خانه > فرهنگ و هنر > رمان > رمان باورم کن-قسمت بیست و نهم

رمان باورم کن-قسمت بیست و نهم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم آرام رضایی را برای شما عزیزان آماده کرده ایم.

خلاصه داستان:

آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه . به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده بود که برای بهتر یادگیری درس بهتره کار عملی انجام بدن و به طور مستقیم روی گل و گیاه کار کنن.

بنا به عللی آنید تصمیم میگیره که به عنوان یه پرستار برای یه خانم سالمند توی یه خونه ی بزرگ که وسط یه باغه کار کنه که بتونه از باغش برای یادگیری رشته اش استفاده کنه.آنید مخصوصا” دنبال خونه ای میگرده که بدون عنصر ذکور باشه و خونه خانم احتشام بهترین جاست چون سالهاست که بچه های خانم احتشام خارج از کشور زندگی میکنن. همه چیز خوب پیش میره تا روزی که آنید از مرخصی میاد و …..

رمان باورم کن

◄آنچه گذشت: قسمت قبل

 رمان باورم کن – قسمت بیست و نهم

یاد مامانم افتادم. مامان بیچاره ام الان چه حالی داشت. دوشب پیش که تو مهمونی زنگ زد چقدر ناراحت و غمگین بود. چقدر این زن صبوره چقدر از دست بابام حرص میخورد و هیچی نمیگفت. چقدر کوتاه میومد. آخه این چه زندگی بود که اون داشت.

چیزی از جونیش و زندگیش نفهمید. همش تو حول و ولا بود. همش حواسش بود که نکنه بابا دوباره دسته گل به آب بده. همه ی زندگیش بچه هاش بودن. من که این جور. آنیتا که اون جور اونم از داداشم که به زور میرفت مدرسه. همش با دوستاش این ور و اونور بود. چقدر این پسر مامانم و حرص می داد. دلم سوخت واسه مظلومیت مامانم. واسه رویا و آرزوهاش که اینقدر کوچیک و ساده بود اما به همین آرزوی کوچیکم نرسیده بود. یه خونه پر عشق شوهر و بچه هایی که کنارش باشن. اما کو؟؟؟ من که از خونه فراری بودم. همه ی زندگیم شده بود دانشگاه. آنیتام سرش با شوهر و بچه اش گرم بود. داداشمم با دوستاش خوش بود. بابامم که …. حرصم گرفت.چرا زنا اینقدر بدبختن؟

چرا همیشه یه مرد میاد و همه ی آرزوهاشون و خراب میکنه؟ مامانم عاشق بابام بود اما بابام چی کار کرد؟؟؟ کم کم دقش میداد. همیشه این مردا …. چرا آخه؟ این مردا از زندگیشون چی می خوان؟ یه خونه؟ یه زن خوب که دوستشون داشته باشه؟ بچه های خوب و حرف گوش کن؟ کار خوب؟ دیگه چه مرگشونه؟ بابای من که همه ی اینا رو داشت. پس این کاراش برای چی بود. یه آه کشیدم. با حرص یه سنگ برداشتم و پرت کردم تو دریا. قلوپی صدا کرد. صداش بهم آرامش داد. یه سنگ دیگه پرت کردم.

آروم ترم کرد. از خودم وقتی غمگین بودم بدم میومد. دوست نداشتم به چیزای بد فکر کنم واسه همین به هیچ مردی اجازه نمیدادم بهم نزدیک بشه. پسرا برام از جنس دردسر بودن از جنس خراب کردن رویاهام. آدمهایی که هیچ وقت نمیشد بهشون اعتماد کرد. چشمم خورد به یه بطری که تو ساحل بود. بلند شدم و پرتش کردم تو دریا. با حرکت موجا جلو عقب میشد. یه سنگ گرفتم و پرت کردم سمتش. نخورد بهش. دوباره امتحان کردم. نزدیک بود. خم شدم و یه مشت سنگ ورداشتم. یکی دیگه پرت کردم.

فکرای بد رفت عقب. مامانم کمرنگ شد. بابام رفت اون پشتای ذهنم. الان فقط بطری شناور رو آب و میدیدم و همه ی حواسم و جمع کردم که سنگ و بزنم بهش. سخت بود. مدام تکون میخورد. یه فکری تو سرم پیچید. زورم به این پسره نمیرسید اما می تونستم ضایش کنم. برگشتم سمت شروین. داشت به تلاش من نگاه می کرد. دلم می خواست یه جوری حالش و بگیرم. یه لبخند زدم و دستمو که توش سنگ بود و دراز کردم سمتش. من: می خوای امتحان کنی؟؟؟ یه ابروش رفت بالا. نفهمید منظورم چیه.

براش توضیح دادم. من: این یه بازیه. سعی میکنی با سنگ به بطری تو آب ضربه بزنی. هرکی بیشتر ضربه زد میبره. با یه لبخند خبیث نگاش کردم. من: می خوای امتحان کنی؟؟؟ داشت نگام می کرد. شونه ام و انداختم بالا و برگشتم سمت دریا یه سنگ برداشتم و برای اینکه تحریکش کنم گفتم: البته بهتره تو این کارو نکنی نشونه گیریت افتضاحه.

به زور می تونی یه هدف ثابت و بزنی چه برسه به این که متحرکه. انگار بهش برخورد. فهمید دارم تیکه میندازم و به ظهر اشاره میکنم. اومد کنارم و یه سنگ از تو دستم برداشت و بی حرف پرت کرد سمت بطری. ایول نخورد. با نیش باز بهش نگاه کردم. صورت قطبیش اخمو شد. یه سنگ دیگه برداشت. نخورد. تو دلم عروسی بود. ضایع شده بود. آروم گفتم: اه چه حیف نخورد.

نزدیک بودااااا عصبی شده بود. اومد یه سنگ دیگه برداره که دستامو مشت کردم. با اخم نگام کرد. خبیث نگاش کردم و گفتم: اینا سنگای خودمه اگه می خوای بازی کنی خودت سنگ بردار. ببین اینجا پره سنگه. با دست به ساحل اشاره کردم. یه نگاه عصبی بهم کرد که نیشم و بازتر کرد انگار هیچوقت تو هیچ چیز اینجوری کم نمیاورد که حالا داره جلوی یه دختر کم میاره. خم شد تا سنگ برداره. از فرصت استفاده کردم و یه سنگ پرت کردم. نخورد. اما شروین که ندید. سرش پایین بود. با ذوق پریدم بالا و جیغ کشیدم.

من: ایول ایول خورد. دیدی؟؟؟ دیدی؟؟ زدم بهش. شروین با جیغای من سرش و بلند کرد. متعجب نگام کرد اما چیزی نگفت. من که می دونستم ندیده. سرگرم جمع کردن سنگ بود واسه همین نمیتونست اعتراض کنه. سرش پایین بود سنگا رو تو دستش ریخته بود بلند شد ایستاد. داشت از تو دستش یه سنگ انتخاب می کرد. من یه سنگ دیگه پرت کردم.

نخورد اما من جیغ کشیدم. من: ایول اینم دومیش. حریف میطلبم. شروین با حرص نگام کرد. تو سکوت یه سنگ پرت کرد. دوتا. سه تا. هیچ کدوم نخورد. لجش در اومده بود. جیغ و دادای الکی منم بیشتر عصبیش میکرد. اونقدر سنگ پرت کرد تا بالاخره یکیش خورد به بطری. با یه قیافه ی سرد و مغرور بهم نگاه کرد که نگو. انگار نه انگار که بیشتر از ۳۰ تا سنگ انداخت تا یکیش بهش بخوره این چقده پرو بود. پشت چشمی نازک کردم و گفتم: شانسی بود.

جری شد دوباره سنگ پرت کرد. نخورد منم هی میپریدم و جیغ میکشیدم و بیشتر کفریش می کردم. نمی دونم چقدر سنگ پرت کردیم. به خودم اومدم دیدم هوا تاریک شده به زور دیگه می تونستیم بطری و ببینیم. شروینم یه ده دوازده باری تونشته بود به بطری بزنه اما نه پشت هم از هر ۱۰ -۱۵ باری که می نداخت یکیش می خورد به بطری. یه نگاه به آسمون کردم تاریک تاریک بود.

یه صداهایی میومد از آسمون. یه قطره بارون خورد رو صورتم.ای وای می خواست بارون بگیره. رفتم کنار شروین و گفتم: شروین بیا برگردیم. نمی دونم تو صدام چی بود که متعجب برگشت بهم نگاه کرد. بعد خیلی آروم و مشکوک گفت: بریم. اهمیتی به لحنش ندادم. خودم جلوتر رفتم اونم پشت سرم. شاید فکر کرده بود از شب و تاریکی می ترسم که اونجوری گفتم بریم. اما خیط شد من عاشق شب و تاریکی بودم عمرا” می ترسیدم.

————————-

بارون شدت گرفت. قدمام و تند تر کردم که زودتر برسیم. داشتیم حسابی خیس میشدیم. من جلو می رفتم و شروینم دقیقا” پشت سرم با یه فاصله ی یه قدمی میومد. پیچیدیم تو کوچه ی ویلا که یهو یه صدای رعد بلند اومد که جیغ من تو صدای مهیبش گم شد. یه متری از جام پریدم و دستامو گذاشتم رو گوشام و چشمام و رو هم فشار دادم.

سریع برگشتم سمت شروین که صاف رفتم تو سینه اش و دیگه تکون نخوردم. پیشونیم و چسبونده بودم به سینه اش و میلرزیدم و زیر لب فقط می گفتم: بسه خواهش میکنم… بسه…. شروین که اصلا” انتطار این کارو نداشت تو جاش خشک شده بود.

اگه تو اتاقم بودم میچپیدم زیر پتو اونقدر میلرزیدم تا صداها تموم بشه. از این صداها متنفر بود. با صدای رعد دومی خودمو بیشتر چسبوندم بهش. فقط می خواستم از این داد و بیداد عصبی آسمون دور باشم. برام مهم نبود این آدمی که بهش پناه بردم شروینه. همون پسر سرد و قطبی که هیچ احساسی نداره. برام مهم نبود که ممکنه بعدا” کلی بهم بخنده. برام الان مهم بود که دنبال یکی می گشتم که یه جورایی قایمم کنه. حتی اگه رفتگر محله هم بود بهش پناه میبردم.

با نوری که تو هوا پیچید شروین متوجه ی لرز بدنم شد. لرزم هم از ترس بود، هم از سردی بارون که خیس خالیم کرده بود. احساس کردم دستای شروین تکون خورد. اومد بالا و حلقه شد دور کمرم. چیزی نمیگفت فقط با یه دستش کمرمو میمالید. آروم شدم نمی دونم چرا و چه جوری اما وقتی دستای شروین دور کمرم پیچیده شد و یه جورایی توی بغلش تقریبا” گم شدم حس کردم دیگه چیزی نمیتونه بهم آسیب برسونه. دیگه رعد و برق اذیتم نمی کنه.

برای اولین بار بود که این حس و داشتم. همیشه خودم خودمو آروم میگردم. چشمام و میبستم و به چیزای دیگه فکر می کردم. یه لحظه از ذهنم گذشت یعنی اگه الان به جای شروین، رفتگره هم بود اینقدر احساس امنیت می کردم. خودم به خودم جواب دادم خفه آنید. نمی دونم چقدر تو اون حالت بودم دیگه نمی لرزیدم آروم آروم بودم. صدای آرومش و از کنار گوشم شنیدم که گفت: باید بریم تو ویلا. اگه اینجا بمونیم هر دومون سرما میخوریم. آروم خودمو ازش جدا کردم.

سرم پایین بود. دوست نداشتم جلوی کسی ضعف نشون بدم. حتی دوستام و خونواده امم نمی دونستن که از رعد و برق میترسم. هیچ وقت نذاشته بودم بفهمن اما الان توی این فضا و این وقت شب. تاریکی و دریا و جنگل و صدای ناگهانی رعد رازی که ۲۲ سال سعی میکردم پنهون کنم و موفق شده بودم و جلوی یه غریبه، تنها آدمی که نمی خواستم هیچ وقت ضعفمو ببینه لو رفته بود.

با سر پایین به سمت ویلا رفتم شروینم دنبالم، منتها این بار کاملا” کنارم راه میرفت. حضورش کافی بود تا بتونم صدای رعد و برق و تحمل کنم. وارد ویلا شدیم. دلم نمی خواست برم تو اتاقم. اونجا تنها بودم و امشب واقعا” تحمل شنیدن صداهای آسمون و نداشتم.

چشمم به شومینه افتاد. شعله های آبیش انگار صدام میکرد. رفتم و رو قالیچه ی بیضی شکلی که جلوی شومینه بود نشستم و زانوم و تو بقلم گرفتم و به آتیش چشم دوختم. حرارتش که به صورتم می خورد یه حس رخوت و سستی بهم میداد. تنم و گرم میکرد. شروین: اینا رو بگیر برو بپوش. سرمو بلند کردم. شروین کنارم ایستاده بود و دستشو به طرفم دراز کرده بود.

تو دستش یه پولیور سورمه ای و یه شلوار سورمه ای بود. از لباسای خودش برام آورده بود. شروین: برو عوضشون کن با اینا بمونی تا صبح تب میکنی. به لباسام اشاره کرد. بدون هیچ حرفی بلند شدم لباسا رو ازش گرفتم و رفتم تو اتاقم پوشیدمشون. به تنم زار میزد. آستینای پولیور از انگشتای دستم بلندتر بود. پاچه ی شلوارو تا کردم و آستینم با یه فشار هل دادم بالا. انگشتام پیدا شد.

موهای خیسم و باز کردم و با دست تکونشون دادم و گذاشتم تا خودشون خشک بشن. از پله ها اومدم پایین شروین نبود. از رو مبلا چند تا کوسن جمع کردم و چیدم جلوی شومینه و خودم رفتم وسطشون نشستم. چه جای خوبی شده بود. چه فازی میداد. صدای پا شنیدم. برگشتم دیدم شروین با دوتا فنجون که ازش بخار بلند میشد اومد و نشست رو کوسنا کنارم. یکی از فنجونا رو گرفت سمتم. وایییییییییی که چه بویی میداد. بوی قهوه مستم کرد. بی تعارف قهوه رو گرفتم ازش.

یه مرسی گفتم. اینم زیاد بود من وقتی براش کاری میکنم همین تشکرم نمی کرد ازم. زیر چشمی بهش نگاه کردم. صورت قطبیش رو به شومینه بود و به شعله ها نگاه می کرد. چه جوری وقتی رفتم بغلش، این آدم سرد و قطبی تونسته بود بهم آرامش بده. الان که فکرش و میکردم میدیدم بعید به نظر میرسید اما تو اون لحظه واقعا” حس حمایت می کردم. چقدر ممنونش بودم که یک کلمه هم در موردش حرف نمی زد. نه درر مورد امشب نه در مورد اشکی که شب مهمونی از چشمام اومد.

بلند شد یه آهنگ آروم گذاشت. یه گرمای شیرین آروم آروم وارد بدنم شد. چقدر این شومینه و آتیش همراه با این آهنگ ملایم و این قهوه ی داغ میچسبید. چشمام گرم شده بود ولی نمی خواستم برم تو اتاقم ترجیح میدادم همینجا کنار شومینه بخوابم. خودمو مچاله کردم و تکیه امو دادم به صندلی کنار شومینه. زانوهامو تو بغلم گرفتم. چشمام کم کم رو هم افتاد.

————————-

غلتی زدم و تکونی خوردم. چشمام و آروم باز کردم. چشمم به سقف سفید افتاد. بوی خیسی و بارون همراه با گرما میومد. یه نگاه به دورو برم کردم. وسط کوسنا خوابیده بودم و دورو برم پر بالشتک بود. اِه دیشب اینجا خوابیدم. چه حالی داد. چشمم افتاد به یه پتو که روم بود. هر چی فکر می کردم یادم نمیومد کِی این پتو رو انداختم روم. آخرم بیخیال شدم.

داشتم از گشنگی می مردم. بلند شدم رفتم دست وصورتم و تو سرویس پایین شستم. حوصله ی بالا رفتن از پله رو نداشتم. دلم یه چایی داغ می خواست. کتری و آب کردم و روشن کردم.

زیر لب برای خودم آهنگ می خوندم. تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادتههههههههههههه نبودنت فاجعه بودنت امنیتههههههههه تو از کدوم سرزمینی که از قبیله یییییییییییییییییییی من یه آسموننننننننننننننن جدایییییییییییییییی اهل هر جااااااااااااا که باشییییییییییییییییییییی قاصد شکوفتنییییییییییییییییییی یییییییییییییی توی بهت و دغدغههههههههههههههههههههه ههه ناجی قلب منننننننننننننننننننننننن نننننننننننن آبی آتش ووووووووووووووووووووووووو و -: نه انگاری بهتری. فقط می خواستی نزاری من بخوابم. قلبم افتاد پایین. این باز من و ترسوند. اصلا” کِی اومد که من نفهمیدم؟؟؟؟

برگشتم دیدم شروین تو جای مورد علاقه اش یعنی تکیه بر اپن دست به سینه داره نگام میکنه. صداش قطبی بود اما نه عصبانی و نه دلخور. من ترسیده و گیج با دهن باز فقط تونستم بگم: هومممممممممممم یه ابروش و انداخت بالا و گفت: چرا فکر میکنی صدات خوبه؟؟؟ من دوباره با دهن باز: هوممممممممممممممم شروین: تو که نمی تونی بخونی چه اصراری داری؟

من: هومممممممممممم شروین: صدا که نداری، حداقل شعرا رو یاد بگیر که مجبور نباشی نصفش و از خودت درآری. من : هومممممممممممممم. واقعا” اونقدر از حرفاش هنگ کرده بودم که هیچ کلمه دیگه ای از دهنم در نمیومد. دوتا ابروش رفت بالا. اومد جلو و یه اخمی کرد. برای اینکه هم قد من بشه خودش و خم کرد که صورتش دقیقا” اومد جلو صورتم. دقیق به چشمام و صورتم و دهنم نگاه کرد و انگار با خودش حرف بزنه گفت: دیشب تو خواب که خوب حرف میزدی یعنی الان زبونت بند اومده و نمیتونی حرف بزنی؟؟؟

انگاری برق بهم وصل کرده باشن از بهت و گیجی در اومدم. یهو صاف وایسادم که با این حرکتم شروین جا خورد و خودش و یکم عقب کشید و صاف وایساد. خدایا این چی میگفت؟ من تو خواب حرف زدم؟؟؟ یعنی چی گفتم؟؟؟ وای خدا ۱۰ تا شمع نذر میکنم که حرف ناجوری نزده باشم. برای دفاع از خودم و اینکه یه جوری قضیه رو ماستمالی کنم اگه حرف ناجور زدم تند و تند شروع کردم. من: من حرف زدم؟ چی گفتم؟ دروغ میگی من اصلا” تو خواب حرف نمی زنم برو از هر کی دلت می خواد بپرس. من وقتی خوابم عین جنازم. نه حرف میزنم نه بیدار می شم. یه ابروش رفت بالا و با یه پوزخند گفت: اینکه عین جنازه می خوابی و که خودم فهمیدم. چون هر چی صدات کردم بیدار نشدی. آخرش مجبور شدم تکونت بدم اما بازم بیدار نشدی. خاک به سرم این چی میگه؟؟؟؟

یعنی چی؟؟؟ بدبخت شدم رفت. یعنی این پسره ام فهمید وقتی خوابم با تمام وجود می رم اون دنیا؟؟؟ وای نکنه یه کاری کرده باشه باهام تو خواب . کاریم کرده باشه من نمی فهمم که. زیر چشمی یه نگاه به خودم کردم. سعی کردم یادم بیاد وقتی بیدار شدم چه وضعیتی داشتم. ظاهرا” چیزی تغییر نکرده بود لباسام که کامل بود فقط یه پتو اضافه بود که می دونم من نیاوردمش. داشتم زیر زیرکی خودمو برسی می کردم که ببینم بلایی سرم اومده یا نه که صدای محکم شروین و شنیدم. شروین: واقعا” فکر می کنی من کاری باهات کردم؟؟؟

یعنی اینقدر اعتماد به نفست بالاست؟؟؟؟ از تعجب یه ابروم رفت بالا. منظورش چی بود اعتماد به نفسم بالاست؟؟؟ شروین اومد سمت میز و یه صندلی کشید بیرون و در حالی که روش مینشست گفت: مگه دختر قحطه که من بیام سراغ تو؟؟؟ با پوزخند یه هه ای کرد و یه نگاه تحقیر آمیز به سرتا پام انداخت و گفت: هیچکیم نه تو. خدمتکار خونه ی مامان بزرگم. آشغال، عوضی، نفهم، بی شعور، بدور از آدمیزاد، انگل ، ویروس، ایدز…. این آخری بیشتر بهش میومد، می چسبید به آدم و ول نمی کرد تا کل سیستم دفاعی آدم و مختل نمی کرد و از پا نمی نداختت کوتاه نمیومد. تازه داشتم فکر می کردم که آدمه یه چیزایی حالیش میشه اما از سوسکم کمتره.

پسره ی از خود راضی ایکبیری زشت. حیوان جهنمی. عمرا” جلوی تو کم بیارم. از خودم بدم اومد که دیشب فکر کرده بودم با وجود این گودزیلا آرامش دارم. تنم مور مور شد و یه لرزی از چندش تو تنم پیچید. دلم می خواست یه مشت بزنم به دهنش که نیشخند زدن واسه همیشه یادش بره. شروین: نمی خوای چایی درست کنی؟؟؟ کتری ترکید. با اخم یه چشم غره بهش رفتم که نیشخندش و عریض تر کرد. با حرص روم و برگردوندم و چایی درست کردم.

ای بمیرم من که فعلا” محتاج این نره خرم و نمیتونم لام تا کام حرف بزنم. میز و چیدم و صبحانه خوردیم. پاشدم ظرفا رو جمع کردم. شروین هم بلند شد از آشپزخونه بره بیرون که دم در ایستاد و گفت: نمی خواد ناهار درست کنی. من اینجا رو خیلی دوست دارم نمی خوام خاکستر بشه. |(( ایششششششششششش ایکبیری.

حالا کی خواست ناهار درست کنه. برده که نیاوردی؟ کوفتم بخوری ))) ظرفا رو شستم و اومدم از آشپزخونه بیرون. این پسره معلوم نبود باز کجا غیبش زده بود. هوا ابری بود اما بارون نمیومد با اینکه ساعت ۱۲ ظهر بود اما هوا تاریک بود. بی خود نبود تا الان خوابیدم. معلوم نیست شبه یا روزه. با دست زدم پس کله امو گفتم: خفه، هر کی ندونه خودت که می دونی همیشه دیر بیدار میشی پس بی خودی ننداز گردن هوای بیچاره. -: میگم خود درگیری چپ چپ نگاه میکنی.

اه باز این خودش و انداخت وسط هر وقت گفتم جنازه تو بیا قر بده . این بود ضرب المثله؟؟؟؟ چه هندونه ام میزارم. ضرب المثل، بچه های کوچه بازار میگن، درستش یادم نیست اما خیلی فاز میده. همینی که گفتم خوبه هر وقت گفتم میت تو بیا قبشکن بزن. دیدم گیتار به دست داره میره بیرون. من: کجا؟؟؟ شروین برگشت. ابروش رفته بود بالا: میگم فضولی و تا نفهمی روزت شب نمیشه همینه دیگه. پشت چشمی براش نازک کردم. این پسره چرا امروز احساس خوشمزگی می کرد؟؟؟

مثلا” الان باید بخندم؟ به حرفت، یا به صورت یخت؟ برگشت رفت سمت در و گفت: می خوام برم ساحل گیتار بزنم. یه قدم برداشتم که دنبالش برم. شروین: اگه میمیری از فضولی بیا. با این حرفش تو جام ایستادم. بهم برخورده بود پسره ی چولمنگ به من میگه فضول. اصلا” نمی رم. میشینه ام تو خونه تنهای تنها در و دیوارارو نگاه می کنم. غصه می خورم بغض میکنم. دلم واسه مامانم تنگ میشه بی طاقت میشم میزنم به دریا و جنگل…. بیا برو بابا حالا گفته فضول که گفته مگه نیستی.

اگه نری تا این برگرده با این فکرات و حس کنجکاویت خودزنی می کنی. دوییدم دنبال شروین و تو کوچه بهش رسیدم. بس که لنگاش دراز بود یه قدم که برمی داشت من باید چهار قدم می رفتم تا برسم بهش. شروین: می دونستم طاقت نمیاری میای. ای بمیری پسر حالا نمیشه امروز قطبی بمونی؟

حالا تو همیشه به زور حرف میزنیا امروز برا من بلبل شدی. تو که همیشه من و ندید می گرفتی چی شد که امروز من انقده تو چشمتم. ساکت مثل بره که دنبال ننه اشه، دنبالش رفتم. رفت کنار ساحل و رو به دریا نشست. من با فاصله کنارش نشستم می خواستم حدالمقدور ازش دور باشم.

ادامه دارد…

شما عزیزان می توانید هر شب حوالی ساعت ۲۲ با مراجعه به سایت حیاط خلوت بخش فرهنگ و هنر>رمان>رمان باورم کن یک قسمت از این رمان زیبا را بخوانید.

اختصاصی حیاط خلوت

♥ جذاب ترین مطالب امروز را اینجا ببینید

اینم ببین!

رمان باورم کن-قسمت شصت و هفتم

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر مجله حیاط خلوت رمان عاشقانه باورم کن به قلم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *