوی دهن بابا و مجبورش کردم بخوره. یکم آب از گوشه های پارچ ریخت پایین.بابا دستش و رو دستم رو پارچ گذاشت و خودش پارچ و پایین آورد. با یه لبخند بهم نگاه کرد و گفت: هنوزم گیجی. کی با پارچ آب به خورد مریض میده. بدتر داشتی خفه ام می کردی.خودش بلند بلند خندید. مسخ شده فقط به خنده اش نگاه می کردم، به دست گرمش که دستم و گرفته بود. به حس لمس کردنش. دلم براش تنگ شده بود. دلم برای همه چیزاش تنگ شده بود. خندیدنش. دست انداختنم، اخمش، داد و بیدادش، حتی زور گوئیاش….. یه لبخند اومد رو لبم.

چشمم رو دستهامون ثابت موند. بابا رد نگاهمو گرفت و یه فشار به دستم داد. سرمو بلند کردم و نگاهش کردم. بابا: نمی خوای بشینی؟ سرمو تکون دادم و گوشه تخت نشستم. بابا: حرفهایی که بهم زدی ……. ( با بغض و ناراحتی بهم نگاه کرد) نمی دونستم که انقدر زجر کشیدی، که انقدر زجر کشیدین همه تون. نمی دونستم که دارم این بلا رو سرتون میارم. داشتم انتقام می گرفتم. داشتم از خودم و زندگیم انتقام می گرفتم.با تعجب نگاهش کردم. چه انتقامی؟ قضیه رو چرا جناییی میکنه بابا؟یه آهی کشید و گفت: من مامانتو دوست داشتم. هنوزم دارم. دفعه اولی که دیدمش داشت با خواهرش و دوستاش می رفت مدرسه. اونقدر قشنگ بود که نمی تونستم چشم ازش بردارم. یعنی به دل من خیلی نشسته بود. همون جا به دوستام گفتم من این دختره رو می خوام. همینم شد.

از همون روز اونقدر این ور و اون ور کردم اونقدر هر روز دنبالش رفتم تا بالاخره من و دید. اما بازم باهام حرفی نمی زد. فقط جواب لبخندامو نگاهمو با لبخند می داد. هر روز سر کوچه اشون می ایستادم و تا مدرسه دنبالش می رفتم. وقتیم که تعطیل می شد من و چسبیده به دیوار رو به روی مدرسه اش می دید. هر روز علاقه ام بیشتر می شد با اینکه فقط به هم نگاه می کردیم اما می تونستم بفهمم که اونم دوستم داره. من بچه زرنگی بودم. کاری بودم. از پس خودم بر میومدم. پدر نداشتم. به مادرم گفتم که برام بره خواستگاری. اونم رفت و وقتی که بله رو بهم دادن کلی ذوق زده بودم. دلم می خواست از خوشی جیغ بکشم. قرار شد عقد کنیم و یه چند وقت بعد عروسی بگیریم. چون باید می رفتم سربازی. عقد کردیم و من بعدش رفتم سربازی. هر هفته به یه بهانه ای مرخصی می گرفتم تا بیام خونه و مادرتو ببینم. چه روزای خوبی بود. یه بار تو همین روزا وقتی داشتم می رفتم سمت خونه مادرت اینا از دور دیدمش که چادر به سر داره از سر کوچه میاد. با ذوق ایستادم و نگاهش کردم. یکم که بهم نزدیک شد متوجه یه پسری شدم که پشت سرش داره میاد.

چشمش به آسا بود. معلوم بود دنبالشه. اخمام رفت تو هم عصبانی شدم. رفتم جلو و خودمو رسوندم به آسا. با اخم گفتم کجا بودی؟ با تعجب و ترس به خاطر اخمم گفت: رفته بودم مغازه ماست بخرم. کی اومدی؟ بی توجه به سوالش عصبانی گفتم: مگه داداشات خونه نیستن که تو می ری؟ با سر گفت نه. با اخم گفتم: این پسره از کی دنبالته؟ چرا چیزی بهش نگفتی ؟ با تعجب برگشت و یه نیم نگاه به پسره کرد و گفت: این؟؟؟ مگه دنبال منه؟ فکر کردم راهش این سمتیه. عصبانی تر گفتم: که راهش این سمتیه، آره؟؟؟؟ الان که بهت میگم یه چیز بگو خوب. ابروهاش رفت بالا. با تعجب گفت: چی بگم بهش آخه؟ این اصلا” یک کلمه حرفم بهم نزده. شاید مسیرش این وریه؟ من: هیچی نگفته باشه. تو یه چیزی بهش بگو. داد بکش بگو چرا همش داری نگاهم می کنی. آسای بیچاره مبهوت داشت نگاهم می کرد. هر کاری کردم حاضر نشد یه چی به پسره بگه. میگفت شاید اصلا” با من کاری نداره. اما من مطمئن بودم این پسره دنبال اون بوده. اطمینانم وقتی بیشتر شد که چند بار بعدم دیدمش که پشت آسا راه میره. اما بازم آسا چیزی بهش نگفت. عصبانی بودم از دستش. به خاطر منم که شده باید یه حرفی به پسره می زد که دیگه دنبالش نیاد اما آسا میگفت وقتی پسره هیچ حرفی بهم نزده که من نمی تونم بی خودی با ملت دعوا کنم. یه روز که با یکی از دوستام که پسر دایی آسا هم بود تو کوچه ایستاده بودیم همون پسره رو می بینم.

با اخم به دوستم میگم. محمد این انترو میشناسی؟ محمد یه نگاهی به پسره میکنه و میگه: خشایارو میگی ؟ آره چه طور؟ من: چند وقته دنبال آسا راه میوفته. محمد: جدی؟ پس هنوز کوتاه نیومده. سریع برگشتم سمتش و پرسیدم: منظورت چیه؟ محمد: این پسره آسا رو دوست داشت اما دیر جنبید و آسا با تو عقد کرد. انگاری هنوز پیگیرشه. اونقدر عصبانی بودم که احساس می کردم دود از کله ام بلند میشه. می خواستم برم پسره رو بکشم. از دست آسا هم عصبانی بودم. نمی دونم چرا. یه بار از آسا پرسیدم: این پسره رو می شناسه؟ بی تفاوت گفت: کدوم پسره. گفتم: همونی که میاد دنبالسش. گفت: نه چرا باید بشناسمش. اما شک داشتم که راست بگه. با اینکه خیلی بی تفاوت و آروم بود اما من بهش شک کرده بودم. حرفای محمدم از یه طرف، هر روز دیدن این پسره خشایار تو مسیر آسا هم یه طرف دیگه عصبیم می کرد. مامان آسا آش نذری پخته بود. من یه کاری برام پیش اومد که باعث شد دیر کنم و پختن آش تموم بشه. دم غروب تند تند و با سرعت داشتم می رفتم سمت خونه اشون. اومدم از سر کوچه بپیچم که دیدم آسا از تو یه خونه اومده بیرون. با چادر. آسا رو که دیدم متعجب ایستادم. اومدم بگم تو اینجا چی کار میکنی که دیدم خشایارم پشت سرش از خونه اومد بیرون. مغزم قفل کرد. باورم نمیشد. خون جلوی چشمهامو گرفته بود. با داد گفتم: تو اینجا چی کار می کردی؟ تو این خونه با این پسره. تا آسا اومد حرف بزنه با داد گفتم: خفه شو و هیچی نگو. برو گمشو خونه. همچین بازوشو گرفتم و پرتش کردم سمت ته کوچه که تا دو سه متر پرت شد اون طرف تر و چادرش کج شد رو سرش.

خشایار اومد جلو و گفت: صبر کن برات تو …. نزاشتم حرفش تموم بشه یه مشت زدم تو صورتش که پرت شد رو زمین. دلم می خواست اونقدر بزنمش که بمیره. می دونستم که نمی تونم جلوی خودمو بگیرم برای همین سریع از اونجا رفتم. تا چند ساعت فقط تو خیابونا راه می رفتم. باورم نمیشد آسا این جوری باشه. هر فکر ناجوری که بگی تو سرم شکل گرفت و من فقط به بدتریتن حالتش فکر می کردم. باید برمی گشتم پادگان. بدون اینکه آسا رو ببینم یا باهاش حرف بزنم فردا صبحش رفتم. رفتم و تا دو ماه بر نگشتم. وقتیم که برگشتم اصلا نزاشتم آسا در مورد اون روز توضیح بده. از طرفی هم محمد هی تو گوشم می خوند و در مورد آسا بد بینم می کرد. منم که بهش شک داشتم. اما نمی خواستم از دستش بدم. نمی خواستم راحت ولش کنم که بعدا” بره پشت سر من بهم بخنده. از طرفی هم هنوز دوستش داشتم. زندگیم برام شد جهنم. به زنم شک داشتم و نمی تونستم از بین ببرمش. گذشت و دو سال تموم شد. من برگشتم. خیلی زود بساط عروسی و راه انداختم و رفتیم سر خونه زندگیمون. می دیدم که آسا خوبه که مهربونه. اما هنوز اون شک لعنتی ….. هر وقت که تنها میرفت بیرون دلم می خواست دنبالش برم ببینم چه جوریه. یه بار دیدم یه پسری اومده جلوش و یه چیزی بهش میگه.

اونقدر غیرتی و عصبانی شدم که می خواستم برم لهش کنم. اما در کمتر از ۳۰ ثانیه پسر رفت. هر چند بعدا” توی یکی ازدعواهامون این و به آسا گفتم و اونم گفت: پسره ازش ساعت پرسیده بود یا اون بار که اون و خشایار از تو خونه اومده بودن بیرون گفت که رفته بود آشها رو به در و همسایه بده. رفته دم خونه همسایه جدیدشون که تازه چند وقته که اومدن تو اون محل و انگاری خانم اون خونه خواهر خشایار بوده. اون روزم خشایار و برای اولین بار تو اون خونه میبینه. و اونجا بوده که میفهمه خشایار تو همه این مدت دنبال اون نبوده بلکه به خاطر یکی بودن مسیر شون بوده. خشایار میومد بره خونه خواهرش. اما من هیچ وقت شک و سوظنم برطرف نشد. حتی وقتی که فهمیدم که حرفهای محمد همه اش دروغ بوده و این اون بوده که قبل من آسا رو می خواسته و آسا قبولش نکرده. اونم کینه به دل می گیره و آسا رو جلوی من خراب میکنه. این شک از درون روحمو می خورد و نابودم می کرد. باعث میشد همیشه عصبانی و پرخاشگر باشم همه اش داد بزنم و دعوا کنم. همیشه هم آسا رو برای خالی کردن حرصم گیر می آوردم. کم کم دعوا برام کافی نبود. می خواستم یه جوری خودمو آروم کنم یه جوری خالی شم. این شد که من رفیق باز شدم. همش مهمونی همه اش مسافرت با دوستهام .همه اش خوش گذرونی.

عشق زندگیم بچه هام بودن که خیلی دوستشون داشتم. بهترین لحظاتم وقتهایی بود که همه با هم تو خونه دور سفره، غذا می خوردیم. تو رو بیشتر از همه دوست داشتم. چون شیطون و بی خیال بودی. حتی زمین خوردن و زخمی شدنم نمی تونست جلوی بازیو شیطنتتو بگیره. شیرین زبون بودی. و همه اش حرفهای قشنگ می زدی. در عین حال صبور بودی. سپند بی حوصله بود و سرش تو کار خودش بود، آروم بود. آنیتام زیادی از همون بچگی خانم بود ولی وای به حال وقتی که عصبانی میشد. مثل خودم جوش میاورد. اما تو….. تو شکل مادرت بودی …. مهربون … صبور … بیخیال و گیج …. این گیج بازیهات همیشه من و می خندوند. اینکه همیشه به میل ما رفتار می کردی. من همیشه ازت راضی بودم و بهت افتخار می کردم. می دونستم بی نگرانی می تونم بهت اعتماد کنم. یه آهی کشید و گفت: هیچ وقت فکر نمی کردم کارهام انقدر روی شماها تاثیر بزاره. هیچ وقت فکر نمی کردم اون کسی که همه کارهامو به روم میاره تو باشی. از آنیتا و سپند انتظار داشتم اما از تو …. با چشمهای اشکی بهم نگاه کرد. باورم نمی شد. همه سختی و اعصاب خوردی زندگی ما به خاطر یه شک بی خودی بود. به خاطر یه مشت حرفهای مفت؟

—————————-

اخم کردم با بهت گفتم: اما چرا بابا. چرا هیچ وقت از مامان نپرسیدی؟ سرشو انداخت پایین و گفت: فکر می کردم دروغ میگه. حرفهاشو باور نمی کردم. اما الان میفهمم که چقدر اشتباه کردم الان که … یه نگاه به پاهاش کرد و آرومتر گفت: الان که خدا داره مجازاتم میکنه می فهمم که چقدر ظلم و بدی کردم در حق شماها و مادرتون. با استفهام نگاهش کردم. یه لبخند تلخی زد و گفت: این مریضیهای جور واجورم کار خودشون و کردن. نمی تونم راه برم. رسما” فکم افتاد کف زمین. با بهت داشتم به پاهای بابا نگاه می کردم که گفت: حالا خوبه قطعشون نکردن. وای خدایا این بدترین مجازاتی بود که می تونستی نصیب بابای من بکنی. بابایی که یک ثانیه هم بی کار تو خونه بند نمی شد حالا مجبوره خونه نشین بشه؟؟؟ بابام از بیکاری دق میکنه. بابا یه آهی کشید و گفت: خیلی سخته که یه مرد همه عمرش و با فکر به اینکه ممکنه زنش هر لحظه بهش خیانت کنه یا هر آن ممکنه ترکش کنه بگذرونه. داغون میشه. هر کاری میکنه تا غرورش و نگه داره هر کاری میکنه تا این اتفاق نیوفته هر کاری میکنه که اگه این جوری شد اون تنها کسی نباشه که عذاب کشیده. سرشو انداخت پایین و گفت: منم با کارهام می خواستم خودمو مادرتو عذاب بدم، که بهش نشون بدم من اول تو رو از زندگیم خارج کردم من اول ترکت کردم و رفتن و موندن تو فرقی نداره که برام مهم نیستی. آروم سرشو بلند کرد و تو چشمهام نگاه کرد. برق اشک تو چشمهاش بود.

بابا: اما نرفت. موند. همیشه موند و حرفی نزد. سکوت کرد. صبر کرد. صبر خاموشش بیشتر عذابم می داد. من و از خودم متنفر می کرد. هر کاری کردم تا تحملش تموم بشه که شاید بره که شاید هر دومون از این عذاب نجات پیدا کنیم. من نمی تونستم ولش کنم چون دلم راضی نمی شد چون طاقت رفتنشو نداشتم اما اون می تونست بره این جوری اون بود که تصمیم می گرفت نه من. اما اون همیشه با همه شرایط بدم، با همه اخلاقهای گندم، با همه کارهای بدم آروم و ساکت کنارم بود. حتی الان که همه اش براش دردسرم هم از پیشم نرفت. تلافی نکرد تو این شرایط تنهام نزاشت. شرمنده اشم ، شرمنده همه تونم. خودمم عذاب میکشیدم و شما ها رو هم عذاب می دادم. یه قطره اشک از چشمهاش پایین چکید. بابام داره گریه میکنه. این اشکه که از چشمش پایین میاد؟ نه بابا خاک رفته تو چشمش باباها که گریه نمی کنن. قطره اشکه عصبیم می کرد. دیدنش اعصابمو خورد می کرد. با اخم دستمو بلند کردم و آروم اشک روی گونه بابا رو پاک کردم. بابا یه لبخند زد. تو چشمهاش نگاه کردم. مامانم بخشیده بودتش. با وجود همه کارهایی که کرده بود بازم بخشیده بودتش. هیچ وقت فکرشو نمی کردم که مامانم یه روز بتونه بابامو به خاطر عذاب ۲۰ و چند ساله ببخشه. اما اون بخشید. خوب مامان بخشید.

تقصیر بابا بود که زندگیمون جهنم شد. تقصیر بابا بود که بچگیهام مزخرف بود که بزرگیهام بی اعتماد بودم. چرا؟ چرا من باید این جوری میشدم؟ چرا باید مدام دلهره می داشتم؟ فقط به خاطر یه شک مسخره؟ یه حرف دروغ؟ آخ انقدر بدم میاد ملت لال بازی در میارن و حرف دلشون و به هم نمیگن. آی بدم میاد ساکت می مونن و فقط با لجبازی و در آوردن حرص همدیگه خودششون و آروم میکنن. خوب مگه خدا بهتون زبون نداده؟ زبون که برا قشنگی نیست به یه دردی می خوره. خوب بچرخونش تو دهنت و حرف بزن، بگو مشکلت چیه تا هم حل بشه هم آروم بشی. به بابا نگاه کردم. من: می دونید به خاطر این شک بی خودتون چقدر همه رو عذاب دادین؟ راستش هیچ وقت فکر نمی کردم که مامان بتونه ببخشدتون. اما …. در هر حال شما موقع عقد یه قسمی خوردین پس زنتون و زندگیتون اولویت اولتون باید می بود. چرا به جای اعتماد به حرفهای زنتون به حرف مفت یه عده آدم بی خود اعتماد کردین و زندگی همه مون و نابود کردین.

چشمهامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم. باید آروم می شدم. به من چه ربطی داشت. بزار هر کس هر کاری که می خواد بکنه. من یه بار حرفهای دلمو با صدای بلند گفتم نتیجه اش این شد که چند ماه تو عذاب و ناراحتی و ترد شده از خانواده بودم. دیگه نمی خواستم با باز کردن دهنم از خانواده ام دور بمونم. بعدم، بابام خودشم عذاب میکشید. الانم داره مجازات میشه. خدا قدرت پاهاشو ازش گرفته این خیلی بده. مامان بخشیدتش. پس چه نیازی هست که من خودمو بندازم وسط و دوباره فک بزنم. من می خوام پیش خانواده ام باشم هر چقدرم بد هر چقدرم ناجوربازم بودنشون بهتر از نبودنشونه. یه نفس عمیق دیگه کشیدم. بابا دستش و بالا آورد و کشید رو گونه ام. بابا: دخترم …. آنیدم …. آناهیدم …. درست مثل اسمتی … تو تنها بچه امی که خودم اسمتو انتخاب کردم. برای همین بیشتر دوستت داشتم.

غم و شادیت بیشتر روم اثر می زاشت. با دیدنت انرژی می گرفتم . آنید … آناهید … الهه آب …. الهه دریا واقیانوس … به همون پاکی به همون زلالی به همون سادگی … زن سوار بر اسب … شجاع …. زنی که قهرمانها برای نیرو گرفتن برای قدرت کرفتن به اون متوسل میشدن …. آناهید چشمه زندگی …. تو قدرت این و داری که زندگیها رو تو دستت بگیری. به خاطر سادگیت به خاطر پاکیت به خاطر همه خوبیهات. همینها باعث میشه که بتونی رو زندگی هر کسی اثر بزاری. تو همیشه به من نیرو و قدرت می دادی. به خانم احتشام روح زندگی و بخشیدی و به اون پسره شروین، شادی زندگی و نشون دادی. تا اسم شروین و گفت چشمهام خود به خود گشاد شد. راستش یکم ترسیدم. بابام با دیدن قیافه ام بلند خندید. بابا: نترس کاریش ندارم. من همه چیز و می دونم. خانم احتشام همه چیزو بهم گفت.

فقط یه سوال دارم. آنید دوستش داری؟ خود به خودی نیشم باز شد و یه ذوقی کردم. بعد سریع فهمیدم که بابا این جور وقتها دختر باید از باباش خجالت بکشه و کله اشو بندازه پایین. تندی سرمو انداختم پایین که صدای قهقهه بابام بلند شد. یعنی خیلی تابلو نشون دادم که شروین و دوست دارم؟؟؟؟؟؟ بابا: خوبه، بهت اعتماد دارم. همیشه داشتم اما …. در هر حال اگه تو انتخابش کردی پس نمی تونه بد باشه. منم کلی تحقیق کردم پسر خوبیه. تو کارشم خیلی موفقه. آخی بابایی برام رفته تحقیق ایول…. یه ذوقی کردم که بابا تحویلم گرفته و با اینکه اون موقع من و ترد کرده بود اما اونقدر براش مهم بودم که در مورد آیندم بره تحقیق و نگران زندگیم باشه. بابا دو ضربه آروم رو دستم زد و گفت: شوهرتم باهات اومده. وای چه فازی میده از زبون بابات بشنوی شوهرت. با ذوق و نیش باز سرمو تکون دادم.

بابام دوباره خندید و گفت: دختر خوب نیست واسه شوهر کردن انقده ذوق کنه. سعی کردم با همه زورم نیشم و ببندم که باعث شد لبم غنجه بشه و بابام بیشتر بخنده. بابا: خوب دیگه تو برو این پسره رو بفرست بیاد تومی خوام باهاش حرف بزنم. یه ابروم رفت بالا. با شک پرسیدم: می خوای بزنیش؟ بابا با تعجب گفت: بزنیش چیه؟ میگم می خوام صحبت کنم باهاش. برو بیرون انقدم جلوی من هوای این پسره رو نداشته باش. دهههههه…. اوه اوه بابام غیرتی شد. تندی بلند شدم و ایستادم اومدم برگردم برم سمت در که تو یه لحظه سریع خم شدم و گونه بابامو ماچ کردم و تندی رفتم بیرون. اگه نمی بوسیدمش دلم می ترکید. خیلی دلم تنگ شده بود براش. مخصوصنم که این جوری رو تخت بیمارستان می دیدمش. اونم الان که فهمیده بودم پاهاش دیگه کار نمیکنه. دلم داشت آتیش می گرفت. واقعا” اینی که میگن چوب خدا صدا نداره همینه. دلم برا بابام کباب بود بغض داشتم اما یاد گرفته بودم تو بدترین شرایطم خودمو کنترل کنم. اونم جلوی خود طرف. الان من باید بخندم باید شاد باشم. نمی خوام بابام فکر کنه که به خاطر حالشه که من برگشتم. باید بفهمه که به خاطر خودش و دوست داشتنشه که برگشتم. دیگه به پاهای بابام فکر نمی کنم. بابام بدون پا هم بابامه. با همون اقتدار و ابهتش. لحظه آخر برگشتم و لبخند و رو لبهای بابام دیدم و همون باعث شد دوباره نیشم شل بشه. یکی امروز بیاد این نیش گشاد من و ببنده.

————————

در و بستم و تا برگشتم رفتم تو بغل شروین. بیچاره سعی می کرد خودشو آروم نشون بده اما از چشمهاش اضطراب می بارید. با یه لبخند بغلش کردم. اونم دستهاشو انداخت دورمو نوازشم کرد. من: شروین یه قولی بهم میدی؟ با صدایی که توش نگرانی بود گفت: چه قولی؟ سرمو از رو سینه اش جدا کردم و یکم خودمو کشیدم عقب. هنوز دستم دور کمرش بود و دست اونم دور بازوم. تو چشمهاش نگاه کردم. – شروین قول بده هر چی شنیدی یا هر چی دیدی یا کلا” هر اتفاقی که تو زندگیمون افتاد و برات جای شک و شبهه یا سوال ایجاد کرد بیای و از خودم بپرسی. نریزی تو خودت و لال بازی در بیاری. هر مشکلی بود مستقیم به خودم بگو تا با حرف و با همدیگه حلش کنیم. دلم نمی خواد چند سال دیگه بفهمم که فلان حرکتت به خاطر فلان کار من بوده. قول می دی شروین؟ خیالش راحت شده بود. یه لبخند از رو آرامش زد و گفت: حتما” ، تو هم قول بده که نزاری چیزی تو دلت بمونه. باشه؟ نیشم و باز کردم و ابروهامو چند بار انداختم بالا و گفتم: نمی زارم …. رو انگشتای پام بلند شدم و با دو دست صورتشو گرفتم و تندی آوردم پایین و کشیدم سمت خودم و لبم و گذاشتم رو لبهاش و یه بوسه محکم با تمام وجودم ازش گرفتم.

شروین که انتظار این حرکت و نداشت هنوز دستهاش تو همون حالت قبلی خشک شده بود و چشمهاشم گشاد. بوسمو که کردم سرمو کشیدم عقب و با یه لبخند قشنگ نگاهش کردم و گفتم: این یکی تو دلم مونده بود. با حرف من لبخند خوشحالی زد و گفت: اینجوریاست؟ خوب یه چیزایی هم تو دل من مونده. یه ابروش و شیطون فرستاد بالا و کمرمو گرفت و سریع کشیدم تو بغلش که یه لحظه تعادلمو از دست دادم و محکم خوردم تو سینه اش و دستهامم از ترس اینکه نیوفتم حلقه شد دور گردنش. سرمو بلند کردم که چشمم افتاد تو نگاه شیطونش. آروم آروم خم شد رو صورتم. تو چشمهای مهربونش خیره بودم و تو عمق مهربونیش فرو رفته بودم. اونقدر که یادم رفته بود باید بهش بگم بابا منتظرشه. یا اینکه ناسلامتی اینجا بیمارستانه و کلی آدم در رفت و آمده.

هر جند این اتاق بابا تو راهرویی بود که این ساعت رفت و آمد جندانی نداشت. به شروین نگاه می کردم. فاصله صورتش با صورتم خیلی کم شد. آروم چشمهامو بستم و منتظر موندم…. – آنید …. مثل فنر از جام پریدم. چشمهام باز باز شد و با یه حرکت همچین فشاری به سینه شروین آوردم که بدبخت پرت شد عقب و خورد به دیوار روبه رو. شرمنده لبمو گاز گرفتم. بدبخت اونقدر شوکه شده بود که نفهمید چه جوری تعادلشو حفظ کنه. فقط با چشمهای گشاد به من نگاه می کرد. – آنید خودتی؟؟؟؟؟ با شنیدن صدا تازه یادم افتاد که چرا شروین بدبخت و مثل دارت کوبوندم به دیوار. برگشتم سمت صدا. -: آنیتا ….. خواهرجون …… با دو قدم خودمو رسوندم به آنیتا که با چشمهای اشکی و صورت بهت زده داشت ناباور نگاهم می کرد. با یه حرکت بغلش کردم و محکم فشارش دادم. دستهاش هنوز تو هوا خشک شده بود. بعد چند ثانیه دستهاش حلقه شد دور کمرم و با بغض و گریه گفت: آنید… خواهر کوچولوی بی معرفتم. برگشتی؟؟؟ بالاخره برگشتی؟؟؟؟ دیگه داشتم نا امید می شدم… دیگه فکر کردم هیچ وقت نمیای… چقدر دیر کردی؟ چقدر چشم به راهمون گذاشتی.

خیلی بی معرفتی خیلی …. حرفهای آنیتا باعث شد که تو چشمهام اشک جمع بشه. تازه می فهمیدم که چقدر دلم براش تنگ شده. چقدر دلم برای جیغ جیغاش و آنید گفتن عصبیش تنگ شده. خواهرم…….. بعد چند دقیقه که تو بغل هم بودیم و آنیتا کریه کرد و منم بغض از هم جدا شدیم. آنیتا با لبخند نگاهم کرد. آنیتا: چقدر دلم برات تنگ شده بود. یهو اخم کرد و محکم با دست کوبوند به بازومو گفت: اوی کی بهت میگه تنهایی بری غلط زیادی بکنی. نباید به من یه ندا می دادی تا من هواتو داشته باشم؟ الاغ نگفتی من می تونم خبرهارو بهت برسونم. اگه بهم گفته بودی می تونستم قبل اومدن بابا بهت خبر بدم بعد این افتضاح و قهر و گیس کشیا پیش نمیومد. نیشم از گوش تا گوش باز شد. با ذوق گفتم: خواهر دیوونه خودمی دیگه. چشمهای آنیتا از رو من چرخید و رفت بالا. نگاهش به پشت سر من بود و سرش کامل رفته بود بالا. مثل آدمهایی شده بود که از پایین یه برج دارن به طبقه آخرش نگاه می کنن. آنیتا یه کوچولو قدش از من کوتاه تر بود. رد نگاهش و گرفتم و برگشتم نگاه کردم دیدم شروین پشت سرم ایستاده.

خودمو کشیدم کنار و بازوی شروین و گرفتم و آوردمش جلو و رو به آنیتا با ذوق گفتم: آنیتا شوهرمو دیدی؟ آنیتا با حرفم نگاهش و از شروین جدا کرد و یه چشم غره به ذوق من رفت و دوباره برگشت سمت شروین و با لبخند مهربون و صمیمی دستشو دراز کرد وگفت: من آنیتام خواهر آنید. شروین هم با لبخند دستش و آورد جلو و به آنیتا دست داد و گفت: منم شروینم. خوشبختم. فکر می کنم شما و آنید خیلی شبیه همید. من و آنیتا چشمهامون گشاد شد. آخه هیچ کس نمی گفت ما دوتا شبیه همیمم. آنیتا شبیه بابام بود منم شبیه مامانم. هیچ کس نمی فهمید ما دوتا خواهریم تا خودمون نمیگفتیم. آنیتا با بهت با انگشت اشاره به خودش و من اشاره کرد و گفت: ما دوتا شبیهیم؟؟؟؟ شروین با لبخند سرشو تکون داد. آنیتا فوری بازوی من و گرفت و کشیدم سمت خودش و آروم دم گوش من گفت: مرده شورتو ببرن شوهر نکردی نکردی حالا هم که یکی و پیدا کردی بدبخت چشمهاش نمیبینه؟ همون چشمهاش ندید که اومد تو رو گرفت وگرنه کی تو رو تحمل میکنه. حالا خوبه خوشتیپه میشه از کور بودنش گذشت. هیکلشم خوبه میشه عیباشو نادیده گرفت.

اومدم بگم آرومتر شروین گوشهاش تیزه که قبل من صدای قهقهه بلند شروین ما دوتا رو سکته داد. آنیتا که دهنش یه متر باز مونده بود دوباره با بهت به من گفت: آنید… این پسره دیوونه هم که هست. شروین سعی کرد با سرفه قهقهه اشو کم کنه. با قهقهه ای که به زور در حد لبخند نگهش داشته بود گفت: خواهرجون من مشکل چشمی ندارم. خوبم همه چیز و می بینم. دیوونه ام نیستم اگه خندیدم به خاطر حرفهای شما بود. ببخشید من گوشهام یکم زیادی تیزه. اگه گفتم شباهت دارید منظورم قیافه نبود منظورم به اخلاقتون بود. شما هم مثل آنید شاد و پر انرژی هستین. بمیرم برا خواهریم سوسک شد. همچین شوکه شده بود بدبخت که نمی تونست هیچی بگه. برای اینکه بیشتر سوتی نده و جلو شروین ضایع نشه سریع دست شروین و گرفتم و کشیدمش سمت در اتاق بابام و گفتم: شروین بیا برو بابام می خواد ببینتت.

من یادم رفت بهت بگم. شروین ابروش رفت بالا با بهت گفت: من و ببینه؟ چرا؟ بچه ام فکر کنم از بابام می ترسید چون یه جورایی تا فهمید خودشو همچین سفت کرده بود که تقریبا” به زور داشتم می کشیدمش سمت اتاق. من: شروینم گلم بیا برو می خواد باهات حرف بزنه نمی خواد بخوردت که. شروین پشت چشمی برام نازک کرد و گفت: آره نمی خواد بخوردتم. تو که مطمئن نیستی. خنده ام گرفته بود. ایستادم و برگشتم سمتش. دستهامو گذاشتم دو طرف صورتش و سرشو خم کردم سمت خودمو دقیق تو چشمهاش نگاه کردم. من: شروین دوستم داری؟ شروین با سر گفت آره. من: بهم اعتماد داری؟ شروین دوباره گفت آره. سریع دستمو ول کردم و دوباره دستش و گرفتم و گفتم: خوب پس بیا بابا نمی خوردتت فعلا” فقط سرم باید بزنه تو رگ. حالا بعدا” که به غذا افتاد شاید یه ناخونکی بهت زد. خلاصه در و باز کردم و شروین بهت زده و ترسیده رو پرت کردم تو اتاق و سرمم فرستادم تو اتاق و گفتم: بابا اینم شوهر من.

صحیح و سالم تحویلتون همین مدلیم ازتون پسش می گیرم. بلا ملا سرش نیاریا به زور یه دونه شوهر پیدا کردم. این از دستم بره می ترشم می مونم رو دستتون. بعدم قبل اینکه کسی حرفی بزنه در و بستم و برگشتم سمت آنیتا که یه دستی محکم خورد تو سرم. همچین دردم گرفته بود که نگو. با دست سرمو ماساژ دادم. من: مگه دیوونه ای زنجیری چرا می زنی؟ آنیتا: تو مثلا” با بابا قهر بودی؟؟؟ مثلا” چشم نداشتین همو ببینید؟؟؟ می خواستین ماها رو دق بدیدن؟ شما که دل می دین و قلوه می گیرین. فقط تن و بدن ماها رو می خواستین بلرزونید؟ من هی به مامان میگم بابا، آنیتا رو بیشتر دوست داره مامان میگه فرقی بینتون نمی زاره. هییییییییییی اگه من این کارها رو کرده بودم گلومو با چاقو می برید. ای بشکنه این دست که هر چی من خانمی می کنم توی نفله رو بیشتر دوست دارن. ای سیاه بدخت کور… سریع دستش و کشیدم و گفتم: اویییییییییییی چته. تو که من و می شناسی حوصله گریه زاری و رفتارهای با سیاست و ندارم. حوصله اینم ندارم که مراعات کنم که مثلا” من تا یک ساعت پیش عین چی از رفتار بابا و برخوردش می ترسیدم.

الان که با هم خوب شدیم مثل همون وقتها رفتار می کنم. حوصله حرکات جدید و ندارم. این چند وقتم اونقدر ناراحتی کشیدم و گریه زاری کردم که دیگه حس و حال غمباد گرفتن و ندارم. حالا بیا ببینم بیا اینجا بشین برام تعریف کن. آنیتا اومد و با هم رفتیم رو دو تا صندلی کنار هم نشستیم. من: خوب بگو. آنیتا یه ابرو انداخت بالا و گفت: چی بگم؟ من: بگو که چقدر بی معرفتی. ناسلامتی خواهر بزرگتر منی نباید یه زنگ بهم می زدی؟؟؟ آنیتا یه پوفی کرد و گفت: تو خفه تو نباید یه زنگ می زدی؟؟؟ اصلا” سراغی ازمون نگرفتی. تا بابا بهت گفت دیگه بر نگرد تو هم از خدا خواسته رفتی و پشت سرتم نگاه نکردی. من که دو هفته اول اینجا نبودم با سامان و عسل و قوم شوهر رفته بودیم دبی. جات خالی بود. زنگم که زدم خونه مامان چیزی بهم نگفت.

بعد دو هفته که برگشتم دیدم حال و هوای خونه فرق میکنه. بابا همش خونه بود و تو خودش. کم حرف شده بود. دیگه به کسی گیر نمی داد. چند بار با چشمهای خودم دیدم که سر یه موضوع همچین عصبانی شد که نگو. در حالت عادی حتما” یه دعوای حسابی با مامان می کرد اما عجیب بود که دعوایی راه ننداخت. فقط چشمهاش و بست و چند تا نفس عمیق کشید. یا تندی از خونه رفت بیرون و وقتی برگشت آروم آروم بود. بابا خیلی عوض شده. اولش گفتم شاید عادی باشه اما وقتی یه روز اومدم خونه و دیدم یه خانم پیر متشخص داره با، بابا اینا حرف میزنه از تعجب شاخ در آوردم. خلاصه بگم که همه تغییراتش به خاطر تو بود. بابا همه چیزو برا مامان تعریف کرد و بعد اون روز مامان به من گفت. گفته تو چه حرفهایی به بابا زدی و اون چی گفت و اون خانمه کی بود و چی میگفت. خواستم بهت زنگ بزنم ببینم چی کار میکنی که مامان نزاشت. بهت زده گفتم: مامان نزاشت؟ یه نگاهی بهم کرد و گفت: آره مامان نزاشت.

گفت اگه هر کدوم از ماها بهت زنگ بزنیم و تو از ماها خبر دار بشی دلت قرص میشه و دیگه بر نمی گردی. گفت بزاریم تا حسابی دلتنگ بشی و بی خبر بمونی تا بالاخره خودت برگردی. پس برای همین بود که هیچ کس یادی از من نگرد و من تو همه این مدت فکر می کردم همه من و ترک کردن. با آنیتا یه ساعتی حرف زدیم. به کل شروین و بابا رو بی خیال شده بودیم که با شنیدن صدای خنده و قهقهه از تو اتاق بابا من و آنیتا به سمت در کشیده شدیم. دوتایی سرمون و چسبوندیم به در تا بفهمیم کی داره می خنده. صدای خنده بابا بود. شروین داشت براش یه چیزی تعریف می کرد و بابا هم می خندید. با اخم متمرکز شدم رو صدای شروین. شروین: آواز خوندنش و دیگه نگم. گوش آدم درد می گیره از صداش اما مگه قبول میکنه. عشقش اینه که بلند بلند و با جیغ آواز بخونه. بابا با خنده گفت: منم همیشه سر همین باهاش بحث می کنم. خیلی افتضاح میخونه. این دو تا رو ببین نشستن پشت سر من بد میگن و می خندن.

با حرص در اتاق و باز کردم و خودمو پرت کردم تو اتاق و با اخم به شروین گفتم: طراوت جون تموم شد اومدی واسه بابام تعریف میکنی که من چقدر سوتی میدم و چه عیب و ایرادی دارم؟؟؟؟ جلو بابام دیگه آبرومو نبر. شروین با یه لبخند پر محبت بهم نگاه کرد و رو به بابام گفت: خیلی هم عجوله و فال گوشم وا میسه . همه این اخلاقهاش باعث شده که دوستش داشته باشم. یه ابروم رفت بالا و با بهت یه نگاه به شروین و لبخند و نگاه مهربونش کردم و یه نگاهم به بابام با همین خصوصیات. بابا: خوشحالم که دخترم یه مردی مثل تو پیدا کرد که اون و با همه خصوصیات خوب و بدش دوست داشته باشه. من و میگی همچین کش آوردم که نگو. یکم پیش بابا بودیم و بعد بابا گفت بریم خونه. با ذوق بلند شدم که برم خونه. دلم برای مامانم یه ذره شده بود. برای عسل و سپند، برای خونه و اتاقم.

سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه. من کل مسیر خونه بی تاب و ساکت بودم اما این آنیتا مثل وروره جادو یه سره حرف زد و سوال پرسید فکر کنم که از پدر جد شروینم پرسید. از شروین پرسید که پدر و مادرش کجان که شروین گفت آمریکان و قراره به زودی برگردن. نا گفته نماند که من خبر نداشتم و به اندازه آنیتا تعجب کردم. آنیتا یه فکری کرد و بعد متعجب پرسید: یعنی هنوز بابات اینا آنید و ندیدن؟ شروین لبخندی زد و گفت: نه هنوز حتی نزاشتم باهاش حرف بزنن. آنیتا با تعجب گفت: چرا؟؟؟؟؟ شروین با لبخند یه نگاه به من کرد و گفت: چون آنید شنیدنی یا تعریف کردنی نیست بلکه دیدنیه.

باید ببیننش تا بفهمن چه فرشته ایه. مامانم خیلی بی تابه که زودتر بیاد و آنید و ببینه بس که مامان طراوت دلشو آب کرده با تعریفهاش. برگشتم سمتش و یه لبخند مهربون بهش زدم. اونم جوابمو با یه لبخند داد. آنیتا صداشو یکم آروم کرد و سرشو آورد نزدیک گوشم و گفت: آره باید ببینن بفهمن چه کروکودیلی هستی. شروین یهو پق زد زیر خنده. برگشستم پشت و یه چشم غره به آنیتا رفتم. آنیتا هم یه لبخند دندون نما تحویلم داد و دیگه آروم نشست سر جاش و تکیه داد به صندلیش.

ادامه دارد…

شما عزیزان می توانید هر شب حوالی ساعت ۲۲ با مراجعه به سایت حیاط خلوت بخش فرهنگ و هنر>رمان>رمان باورم کن یک قسمت از این رمان زیبا را بخوانید.

همچنین می تونید نظر خودتون رو راجع به این رمان برامون بنویسید

اختصاصی حیاط خلوت

♥ جذاب ترین مطالب روزانه را در کانال تلگرام حیاط خلوت ببینید

اینم ببین!

رمان باورم کن-قسمت شصت و دوم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A