سرخط خبرها
خانه > فرهنگ و هنر > رمان > رمان باورم کن-قسمت پنجاه و سوم

رمان باورم کن-قسمت پنجاه و سوم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم آرام رضایی را برای شما عزیزان آماده کرده ایم.

خلاصه داستان:

آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه . به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده بود که برای بهتر یادگیری درس بهتره کار عملی انجام بدن و به طور مستقیم روی گل و گیاه کار کنن.

بنا به عللی آنید تصمیم میگیره که به عنوان یه پرستار برای یه خانم سالمند توی یه خونه ی بزرگ که وسط یه باغه کار کنه که بتونه از باغش برای یادگیری رشته اش استفاده کنه.آنید مخصوصا” دنبال خونه ای میگرده که بدون عنصر ذکور باشه و خونه خانم احتشام بهترین جاست چون سالهاست که بچه های خانم احتشام خارج از کشور زندگی میکنن. همه چیز خوب پیش میره تا روزی که آنید از مرخصی میاد و …..

رمان باورم کن

◄آنچه گذشت: قسمت قبل

 رمان باورم کن – قسمت پنجاه و سوم

چشمامو مالیدم و آروم بازشون کردم. وای چه خوابی بود. چشمام و باز کردم و نگاهم افتاد به سقف. سرمو چرخوندم. یهو از جام پا شدم. من اینجا رو تخت چی کار می کردم؟ آخرین چیزی که یادم میاد اینه که رو زمین نشسته بودم پس چه جوری اومدم رو تخت؟ چشم چرخوندم. از شروین خبری نبود. ساعت و نگاه کردم. ۹ بود چه زود بیدار شده بودم. خوب شاید شروین من و آورده باشه رو تخت. بی اختیار یه لبخندی اومد رو لبم. یعنی مثل این فیلما یکم از این بازوهای آکبندش استفاده کرده؟ یعنی من و رو دست بلند کرده آورده اینجا؟ وای کاش بیدار بودم خودم می دیدم ذوق مرگ می شدم. خفه انید تو هم تنت می خواره ها. ببند نیشتو دختره پروی بی حیا. سعی کردم یکم فکرام و مودبانه بکنم اما مگه می شد . پاشدم رفتم صورتمو شستم. لباسمو عوض کردم و آرایش کردم.

اومدم رژ بزنم که در باز شد و شروین اومد تو. از تو آینه نگاش کردم. جلوی در ایستاده بود و بهم نگاه می کرد. نه سلامی نه صبح بخیری. از تو آینه نگاش کردم و گفتم: زبونت مشکلی پیدا کرده؟ زبونش و برام درآورد و گفت: نه می بینی که. بچه پرو کار خودمو به خودم تحویل می داد. من: پس سلامت کو؟ شروین رفت سمت کمد و گفت: کوچیکتر باید اول سلام کنه. چیشش حالا من سلام نکنم این سلام نمیکنه لوس. در کمدش و باز کرد و گفت: زود حاضر شو بیا یه چیزی بخور داریم وسایل و جمع می کنیم بریم جنگل. من: بارون نمیاد؟ شروین یه دست لباس از تو کمد در آورد و گذاشت تو کوله اش و گفت: نه. بی خیال شروین شدم و اومدم رژ بزنم که دیدم کنار کمد ایستاده و داره تو آینه به من نگاه می کنه. چقدر روش زیاد بود. برگشتم سمتش و گفتم: چیزی می خوای؟؟؟؟ غافلگیر این پا و اون پا کرد.

مونده بودم دردش چیه که نمی تونه بگه. شروین: میشه… میشه اون رژ دیروزیت و بزنی؟ اونی که ظهر زده بودی. خیلی بهت میومد. دهنم نیم متر باز شده بود از تعجب. خودش و کشت تا این و بگه؟ مونده بودم چی بگم. به رژ تو دستم نگاه کردم. یه رژ که به قرمزی می زد ولی زیاد پر رنگ نبود. رژ دیروزیم یه رژ تو مایه های صورتی و نارنجی بود. خودم عاشقش بودم. یهو یه چیز مثل برق از ذهنم گذشت. رژ دیروز…. اونی که ظهر زدم…. اونی که … بعد اون جریا…. تف تف…. یکم هل شدم. دستمو کشیدم به گردنم و رو مو برگردوندم. اومدم رژ بزنم که باز چشمم افتاد به نگاه شروین نمی دونم چی توش بود که باعث شد بی اختیار رژم و بزارم پایین اون دیروزیرو بردارم. رژ زدنم که تموم شد لبخند و رو لب شروین دیدم. برگشتم و مانتومو تنم کردم و شالمم سرم کردم و گفتم: من حاضرم بریم.

شروین: نمی خوای لباس اضافه بیاری با خودت؟ یه نگاه به خودم کردم. من: لباس اضافه چرا؟ شروین: چون داریم می ریم جنگل. ممکنه گل باشه. لباست کثیف شه یا گلی و پاره شه برا احتیاط یه دست دیگه ام بیار. سعی کن راحت باشه. این و گفت و از اتاق رفت بیرون. اینم خوشحال بودا من بار اضافه حمل نمی کنم عمرا”. بی خیال لباس شدم واومدم پایین. محبت کردم فقط عینک آفتابیمو برداشتم گذاشتم رو موهام. رفتم تندی صبحونه خوردم و حاضر و اماده. پرسون پرسون رسیدیم به جنگلی که گفته بودم. یه جای خوب پیدا کردیم و نشستیم. وسط جنگل تو یه آلاچیق. وای که چقدر قشنگ بود. همیشه سبزی و درخت و گل بهم روحیه می داد. واسه همین اومده بودم تو این رشته و خودمو به آب و آتیش زدم تا یه جا واسه کارم پیدا کنم. هر چند که همین علاقه ام به کارم همه زندگی و خانواده ام و نابود کرده بود. بابام و ازم گرفته بود. مامان بیچارم… چقدر دلم برای همه شون تنگ شده بود. با اینکه قبلا” هم زیاد نمی دیدمشون اما همین که می دونستم هر وقت که می خوام می تونم صداشون و بشنوم و ببینمشون برام کافی بود، آرومم می کرد. سرمو تکون دادم تا این فکرای مزاحم از سرم بره بیرون. از ناراحتی و غمگین بودن متنفر بودم. بدترین چیز دنیا اینه که که دلت برای خودت بسوزه.

این یعنی آخر ضعیف بودن. واسه خودم یه گوشه نشسته ام و به بچه ها که ذوق زده به همه جا نگاه می کردن چشم دوختم. یادم میاد بچه که بودیم خیلی با مامان و بابام و خانوادگی حالا با دوستهای بابا یا با فامیلها میومدیم جنگل. هر هفته می رفتیم جنگل و باغ و دریا. هر بارم بابا طناب به دست تو جنگل دنبال یه درخت خوب می گشت که یه تاب ببنده. وای که ذوقی می کردیم. چقدر اون موقع ها که زیاد نمی فهمیدم خوب بود. درسته که بابا خیلی وقتها خود خواه بود و حرف خودش و بیشتر از هر کسی قبول داشت. اما همیشه کمکمون بود. برا بچه هاش کم نمی زاشت. درسته که به وقتش حالمون و جا میاورد یا برامون اعصاب نمی زاشت بس که وقت و بی وقت با مامان دعوا می کرد اما بچه هاشو دوست داشت. یه نفس عمیق کشیدم. چشمم افتاد به شروین که یه طناب کلفت دستش بود و هی به بالا نگاه می کرد. با ذوق از جام پریدم و دوییدم سمتش. من: شروین… شروین… صبر کن. با صدام برگشت و بهم نگاه کرد.

هیچ وقت این جوری با ذوق صداش نمی کردم. همینم متعجبش کرده بود. من: کجا می ری؟ می خوای تاب ببندی؟؟؟ شروین: آره چه طور. نمی دونم چرا اما یهو بچه شدم. دستامو جلوم تو هم قفل کردم و بی اختیار خودمو به چپ و راست تکون دادم. من: میشه منم بیام؟ منم سوار می کنی؟؟؟؟ شروین بدبخت که می دونست من چلم الان یقین پیدا کرده بود که یه موردایی دارم با تعجب بهم نگاه کرد. فقط سرشو تکون داد و منم دنبالش راه افتادم. پشت آلاچیق یکم دور تر از اون یه درخت بود که شاخه هاش جون می داد واسه تاب بستن. شروین یه نگاهی به درخت کرد. سرشو تکون داد و در عرض پنج دقیقه خیلی ماهرانه تاب و علم کرد. دهنم باز موند. همچین طنابارو پرت کرد بالا که سه دور دور شاخه چرخید. یه چوب کلفتم بست به طنابا. با ذوق نگاش می کردم. کارش که تموم شد یه اشاره به من کرد و گفت: می خوای بشینی؟؟؟؟ پریدم هوا و با خنده گفتم: آره آره. از حرکات هیجانی من خنده اش گرفت.

در حالی که لبخند می زد اشاره کرد بهم. شروین: بیا خانم کوچولو بیا بشین تا از ذوق پس نیوفتادی. تو همون حالت ذوقی لبام و جمع کردم و یه پشت چشم براش نازک کردم که قهقه اش و فرستاد هوا. از اینکه یکی بهم بگه کوچولو بدم میومد. بی توجه به شروین رفتم رو تاب نشستم. اونم آروم شروع کرد به هل دادنم. همراه تاب جلو و عقب می رفتم. همه چیز عالی بود تنها بدیش این بود که دورو بر درخته خیس بود و به خاطر بارون گلی شده بود. اما اگه کسی هلت می داد مشکلی نداشتی. تاب خوردن بهم آرامش داد. انگار بچه شده بودم. انگاری با دوستهام اومده بودم پارک. یه لبخند اومد گوشه لبم. بی اختیار گفتم: بابا بودن بهت میاد. شروین: بابا؟؟؟؟ چه طور؟ تعجب کرده بود اما آروم جوابمو داد. تو عالم خودم بودم. من: یه جورایی خیلی شبیه پدرایی. به وقتش آرومی و آرامش می دی، به وقتش حمایت می کنی، مهربون میشی، یه وقتایی هم جذبت زبون آدم و بند میاره. خلاصه اش اینه که بابا بودن بهت میاد. شروین متفکر و آروم گفت: تا حالا بهش فکر نکرده بودم. بابای یه بچه. دختر یا پسر….. من: نه، پسر نه.

هرچند خیلی جالبه. خوشم میاد که یه پسر شکل خودت تخس و یخ و اخمو داشته باشی که از نزدیک خودت و حس کنی و ببینی چه جوری هستی. شروین سریع گفت: من تخس و یخم؟ من: پس خیال کردی خیلی گرمی؟ اما نمی دونم یه حسی بهم میگه تو بابای یه دختر میشی. یه دختر ناز و شیطون که از سر و کولت بالا میره و باشیطنتاش یخت و آب میکنه و قهقه اتو بلند میکنه. با صدایی که توش خنده موج می زد گفت: اینی که گفتی که شبیه خودته. یعنی دخترم به تو میره؟؟؟؟؟ جالبه که اخلاقش شبیه تو باشه. پس تو دختر دوست داری؟ تو فکر بودم. من دختر دوست داشتم؟ یا پسر؟ من بچه دوست داشتم؟ خوب آره اما بچه خودم؟ یه حس عجیبی داشتم یه جور گیجی. مبهوت بودم. با همون حالت گفتم: من بچه ندارم. شروین با صدای پر خنده گفت: معلومه که نداری. میگم دوست داری بچه ات چی باشه؟؟؟؟ من: بهش فکر نکردم. هیچ وقت به زمانی فکر نکردم که ازدواج می کنم و شاید یه بچه هم داشته باشم.

صداش متعجب بود. صورتش و نمی دیدم چون پشتم بود و داشت هلم میداد اما صداش متعجب بود. شروین: چه طور فکر نکردی؟ دخترا از همون بچگی فکر شوهر و آینده و بچه و خونه ان. جالب بود که ایجا نشستم و انقدر راحت با شروین حرف می زنم . در مورد آینده ای که تصور می کردم. در مورد بابا بودن و مامان بودن. در مورد بچه. درسته که رابطه امون خوب شده بود و خداییش مثل یه دوست همش ازم حمایت می کرد و دیگه کل کلا و دلخوریهامون کم شده بود. چون یه جورایی یه هدف مشترک داشتیم. من آرشامو بچزونم و اونم شاید آتوسا رو دست به سر کنه. اما الان واقعا” مثل دو تا دوست صمیمی داشتیم با هم از تفکراتمون حرف می زدیم. خیلی راحت هر چی تو ذهنم بود و به زبون میاوردم. بی اختیار دهن باز کردم. – هیچ وقت به آینده این جوری فکر نکردم. از همون بچگیم وقتی اسم آینده میومد یه خونه نیمه تاریک جلو چشمم میومد. یه خونه که مبله شده و زیبا تزیین شده.

با مبلای مشکی و قهوه ای. وسایل نقره ای یه جورایی بیشتر اداری. همیشه شبها رو می بینم. شبهایی که خسته از کار بر می گردم. لباسهامو عوض می کنم و تو اون خونه، تنها، یه قهوه دم می کنم. چراغها خاموشه. فقط یکی دوتا آباژور روشنه که نورشون کمه. قهوه ی داغ ….. بخار ازش بیرون میاد……. تو دستم می گیرمش و گرماش وحس می کنم………. میرم رو مبل می شینم ………. یکم تلویزیون نگاه می کنم………. قهوه ام که تموم میشه، تلویزیون و خاموش می کنم و می رم می خوابم. بازم فردا صبح بیدار می شم می رم سر کار. کاری که ازش لذت می برم. بازم شب میشه. مثل شبهای قبل. آخر هفته ام با دوستهام میریم بیرون. شایدم یه مهونی رفتم. آینده ای که من از همون بچگی می دیدم این جوری بود. تنهای تنها. بدون هیچ کس. بدون پدر، مادر یا خواهر و برادر. بدون هیچ فرد دیگه ای. تاب ایستاد. شروین از پشتم حرکت کرد. اومد رو به روم ایستاد و کنارم زانو زد. دستش به طناب تاب بود. تو چشمام نگاه کرد. آروم پرسید: یعنی هیچ وقت به دوست داشتن و دوست داشته شدن فکر نکردی؟ به اینکه عاشق بشی. ازدواج کنی؟ زندگی و با شادی بسازی؟

***************

***************

انقدر استرس داشتم که مدام با دندونم از داخل لپمو می جوییدم و تیکه تیکه پوستش و می کندم. انقدر این کارو کردم که خون اومد. مجبوری یه دستمال فرو کردم تو دهنم. لپم باد کرد. عمل خیلی طولانی بود. بایدم می بود خیلی عمل سختی بود. از بس به رژه رفتن مهام نگاه کرده بودم سر گیجه گرفته بودم. مونده بودم این پسر جونی تو پاهاش مونده که راه می ره؟ بابای بدبختش و فرستاده بود خونه که آروم تر باسشه اما چه آرومیه باباش که دلش طاقت نمیاورد هر ۵ دقیقه زنگ می زد می گفت چی شد آوردنش بیرون ؟ باباهه فکر کرده دارن آپاندیسشو در میارن. مدام تو دلم دعا می کردم و هی با بندای انگشتم صلواتام و می شمردم. کلی نذر کرده بودم که عمل خوب پیش بره. اضطراب و نگرانی خفه ام کرده بود. از انتظار کشیدن و دلشوره داشتن متنفر بودم واسه همینه ام همیشه سعی می کردم به چیزهای بد فکر نکنم. اخم کرده بودم و با تمرکز صلوات می فرستادم. موبایلمو خاموش کرده بودم و ساعتمم خونه گذاشته بودم. می دونستم که اگه دستم باه هر ۳۰ ثانیه نگاش می کنم و بدتر عصبی می شم. خیلی گذشت که دیدم در اتاق عمل باز شد و یه پرستار اومد بیرون. بعد یکی دیگه .

بلند شدم ایستادم. مهام سریع خودش و رسوند به پرستاره و با دلهره پرسید: چی شد خانم؟ عمل چه طور بود. خانمه فقط سرش و انداخت پایین و گفت: دکتر احتشام دارن میان خودشون بهتون میگن. بعدم راهش و گرفت و رفت. وا این چرا همچین کرد؟ من و مهام مات مونده بودیم یعنی چی شده بود که شروین باید به ما می گفت و این نمی تونست بگه. منتظر چشم به در اتاق عمل دوختیم. چند تا دکتر و پرستار اومدن بیرون. هیچ کدوم جوابمون و ندادن. این شروین زلیل شده هم گذاشت آخر از همه اومد بیرون. تا پاشو گذاشت بیرون در من و مهام پریدیم جلوش. یکم ترسید و یه قدم رفت عقب. یه چپ چپ نگاهمون کرد و گفت: این چه مدلشه. مهام با حرص و نگرانی: شروین جان مادرت حرف بزن ببینم چی شد؟ مامانم حالش خوبه؟ زنده است؟…. بیچاره بد بغض کرده بود و نتونست دیگه چیزی بگه. شروینم انگار می خواست بله سر عقد بگه که ناز می کرد.

یه نگاه جدی به من و یه نگاهم به مهام کرد. اه چقدر این لحظه از این نگاش بدم میومد. خوب دهن باز کن بنال دیگه جوون مردم پس افتاد. شروین: ما همه تلاشمون و کردیم. خیلی سخت بود اما همه توده رو در آوردیم. عمل خوب بود و حال مادرت خوب ولی باید صبر کنید تا بهوش بیاد تا بتونیم نتیجه نهایی و اعلام کنیم. مهام پرید و شروین و با ذوق بغل کرد و اون هیکل و یه دور دور خودش جرخوند. منم مثل منگلا با دهن باز داشتم این صحنه رو نگاه می کردم. یه لحظه ننه مهام یادم رفت داشتم فکر می کردم این مهام چه جوری این هیکل و بلند کرد و چرخوند. مهام با ذوق شروین و پایین گذاشت و ۶-۷ تا ماچ آبدار ازش کرد و مدام هی میگفت: دمت گرم شروین ماهی مدیونتم. جبران می کنم جبران می کنم. از مهام این مدلی دمت ممت گفتنا بعید بود پیداست تو حال خودش نیست. با یه لبخند عریض گفت: من برم زنگ یزنم خونه که بابا رو از نگرانی دربیارم سکته نکرده باشه خیلیه. این و گفت و دویید سمت راهرو. من همون جور با چشم رفتن مهام و دنبال می کردم و گفتم: وا مگه می خواد بره از تلفن سکه ای زنگ بزنه؟ موبایلش که همراهشه از همین جا زنگ می زد دیگه. شروین اومد جلوم ایستاد و دیدم و کور کرد. سرمو بلند کردم ببینم چرا جلوی من وایساده. چشمم به صورتش افتاد دیدم یه لبخند رو لبشه.

شروین: موندی….. شونه امو بالا انداختم و گفتم: مگه قرار نبود بمونم؟ گفتم که می مونم. شروین یه لبخند قشنگ بهم زد و یه نگاه قشنگتر بهم انداخت. یه لحظه برق از سرم پرید. این پسره این نگاهش و کجا نگه داشته بود که من تا حالا ندیده بودم؟ انقدر مدل نگاه کردنش قشنگ بود که من مثل مجسمه خشک شده بودم و میخ چشماش زل زده بودم بهش. هیچ حرکتی نمی تونستم بکنم فقط دوست داشتم همون جا بایستم و بهش نگاه کنم. اونقدر غرق نگاهش شده بودم که نفهمیدم دستش و آورده و گذاشته رو گونه ام. فقط وقتی اخمش رفت تو هم به خودم اومدم. شروین: صورتت چرا این جوریه؟ هنوز گیج نگاهش بودم. بی تفاوت گفتم: چه جوریه؟ شروین دستش و نرم رو گونه ام کشید و گفت: چرا صورتت باد کرده؟ تازه یاد دستمالی افتادم که چپوندم تو دهنم. سریع یه دستمال از جیبم در آوردم و گرفتم جلو دهنم و دستمال تو دهنم و تف کردم توش. شروین فقط با اخم به کارهای من نگاه می کرد. دستمال تو دهنم خونی بود.

شروین که چشمش به خونها افتاد اخمش بیشتر شد و گفت: دهنت خون اومده؟ یکم هول شدم. چی بگم بگم مثل چی گونه امو جوییدم؟ خواستم ساکت باشم که اخمش دهنم و باز کرد. یه لبخند دندون نما بهش زدم و چشمام و ریز کردم و سعی کردم مهربونترین قیافه امو نشونش بدم . شروین فقط گیج به کارهای من نگاه می کرد. من: استرس داشتم گونه امو از تو جوییدم خون اومد. چشمای شروین گشاد شد. سریع بهم نزدیکتر شد و با دست دهنم و باز کرد و گوشه لبم و گرفت و به حلقم و گونه ام از تو دهن نگاه کرد. اونقدر گیج شده بودم از کارش که مبهوت نمی تونستم عکس العمل نشون بدم. با یه دستم دستش و گرفته ام که دهنمو ول کنه اما مگه ول می کرد؟ با همون دهن باز گفتم: ول کن دهنمو کندیش. من لازمش دارم. حالا تصور کن با دهن باز یه زبون تو هوا تکون بخوره و یه چیزایی بلغور کنه. از طرفی هم هی من تکون می خوردم و ناراحت که همین یک کارم مونده بود که این شروین تا زبون کوچیکه امو ببینه.

تکون خوردن سر من و حرکت سر شروین که کج و کوله می کرد تا ببینه چه بلایی سر لپم آوردم یه جوری بود که یکی اگه رد میشد فکر می کرد ما داریم ماچ کاری می کنیم با هم. این خنگه ام مگه می فهمید که اینجا بیمارستانه و براش بد میشه ول نمی کرد دهنمو. یهو شروین پقی زد زیر خنده و آروم دهنمو ول کرد. شروین: چرا همچین کردی با خودت دختر. دستم رو گونه ام بود و ماساژش می دادم. تو همون حالت گفتم: خوب نگران بودم. شروین پوفی کرد و گفت: چون نگران بودی باید خودت و ناقص می کردی؟ یه چشم غره بهش رفتم و لبامو جمع کردم و دلخور گفتم: معیوب خودتی. یه لبخند خبیث زد و گفت: من کی گفتم معیوبی خودت حرف تو دهن من می زاریی. من: چیشششششششش برو کنار بابا بزار رد شم. با دست زدمش کنار که برم.

شروین: کجا می ری؟ بدون اینکه برگردم گفتم: می رم خونه آقای دکتر باید به طراوت جون خبر خوش و بدم. تو همون حالت دستمو بلند کردم و یه بای بای کردم. من: خونه می بینمت دکتر قطبی. کلمه آخرم باعث شد چشماش گرد بشه اما من دیگه وا نستادم ببینم چی کار میکنه.

—————————–

با ذوق رفتم تو خونه انقده هیجان داشتم که از همون دم در خانم و صدا کردم. من: طراوت جون ……………. طراوت جون ……….. تنهایی کل عمارت و رو سرم انداخته بودم. انقدر بلند سرو صدا کردم که یهو مهری خانم و چند تا از خدمتکارها از آشپزخونه و همزمان با اونا طراوت جون و پشت سرشم مهیار و ملیسا و ماکان و آتوسا و آرشام و فرناز از تو سالن اومدن بیرون. با دیدن نوه های احتشام یه لحظه خشکم زد. اینا کی برگشته بودن؟؟؟؟ خانم احتشام: آنید چی شده؟؟؟؟ عمل چی شد؟ شروین کجاست؟ خانم شقاوت چه طور شد؟ از بهت در اومدم دوباره نیشم باز شد. با ذوق رفتم و طراوت جون و بغل کردم و دو سه تا ماچش کردم. من: تموم شد عمل تموم شد. شروین کارش حرف نداره. خانم شقاوتم حالش خوبه. یعنی باید به هوش بیاد تا نتیجه نهایی معلوم بشه ولی تومور و کلشو در آوردن. خانم احتشام یه نفس راحت کشید و سرشو بالا گرفت و گفت: خدایا شکرت. کلی نذر کردم تا عمل موفقیت آمیز باشه. ملیسا و مهیار و فرناز با هم گفتن: ایول شروین …………. ماکان با یه لبخند گفت: پس بالاخره دست به تیغ شد. آتوسا با عشوه گفت : باید جشن بگیریم.

شادی و رضایت و تو صورت همه می شد دید. چه خانواده ای بودن. چقدر نگران همدیگه بودن. حتی آتوسا. شاید با من که غریبه بودم بد بود اما هوای خانواده اش و داشت. نه فقط شروین که ازش خوشش میومد. تو این مدت دیده بودم هوای ماکان و مهیارم داره. شاید اونقدرا که وانمود میکنه دختر بدی نباشه. هر چی هم خوب باشه زیادی کنه و آویزون شروینه خوش ندارم ببینم چسبیده به شروین. اوهه چه غیرتی هم می شم واسه شروین. با خنده و شادی رفتیم تو سالن. ساعت ۱۰ بود. مهیار زنگ زد به شروین و اونم گفت که نزدیکای خونه است. کلی سفارش داده بودم به مهری خانم . کیک و چند جور غذا و کلی دسر و مخلفات. یه سری شون و درست کرده بودن یه سری شونم از بیرون گرفته بودن. می خواستم شروین امشب و شروع دوباره اش و یادش بمونه. تا صدای ماشین و از تو باغ شنیدیم همه حاضر و آماده منتظرش موندیم. تا شروین پاش و گذاشت تو سالن یهو کلی ترقه و سوت و از این چیزا که می ترکه و کلی کاغذهای رنگی می ریزه رو سر ملت و کلی کاغذای براق و خلاصه شروین نگو یه گوله براق و رنگی بگو. حسابی کپ کرده بود.

بیچاره انتظار این کارو ازمون نداشت مخصوصا” که انتظار دیدن بچه ها رو هم نداشت. مات مونده بود و با یه لبخند غافلگیر شده نگاهمون می کرد. اول طراوت جون رفت جلو و شروین و بغل کرد و بوسیدش. طفلی طراوت جون تو چشماش اشک جمع شده بود. شروین یکم طراوت جون و تو بغلش نگه داشت تا آروم بشه. بعد از طراوت جون یکی یکی نوه های احتشام از ماکان و مهیار وآرشام تا دخترا رفتن جلو و بغلش کردن و بهش تبریک گفتن. با لبخند داشتم به ابراز احساساتشون نگاه می کردم که چشمام قفل شد تو چشمهای شروین که داشت مهیار و بغل می کرد. چشمش به من بود و با یه لبخند نگاهم می کرد. بعد مهیار فرناز اومد و بغلش کرد. در تمام مدت شروین به من نگاه می کرد. برام عجیب بود. وا این چرا همچین نگاه می کنه؟ چیه این همه آدم و بغل کردی کمته منم می خوای؟ بچه پرو.

جدیدا” داشت هیز می شد. باید مراقبش می بودم. از آرشام خطرناکتر می زنه. یه پشت چشم بهش نازک کردم. که لبخندش و بیشتر کرد. این چه جدیدا” خوش خنده شده بود. پس اون شروین قطبی یخ کجاست؟؟؟؟؟ بعد یه استقبال گرم همه رفتن سمت سالن و جای همیشه گیمون . منم با لبخند رفتن همه رو نگاه می کردم. شروین آخرین نفر بود که از کنارم رد شد. من ایستاده بودم که برم تو آشپزخونه که بگم شربتو بیارن که با کیک بخوریم. شروین اومد از کنارم رد شد و آروم گفت: یادت باشه نیومدیا…. من با چشمای گرد و فک زمین خورده مونده بودم متعجب. این پسره کی این مدلی زبون وا کرده بود؟ یعنی واقعا” منظورش این بود که من بیام بغلش کنم؟ شایدم باید این کارو می کردم ناسلامتی دوست دخترش بودم. حتما” این کار عادی بود. اه من چرا یادم رفت فیلم بازی کنم. پس بگو چرا نیش آرشام و آتوسا تا بنا گوش باز بود. من سوتی داده بودم حسابی. سوتی دادم که دادم مگه دفعه اولمه. اصلا” جلوی طراوت جون من روم میشه فیلم در آرم. شونه امو انداختم بالا و بی تفاوت رفتم تو آشپزخونه. دستورو دادم وبرگشتم تو سالن. به جمع نزدیک شدم.

طراوت جون رو مبل همیشگیش نشسته بود و شروینم رو یه مبل سه نفره کنارشم یه طرف آتوسا تو حلقش نشسته بود یه طرفشم ماکان بود. دختره تف باز زالو شد به شروین شیطونه میگه برو گیساشو بکش. فکر میکنه ندیدم موقع بغل کردنش چه جوری چسبید به شروین و دستش و گذاشت رو سینه اش . بغلتو که کردی دیگه دست زدن و نازو نوازش کردنت چی بود. دختره گیس بریده چشم سفید. داشتم تو دلم به آتوسا بد و بیراه می گفتم و همون جورم با چشم دنبال یه صندلی می گشتم که بشینم که صدای خانم احتشام متوقفم کرد. احتشام: انید دخترم چرا اونجا ایستادی بیا بشین کنار شروین. من و می بینی قفل کردم موندم چی کار کنم. فقط گنگ به طراوت جون نگاه کردم که دیدم یه چشمک کوچولو بهم زد. از زور تعجب ابروهام ناخوآگاه رفتن بالا. اما خوب طراوت جون اجازه رو صادر کرده بود تعلل جایز نبود. خیلی ریلکس یه لبخند ملیح زدم و رفتم سمت شروین که یا یه لبخند که به زور داشت کنترلش می کرد که در همون حد لبخند بمونه و قهقهه نشه نگاهم می کرد.

صاف رفتم سمت راست شروین همون سمتی که آتوسا نشسته بود. حالا این دختره همچین دست انداخته بود دور بازوی شروین و چسبیده بود بهش که مگسم از بینشون رد نمی شد. منم همون جور شیرین رفتم جلو و خیلی عادی با دستم این دو تا رو زدم کنار. البته دختره آویزون دست شروین و ول نمی کرد دیگه آخرش مجبور شدم یه جورایی هلش بدم و پرتش کنم اون سمت تا جدا شه. این که شوت شد یه طرف منم ریلکس نشستم بینشون. با باسنمم مدام می زدم به آتوسا که خودشو بکشه اون سمت تر که جام باز تر بشه. تو جام یکم خودمو تکون دادم تا از راحتیش مطمئن بشم. در تمام مدت صورتم خیلی جدی بود و فقط اون لبخند ملیح رو لبم بود. جام که خوب شد سرمو بلند کردم که چشمم خورد به صورتهای کبود شده بچه ها. ابروهام رفت بالا که یعنی شما دیگه چه مرگتونه که یهو با قهقهه طراوت جون بقیه هم پقی زدن زیر خنده. طراوت جون میون خنده اش گفت: این آنیدم سر شروین غیرت داره، خوب دوست پسرشه .

نهههههههههههههههههههههههه هههههه…………………… با دهن باز یه نگاه به طراوت جون و یه نگاه به شروین کردم که شروین آروم زیر گوشم گفت: نترس بابا مامان طراوت از خودمونه. من همون روز اول همه چیز و بهش گفتم. این پسره هم بدتر ننه بزرگ زلیل بودا. اما حال می کردم با طراوت جون، خیلی روشن و پایه بود. این وسط فقط آتوسا و آرشام داشتن می مردن از حرصو تو دل منم عروسی بود از چزوندن این خواهر و برادر. مهیار رفت و با یه بطری شامپاین برگشت و گفت به سلامتی شروین و شروع دوباره اش و همچین این چوب پنبه ی این شامپاینرو فرستاد هوا که من فقط دو ساعت تو آسمون دنبالش می گشتم آخرم نفهمیدم کجا رفت. همه یکی یه گیلاس دستشون گرفته بودن و می خوردن. منم فقط مثل منگلا نگاشون می کردم. مهیار یه تعارف بهم زد که من گفتم: ممنون نمی خورم. حالا برام مهمم نبود بخورم نخورما اما در هر حال آب پرتغال و ترجیح می دادم به اینی که اینا می خوردن به نظرم این گیلاسا فقط واسه ژست گرفتن قشنگ بود دوست داشتم برم دوربین و بیارم گیلاس به دست عکس بگیرم چه مدلایی میشه واسه عکس.

البته به جز شامپاین کلی شیشه میشه ی، دیگه هم بود. کلا” خانم احتشام یه بار کوچیک داشت تو سالن که من هیچ وقت ندیدم کسی ازش استفاده کنه. بیشتر به نظرم واسه قشنگی بوده حالا این نوه های احتشام داشتن دخلشو در میاوردن. یه یه ساعتی به جشن و خوش و بش و آهنگ و بزن و برقص گذشت. من که خوابم گرفته بود. بیچاره شروین که ۱۰ ساعت واسه عمل سر پا بود و شب قبلشم کم خوابی داشت. مطمئنن الان هلاک بود اما به روی خودش نمیاورد. خانم احتشام اشاره کرد که برم بگم میز شام و بچینن که شروین بیچاره بتونه زودتر بره یکم استراحت کنه. از جام بلند شدم. هر کی سرش به کار خودش بود. یا رو مبل نشسته بودن و گیلاس مینداختن بالا یا می رقصیدن یا با آهنگ می خوندن. شروینم وسط داشت با ملیسا می رقصید. خوب ملیسا اشکال نداره فقط آتوسا مورد داره نباید باهاش برقصه. رفتم تو آشپزخونه و به مهری خانم گفتم و برگشتم. نرسیده به در سالن بودم که آرشام اومد بیرون.

———————————

نگاش کردم یه مشکلی داشت. درست راه می رفت اما شل بود. چشماشم قرمز بود. دستهاش تو جیبش بود. من و که دید یه لبخند گشاد تحویلم داد. بی توجه بهش و لبخندش اومدم از کنارش رد شم برم تو سالن که صدام کرد. توجه نکردم. یهو دستمو کشید و پرتم کرد سمت مخالف سالن. وای خدا این چه مرگشه. چرا همچین می کنه. آرشام: می دونی خوشم نمیاد بی توجهی ببینم بازم بهم کم محلی میکنی؟ همچین عصبی و با یه اخم غلیظ این و گفت که چشمهام گرد شد. انگار زنی نامزدی چیزیش بودم. تا جایی که یادم میاد آرشام همیشه خوش اخلاق بود و با لبخند کارهاش و انجام می داد. یکیم می خواست خر کنه با لبخند خر می کرد. تا حالا این جوری عصبانی ندیده بودمش. با اخم گفتم: دلیلی نداره بهت توجه کنم. انتظار بی خود داری. قدم به قدم بهم نزدیک شد. من وسط سالن ورودی ایستاده بودم و تکون نمی خوردم. خوشم نمیومد هی اون یه قدم ور داره من یه قدم برم عقب معنی نداشت. بزار بیاد جلو ببینم دردش چیه. آرشام اومد جلوم. انقدر عصبانی بود که هیچی حالیش نبود. جلوم ایستاد چفت دستاش و بالا آورد و کوبونت رو سینه ام که با ضربه اش ۶ قدم رفتم عقب تر.

یعنی تعادلمو از دست دادم و مجبوری پرت شدم عقب. با لحن بد و عصبی گفت: که خوشت نمیاد آره؟ دوباره اومد جلوم و با جفت دستاش هلم داد عقب. آرشام: دلیلی نداره آره؟ بازم پرت شدم چند قدم عقبتر. ای خدا این چرا وحشی بازی در میاورد؟ الهی جفت دستات از آرنج بشکنه. دردم اومد الاغ. زبونمم قفل شده بود و صدام در نمیومد. اونقدر از کاراش شکه شده بودم که نمی دونستم چی کار کنم. یه ضربه دیگه. پرت شدم عقب و محکم خوردم به دیوار. آرشام: چه جوریاست خوشت میاد شروین و تحویل بگیری. بغلش کنی، ببوسیش، براش غیرتی بشی ((یهو دادی زد که تو صدای آهنگ تو سالن گم شد اما گوش من و کر کرد.)) کارهایی که برای من هیچ کدومش و نکردی. حتی نزاشتی دستتو بگیرم . یه بار نشد از یه دختری تعریف کنم و تو عکی العمل نشون بدی حتی شده یه چشم غره کوچولو. آرزو به دلم موند یه بار بهم بگی دلت برام تنگ شده. یه بار بگی خوشحالم دیدمت. ۶ ماه دنبالت بودم، من و ندیدی.

۷ ماه التماست کردم نشنیدی. به عشق تو، تو اوج مریضیم از بیمارستان با چه مکافاتی فرار کردم که یه نظر تو رو ببینم دریغ از یه گوشه چشم. باید حتما” به پات میوفتادم تا من و می دیدی؟ باید جلوت زانو می زدم تا دردمو بفهمی؟ اون روز که رسوندیم بیمارستان مرگ و جلوی چشمهام دیدم اما خوشحال بودم چون تو کنارم بودی. چون تو چشمای تو نگاه می کردم. چون بالاخره من و دیده بودی. وقتی بعدش بهم اجازه دادی که مثل یه راننده در خدمتت باشم دنیا رو بهم دادن. رو ابرا سیر می کردم. برام عجیب بود که چرا از تو خوشم اومده. خیلی معمولی بودی. زیبایی فوق العاده ای نداشتی. قیافه ات بیشتر آروم بود اما مهربون. برخلاف قیافه آرومت شیطون بودی از دیوار راست بالا می رفتی و به احدی محل نمی دادی. وقتی این کاراتو می دیدم وقتی می دیدم که فقط همه رو دست می ندازی و مسخره می کنی بدون اینکه به هیچ کدوم پا بدی مشتاق تر می شدم. من تو رو می خواستم. باید مال من میشدی. من کم دوست دختر نداشتم یکی از یکی خوشگلتر. به هر کس پیشنهاد می دادم بی برو برگرد قبول می کرد. تو مدرسه اتون تو کلاستون با هر کی دوست می شدم یه جورایی از زیر زبونشون در مورد تو می پرسیدم. اونقدر این کار و کرده بودم که تو رو از خودتم بهتر می شناختم. می دونستم به مرد جماعت نگاه نمی کنی.

می دونستم شیطونی. می دونستم چه جوری فکر می کنی. که به دست آوردنت از رسیدن به قله قافم سخت تره. برای همینم میومدم دنبالت. بی حرف بدون نشون دادن خودم. می دونستم کنجکاوی . ( یه خنده ای کرد ) هر کسی که در موردت حرف می زد اولین چیزی که می گفت این بود که شیطون و فضولی. منم از همون استفاده کردم. می دونستم اگه هر روز دنبالت بیام بالاخره حس کنجکاویت بهت غلبه می کنه. فکر می کردم روز دوم بهم توجه کنی اما دریغ. ( یه قدم اومد جلو) تو من و ندیدی، توجه نکردی. نه روز دوم نه هفته دوم و نه ماه دوم. دیدنت و دنبالت اومدن با ماشین برام شده بود عادت. از نفس کشیدن برام واجب تر شده بود. اون روز که هوا یهو بارونی شد و با پا رفتی تو گودال دیگه طاقت نیاوردم. شیشه رو دادم پایین و بهت گفتم افتخار میدید برسونمتون. چشمای متعجبتو دیدم. بهت و حس کنجکاوی و دیدم. وقتی اومدی سوار بشی مطمئن بودم که فقط برای کنجکاویته و درست حدس زدم. وقتی بی مقدمه گفتی عینکتو بردار می خواستم قهقه بزنم و بی اختیار این دختر تخسو فضولی که جلوم بود و بغل کنم.

خیلی خودمو کنترل کردم. وقتی باهام دوست شدی انقده ذوق داشتم که شبها به زور خوابم می برد مدام چشمم به ساعت بود که زود صبح بشه بیام دنبالت. میومدی، می نشستی، می گفتی، می خندیدی، دستم می نداختی همه اش برام شیرین بود اما…. ( یه قدم اومد جلو) اما من و نمی دیدی. لبخندمو محبتمو عشقمو نمی دیدی. برات یه دوست بودم مثل هم کلاسیهات مثل همونایی که هر روز باهاشون از مدرسه تا خونه می رفتی. من و به چشم یه مرد نمی دیدی. یه دوست بودم خیلی عادی. ( یه قدم دیگه اومد جلو. رو به روم به فاصله یه قدم ایستاد) هر چی تو کمتر من و میدیدی من بیشتر می خواستمت. کم محلیهات و می دیدم و نادیده گرفتنات و میدیدم و برای ارضا حس خودم برای دیده شدن و مورد توجه قرار گرفتن می رفتم با بقیه دوست می شدم. کمبودایی که از طرف تو داشتم و با بقیه جبران می کردم. گذشت تا روزی که کار بابام تموم شد و باید بر می گشتیم آمریکا. نمی خواستم ، نمی خواستم برم.

می خواستم بمونم می خواستم با تو باشم حتی اگه شده یه دوست. اما نشد. نتونستم. نه بابا راضی می شد بمونم نه تو یه کوچولو بهم توجه می کردی. روز آخر یادته؟ یادته هر دختری و که می دیدم ازش تعریف می کردم به امید اینکه تو یکم غیرتی بشی. مثل همون کاری که با آتوسا کردی. اما دریغ از یه کوچولو عکس العمل بدتر تو هم باهام همراهی می کردی و از دختره تعریف می کردی گاهی هم مسخره اش می کردی. اون روز فهمیدم که من برای تو هیچی نیستم اون همه محبت و ابراز احساساتم برای تو هیچی نبود . نخواستی ( با قدم فاصله رو کم کرد)…. ندیدی ( چسبید به من و منم چسبیدم به دیوار)….. نابودم کردی ( سرشو آورد جلو . درست جلوی صورتم) ….. سوختم ( به چشمهام نگاه کرد) در حسرت یه نگاهت…. تشنه موندم ( به لبهام خیره شد) در حسرته یه بوسه…. صورتش خیلی بهم نزدیک بود نفسهاش به صورتم می خورد. نفسهاش گرم بود اما من …… من سرد سرد بودم یه تیکه یخ….. گیج حرفاش بودم …. نمی تونستم باور کنم …. یعنی آرشام من و دوست داشت؟؟؟؟ یه دوست داشتن واقعی؟؟؟؟؟ از این که فهمیدم دوستم داره تنم گرم شد. یه حس خوبی بهم دست داد. یه لبخند اومد گوشه لبم. آرشام تو سکوت تو فاصله خیلی کمی حرکاتم و جز به جز زیر نظر داشت. لبخندمو که دید لبخند اومد رو لبهاش. صورتش نزدیکتر شد بهم. تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم: آرشام …..

——————————————————–

با یه لبخند عظیم با ذوق گفت: جانم…… نگاهم تو نگاهش بود لبهام از هم باز شد و آروم گفتم: تو من و دوست نداشتی و نداری، تو من و می خوای چون تنها کسی بودم که بهت توجه نکردم. تنها کسی بودم که در برابر جذبه و پول و ماشینت بی توجه بودم. تو من و می خوای چون جزو کلکسیون دوست دخترات نبودم. تو من و دوست نداری. دوست داشتن خیلی قشنگ تر از چیزیه که تو تعریفش کردی. محبت و عشق این نیست که تا بی توجهی و کم محلی دیدی بری با یکی دیگه جبرانش کنی. این هوسه؛ گناهه؛ خیانته. با دست هولش دادم کنار. با چشمهای متعجب بهم خیره شده بود. یه پوزخند بهش زدم و گفتم: بی خودی با وجود کثیفت عشق و به لجن نکش. دوست داشتن و توجه به این معنی نیست که بپری بغل طرف و چلپ و چلوپ ماچش کنی و هی بوس و لب و بری تو آغوشش و ناز و عشوه بیای. خیلی مقدس تر از فکرای ناپاک توئه…. با نفرت نگاهش کرد. از کنارش رد شدم. یهو دستم کشیده شد و محکم کوبیده شدم به دیوار.

آرشام چسبید بهم و منو به دیوارمنگنه کرد. سعی کردم با دستهام هلش بدم کنار. دستهامو گرفت و آورد دو طرف شونه هامو قفل کرد به دیوار. انقدر محکم فشارم می داد هم منو به دیوار و هم مچ دستمو با دستهاش که نفسم بند اومده بود. خواستم جیغ و داد کنم و کولی بازی در بیارم اما مگه فایده ای هم داشت؟ صدای آهنگ اونقدر بلند بود که حتم داشتم کسی صدای داد و فریاد منو نمیشنوه. آرشام با اخم تو چشمهام نگاه کرد. با لحن بدی گفت: که مثل قاطر جفتک می ندازی. خواستم با زبون خوش راضیت کنم هر چی تو دلم بود و بهت گفتم اما تو… تو مسخره ام کردی. که دوست داشتن من هوسه آره؟ یک هوسی نشونت بدم که معنی واقعیش و حس کنی. نه دیگه هر چی خانمی کرده بودم و آبرو داری کردم کافی بود. دیگه نمی شد خفه خون گرفت. مرتیکه آشغال بو گندو ( خدایی دهنش بوی بدی می داد با اون همه مایعات الکلی که ریخته بود تو حلقش) همچین خیز برداشته بود واسه لبهای بدبخت من که مطمئن بودم که اگه بهشون برسه کارم ساخته است و دیگه این لبها برای من لب بشو نیست. برای نجات لب و لوچمم که شده دهنمو تا جای ممکنه باز کردم و همچین صدایی از گلوم به صورت جیغ کشیدم که بدتر از آژیر خطر تو زمان جنگ بود. آرشام که اصلا” انتظار یه همچین جیغی رو از دختر متینی مثل من سراغ نداشت یه لحظه هنگ کرد و قفط مات به من نگاه کرد. منم سوء استفاده گر وسط گیج شدن اون دو سه بار دیگه هم آژیر خطرمو کشیدم. آرشام به خودش اومد و با یه اخم غلیظ اومد سمت لبهام اما من صورتمو کج کردم و اونم کنف شد لبهاش رفت رو گونه ام جای لبهام هر چند اونم چندش بود.

عوقم گرفته بود. خدایا غلط کردم به جون خودم فهمیدم هر بوسه ای فاز نمی ده . این یکی که جای فاز تهوع میده خدایا خودت یه جوری نجاتم بده. شروین جونم جیگر کجایی که آنیدت خفه شد. آرشام با حرص یه دستش و گرفت به صورتم و همچین فشار داد که لپام جمع شد و لبم قلوپ زد بیرون. چه لبهامم واسه خودش غنچه کرده بود بی شخصیت الاغ. یه لبخند خوشحال زد که دوست داشتم تف کنم تو صورتش. هر چی هم تقلا می کردم نمی تونستم یه سانتم تکون بخورم. مثل خرس زورش زیاد بود میمون. با همون لبخند خوشحال اومد سمت لبهای غنچه شده ی من. منم کماکان زور می زدم و با اون لبها سرو صدا می کردم. دیگه چشمهام و بستم و گفتم بمیری آنید که لباتو آک نگه داشتی برای ارازل و اوباش احتشام. حالا خوبه قبلش یه احتشام خوب و با فرهنگ افتتاحش کرد. بغضم گرفته بود و دیگه کاری ازم بر نمیومد.

نمی خواستم آرشام ببوستم اما چی کار می کردم مثل موش تو چنگش گیر افتاده بودم. حس می کردم که آرشام بهم نزدیک شده گرمای نفسش تو حلقم بود. یهو دستاش از دور دستم جدا شد و تنش از رو تنم کنده شد و منم از دیوار جدا شدم و درجا چشمام و باز کردم. شروین کتف آرشام و گرفت و کشیدش سمت خودش و از من جداش کرد و تا آرشام برگشت سمت شروین یه مشتی از ناکجا اومد و خورد تو فک آرشام که آرشامو نقش زمین کرد. شاید همه این گیر افتادنا و تقلا کردنا و جیغ گشیدنای من دو دقیقه هم نشده باشه اما مشت خوردن آرشام کمتر از دو ثانیه طول کشید. یه ذوقی کردم که آرشام مشت خورد که نگو هیجانم بیشتر از این بود که فرشته ام نجاتم داده بود. قربونش برم چه مشتی هم زده بود بهش. ظاهرن با آژیرای من همه اومده بودن بیرون از سالن که ببینن آژیر از کی بوده. شروین با اخم و صورت عصبی و یه قیافه ترسناک رو به آرشامی که رو زمین پهن بود یه داد مهیب کشید و گفت: به چه حقی به آنید دست می زنی؟ کی بهت اجازه داد بهش نزدیک بشی.

اونقدر شروین ترسناک شده بود که منم داشتم سکته می کردم چه برسه به بقیه. آرشام خودش و کشید بالا و به دستهاش تکیه داد و یه زانوشم خم کرد بالا. هنوز رو زمین بود منتها نشسته. با یه دست خون گوشه لبش و پاک کرد. با اخم رو به شروین گفت: تو خر کی باشی. تو چرا جوش می زنی؟ بچه پرو شیطونه میگه برم چفت پا تو شکمشا……. شروین با اخم غلیظ یه دادی کشید: من چی کی باشم؟ می کشمت آشغال…. ناسلامتی آنید دوست دختر منه بعد تو می خوای بهش دست درازی کنی؟ آرشام یه پوزخندی زد و گفت: ههه همچین میگه دوست دخترمه ….. دوست دخترته که باشه زنت که نیست این جوری جوش میاری. با دهن باز و فکی افتاده داشتم به این همه پرویی و بی شخصیتی آرشام نگاه می کردم. یه نگاه پر نفرت. شروین اومد سمتش که یکی دیگه بزنتش که ماکان از پشت کمرش و گرفت که نتونه جلوتر بره. خداییش خیلی از شروین تو اون حالش ترسیده بودم. خودمو به دیوار چسبونده بودم. صدا از هیچکس در نمیومد.

شروین: یعنی حتما” باید آنید زن من باشه که تو شعورت برسه که غلط اضافه نکنی؟ باشه من همین جا جلوی همه با اجازه مامان طراوت بلند می گم که من و آنید با هم نامزد کردیم. دیگه حرفی هست؟ موافقی آنید؟ برگشت و اخمو و منتظر به من نگاه کرد. انقدر هنگ کرده بودم و از حرفش تو شک بودم که هیچ کلمه ای از دهنم در نمیومد. شروین با دو قدم اومد کنارم و دستمو گرفت و یه فشار کوچیک داد و تو چشمهام نگاه کرد. اخماش از هم باز شد و منتظر آرومتر پرسید: موافقی آنید؟ با فشارش به خودم اومدم تو چشماش نگاه کردم. یه جورایی حس می کردم که با چشمام ازم می خواد که حرفش و تایید کنم. فشار دستشم این و تاکید می کرد. فقط تونستم با سر بگم: آره. همه بی حرف با دهن باز و متعجب بهمون نگاه می کردن. شروین با موافقت من یه لبخند قشنگ زد. ای که بگم خدا آرشام و چی کار کنه. ای شروین دمت گرم با این معرفتت. آرشام تو همون حالت نشسته یه پوزخندی زد و سرشو چرخوند و یهو عصبی بلند شد و اومد جلوی ما ایستاد. ناخودآگاه خودمو کشیدم پشت شروین. آرشام با اخم گفت: فکر کردی زندگی همش بازیه؟ ماهارو مسخره کردی؟ فکر کردی فیلم سینمایی؟؟؟ دوست دخترمه ، نامزدمه، زنمه فردا هم میای می گی بچه امونم تو راهه.

شروین با اخم و جدی گفت: مشکلش کجاست؟ آرشام با داد گفت: اینها همش بازیه. نامزدی اینجا که همین جوری نیست. خانم احتشام: چرا این جوری نیست. اصل خودشونن که موافقت کردن میمونه اجازه خانواده آنید که اونم من می گیرم. همه برگشتیم و به طراوت جون که از در سالن بیرون اومده بود و به طرف من و شروین وآرشام میومد نگاه کردیم. مثل اینکه تازه اومده بود بیرون چون اصلا” ندیده بودمش. وای خدا من و بکش که کشکی کشکی همه چی داره واقعی میشه. فکر کنم این آرشام یکم دیگه گیر بده شروین از سر مرام و معرفت بخواد راستکی عقدم کنه و بازم برای محکم کاری که حتما” آرشام بیخیال بشه یه بچه ام بندازه تو دامنم. این طراوت جون چقده جدی پایه است من یکی که کف بر شدم. طراوت جون اومد و کنار ماها ایستاد و به تک تکمون نگاه کرد. خانم احتشام رو به من و شروین گفت: می خواید نامزد کنید؟

قبل از اینکه حتی دهن من باز بشه شروین سریع گفت: بله مامان طراوت. خانم احتشام یه لبخند ریز زد و یه نگاه جدی به آرشام و گفت: خوب این دوتا که راضین. مشکل تو چیه؟ آرشام نگاه کلافه اشو به ماها دوخت و هیچی نگفت. هان بگو دیگه بگو…. بگو دردت چیه که دو سه نفر و مجبور به هنرپیشگی کردی. بگو دیگه چرا لال شدی؟ آرشام با حرص پوفی کرد و سرشو انداخت پایین و گفت: هیچی….. هیچی و کوفت پس ببند فک و زندگی و برای ماها سخت نکن قاطر. خانم احتشام با تحکم به آرشام گفت: هیچی؟ باشه. فکر نمی کنی الان باید چیزی به آنید و شروین بگی؟ آرشام پر سوال سرشو بلند کرد و به خانم احتشام نگاه کرد. با اشاره طراوت جون اخم کرد و خیلی خشک رو به من و شروین گفت: تبریک می گم. این و گفت و رفت بیرون. آی که چقدر دلم می خواست نیشمو تا بنا گوش باز کنم. وای که چقدر من شروین و طراوت جون و دوست داشتم وای که اینا اند مرام و معرفت و پایگی بودن.

بعد آرشام نوه ها یکی یکی اومدن جلو بهمون تبریک گفتن. آتوسا هم فقط یه کله تکون داد و رفت تو سالن. خیلی ناراحت بود. گفتم الان می زنه زیر گریه. یعنی انقدر شروین و دوست داشت؟ حالا این شروین همچین جو گرفته بودتش که این دست من و سفت گرفته بود و ول نمی کرد. یه کوچولو خودمو کشیدم سمتش و آروم گفتم: حالا می تونی ول کنی. برگشت و متعجب نگاهم کرد و گفت: چیو؟ من: دستمو …. کنده شد…. یه لبخند کج زد و گفت: کار از محکم کاری عیب نمیکنه. دستمو کشید و دنبال بقیه برد تو سالن و دوباره بزن و برقص شروع شد و یه نیم ساعت بعدش شام و آوردن و خوردیم. انقده خسته بودم که به زور چشمهام باز می شد. خمار از طراوت جون تشکر کردم و رفتم و نرسیده به بالشت خوابم برد. تحمل این همه فشار و هیجان برام سخت بود و فقط با خواب جبران می شد.

ادامه دارد…

شما عزیزان می توانید هر شب حوالی ساعت ۲۲ با مراجعه به سایت حیاط خلوت بخش فرهنگ و هنر>رمان>رمان باورم کن یک قسمت از این رمان زیبا را بخوانید.

همچنین می تونید نظر خودتون رو راجع به این رمان برامون بنویسید

اختصاصی حیاط خلوت

♥ جذاب ترین مطالب امروز را اینجا ببینید

اینم ببین!

رمان باورم کن-قسمت شصت و پنجم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *