سرخط خبرها
خانه > فرهنگ و هنر > رمان > رمان باورم کن-قسمت پنجاه و چهارم

رمان باورم کن-قسمت پنجاه و چهارم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم آرام رضایی را برای شما عزیزان آماده کرده ایم.

خلاصه داستان:

آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه . به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده بود که برای بهتر یادگیری درس بهتره کار عملی انجام بدن و به طور مستقیم روی گل و گیاه کار کنن.

بنا به عللی آنید تصمیم میگیره که به عنوان یه پرستار برای یه خانم سالمند توی یه خونه ی بزرگ که وسط یه باغه کار کنه که بتونه از باغش برای یادگیری رشته اش استفاده کنه.آنید مخصوصا” دنبال خونه ای میگرده که بدون عنصر ذکور باشه و خونه خانم احتشام بهترین جاست چون سالهاست که بچه های خانم احتشام خارج از کشور زندگی میکنن. همه چیز خوب پیش میره تا روزی که آنید از مرخصی میاد و …..

رمان باورم کن

◄آنچه گذشت: قسمت قبل

 رمان باورم کن – قسمت پنجاه و چهارم

بیدار بودم اما چشمهام و باز نکردم. داشتم به کارهایی که باید انجام می دادم فکر می کردم. ترم تابستونه گرفته بودم. درسا طفلی همه کارهاش و کرده بود. من فقط شهریه اشو واریز کردم. فقظ من و درسا می خواستیم ترم تابستون بگیریم. مهسا که دنبال کارهای عروسیش بود. مریمم که چسبیده بود به سینا النازم که سرش با آیدین گرم بود. من برای اینکه بیکار نباشم درس برداشته بودم ۶ واحد عمومی کسل کننده. درسا هم برای اینکه نزدیک مهام باشه گرمی کلاس رفتن تو تابستون و می خواست تحمل کنه. باید به درسا زنگ بزنم ببینم کلاسها کی شروع میشه. این نوه هام معلوم نیست کی می خوان برن سر کار و زندگیشون چسبیدن به اینجا.

یهو یاد اتفاق دیشب افتادم. سریع تو جام نشستم و مبهوت موندم. به کل یادم رفته بود. مثلا” من و شروین از الان با هم نامزد بودیم؟ چه سریال دنباله داری شده بود داستان ما. یکی یکی هنرپیشه هاشم زیاد می شدن. بازیگر مهمان دیشبم طراوت جون بود چه افتخاری. خوب الان من باید چه جوری رفتارکنم؟ وا مگه قراره جوری رفتار کنی؟ خوب من نامزد شروینم دیگه. یعنی وقتی دیدمش چی کار کنم؟!!!!!!!!!!! بپرم و از گردنش آویزون شم ؟ مثل ژیلا؟ نه بدبخت گردنش می شکنه کنده که نیست. برم بچسبم بهش و حلقه شم دور بازوش؟ مثل آتوسا؟؟؟؟؟؟؟؟ تو چرا اصلا دنبال حرکت خاصی می گردی؟ مثل این و مثل اون می کنی؟ خودت باش آنید. نیشم باز شد و به خودم گفتم: یعنی برم بگیرم لبش و ماچ کنم؟ آخ که چی……. خودم محکم زدم تو سرم. بمیری آنید که همیشه خدا هیز و منحرفی.

دختر انگاری باورت شده ها. بابا اینا همش فیلمه هنر بازیگری. تو هم که استادشی. چرا بهتون می زنی؟ استادش درساست من شاگردم نیستم. دِ نه دِ تو پرفسراشو گرفتی . درسا کی می تونست مثل تو فیلم بازی کنه. کی درسا می تونست بره تو اتاق شروین نه مهام که دوسش داره نقش دوست دخترش و بازی کنه. کی غیر تو می تونست بره با اون پرویی شروین و ببوسه؟ وقتی ترسیدی بخزی تو بغلش؟ واسه بازی اونجوری لباتو بچسبونی بهش. با اخم دستهامو کردم تو موهام. بی خیال وز شدنشون شدم. زانومو جمع کردم تو بغلمو آرنجمو تکیه دادم بهش و دستامم تو موهام. نقش؟ فیلم؟ هنر بازیگری؟ آنید تو چته؟ به خودتم دروغ می گی؟ درسته که همش یه بازیه اما…… اما تو راضی بودی…. شاید اولش بازی بود اما…. تو خوشت میومد…. دوست داشتی تکرار بشه… مگه نه اینکه این چند شب بدون شروین خوابت نمی برد؟؟؟؟؟ بس که بی جنبه ی پسر ندیدم تا یکی دوتا حرکت اومد منم منحرف رو هوا زدم و بهم مزه داد. پس چرا دیشب بهت مزه نداد؟ وقتی آرشام می خواست ببوستت دوست داشتی زلزله بیاد و آوار رو سرت خراب بشه ولی لبهاش به لبهات نرسه.

خوب اون مست بود بو می داد. منم از آرشام بدم میاد. از شروین چی؟ احساست به اون چیه؟ بدت میاد؟ خوشت میاد؟ شاید یه زمانی حاضر بودم هر کاری بکنم تا لجش و در بیارم و حرصش بدم شاید یه وقتایی دوست داشتم سر به تنش نباشه اما هیچ وقته هیچ وقت ازش….. بدم نمیومد….. یه جورایی خوب بود….. حس شیرینی بهم می ده…. من دو……. پاشو خودتو جمع کن. نشستی واسه خودت آسمون ریسمون می بافی؟ شروین دوستته اگه محبتی هم باشه به خاطر این دوستیته. دوستی که برات هر کاری کرده. تو هم حاضری براش هر کاری بکنی. کجا می تونی دوستی با مرام و معرفت شروین پیدا کنی؟ یه لبخند زدم. یاد شروین که می افتادم بی اختیار نیشم شل می شد. پاشدم رفتم دست و صورتمو شستم و حاضر شدم رفتم پایین. یه کوچولو آرایش بیشتر کردم. اون رژی که شروین دوست داشت و زدم. آنید تنت می خواره ها چیه این رژه ؟ فکر کردی الان شروین می پره ماچت می کنه؟ لبهام و ور چیدم. نخیرم مثلا” عروس خانمم باید تر تمیز باشم. شروینم بی خود میکنه من و ببوسه. خاکم به سرم طراوت جون چی میگه؟ عروس خانم؟ آره؟ خوب من که شوهر بکن نیستم.

شاید این تنها موردی باشه که بتونم حس یه تازه عروس یا یه کسی که تازه نامزد شده رو درک کنم. جان آنید یه امروز و بی خیال کش مکش درونی شو بزار حالشو ببریم. رفتم پایین. همه تو باغ بودن. رفتم تو آشپزخونه صبحونه امو خوردم. رفتم بیرون و یه سلام کلی به همه کردم. آرشام و آتوسا بی تربیت جوابمو ندادن. برای منم مهم نبود. نشستم کنار طراوت جون. سرش و خم کرد سمتم و گفت: یکم شروین و تحویل بگیر مثلا” نامزدین. با چشمهای گرد برگشتم سمت طراوت جون. این چی میگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ طراوت جون یه لبخند شیطون زد و گفت: من و تو و شروین می دونیم نامزدی الکیه بقیه که نمی دونن. این آرشامم من می شناسم مثل باباش پیله است و پی کاراش و می گیره. تا مطمئن نشه که تو و شروین واقعا” نامزدین ول بکنت نیست. نگران نباش شروین همه چیز و به من گفته. یعنی می خواستم برم شروین فضولو له کنم. من بهش اطمینان کردم این رفته همه رو گذاشته کف دست خانم احتشام. بی شخصیت. از همون جا با چشمم براش سنگ پرت کردم. خدمتت می رسم پسره…. پسره….. الاغ. خانم احتشام: پاشو پاشو برو پیش شروین بشین زشته این جوری. فکر می کردم فقط خودم جو زده ام اینا از من بدتر بودن. به زور طراوت جون بلند شدم و رفتم رو صندلی کنار شروین نشستم.

شروین نگاهم کرد. شروین: سلام آنید خانم. ساعت خواب. تنهایی خوابیدی خوش گذشت؟ چشمهام و ریز کردم براش و با حرص گفتم: با من حرف نزن دهن لق فضول. شروین متعجب نگاهم کرد. شروین: دهن لق فضول؟ من؟ مگه چی کار کردم؟ رومو ازش برگردوندم و جوابش و ندادم. شروین خودشو کشید سمتم و دوباره گفت: آنید با توام من چی و به کی گفتم که این حرف و بهم می زنی؟ خیلی رو داشت به خدا جای عذرخواهی شاکی هم بود. بهش محل ندادم. خودمو کشیدم سمت ملیسا که سمت راستم نشسته بود. یهو دستم کشیده شد. با تعجب برگشتم دیدم شروین ایستاده دست منم تو دستش یه اخمی هم کرده بود که نگو. با دندونای بهم فشرده گفت: پاشو بیا باهات کار دارم. مثلا” چون تو گفتی پا میشم؟ برو بچه فضول.

خواستم دستمو بکشم و دوباره رومو برگردونم که دستمو محکمتر گرفت و کشید و با یه حرکت من و از رو صندلیم بلند کرد. یه لبخند به جمع زد و گفت: یه دو دقیقه ماها رو ببخشید. مهیار با نیش باز گفت: آره برو بخشیدیم. خوبه فقط همون دو دقیقه باشه نری دو ساعت دیگه بیاینا ما ساعت می گیریم. ای خدا این چی میگه؟ یعنی چی نرین دو ساعت دیگه بیاین؟؟؟؟ با اون مغز آکبندم داشتم حرف مهیار و لبخندش و لبخند بقیه رو تحلیل می کردم. شروینم من و کشید و برد تو عمارت و همون جور کشون کشون از پله رفت بالا و رفت تو اتاقش و منم دنبالش. در اتاق و بست. دستمو هنوز ول نکرده بود.

————————————-

به کل همه چیز یادم رفته بود و فقط با چشمهای کنجکاو داشتم به در و دیوار و اتاق نگاه می کردم. همه چیز خاکستری و مشکی بود. پرده ها رو تختی مبلها. همه چیز. چقدر جالب بود و چقدر قشنگ. چقدر اتاقش و دوست داشتم. تنها چیز سفید تو اتاقش لپ تابش بود که رو یه میز کنار پنجره بود. با ذوق داشتم به اتاق نگاه می کردم که صدای شروین بلند شد. شروین: وقت واسه دید زدن اتاق من زیاده. اول برام توضیح بده. گیج نگاهش کردم: هان؟!!! چی و توضیح بدم؟!!!!!!!!! فقط یه لحظه نگاش کردم دوباره چشمم رفت سمت وسایل اتاقش. چه تخت دو نفره خوشگلی داشت. کلا دو نفره دوست داشت. اه اون بالشت منه رو تختش؟ پرو ورش داشته واسه خودش بالشت جون جونی منو. یهو شروین اومد جلوم و جفت بازو هامو گرفت. شروین: به من نگاه کن آنید. دوباره گیج نگاش کردم. این چرا همچین میکنه؟ چرا انقده مزاحم کنکاش من میشه؟ یکی نیست این و از اتاق ببره بیرون بزاره من قشنگ همه جا رو ببینم؟ یه تکونی بهم داد که مجبوری نگاش کردم. یه ابروش رفته بود بالا گوشه لبشم کج شده بود پیدا بود که داره خودش و کنترل میکنه که نخنده و جدی باشه.

شروین: قول می دم اگه جواب من و بدی بزارم کل اتاقمو خوب بگردی….. حتی کمد و کشو رو هم می تونی ببینی. دو طرف لبش کج شد. گوشام تیز شد و حواسم جمع. چی کار باید می کردم که بزاره کل اتاق و بگردم؟ آخ جون کمد و کشوشم می تونستم وارسی کنم. ایول چقدر خو ب. سریع گفتم: چی بگم؟ به زور و با سرفه جلوی خنده اش و گرفت و گفت: من چی کار کردم که بهم گفتی دهن لقه فضول؟ یه پشت چشم براش نازک کردم و دلخور گفتم: برو اونور که از چشمم حسابی افتادی. چرا رفتی برا طراوت جون همه چیز و گفتی؟ من بهت اطمینان کردم رازهامو بهت گفتم و برات درد و دل کردم. خیلی کارت بد بود. دلخور رومو ازش برگردوندم. چونه امو گرفت و صورتمو کشوند سمت خودش و تو چشمهام نگاه کرد. آروم گفت: واسه این ناراحتی؟ با انگشت یه ضربه به پیشونیم زد و گفت: واسه همین این مغز کوچولوتو خسته کردی ؟ بی ادب داشت مسخره ام می کرد؟ اما لبخند رو لبش بود. چه از کارشم راضی بود.

شروین تو چشمهام زل زد و گفت: آنید بهم اعتماد نداری؟ همچین این و گفت که یه لحظه یه جوری شدم. بهش اعتماد داشتم. خیلی……… بیشتر از هر کسی. آروم سرمو به نشونه دارم تکون دادم. یه لبخند نشست رو لبهاش و گفت: پس چرا خودتو من و اذیت می کنی؟ کوچولو من چرا باید حرف و راز تو رو به مامان طراوت بگم؟ فقط بهش گفتم آرشام از تو خوشش میاد و یه جورایی داره اذیتت میکنه. منم برای مراقبت و محافظت تو از دست آرشام شدم دوست پسرت و حالا هم نامزدت. مامان و که میشناسی. خیلی دوست داره. مطمئنم اگه لازم بود خودش بساط عروسی و راه می نداخت تا آرشام باور کنه و دست از سرت برداره که نکنه خدایی نکرده آنید جونش ناراحت بشه. یه لبخند زد و گفت: آنید ….. همه حرفات…. همه کارهات… هر چی که مربوط به تو باشه تا ابد پیش من مثل یه راز می مونه. دیگه ام نمی خوام خودت و به خاطر این چیزا ناراحت کنی. چقدر آروم و قشنگ حرف می زد. بی اختیار لبخند زدم.

آخ که چقدر شروین با فهم و کمالات بود. گل پسری کمیاب بود واسه خودش. ناز بشی پسر گوگولی….. داشتم تو دلم نازش می دادم که دست شروین و رو گونه ام احساس کردم. انگار برق گرفته باشتم. متعجب به چشمهای شروین چشم دوختم. بازوم تو دستش بود. فاصله امون کم بود. درست رو به روی من ایستاده بود یه قدم مورچه ای از هم فاصله داشتیم. آروم و نرم با پشت دستش گونه امو ناز کرد و گفت: دیگه هیچوقت هیچ وقت تا از چیزی مطمئن نشدی حرفی نزن. تا ازم نپرسیدی و جوابمو نشنیدی قضاوت نکن. نمی خوام بی خود و بی جهت سر چیزای بی خودی و پوچ خودتو من و حرص بدی باشه؟ منگ فقط سرمو تکون دادم. خدایا این چرا انقده مهربون شده بود. نکنه بدتر از من توهم نامزدی زده بود. باز این چشمای هیز من رفت سمت لبهاش که با لبخند باز شد. بمیری آنید که انقده تابلویی. خودمو کشیدم عقب و گفتم. باشه فهمیدم حالا بیا ببریم. شروین خونسرد با یه لبخند نصفه دست به سینه ایستاد و با یه نگاه شاد و شیطون بهم نگاه کرد و گفت: نمی خوای دیگه اتاقو کاوش کنی؟ به کل یادم رفته بود. با ذوق نیشم تا بناگوش باز شد. با نگاهم ازش اجازه خواستم که اونم با لبخند تایید کرد منم از همون دم در شروع کردم یکی یکی همه چیز و دیدم. از میز و پا تختیاش و آباژورش و تختش و وسایل رو میز توالتشو میز تحریرش و لپ تاب خاموشش. مبلها و پرده و حتی از پنجره اتاقش بیرون و نگاه کردم ببینم دیدش به کجاست.

کل باغ و می شد دید. مثل اتاق خودم. خوبی این خونه هم همین بود. رفتم سمت کمدش. خودش دست به سینه تکیه داده بود به دیوار و با لبخند به هیجان من نگاه می کرد. با ذوق در کمدش و باز کردم. مامانم اینا این پسره چقدر لباس داشت. کمد بدبخت داشت می ترکید. این مگه چند تا چمدون لباس برا خودش اورده بود ؟ از دخترا هم بدتره همه چیز و بار کرد دنبال خودش کشوند. یکی یکی لباسهارو ورق زدم و نگاه کردم. بلوز مردونه، تیشرت، کت و شلوار، پالتو، شلوار چین و پارچه ای. پایین کمدم دوتا قفسه بود که توش پر کفش در رنگها و مدلای مختلف بود. یعنی با این لباسها و کفشها می تونستی یه بوتیک توپ بزنی و کلی سود کنی. حیف که دوست پسری چیزی ندارم می تونستم برا تولدش و یا مناسبتی یکی از این وسایل شروین و کش برم بدم بهش. انقده تمیز و نو بودن که آدم فکر می کرد تا حالا کسی دستم بهش نزده. کمدو که حسابی وارسی کردم. درشو بستم. یه نگاه به تختش و بالشتم کردم. با دست به بالشتم اشاره کردمک این بالشت من نیست؟ شروین با لبخنذ گفک نه دیگه بالشت منه جای مزدم گرفتمش. چشمامو براش ریز کردم. من: باج گیر قلدر. رفتم سمت کشوهای میز توآلتش. یکی یکی بازشون کردم. کشوی اول پر بود از کروات. کشوی دوم کلی جوراب بود.

این پسره مگه چند تا پا داره یا چقدر بیرون میره این همه جوراب داره. نصف بیشترش هنوز نو بود. اصراف میکنی چرا؟ نمی پوشی نخر خوب. پول حروم کن. نگه داشته واسه روز مبادا. از تو که بهتره همش لنگ جورابی. آی دوست داشتم دوتاشو کش برم. عاشق جوراب بودم. مردونه زنونشم فرقی نداشت. اما خوب نمی شد شروین مثل عقاب داشت نگاهم می کرد. کشوی بعدی چند تا تیشرت و شلوار بود. کشوی بعدی و باز کردم و چشمام گرد شد. اهههههههههههههههههههههههه هههههه این چقده لباس زیر داشت….. خاک برسرت آنید نشستی به چی نگاه می کنی. سریع در کشو رو بستم و برای آبرو داری دستمو تو موهام کردم و اصلا” به روی خودم نیاوردم که چه چیزایی دیدم. لعنتی همه اشم مارک بود. چه به خودش می رسید. یه سرفه ی کوچولو کردم و برگشتم سمتش. خاککککککککککککک نیشش همچین باز شده بود که دندوناش پیدا بود. چه دندونای ردیفی داشت. ارتودنسی نکردی احتمالا”.

چه خوششم اومده ببند فکو. خوب جانم مشکل خود فضولتی دیگه کی میره کشوهای یه پسرو باز میکنه؟ یعنی تو نمی دونی تو کشو چی می زارن؟ مگه خودت نذاشتی وسایلتو تو کشو. برای جلو گیری از ضایع شدن بیشتر گفتم: بریم دیگه. خیلی وقته که اومدیم بالا. رفتم سمت در. شروینم تکیه اشو از دیوار گرفت و مثل یه پسر حرف گوش کن اومد دنبالم. جلوی در یهو برگشتم و متفکر گفتم: راستی مهیار منظورش چی بود که گفت شما نرید دو ساعت دیگه نیاین؟ ما که بیرون نمی خواستیم بریم دو کلام حرف که انقده طول نمیکشه. سرمو بلند کردم و به چشمای خندون شروین نگاه کردم. یه جور خاصی داشت نگام می کرد. نگاهش یه چیزی داشت می گفت. خنده رو لبش یه حرفی داشت. یهو برق از سرم پرید دهنم مثل غار باز شد و با بهت و ناباوری گفتم: نکنه…..!!!!!!!!!! نکنه منظورش به…………… نهههههههههههههههههههههههه هههه می کشمت شروین تو فهمیدی منظورش چیه اما هیچی نگفتی.

همچین حرصم گرفته بود که نگو. مهیار بی تربیت فکر کرده بود اومدیم تو اتاق نامزد بازی کنیم بی ادب. این شروینم با این نیشی که برا من باز کرده انگاری همچینم بدش نمیاد که فامیلاش از این فکرا بکنن. یهو با جیغ گفتم: بی خود نبود که گذاشتی اتاقت و بگردم می خواستی بیشتر بمونی تو اتاق. با حرص دوتا مشت به بازوش کوبیدم تا دلم خنک بشه. غول بیابونی خم به ابرو نیاورد بیشتر حرصم گرفت یه جیغ حرصی کشیدم و برگشتم و با قهر از اتاق رفتم بیرون. احساس می کردم ازم سوع استفاده شده و سرم کلاه گذاشتن. شروینم با خنده دنبالم میومد. صدای خنده های ریزش میومد. خوش خنده شده بود حسابی. تو از کی تا حالا انقده خوش اخلاق شدی؟ پس کجاست شروین یخی من؟ چه صاحب شده بودم. شروین من.

——————————–

زندگی به روال عادی خودش برگشته. من می رم دانشگاه شروینم میره بیمارستان. می خواد همین جا کار کنه. نمی خواد برگرده. برای طراوت جون خوشحالم. خیلی ذوق کرد وقتی شروین گفت می خواد بمونه پیشش. در عوض نوه ها البته دخترا جیغ و داد کردن و گفتن: همه زندگیت اونجاست می خوای بمونی که چی؟ شروینم ریلکس و خونسرد گفت: زندگی اونجام مال گذشته بود زندگی اینجام مال آینده است. چه فلسفی حرف میزد پسره. ماکانم با نیش باز گفت: چی کارش دارید راست می گه دیگه زندگیش اینجاست نمی تونه ولش کنه بره که. بعدم با سر به من اشاره کرد. همچین هول کردم که شربتی که داشتم خوشحال و با لذت می خوردم پرید تو گلوم. همه لبخند به لب به من نگاه می کردن جز آتوسا که می خواست آتیشم بزنه و آرشام که ناراحت بود. خدایی بعد نامزدی الکی ماها آرشام فاصله اشو باهام رعایت می کرد و اصلا” سعی نمی کرد بهم نزدیک بشه. شاید اونقدرهام که فکر می کنم آدم بدی نباشه.

یا حداقل به فامیل و حرمتهاشون احترام می زاره. الان که فکر میکنه من و شروین یه جورایی رسما” مال همیم چشم به ناموس پسر عموش نداره. چه خودمو جزو نوامیس شروینم می دونم. چه می دونم بابا بی خی. اصلا” احتشامیا ماه. منم که دانشگاهم شروع شده و می رم دانشگاه. دیگه راننده در بست ندارم. چون شروین کار داره. چقدر دلم واسه اون روزایی که می یومد دنبالم و با هم می رفتیم ومیومدیم تنگ شده. آخی چه روزایی بود. دیگه کمتر میشه شروین و تو خونه دید. دلم براش تنگ میشه. به دیدن مداومش به حضورش بد جوری عادت کردم. آخر شهریور عروسیه مهساست. خیلی درگیر کاراشه. مریمم سرش با زندگیش گرمه. النازم رابطه اش با آیدین خوبه. قراره بیاد خواستگاری. درسا هم همچنان با مهام در مرحله آشنایی به سر می برن اما من که می بینم چقدر همدیگرو دوست دارن. ولی خوب درسا نمی خواد عجله کنه.

اما بازم تو فکرش زندگی و ازدواج هست. دارم فکر می کنم بعد از اینکه دوستهام به سلامتی ازدواج کردن من می مونم تک و تنها. انگاری اون ذهنیت خونه خالی و تاریک و تنهایی که از بچگی در مورد آینده ام داشتم کم کم به واقعیت داره نزدیک میشه. نمی دونم چرا جدیدا” وقتی به اون خونه فکر می کنم تاریکیش کم شده. یه نورایی توش می بینم. حتی یه حس گرمایی هم بهم میده. یه وقتایی احساس می کنم یکی تو اون خونه است. تو خونه ذهنم تو خونه تنهای هام یکی غیر من. یکی با لباسهای روشن که با تاریکی خونه ام تضاد داره. همیشه تو آشپزخونه است و پشتش به منه انگاری داره قهوه درست میکنه. اولین بار این و تو خواب دیدم. کم کم از خوابهام اومد بیرون اومد تو بیداریهام تو فکرم. اما هیچ وقت صورت اون مرد و نمی دیدم.

خیلی دلم می خواست برای یه بارم که شده صورت اون آدمی که یه جورایی اومده تو خواب و تنهایی و خونه ذهنم وببینم. اما….. وسطای مرداده هوا خیلی گرم شده. مهسا دو روز پیش اومد تهران اومده با ستوده خونه ای که قراره بعد عروسی توش زندگی کنن و بچینه. من و درسا و مریم هم گاهی میریم کمکش. نوه های احتشام قراره دو روز دیگه برگردن. طراوت جون ناراحته. حضورشون و شلوغی خونه خیلی تو روحیه اش تاثیر می زاشت. خیلی شاد شده بود. خوبیش این بود که بچه ها قول داده بودن واسه تعطیلات بعدی هم بیان. طراوت جون مطمئن بود که میان هم به خاطر شروین هم اینکه ظاهرا” خیلی بهشون خوش گذشته بود. قراره براشون یه مهمونی خودمونی بگیریم. یه شب قبل رفتنشون. خانم احتشام گفته دوستهامم دعوت کنم. تاکیدم کرده عروس خانم با شادوماد بیاد. مریم و سینا رو هم دعوت کردم اما خدارو شکر مریم می خواست بره خونه مادر شوهرش مراسم داشتن نمی تونست بیاد. اصلا” دلم نمی خواست سینا رو ببینم. از صبح کلی به بچه ها با زنگ و اس ام اس سفارش کردم که اومدن سوتی ندن. مثلا” من و شروین با هم نامزدیم. مهامم دعوته. مامانش کاملا” خوب شده. الان خیلی خوشحاله. دفعه اولی که به دخترا ماجرای آرشام و شروین و گفتم کلی جیغ و داد کردن و هیجان زده شدن.

البته در مورد آرشام همون چیزی که شروین به طراوت جون گفته بود و گفتم. درسا جیغ و داد می کرد و هی میگفت: شروین ازت خوشش میاد و دوست داره که انقده هواتو داره. هرچی من میگم بابا این مدلش مرامیه. میگه : نه امکان نداره گربه که برای رضای خدا موش نمیگیره. بی خودی این شروین یخیِ تو جلوی پسر عموش اونجوری ازت دفاع نمیکنه. خدارو شکر که چیزی در مورد شمال و یکی بودن اتاقها و بوس و بغل و اینها بهشون نگفته بودم وگرنه معلوم نبود چیا دیگه بگن. خدا نکشتت درسا که من و هوایی کردی. من که اصلا” تو این فازا نبودم. دیروز درسا بهم گفت از تو چشمهای طرفت می تونی بفهمی که دوست داره یا نه. منم که کلا” از نگاه و اینا چیزی سر در نمیارم. مثل کارآگاها کیشیک می کشم شروین از بیمارستان بیاد بعد یه گوشه می شینم و زوم می کنم به صورتش. خدایی همون یخی که بود هست من که چیزی نفهمیدم ازش. درسته که کلی تغیر کرده. میگه می خنده اما هنوز قد و جدیه. البته من و طراوت جون بیشتر خنده هاش و میبینیم. یه چند باریم موقع دید زدنش قافلگیرم کرد هی با چشم و ابرو ازم پرسید چیه منم به روی مبارک نیاوردم.

یه بار که خیلی دیگه تابلو بود اومد جلو و با یه لبخند که کسی شک نکنه گفت: آنید چته چند وقته مدام بهم نگاه می کنی چیزی می خوای بگی ؟ طوری شده؟ وای که من چقدر تابلو کار می کنم. خودمو از تک و تا ننداختم. یه پشت چشم براش نازک کردم و گفتم: چه از خودت راضی کی به تو نگاه کرد؟ یکی دوبار چشمم خورد بهت. اعتماد به نفس داریا. شروین یه ابروش و داد بالا و آروم دم گوشم گفت: چیه دلت برام تنگ میشه روزا نیستم که این جوری نگاهم می کنی؟ دلم یه جوری شد. واقعا” دلم تنگ میشد براش. برگشتم و نگاهش کردم. نمی دونم چه جوری نگاهش کردم که باعث شد یه لبخند مهربون بزنه و دستشو بندازه دور کمرم و منو سمت خودش فشار بده. وای خاک لومی رسی به سرم. این پسره چه پرووووووووووووووووووووووو ووووووووو. حالا من یه نگاه کردم این حرکتت دیگه چیه؟ انگار بهم سوزن می زدن هی تکون می خوردم تا از تو دستش فرار کنم اما مگه دستش باز می شد.

پهلو به پهلو کنار هم ایستاده بودیم و به بچه ها که داشتن حرف می زدن و با آهنگ قر می دادن نگاه می کردیم. خدا رو شکر طراوت جون رفته بود گلاب به روتون نبود. شروین: چته چرا انقدر وول می خوری؟ من: دستت و بردار الان طراوت جون میاد زشته. آبرومو می بری. شروین آروم دم گوشم گفت: هنوز که نیومده پس تکون نخور. یهو طراوت جون مثل یه حوری بهشتی از در سالن وارد شد. انقده ذوق کردم که نگو. من: شروین، شروین ببین اومد ول کن جان مادرت. یه نگاه خیره بهم کرد که بی اختیار زوم نگاهش شدم و دست از تقلا کردن برداشتم. یه فشاری به کمرم داد و دستش و آروم کشید به کمرم و ازم جدا شد. احساس می کردم جای دستش رو کمرم آتیش گرفت. نگاهش اونقدر خاص بود که ….. هیچ توصیفی براش نداشتم. نمی دونم چرا انقدر کولی بازی در آوردم که شروین ولم کنه. هر چند جلوی طراوت جون واقعا” معذب بودم اما یه چیزی بیشتر از اینا بود. نزدیکی بیش از حدش باعث می شد یه حال عجیبی پیدا کنم. یعنی ممکنه درسا درست گفته باشه و شروین به من فکر کنه؟؟؟؟ اما من بعید می دونم که شروین احساسی داشته باشه.

اونم من. به قول آرشام من اصلا” از اون تیپ دخترهایی نیستم که شروین خوشش بیاد. نه عشوه و ناز دخترونه بلدم نه قر و قمزه. اصلا” چرا باید برام مهم باشه که شروین ازم خوشش بیاد یا نه؟ نمی دونم این چند وقته که به ظاهر نامزدیم هر وقت که بهم نگاه میکنه یا سر میز شام یا تو جمع بهم توجه میکنه و نمی دونم مثلا” برام غذا میکشه یا حتی وقتی از اون لبخند قشنگاشو می زنه دلم یه جوری میشه. شاید دارم مریض میشم. اما نمی دونم چرا دلم می خواد شروین همش کنارم باشه. این چند وقت که کمتر تو خونه است منِ خوش خواب شبها بیدار می مونم تا بلکم بتونم یه نظر ببینمش . این حرکات عجیب از من بعیده. خودمم نمی دونم چرا این کارها رو میکنم. بیخیال. مهمونی فردا رو بچسب. —————— از ساعت ۹ که بیدار شدم یه سره دارم این ور اون ور می رم و به کارها می رسم. می خوام این آخرین روز موندن بچه ها براشون خاطره بشه. می خوام با فکرای خوب و خاطرات قشنگ از اینجا برن. خداییش برای من که کلی خاطرات قشنگ با اومدنشون ساختن. انقده که می خوام همه چیز عالی باشه یه دقیقه آروم و قرار ندارم. نمی دونم چرا استرس دارم.

انگاری دارم واسه خانواده شوهرم مهمونی می گیرم که انقده می خوام بی نقص باشه که همه خوششون بیاد و بگن زن فلانی همه چی اکیه. برو بابا آنید خودتم خوشت اومده ها. یه جورایی هم ناراحتم. فردا که بچه ها برن این نامزدی الکی من و شروینم تموم میشه. دوباره میشیم همون آنید و شروین. با کل کل با دعوا دوتا دوست. نمی خوام ، نمی خوام دوستش باشم. یعنی نه که نخوام نمی خوام معمولی باشم. خیلی بده. من توجه و محبت و حس حمایتش و دیدم و چشیدم. خیلی سخته که همه اینها رو فراموش کنم و دوباره بشم همون آنید بی خیال و محکم که جز خودش به هیچ کس دیگه ای نیاز نداشت. یه جورایی حس مقاوم بودنم ترک برداشته بود. وقتی ضعیف بودم، وقتی حساس بودم، وقتی حمایت می خواستم شروین پیشم بود. بهم قدرت می داد.

من حس قشنگ ضعیف بودن، دختر بودن و مورد حمایت یه مرد قرار گرفتن و لمس کرده بودم. خیلی سخت بود که همه اون تجربه ها و حس های خوب و شیرین و فراموش کنم. اما مگه چاره دیگه ای هم داشتم؟؟؟……… فردا پرده آخر تاترمون و نمایش می دیم. شایدم امشب پرده آخر نمایش باشه. خدایا انقدر این ور اون ور رفتم پاهام داره جدا میشه. ساعت ۵ عصره. همه چیز رو به راهه اما من وسواس گرفتم. بچه ها قراره ۸ اینجا باشن. همه خیلی راحتن و شاد. میگن و می خندن فقط منم که این مدلی جوش کارها رو می زنم. رفتم تو آشپزخونه. باید آخرین سفارشاتم به مهری خانم بکنم. چیزهای لازم و گفتم و تاکید کردم که حواسش به همه چیز باشه. حالم یه جورایی بده. انرژیم انگاری داره تموم میشه. از آشپزخونه اومدم بیرون و رفتم سمت ورودی سالن. از جلوی پله ها رد شدم. خدایا چرا خونه داره می چرخه؟ نههههههههههههههههههه یعنی زلزله اومده؟ وای یعنی جیغ بکشم؟ بدوام تو حیاط؟ اما مگه موقع زلزله خونه نمی لرزه؟ لوسترا تکون می خوره اما اینجا جای لرزش چرخش دارن چرا؟ وا من چرا تلو تلو می خورم؟ مثل مستا شدم. پامو که بلند می کنم نمی تونم درست بزارمش رو زمین. ماماننننننننننننننننننننن ننننننننننننننننننننننننن ننننن یه جیغی تو ذهنم کشیدم. داشتم پرت می شدم رو زمین.

که یکی زیر بغلمو گرفت. – حالت خوبه؟ چت شد یهو؟ دستهای شروین به موقع به دادم رسید وگرنه مثل هندونه می افتادم رو زمین و چند تیکه می شدم چقدر مضحک می شد. شرین بردم و رو پله نشوندم. شروین: آنید به من نگاه کن. چی شده؟ من: سرم گیج رفت. الان بهترم. چشمهام هنوزبسته بود. شروین دستمو تو دستش گرفت و نبضمو گرفت. حس کردم بلند شد از جاش. یه ذره چشمم و باز کردم دیدم رفت سمت آشپزخونه. دو دقیقه بعد با یه لیوان آب قند برگشت. خودش لیوان و به لبهام نزدیک کرد و به خوردم داد. شروین: میشه بپرسم داری با خودت چی کار میکنی که به این حال افتادی؟ از صبح دارم نگاهت می کنم. مدام می دویی این ور و اون ور چرا انقدر کار از خودت میکشی؟ چشمهام و آروم باز کردم. یه اخم کوچولو کرده بود اما من خنگم می فهمیدم که نگرانه. آروم گفتم: باید امشب عالی باشه. شب آخره که بچه ها اینجان می خوام فوق العاده باشه. تو چشمام نگاه کرد و گفت: همین الانشم همه چیز عالیه.

این همه نگرانیت بی مورده. لازم نیست انقدر خودت و خسته کنی. الانم برو تو اتاقت استراحت کن و تا دوستات نیومدنم نمی خوام از اتاق بیای بیرون. فهمیدی؟ معترض گفتم: نمیشه باید برم پیش بچه ها زشت….. شروین با اخم بیشتر، محکم گفت: همین که گفتم . میری استراحت می کنی. بدون اینکه منتظر جواب من باشه بلند شد و زیر بغلمو گرفت و کمکم کرد از پله ها برم بالا و تا خودش رو تخت من و نخوابوند ولم نکرد. پتو رو روم کشید و رو تخت نشست. بازم نگران بودم. من: شروین میگم بهتر نیست من بیام پایین؟ بچه ها ناراحت میشن روز آخری. یه لبخند بهم زد و دستش و گذاشت رو دستمو با صدای نرمی گفت: دختر خوب آخه کی ناراحت میشه؟ همه می دونن چقدر واسه امشب زحمت کشیدی. یه اخم کوچولو کرد و گفت: نمی خوام روز آخری نامزدم مریض و بی حال باشه.

این و گفت و یه لبخند قشنگ زد. وای ننه ………… ناز بشی پسر که انقده شیرینی. شیطونه میگه مثل مربا بیام بخورمتا. اویییییییییییی آنید دوباره از اون فکرا کردی؟ خوب چی کار کنم مهربون که میشه دلم می خواد بغلش کنم و فشارش بدم. دست خودم که نیست. به زور جلوی خودمو گرفتم که یه حرکت ضایعی نکنم. یه لبخند زدم و گفتم: مرسی. یه ضربه به دستم زد و گفت: پس استراحت کن. خودم میام دنبالت. چشمهام و یه بار باز و بسته کردم. شروین یه لبخند دیگه زد و بلند شد از اتاق رفت بیرون. حالا مگه من خوابم می برد؟ این مهربونی شروینم مریضی جدیدم و بدتر می کرد. نه خوابم می برد نه می تونستم کاره دیگه ای بکنم. فقط دراز کشیده بودم و زل زده بودم به سقف و به شروین فکر می کردم. به همه کارهاش. مهربونیش. توجه کردنش. به نامزدم گفتنش. پسره شیطون شیرین بلا. اوه آنید امروز یه مرگیت هستا. چقدر از شروین تعریف می کنی؟ بگیر بخواب. ساعت موبایلمو گذاشتم رو زنگ و گرفتم خوابیدم. البته به زور. همشم دعا می کردم خواب شروین وببینم . از دست رفته بودم دیگه. اما خوب خدا هم بد ضایم کرد شروین نیومد تو خوابم.

ادامه دارد…

شما عزیزان می توانید هر شب حوالی ساعت ۲۲ با مراجعه به سایت حیاط خلوت بخش فرهنگ و هنر>رمان>رمان باورم کن یک قسمت از این رمان زیبا را بخوانید.

همچنین می تونید نظر خودتون رو راجع به این رمان برامون بنویسید

اختصاصی حیاط خلوت

♥ جذاب ترین مطالب امروز را اینجا ببینید

اینم ببین!

رمان باورم کن-قسمت شصت و سوم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *